January 2006 Archivesسه شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۴
چندی پیش فیلم "پنهان" ساخته میشائل هانکه به عنوان بهترین فیلم اروپایی سال 2005 شناخته شد. داستان فیلم از این قرار است که زوجی فرانسوی که زندگی آرام و به ظاهر امن ای دارند متوجه می شوند که کسی آن ها را زیر نظر داردو در قالب فیلم های ویدیویی و کارت پستال های عجیب گوشه هایی از زندگی حال و یا گذشته موهوم یکی از آن ها را به تصویر می کشد.مانند وجدان خاموشی که به ناگهان بیدار شده باشد و آرامش زندگی مدرن و انتلکتوئل این دو و به خصوص مرد را درهم بریزد.این دو نمی دانند که این پیام ها را چه کسی و به چه هدفی برایشان می فرستد.مرد به دیدار مادر و خانه کودکی اش می رود و از مادرش سراغ مجید،که بعدتر می فهمیم اصلیتش الجزایری است را می گیرد.مجید چه کسی بوده؟ چرا این آشفتگی روانی مرد و کابوس هایش او را ناخودآگاه به سالهای دور کودکی اش برده؟ و یاد مجید را در او زنده کرده؟چرا مرد به زنش دروغ می گوید؟ چه چیز باعث شده که حس کنیم دیوارهای امنی که این خانواده فرانسوی به دور زندگی مدرن و اروپایی شان کشیده اند متزلزل شده است و آپارتمان کوچک زیبایشان دیگر کلبه گرم و امن سابق نیست؟
مریم مومنی | ۱۱:۵۸ صبح | پیام ها(7) جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴
اواخر جنگ دوم جهانی بود که ارنست یاندل به اسارت نیروهای انگلیسی در آمد.بعد از آزادی اش در دانشگاه وین مطالعات انگلیسی و مطالعات آلمانی خواند يکی از شعر های قابل ترجمه او شعر زير است: ۱۹۴۴: جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ ۱۹۴۵: جنگ جنگ جنگ جنگ مه خود او در توضيح اين شعر می گويد اين شعر درواقع تقويم دوسال آخر جنگ جهانی دوم است که به جای نام هر ماه واژه جنگ آمده است.سال ۱۹۴۵ بعد از چهار ماه اول سال، ماه مه است و اين يعنی شروع زندگی . جنگ در آوريل ۱۹۴۵ تمام شد. يک شعر معروف ديگرش با اشاره به پرچم قرمز- سفيد- قرمز اتريش است: Rot rot يعنی قرمز وweiß هم معنی سفيد می دهد و هم معنی می دانم .ich هم يعنی من.يک جور بازی خلاقانه با واژگان است که شعر ياندل را خواندنی تر می کند مریم مومنی | ۱۱:۴۸ صبح | پیام ها(3) جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴
مهاجرتآن ها بزرگ می شوند بیشترشان همانجا می مانند.. به سفر می روند. اغلب جهان گردی می کنند.اما برمی گردند.عده زیادی شان برمی گردند. اگر هم برنگردند بلدند چه طور با دل خود تا کنند که مثل ما پرپر نزند.بیشترشان به خواست خودشان می روند.محض تنوع.اگر بخواهند بمانند هم زندگی برایشان قابل تحمل است. آینده تقریبا مطمئن، اوضاع باثبات اطرافشان و یک بازنشستگی مرتب و آبرومند. ما بزرگ می شویم.خیلی دلمان نمی خواهد جایی برویم.کم کم می بینیم که دورمان خلوت شده است. اوضاع اطرافمان خوب نیست. هر کس که بتواند کوله بارش را می اندازد روی دوشش و راهی می شود.هر کسی به گوشه ای می رود.از هم دور می شویم.دلمان برای آن ها که رفته اند تنگ می شود و کمی بعد برای آن ها که مانده اند.پراکنده شده ایم.شب های طولانی خواب آن هایی را می بینیم که دوستشان داریم.آن هایی که نیستند کنارمان و برای جمع کردنشان در کنار هم شدنی ترین کار این است که نقشه دنیا را در ذهنمان بیاوریم و به رنگ های مختلف نقشه اشاره کنیم.درست مثل آن موقع که کوچک بودیم و زل می زدیم به این نقش های مختلف و سعی می کردیم پایتخت شان را از بر کنیم. حالا اما پایتخت کشورها به دردمان نمی خورد. آمریکا جایی است که او و او و او و چند نفر دیگر جمع اند.لندن بیشتر از اینکه کوچه های مه آلودش را برایمان زنده کند چند اسم عزیز را زنده می کند.همین جور بگیر و از این شهر به آن شهر برو.چند تا رنگ مختلف را شمرده ای؟ تورنتو و تهران و پاریس و آلمان و خاور دور و نزدیک و هزار و یک جای دیگر که تمامی ندارند. مریم مومنی | ۵:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(22) سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
وین و رم، چند تفاوت کوچکجمعه رفتیم رم.یک سفر سه روزه.جایتان خالی بود برای آفتاب بی مضایقه اش و قدم زدن کنار درختان زیتون تپه پالاتین.از این ها که بگذریم چند تفاوت کوچک در این سفر سه روزه برایم واضح بود بین رم و وین.از این هایی که می نویسم شاید هیچ نتیجه ای نتوان گرفت چون یک سال و اندی است که ساکن وین هستم و رم را تنها سه روز دیده ام.اما بی ربط و با ربط ، می نویسمشان: ادامه ی مطلبوین و رم، چند تفاوت کوچک" مریم مومنی | ۳:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(15) پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴
چند وقت پیش سر یکی از کلاس های بیرون دانشگاه، موقع احوال پرسی فهمیدیم که مارتین نگران و اندکی غمگینه.و وقتی که دلیلش رو پرسیدیم گفت که صاحب خونه اش بهش گفته باید تا دو هفته دیگه خونه اش رو تخلیه کنه.گویا سر مساله ای حرفشون شده و اون هم به مارتین گفته بود که تو خونه رو نمی تونی درست و حسابی تمیز کنی.البته مارتین می گفت که من همیشه همه چیز رو تمیز می کنم اما چون سطح توانایی من مثل یک آدم معمولی نیست( مارتین یک دست مصنوعی دارد) مسلما نمی تونم اون جوری که اون میخواد خونه رو برق بندازم.بعد هم گفت که توی این زمستونی که کسی نمی تونه خونه پیدا کنه. چند جا رو گشته بود و جای مناسبی پیدا نکرده بود.وقتی همه مون حرف های مارتین رو شنیدیم ، پاول که از همه مون بزرگتره و درواقع استادمون هست، رو به مارتین کرد و بهش گفت : Well, this is the life ! مریم مومنی | ۰:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(12) چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
خواب ها گاهي چه عجيب هستند. ديشب كابوسي مي ديدم و در خواب به پهناي صورتم اشك مي ريختم. از ميان همه آشناياني كه در خواب ديشب من مثل تشبيه روز قيامت از هم مي گريختند، دوست اي كه از سيزده سالگي ديگر نديده امش و سال هااست كه از او بي خبرم، ناگهان جلويم سبز شد و سرم را برشانه اش گذاشت و تا خود صبح، دلداري ام داد. مریم مومنی | ۴:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(9) جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴
به مناسبت سالروز آزادي از اردوگاه آشويتز
توضيح عكس: مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح | پیام ها(3) یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
يك تفاوت مهم امتحان نوشتن در رشته هاي علوم انساني اينجا و احتمالا جاهاي ديگر با رشته هاي فني اين است كه صرف نظر از بلد بودن مفاهيم و مسلط بودن به آنها ، نوع نثري كه براي پاسخ دادن به سوالات انتخاب مي كنيد هم براي مصحح ورقه موضوعيت دارد و در نتيجه بخشي از نمره را به خود اختصاص مي دهد. استفاده از جمله هاي مركب با ساخت هاي پيچيده و به كار بردن واژه هاي مغلق و رعايت كردن ساير خصوصيات نثر به اصطلاح " آكادميك" بخشي از رمز موفقيت در امتحان است. امري كه من از اين به بعد بايد زودتر به فكر آن بيفتم و از كمي قبل از امتحان درس مورد نظر به تمرين آن بپردازم نه اين كه شب امتحان ( از قرار امشب!) مدل ترجمه شده اين نوع نثر را در وبلاگم آزمايش كرده و موجبات ناخرسندي خوانندگان محترم را فراهم كنم و شب امتحاني به جاي دعاي خير، ناسزاي فارسي دوستان عزيز را نصيب خويش كنم ! مریم مومنی | ۹:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(5) دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴
كم كم به بيگانه شدن تن مي دهيم؟مطالبي كه مربوط به جشنواره فيلم فجر امسال بود را سرسري در وبلاگ هاي ديگران خواندم. حدس مي زنم ديگران هم به نوشته هاي من درباره كتاب هاي اينجا و گاه فيلم ها سرسري نگاهي بيندازند.عمدي هم در كار نيست. مریم مومنی | ۱:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(9) دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴
دكتر گفته بود از سينوس هايم عكس اشعه ايكس بگيرم.امروز عكس ها حاضر شده بود.پاكت بزرگ را توي اتوبوس كه نشسته بودم باز كردم.سه تا عكس از جمجمه ام بود.يكي از يكي ترسناك تر.چند بار اسم بالاي عكس را خواندم.خود خودم بودم. اين هم جمجمه ام بود كه بدون سرخاب سفيداب گوشت و پوست، ريشخند مي زد. مریم مومنی | ۱۰:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(6) ![]() |
|