February 2006 Archivesپنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۴
هی آمدم و رفتم . دیدم طاقت نمی آورم.نمی توانم ننویسم. گیرم که حالا نوشته ام هم به درد کسی نخورد. همین ها باشد که خودتان بهتر از من می دانید.اما باید بنویسم.برای آرامش خودم هم که شده بایدبنویسم و دردم را فریاد بزنم . درد واژه هایی که این روزها در خبر ها می خوانم. درد حماقت بی حدو اندازه و سرطانی آن مرز و بوم.درد دیدن مردم ساده لوحی که جلوی دوربین رسانه های بین المللی در خیابان های تهران می ایستند و بادی به غبغب انداخته از حق مسلمشان برای استفاده از انرژی هسته ای صحبت می کنند.دانشگاه تهران که بودم بساط این مصاحبه چی های صدا و سیما هر دو روز یکبار یک گوشه دانشگاه برپا بود.خوب هم می دانستند چه کسی را شکار کنند و سوالشان را چه طور بپرسند که همان جواب هایی که می خواهند را طرف بگوید. دانشجو جماعت را دیده بودم که جلوی دوربین حرف های پشت دوربینش را یادش رفته بود و به جایش همان که می خواستند تحویلشان داده بود.بعد هم ذوق زده از این که شب قرار است تلویزیون تصویرش را نشان دهد نه یادش می آمد که چه پرسیده اند و نه اینکه آن لحظه چه گفته.مردم عادی را که دیگر نگو. وقتی درو پنجره خانه ات را قفل و بند بزنی که اهل خانه ات بیرون خانه را نبینند و دنیایشان چهاردیواری خودشان بشود، یاهمه آن ها که بیرون خانه هستند را دشمن می بینند و یا اینکه عاشق و دل باخته شان می شوند امضا: مریم مومنی | ۰:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(8) پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۴
از آن جایی که من امروز اندکی زیادی عصبانی هستم، تیر دوم را به سوی آقای امیر رازی پرتاب می کنم. نوشته اول آقای رازی به خاطر سبک بودن لحن بیان ایشان و نوشته دومشان به دلیل نگاه توهین آمیز ایشان به زنان به شدت مورد انتقاد من است..هرچند که ایشان با نوشتن این که ستون آشپزی شان مخصوص مردان است و زنان از آن بهره ای نمی برند، خیال خودشان را راحت کرده اند و لحنی زن ستیزانه را در پیش گرفته اند( نگاهی بیاندازید به مطلب عشق و کمی نمک آنجایی که می نویسند: حرف آخر:
مریم مومنی | ۵:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(5) شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴
.يك چند وقتي مي خواهم نباشم.در اين جعبه جادو را هم ببندم . فوتوغراف(!) خانه و وبلاگ را هم تا اطلاع ثانوي تعطيل مي كنم. مریم مومنی | ۴:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(24) پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴
جود
مریم مومنی | ۵:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(5) پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴
مرگ مردم در سومالی در اثر تشنگی ادامه ی مطلبمرگ مردم در سومالی در اثر تشنگی" مریم مومنی | ۸:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(2) شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴
خاري بر چشم
مریم مومنی | ۸:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(3) شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴
از جذاب ترين مجموعه هاي عكس هاي ناب قرن بيستم ، سري getty images است كه هرجلد ، يك دهه را به تصوير مي كشد.عكس ها،بسته به اتفاقات مهم دهه به چند بخش عمده تقسيم شده اند: كار، فقرا و اشراف، جنگ، مردم، هنر، مد، كودكان،ورزش، انقلاب، تفريح، و ...توضيحات خواندني پايين عكس ها و مقدمه كوتاه اول هر بخش ، بدون لطمه زدن به سرعت ورق زدن كتاب و سربردن حوصله خواننده، خيلي موجز، اطلاعات لازم را منتقل مي كنند.هر جلد 400 صفحه است و به قطع مربع شكل ( اندازه كاشي هاي 15 در 15 سانت) زده شده است. تمام توضيحات، به سه زبان نوشته شده.انگليسي و فرانسه و آلماني و يا انگليسي و ايتاليايي و اسپانيايي.اين دو نوعش را من ديده ام. شايد به زبان هاي ديگر هم ترجمه شده باشد. قيمتش هم به نسبت حجم و كيفيت چاپ خيلي مناسب است،( اينجا 6 يورو) .اگر به روايت تازه و مصوري از تاريخ قرن بيستم علاقه داريد و امكانش برايتان هست،با يكي از دهه هاي محبوبتان شروع كنيد و اولين جلد را بخريد.ديري نمي گذرد كه دومي را هم مي خريد و ... مریم مومنی | ۸:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(5) سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
این هم یک نویسنده خوب نیجریه ای. این هم کتابش. این خانم فقط سه سال از من بزرگتره ولی یک کتابی نوشته که با وجود چند خطای کوچک ، خیلی عالی نوشته و پرداخته شده. داستان دختر پانزده ساله ای به اسم "کامبیلی" که پدری متعصب و به قولی بسیار بنیادگرا دارد و اصرار به تربیت فرزندانش تحت بنیاد گرایی و نظم و اجبار پادگانی.کامبیلی و برادرش کم کم با نوع متفاوتی از زندگی آشنا می شوند و ... این همه صدا از کشورهای مختلف.هرکس داره قصه سرزمین خودش رو میگه و بقیه هم می خونن و می شنون. اون وقت به جز قصه بمب اتمی کسی چیزی یکی نیست بگه به جای غر زدن خودت قلم بردار و سهم خودت رو حداقل ادا کن . مریم مومنی | ۲:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(8) جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴
بخشی از یک کتابباز هم یک نویسنده خوب دیگر که این یکی هم اتفاقا سه سال از من بزرگتراست! دارم کتابش را می خونم.فوق العاده است. عاشق اسکار ، پسربچه کوچک داستان شده ام.این متن پایین ، بخشی از کتاب Extremely Loud & Incredibly Close است. که سال 2005 چاپ شده. گفتگوی اسکار با مادرش.از انگلیسی اش نترسید( متن فوق العاده ساده است ) و تا آخر بخوانید. The next morning I told Mom I couldn't go to school again.She asked what was wrong.I told her , "The same thing that's always wrong." " You're sick?" " I'm sad." " About Dad?" "About everything." She sat down on the bed next to me ,even though I knew she was in a hurry. :What's everything?" I started counting on my fingers : " The meat and dairy products in our refrigerator,fistfight,car accidents,Larry --- " "Who's Larry?" The homeless guy in front of the Museum of Natural History who always says ' I promise it's for food ' after he asks for money." She turned around and I zipped her dress while I kept counting." How you don't know who Larry is , even though you probably see him all the time,how Buckminster just sleeps and eats and goes to the bathroom and has no raison d’ệtre , the short ugly guy with no neck who takes tickets at the IMAX theater, how the sun is going to explode one day, how every birthday I always get at least one thing I already have, poor people who get fat because they eat junk food because it's cheaper..." That was when I ran out of fingers,but my list was just getting started,and I wanted it to be مریم مومنی | ۱۰:۱۴ صبح | پیام ها(8) جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴
دندون عقلدیروز دندون عقلم رو جراحی کردم.درد جسمی نداشت به خاطر آمپول های بی حس کننده . اما اون قسمت آخرش که دکتر بایک دستش فک ام رو گرفته بود و با دست دیگه اش داشت دندون رو می کشید بیرون، خیلی بد بود.اعتمادم به علم پزشکی و سال دوهزار و شش باعث شد که اون لحظه جیغ نزنم.وگرنه مطمئن بودم که با اون قدرتش حتما دوسه تا دندون رو داره در میاره ، شاید هم کل فک پایین رو . مریم مومنی | ۲:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(17) ![]() |
|