August 2006 Archives



سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵

آرماگدون

Things fall apart; the centre cannot hold
Mere anarchy is loosed upon the world
"Yeats"

چرا می اندیشیم که این ترس از نزدیک شدن به آرماگدون یا همان صحنه نبرد نهایی نیروهای خیر و شر که پیشگویی شده در آخرالزمان رخ می دهد، مختص دوره ماست؟ مگر این حس از تاریخ خیلی دوری با ما نبوده است؟ . تلخی گذشته برایمان کم رنگ می شود مدام. چون از آن عبور کرده ایم و دیگر تهدیدمان نمی کند. سرخوشی نوستالژیک آن به عکس پررنگ تر می شود. فردا برایمان موهوم و ترسناک است . ناشناخته ای است که می ترساندمان. و "اکنون" برایمان روز به روز هولناک تر می شود.شاید اشتباه می کنم
یک چیز بدیهی این است که من در سال 1385 از دختر بیست و شش ساله ایرانی هفت، هشت قرن پیش به اندازه همین هفتصد هشتصد سال به آخرالزمان نزدیک ترم. اما کاش می فهمیدم در دل کدام یک از ما هول نزدیک شدن به آرماگدون قوی تر است. او که حمله مغول ها و ویرانه های شهر و دیارش را به نظاره نشسته است یا من و دل آشوبه های عصر خودم؟

مریم مومنی | ۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(2)



پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵

از خاطرات ادوارد سعید:

 

... از نظر من هیچ چیزی دردناک تر و طرفه آن که خواستنی تر از آوارگی ها زندگی مرا رقم نزده است: آوارگی از کشوری به کشوری دیگر، از شهری به
شهر دیگر، از سکونتگاهی به سکونتگاه دیگر،از زبانی به زبان دیگر، از محیطی به محیط دیگر، از کویی به کوی دیگر، که در همه این سال ها نگذاشته اند جایی قرار بگیرم...

...در عین حال به کسانی که مانده و به سفر نیامده اند نیز غبطه می خورم، کسانی که در بازگشت می بینمشان، که چهره هاشان به علت اختلال یا به علت چیزی که ظاهرا تحرک اجباری است افسرده نشده است، کسانی که با خانواده هایشان خوش اند، خود را لای بارانی و کت و شلوار راحت پیچیده اند، و ایستاده اند تا همه تمایاشان کنند.
چیزی در نامریی بودن به سفر رفتگان و جای خالی و عدم حضور آن هاست، به علاوه آن حس حاد ، تکراری و قابل پیش بینی تبعید است که شما را از همه کسانی که می شناسید و با آن ها راحتید دور می کند، همه سبب می شود ضرورت رفتن را حس کنید و دلیل آن نیز نوعی منطق اولویت اما خود ساخته است، نوعی احساس وجد و سرخوشی است. اما در همه موارد، ترس بزرگ این است که عزیمت به مفهوم به خود رها شدن و متروک ماندن است، حتی وقتی این شمایید که می روید.

* برگرفته از "بی در کجا" نوشته ادوارد سعید- ترجمه علی اصغر بهرامی

مریم مومنی | ۱:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(6)



پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۵

مکان مقدس

جوزف کمبل در" قدرت اسطوره" * از ضرورت داشتن مکان مقدس صحبت می کند و می گوید باید اتاق یا ساعت یا روز معینی داشته باشید که در آن ندانید مطالب روزنامه های صبح چه بوده است، دوستانتان چه کسانی هستند، به چه کسانی بدهکارید، چه کسانی به شما بدهکارند. این مکانی است که می توانید آن چه را که هستید و می توانید باشید تجربه کنید و به منصه ظهور برسانید. این مکان ِپختگی خلاق است. شاید در آغاز در این مکان اتفاقی نیفتد اما اگر مکان مقدسی داشته باشید و از آن استفاده کنید، سرانجام چیزی اتفاق خواهد افتاد.

این مدتی که ایران هستم و دور و برم شلوغ است حس می کنم از مکان مقدس ام دور شده ام.برای همین هم انقدر کم می نویسم.هر چند که اینترنت زغال سنگی اینجا هم مزید بر علت است.

* "قدرت اسطوره" – جوزف کمبل . ترجمه عباس مخبر( نشر مرکز)

مریم مومنی | ۰:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(10)



چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۵

باز هم از "قدرت اسطوره":

کمبل: ... مذهبی ها به ما می گویند تا زمانی که نمیریم و به بهشت نرویم نمی توانیم واقعا سعادت را تجربه کنیم. اما به عقیده من، مادام که زنده هستید تا می توانید به این تجربه بپردازید.
مویرز: سعادت، اکنون است.
کمبل: در اوقات شگفت انگیزی که در بهشت هستید چنان محو تماشای جمال خداوند خواهید شد که فرصت پرداختن به تجربه شخصی خویش را نخواهید داشت . بهشت محل تجربه کردن نیست، جای این کار همین جااست.

مریم مومنی | ۲:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(4)



یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵

حزن

صبح ظهر می شود
ظهر ،غروب
و غروب نیمه شب.
به سلیمان می مانم
خیره به روبرو
و موریانه ها عصایم را می جوند
غافل از این که
زنده تر از همیشه ام

مریم مومنی | ۴:۴۲ صبح | پیام ها(6)



سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵

تهران را دوست ندارم.

دود و آلودگي و كج سليقگي از در و ديوارش مي بارد.روز به روز هم بدتر و از ريخت افتاده تر مي شود. از بورد هاي تبليغاتي شمال شهرش بگير كه يكي در ميان تبليغ ماكاروني پز و بستني ساز و عروس بدلي و سيدحسن نصرالله مي كنند تا پسرك هاي فال فروش و نخل هاي مصنوعي قرمز و صورتي اي كه با تاريك شدن هوا در ميدان هاي اصلي و فرعي روشن مي شوند و موج روشن شدنشان از تنه به ساقه ها مي رود و برمي گردد. خيابان ها تنگ شده اند. مثل آدم چاقي كه رگ هايش رسوب كرده باشند و حس كني هر آن سكته مي كند. اين شهر، رو به موت كه نه رو به انفجار است. با اين سرعتي كه ساختمان و ماشين و بيلبورد ها دارند جلو مي آيند جاي ماندن كه هيچ راه فرار هم نمي ماند برايمان. افتخار هم البته دارد. بزرگترين ساعت دنيا و طولاني ترين نقاشي ديواري دنيا .ساعتش كه آفتاب خورده و مثل اجناس مغازه هاي قديمي رنگش پريده است. نقاشي ديواري را هم امروز ديديم. اثر هنري بي بديلي بود الحق كه سير توريست را به مملكت سرازير خواهد كرد. البته كمي هزينه هم دارد( ترافيك سنگين خيابان هاي اطراف و انبوه آشغالي كه درجا توليد شده بود از خورده كاغذ بگير تا هر نوع زباله اي كه پايين نقاشي ديواري ريخته بودند ملت ) كه خب درآمد توريست پيش بيني شده از خجالت آن در مي آيد. بعد هم اينكه مرسوم است نقاشي ديواري را روي ديوار بكشند نه اينكه بلوار وسط خياباني را غصب كنند و ماشين ها از دوطرف امنيت بازديدكننده ها را هدف بگيرند.

با همه اين ها يك جا مانده كه وقتي واردش مي شوي چه پياده باشي و چه سواره،زمستان باشد يا تابستان، برگريزان باشد يا سايه روشن سبز و نور ظهر، يادت مي رود كه اين همان تهراني است كه آن بالا وصفش را شنيدي. دود و كثافتش يادت مي رود. و اگر كمي تمركز كني مي تواني صداي بوق ماشين ها و هياهوي شهر را نشنوي.

سوگند به چنارهاي بلند اين خيابان كه تنها روزنه تنفس اين شهرند.

مریم مومنی | ۸:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(17)



یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵

تابستان واره ها

مغازه ها بسته اند.چای سفارش دادم.برایم شکلات کوچک باریکی آورد.قد دوسه تا چوب کبریت که به هم چسبانده باشند. یاد خوشبختی های کوچک قدیم می افتم.
*
در اتاقک شیشه ای حبس شدم.معلق. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید.زنگ زدم و آدم ها آمدند.نمی دیدمشان. فقط صدایشان را می شنیدم.انگار زنده به گور شده باشم.
*
باد در گندمزار
موجش در گیسوان من
*
نزدیک خانه ام.پیرزن همسایه را بعد از چند سال دیده ام. سلام می کنم و روبوسی. از خوشحالی بال در می آورد و تعارف می کند: روز به روز زیباتر می شوی. و بعد به تنه درخت توت می زند برای دفع چشم بد.چقدر دلم برایش تنگ شده بود.برای درخت بزرگ خرمالوی خانه اش که پاییز هر سال سبدی از آن سهم ما بود. برای شوهر مرده اش. برای روی همیشه خوش پیرزن.کاش می توانستم بسته بندی اش کنم و جای یکی از پیرزن های اتریشی همسایه بنشانم.
*
از راه رفتن در باتلاق بیزارم. افق می خواهم. دریا باشد یا کویر فرقی نمی کند.
*
عصرگاه است. شعر ناب از پنجره های غربی به درون می آید.
*
برایم شعری بگو
میرزارضای کرمانی در غل و زنجیر است
و خبر رسیده که شاه شهید را فردا غسل می دهند
من از بوی گلاب خسته شده ام.

مریم مومنی | ۱۰:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(10)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2