June 2006 Archives



سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵

دوستی می پرسید : "خداییش شما اون حسی رو که باموسیقی ایرانی دارین با موسیقی کلاسیک هم دارین؟ و خودش جواب می داد:" من که ندارم و از موسیقی کلاسیک لذت نمی برم.موسیقی فقط موسیقی ایرانی."

داشتم به این فکر می کردم که چه چیز باعث می شه مقولات جدید رو در ظرف های قدیمی جابدیم؟ ترس از امر ناشناخته و هجوم بردن برای خودمانی کردن آن؟

اون اوایل که اومده بودیم اینجا و من تازه با " آیس تی " آشنا شده بودم نمی تونستم مزه اش رو تحمل کنم چون همه اش فکر می کردم همون چایی میوه ای سرد شده است . "ظرف" قدیمی فرصت لذت بردن از طعم جدید رو از من گرفته بود. کمی بعد یاد گرفتم که " چایی میوه ای سرد شده" رو توی ذهنم خط بزنم و به جاش بنویسم " آیس تی" . از اون موقع آیس تی جزو نوشیدنی های مورد علاقه من شده.

مریم مومنی | ۹:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(12)



جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵

جسته گریخته از باور های قدیمی عامیانه

پری ها بچه می دزدیدن چون خودشون نمی تونستن بچه دار بشن. اون ها شب ها میومدن و نوزاد آدم ها رو با نوزاد خودشون عوض می کردن.اشتباه نکنید. نوزاد اونا درواقع یه پری خیلی خیلی پیر بود که کوچک شده بود .
پری ها دلشون برای نوزاد آدم ها بال بال می زد چون نوزاد آدم ها بزرگ می شد رشد می کرد و می مرد. اما خودشون توی دام جاودانگی افتاده بودند و نمی تونستن بمیرن.

اون قدیم ها مردم این طرف آب به یه همچین چیزهایی معتقد بودند. یعنی ممکن بود صبح از خواب بیدار شن و ببینن بچه شون خوب شیر نمی خوره یا کارهایی می کنه که فقط از یه بچه پری انتظار می ره. اونوقت مطمئن می شدن که پری ها بچه واقعی شون رو دزدیدن و این موجود رو که شبیه بچه شونه به جاش گذاشتن. حالا کار مادربچه این بود که بره طلسم پری ها رو بشکنه تا اونا بچه رو برگردونن. چند تا راه بود برای این کار یکی اینکه بچه رو شب بذارن توی جنگل تاریک و به اندازه سوختن یک شمع کامل صبر کنن و بعد برن بچه رو بیارن(اگه هنوز بچه ای درکار باشه البته!) اونوقت این بچه همون بچه واقعی شونه که پری ها پس آوردن.راه های خشن تری هم مثل گرفتن بچه روی آتش و .. بود.

" آل" هم در باور عامیانه ایرانی ها یه موجودیه که بچه های نوزاد رو می بره و سر به نیست می کنه.
بعضی ها هم اعتقاد داشتن که آل سراغ زن زائو میاد و جگر زن تازه زا رودر زنبیل میذاره و می بره. برای اینکه این اتفاق نیفته می گفتن باید پنج یا سه تا پیاز رو به سیخ کشیدو گوشه اتاق زن تازه زا گذاشت.تفنگ و شمشیر هم اگه تو اتاقش باشه که دیگه چه بهتر.

مریم مومنی | ۱۱:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(11)



سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۵

می گوید: خیلی موقعیتش رو داشتم که آدم بکشم اما تا حالا یه دونه هم نکشته ام. حتی توی پاکستان که بودم.بعد دستش را شبیه تفنگ می کند و طوری که فقط من ببینم استاد را می کشد.

بنگ!

( لحن صدایش شبیه آدم هایی است که حسرت می خورند که چرا به وقتش لذت نبرده اند)
می گویم: لطفا من رو نکش.

مریم مومنی | ۸:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(5)



جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵

سرکش ترین جای خونه آشپزخونه است.

کافیه یه روز به حال خودش بذارین و ببینین چه کولی بازی ای درمی آره .

مریم مومنی | ۴:۲۳ صبح | پیام ها(8)



شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵

پیرزن

از دور دیدم سلانه سلانه داره میاد.همه میزهارو رد کرد و اومد سمت میز ما که یه صندلی خالی داشت.بساط درس و کتابمون روی میز ولو بود. خودمون هم مشغول گپ دوستانه ضمن مطالعه ! نزدیک شد و گفت : شما دوتا که خیلی با هم حرف نمی زنید؟ گفتیم: خیلی نه. بعد کتاب قطورش را گذاشت روی میز و نشست. اونقدر پیر بود که پشتش قوز درآورده بود. شده بودشکل عصا. توی کیفش دنبال یه چیزی گشت . داشتیم زیر چشمی می پاییدیمش. ذره بینش رو درآورد و شروع کرد به کتاب خوندن. کند و باحوصله پیش می رفت. چند دقیقه بعدش از توی کیفش هله هوله درآورد و یواشکی مشغول خوردن شد.از شدت پیری همه اعضای صورتش موقع جویدن می چرخیدند. کتاب رو به کندی و بازحمت زیاد می خوند و ورق می زد.

کم آوردیم !

مریم مومنی | ۸:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۵

Oranges are not the only fruit

 


جنت کوچک را پدر و مادری بسیار مذهبی به فرزندی قبول کرده اند و او را وقف تعالیم کلیسا می کنند. تمام وقت جنت و مادرش در کلیسا و ماموریت های مذهبی می گذرد.جنت کوچک از بچگی با داستان های انجیل بزرگ می شود.موقع نقاشی به جای کشیدن گل و خانه و درخت، قدیسین مسیحی را تصویر می کند. تنها میوه ای که می خورد پرتقال است و صمیمی ترین دوستش هفتاد هشتاد سالی از او بزرگ تر است.

"Oranges are not the only fruit"به نوعی روایت زندگی جنت وینترسون نویسنده انگلیسی تا آغاز دوران جوانی اش است. جنت کوچک با پاگذاشتن به دوران بلوغ درگیر اتفاقاتی می شود که با آآموزه های مسیحی مادرش بسیار متفاوت است و ...

 


جنت وینترسون از نویسندگان مطرح و بسیار توانای بریتانیاست .
شروع کتاب:

" Like most people I lived for a long time with my mother and father.My father liked to watch the wrestling , my mother liked to wrestle ; it didn't matter what.She was in the white corner and that was that...."

مریم مومنی | ۴:۰۰ بعدازظهر |



چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۵

برهانی برای اثبات "لزوم" وجود او

باید باشه.
تا تحمل زندگی ممکن بشه.
نه به هیچ دلیل دیگه ای.
باید باشه
تا بشنوه.
در واقع :
تا شنیده بشیم
چه در قالب چاه های نخلستان
و یا مدل امروزی ترش: خلوت گاه های تنهایی
جایی که موقع اشک ریختن
حس کنیم دستش رو روی شونه مون گذاشته
اتاقک سرد و تاریک حموم مثلا
یا چه می دونم
قدم زدن های گاه و بی گاه تک نفره.

مریم مومنی | ۳:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(13)



یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵

پارادوکس

یکی چشماش قشنگه ولی گوش های بزرگی داره.
یکی گوش های زیبایی داره ولی موهاش زیاد می ریزه
یکی موهای پرپشتی داره ولی در عوض بدنش هم زیاد مو داره
یکی پوستش سفیده اما به همین دلیل احتمال گرفتن بیماری های پوستی اش بالاتره
یکی دوست داره بدنش ظریف تر باشه اما حواسش نیست که اونی که بدنش ظریف تره وقتی پیر بشه استخوان درد راحت تر به سراغش میاد.
یکی از شکل دماغش خوشش نمیاد اما اونی که مشکلی با شکل دماغش نداره از صبح تا حالا( این یکی خود منم) بیش تر از دوهزار و هفتصدو سی و سه بار عطسه کرده و دستمال کاغذی های خونه اش رو کیلویی داره تموم می کنه.علت: حساسیت به گرده های مزخرف گل :(
خلاصه که این جوریه. هر کسی اگه خوب فکر کنه می بینه که از خیلی از چیزهایی که داره خوشحال نیست.چیزهایی که بقیه ممکنه حسرتش رو بخورن.
اونی که ایده آله و هیچ عیبی نداره پس چی؟ فرض کنیم یه نفر پیدا بشه که هیچ نوع مشکلی با سرو وضع ظاهری اش و موقعیت خانوادگی ، اقتصادی، اجتماعی، کشوری، لشگری، قاره ای، و... اش نداشته باشه. همه چیز براش ایده آل باشه.
مشکلش پس چیه؟
این یکی مشکلش اینه که بی مشکله. هیجانی نداره. آرزویی هم نداره.دلش اون وقت لک می زنه برای داشتن یه عیب کوچک. و اگه اون رو بدست آورد، دنبال عیب بزرگتر می گرده و همین جور ادامه داره ...

مریم مومنی | ۸:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(10)



چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵

چیستان

اگه گفتین کدوم حیوون آسانسور داره؟

مریم مومنی | ۱:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(14)



پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵

رد انگشتانم
بر دامن های تابستانی
جلد کتاب ها
کاغذ های یادداشت
بر سر پسرکی کوچک
بر پاکت شیر
گوشی تلفن
بر کلمات به زبان نیامده
و کابوس های نیمه شب

مریم مومنی | ۰:۱۴ صبح |



پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵

شرمنده.
این جا اشتباهی پینگ شده.

مریم مومنی | ۷:۰۷ صبح | پیام ها(12)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2