January 2006 Archives



سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۴

چندی پیش فیلم "پنهان" ساخته میشائل هانکه به عنوان بهترین فیلم اروپایی سال 2005 شناخته شد. داستان فیلم از این قرار است که زوجی فرانسوی که زندگی آرام و به ظاهر امن ای دارند متوجه می شوند که کسی آن ها را زیر نظر داردو در قالب فیلم های ویدیویی و کارت پستال های عجیب گوشه هایی از زندگی حال و یا گذشته موهوم یکی از آن ها را به تصویر می کشد.مانند وجدان خاموشی که به ناگهان بیدار شده باشد و آرامش زندگی مدرن و انتلکتوئل این دو و به خصوص مرد را درهم بریزد.این دو نمی دانند که این پیام ها را چه کسی و به چه هدفی برایشان می فرستد.مرد به دیدار مادر و خانه کودکی اش می رود و از مادرش سراغ مجید،که بعدتر می فهمیم اصلیتش الجزایری است را می گیرد.مجید چه کسی بوده؟ چرا این آشفتگی روانی مرد و کابوس هایش او را ناخودآگاه به سالهای دور کودکی اش برده؟ و یاد مجید را در او زنده کرده؟چرا مرد به زنش دروغ می گوید؟ چه چیز باعث شده که حس کنیم دیوارهای امنی که این خانواده فرانسوی به دور زندگی مدرن و اروپایی شان کشیده اند متزلزل شده است و آپارتمان کوچک زیبایشان دیگر کلبه گرم و امن سابق نیست؟
یکی از تاثیر گذار ترین صحنه های این فیلم صحنه ای است که ژولیت بینوش دیروقت وارد خانه می شود و می فهمد که پسر کوچکشان بعد از مدرسه به خانه نیامده و نگران، به خانه دوست فرزندش زنگ می زند. زولیت بینوش رو به دوربین است و پشت سرش تلویزیون روشن است و صدایش هم نسبتا بلند.در تمام مدت تلفن، گزارشی از یکی از بمب گذاری های عراق در حال پخش است و مردمی که زاری می کنند . دوربین مردی را نشان می دهد که سر و صورتی خونین دارد.تلفن بی حاصل است . معلوم نیست پسر کجا است. می توانیم ناامنی را ببینیم.هم در این خانواده فرانسوی در اروپای مدرن و هم در عراق و خاور میانه.هر دو در یک زمان.
سوالی که بعد از دیدن فیلم در ذهن بیننده شکل می گیرد یک سوال واقعی است که به خصوص بعد از واقعه یازده سپتامبر خیلی عریان جلوی چشم همه قرار گرفته است و آن هم این که:
آیا این ناامنی ها در یکدیگر ریشه ندارند؟

 


مریم مومنی | ۱۱:۵۸ صبح | پیام ها(7)



جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴

 

اواخر جنگ دوم جهانی بود که ارنست یاندل به اسارت نیروهای انگلیسی در آمد.بعد از آزادی اش در دانشگاه وین مطالعات انگلیسی و مطالعات آلمانی خواند
و بعدتر در مدرسه شعر وین تدریس می کرد.کمی بعد تحت تاثیر Konkrete Poesie (شعر ملموس؟) و مکتب دادايسم تمام توجه خود را به شعر تجربی معطوف کرد.ياندل با بازی های زبانی خود يکی از مهم ترين نماينده های اين نوع شعر در زبان آلمانی شد. هنر ياندل در سرودن شعر به نوشتن خلاصه نمی شود.دوست داران شعر او از اجرای شعر ياندل توسط خودش هم لذت می بردند و اين نه تنها به صدای شاعر که ريتم خواندن او و خلاقيتی که در اجراهايش داشت برمی گردد.بازی با واژگان نه به صرف ايجاد تنوع بلکه حتی برای مفهوم بخشيدن بيشتر به شعر و مفاهيم آن و کمک گرفتن به جا از مفاهيم بصری و گاه سمعی شعر ياندل را ملموس تر و لذت بخش تر جلوه داده است.صفحات گرامافون به جا مانده از اجراهای ياندل و توضيحات شخصی او بر اشعارش که اغلب با موسيقی جاز همراه است، از اجراهای ديدنی شعر آلمانی به شمار می رود . ترجمه اشعار ياندل به زبان های ديگر به دليل بازی های خاص او با واژگان زبان آلمانی در اغلب موارد کار بسيار دشواری است . اما اين به اين معنا نيست که نتوان از شعر او هر چند با دانستن اندکی واژه آلمانی لذت برد.

يکی از شعر های قابل ترجمه او شعر زير است:

۱۹۴۴: جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ جنگ

۱۹۴۵: جنگ جنگ جنگ جنگ مه

خود او در توضيح اين شعر می گويد اين شعر درواقع تقويم دوسال آخر جنگ جهانی دوم است که به جای نام هر ماه واژه جنگ آمده است.سال ۱۹۴۵ بعد از چهار ماه اول سال، ماه مه است و اين يعنی شروع زندگی . جنگ در آوريل ۱۹۴۵ تمام شد.

يک شعر معروف ديگرش با اشاره به پرچم قرمز- سفيد- قرمز اتريش است:

Rot
ich weiß
Rot

rot يعنی قرمز وweiß هم معنی سفيد می دهد و هم معنی می دانم .ich هم يعنی من.يک جور بازی خلاقانه با واژگان است که شعر ياندل را خواندنی تر می کند

مریم مومنی | ۱۱:۴۸ صبح | پیام ها(3)



جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴

مهاجرت

آن ها بزرگ می شوند بیشترشان همانجا می مانند.. به سفر می روند. اغلب جهان گردی می کنند.اما برمی گردند.عده زیادی شان برمی گردند. اگر هم برنگردند بلدند چه طور با دل خود تا کنند که مثل ما پرپر نزند.بیشترشان به خواست خودشان می روند.محض تنوع.اگر بخواهند بمانند هم زندگی برایشان قابل تحمل است. آینده تقریبا مطمئن، اوضاع باثبات اطرافشان و یک بازنشستگی مرتب و آبرومند.

ما بزرگ می شویم.خیلی دلمان نمی خواهد جایی برویم.کم کم می بینیم که دورمان خلوت شده است. اوضاع اطرافمان خوب نیست. هر کس که بتواند کوله بارش را می اندازد روی دوشش و راهی می شود.هر کسی به گوشه ای می رود.از هم دور می شویم.دلمان برای آن ها که رفته اند تنگ می شود و کمی بعد برای آن ها که مانده اند.پراکنده شده ایم.شب های طولانی خواب آن هایی را می بینیم که دوستشان داریم.آن هایی که نیستند کنارمان و برای جمع کردنشان در کنار هم شدنی ترین کار این است که نقشه دنیا را در ذهنمان بیاوریم و به رنگ های مختلف نقشه اشاره کنیم.درست مثل آن موقع که کوچک بودیم و زل می زدیم به این نقش های مختلف و سعی می کردیم پایتخت شان را از بر کنیم. حالا اما پایتخت کشورها به دردمان نمی خورد. آمریکا جایی است که او و او و او و چند نفر دیگر جمع اند.لندن بیشتر از اینکه کوچه های مه آلودش را برایمان زنده کند چند اسم عزیز را زنده می کند.همین جور بگیر و از این شهر به آن شهر برو.چند تا رنگ مختلف را شمرده ای؟ تورنتو و تهران و پاریس و آلمان و خاور دور و نزدیک و هزار و یک جای دیگر که تمامی ندارند.
ما بزرگ می شویم.مهاجرت می کنیم. بعضی هایمان ریشه می دوانند، بعضی ها تاب نمی آورند و خشک می شوند.اما کو تا آن ها که ریشه دوانده اند بزرگ شوند.کو تا نهال هایمان رشد و نمو کنند و تکثیر شوند؟چند نسل باید بگذرد تا رویای جنگلی را که همه مان در کنار هم هستیم و در آرامش و خوش بختی زندگی می کنیم، از رویاهای شبانه مان رخت بربندد و به واقعیت تبدیل شود؟

مریم مومنی | ۵:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(22)



سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴

وین و رم، چند تفاوت کوچک

جمعه رفتیم رم.یک سفر سه روزه.جایتان خالی بود برای آفتاب بی مضایقه اش و قدم زدن کنار درختان زیتون تپه پالاتین.از این ها که بگذریم چند تفاوت کوچک در این سفر سه روزه برایم واضح بود بین رم و وین.از این هایی که می نویسم شاید هیچ نتیجه ای نتوان گرفت چون یک سال و اندی است که ساکن وین هستم و رم را تنها سه روز دیده ام.اما بی ربط و با ربط ، می نویسمشان:
1) حمل و نقل عمومی در اتریش منظم تر است .ایستگاه های مترو تمیز ترند.صندلی هایشان کمتر جر خورده اند و یادگاری نویسی محبوبیت کمتری دارد.تقربیا ایستگاهها پله برقی و یا آسانسور برای بالا رفتن دارند.قطار ها و ترامواها مجهز ترند و افراد مسن و خانم های بچه دار کمتر دچار مشکل می شوند برای سوار شدن و بالا بردن کالسکه بچه.در رم اما نه
2) در رم مردم بیشتر با هم حرف می زنند.در اتوبوس ها کمتر کسی را دیدم که کتاب بخواند. برعکس وین که بیشترسرشان توی کتاب است و یا روزنامه.
3) در وین احساس خارجی بودن همواره با تو است.به خاطر قیافه ات یا ندانستن زبان و درست رعایت نکردن قوانین عرفی. در رم اما نه.این سه روزی که رم بودم به اندازه کل مدت اقامتم در وین با مردم کوچه و خیابان حرف زدم با این تفاوت که آلمانی و انگلیسی می دانم اما ایتالیایی یکی دو کلمه بلدم فقط. ارتباط برقرار کردن مردم خیلی جالب بود.تقریبا کسی را ندیدیم که انگلیسی بلد باشد . ولی با همان ایتالیایی با تو بحث می کردند.بحث حامد با مدیر هتل سر خراب بودن سیستم گرمایی اتاق از این نوع بود.
4) زمین رم پر از ته سیگار بود.می شد فکر کرد که از آسمان به جای باران ، سر این ملت ته سیگار می بارد

ادامه ی مطلبوین و رم، چند تفاوت کوچک"

مریم مومنی | ۳:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(15)



پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴

چند وقت پیش سر یکی از کلاس های بیرون دانشگاه، موقع احوال پرسی فهمیدیم که مارتین نگران و اندکی غمگینه.و وقتی که دلیلش رو پرسیدیم گفت که صاحب خونه اش بهش گفته باید تا دو هفته دیگه خونه اش رو تخلیه کنه.گویا سر مساله ای حرفشون شده و اون هم به مارتین گفته بود که تو خونه رو نمی تونی درست و حسابی تمیز کنی.البته مارتین می گفت که من همیشه همه چیز رو تمیز می کنم اما چون سطح توانایی من مثل یک آدم معمولی نیست( مارتین یک دست مصنوعی دارد) مسلما نمی تونم اون جوری که اون میخواد خونه رو برق بندازم.بعد هم گفت که توی این زمستونی که کسی نمی تونه خونه پیدا کنه. چند جا رو گشته بود و جای مناسبی پیدا نکرده بود.وقتی همه مون حرف های مارتین رو شنیدیم ، پاول که از همه مون بزرگتره و درواقع استادمون هست، رو به مارتین کرد و بهش گفت : Well, this is the life !
این جمله پاول لحظه اول کمی برام غیر عادی بود. چون انتظار داشتم که مثل خودمون موقع شنیدن مشکلات دیگران کمی همدردی کنه و یا حداقل آرزو کنه که مشکلش زود حل بشه. اما بعد که بهش فکر کردم دیدم بهترین قوت قلبی بود که مارتین می تونست اون روز بشنوه.این که یادت باشه که زندگی یعنی همین مشکلات و تو هم اولین و آخرین نفری نیستی که گرفتارشون میشی و مجبور میشی باهاشون دست و پنجه نرم کنی.پستی بلندی زیاد داره. و جاده صاف و هموار به جز توی بعضی از کتاب ها و فیلم ها برای هیچ کس کشیده نشده.
امروز که سرم دوباره به همون شدتی که این یک ماهه درگیرش هستم درد گرفت یاد جمله پاول افتادم.بیشتر از یک ماهه که به صورت نوسانی مریض هستم.دو تا از درس هام رو به همین خاطر مجبور شدم حذف کنم. بقیه کلاس ها رو هم تق و لق می رم.کار مفیدی تو این یک ماهه نکردم. حوصله اش رو هم ندارم.هفته بعد امتحان ها شروع میشه و من هنوز هیچی نخوندم.آفتاب رم کمی سرحالم کرد اما وقتی برگشتم اینجا دوباره سردردها شروع شد.وقتی خیلی سرم درد می گیره رادیو بی بی سی چهار رو روشن می کنم و می رم بخور می دم.نیم ساعت زیر پتو با یک عالمه بخار داغ خسته ام میکنه اما در عوض حواسم رو جمع می کنم به برنامه های بی بی سی چهار و چیز یاد می گیرم.بعد سعی می کنم که اوضاع درسی ام رو فراموش کنم و مدام با خودم تکرار کنم:
Well, this is the life !

مریم مومنی | ۰:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(12)



چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴

خواب ها گاهي چه عجيب هستند. ديشب كابوسي مي ديدم و در خواب به پهناي صورتم اشك مي ريختم. از ميان همه آشناياني كه در خواب ديشب من مثل تشبيه روز قيامت از هم مي گريختند، دوست اي كه از سيزده سالگي ديگر نديده امش و سال هااست كه از او بي خبرم، ناگهان جلويم سبز شد و سرم را برشانه اش گذاشت و تا خود صبح، دلداري ام داد.

مریم مومنی | ۴:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(9)



جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴

به مناسبت سالروز آزادي از اردوگاه آشويتز

 

توضيح عكس:
كودكان يهودي كه در روزهاي پاياني جنگ جهاني دوم پشت سيم خاردار هاي آشويتز جمع شده اند

مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح | پیام ها(3)



یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴

يك تفاوت مهم امتحان نوشتن در رشته هاي علوم انساني اينجا و احتمالا جاهاي ديگر با رشته هاي فني اين است كه صرف نظر از بلد بودن مفاهيم و مسلط بودن به آنها ، نوع نثري كه براي پاسخ دادن به سوالات انتخاب مي كنيد هم براي مصحح ورقه موضوعيت دارد و در نتيجه بخشي از نمره را به خود اختصاص مي دهد. استفاده از جمله هاي مركب با ساخت هاي پيچيده و به كار بردن وا‍ژه هاي مغلق و رعايت كردن ساير خصوصيات نثر به اصطلاح " آكادميك" بخشي از رمز موفقيت در امتحان است. امري كه من از اين به بعد بايد زودتر به فكر آن بيفتم و از كمي قبل از امتحان درس مورد نظر به تمرين آن بپردازم نه اين كه شب امتحان ( از قرار امشب!) مدل ترجمه شده اين نوع نثر را در وبلاگم آزمايش كرده و موجبات ناخرسندي خوانندگان محترم را فراهم كنم و شب امتحاني به جاي دعاي خير، ناسزاي فارسي دوستان عزيز را نصيب خويش كنم !

مریم مومنی | ۹:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(5)



دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴

كم كم به بيگانه شدن تن مي دهيم؟

مطالبي كه مربوط به جشنواره فيلم فجر امسال بود را سرسري در وبلاگ هاي ديگران خواندم. حدس مي زنم ديگران هم به نوشته هاي من درباره كتاب هاي اينجا و گاه فيلم ها سرسري نگاهي بيندازند.عمدي هم در كار نيست.

مریم مومنی | ۱:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(9)



دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴

دكتر گفته بود از سينوس هايم عكس اشعه ايكس بگيرم.امروز عكس ها حاضر شده بود.پاكت بزرگ را توي اتوبوس كه نشسته بودم باز كردم.سه تا عكس از جمجمه ام بود.يكي از يكي ترسناك تر.چند بار اسم بالاي عكس را خواندم.خود خودم بودم. اين هم جمجمه ام بود كه بدون سرخاب سفيداب گوشت و پوست، ريشخند مي زد.
دارم فكر مي كنم كه احتمالا بعد از خدا ، راديولوژيست ها هستند كه عمق وجودمان را آن قدر عريان و بي رحم به نظاره مي نشينند! .

مریم مومنی | ۱۰:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(6)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2