August 2006 Archivesسه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آرماگدونThings fall apart; the centre cannot hold چرا می اندیشیم که این ترس از نزدیک شدن به آرماگدون یا همان صحنه نبرد نهایی نیروهای خیر و شر که پیشگویی شده در آخرالزمان رخ می دهد، مختص دوره ماست؟ مگر این حس از تاریخ خیلی دوری با ما نبوده است؟ . تلخی گذشته برایمان کم رنگ می شود مدام. چون از آن عبور کرده ایم و دیگر تهدیدمان نمی کند. سرخوشی نوستالژیک آن به عکس پررنگ تر می شود. فردا برایمان موهوم و ترسناک است . ناشناخته ای است که می ترساندمان. و "اکنون" برایمان روز به روز هولناک تر می شود.شاید اشتباه می کنم مریم مومنی | ۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵
از خاطرات ادوارد سعید:
... از نظر من هیچ چیزی دردناک تر و طرفه آن که خواستنی تر از آوارگی ها زندگی مرا رقم نزده است: آوارگی از کشوری به کشوری دیگر، از شهری به ...در عین حال به کسانی که مانده و به سفر نیامده اند نیز غبطه می خورم، کسانی که در بازگشت می بینمشان، که چهره هاشان به علت اختلال یا به علت چیزی که ظاهرا تحرک اجباری است افسرده نشده است، کسانی که با خانواده هایشان خوش اند، خود را لای بارانی و کت و شلوار راحت پیچیده اند، و ایستاده اند تا همه تمایاشان کنند. * برگرفته از "بی در کجا" نوشته ادوارد سعید- ترجمه علی اصغر بهرامی مریم مومنی | ۱:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(6) پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۵
مکان مقدسجوزف کمبل در" قدرت اسطوره" * از ضرورت داشتن مکان مقدس صحبت می کند و می گوید باید اتاق یا ساعت یا روز معینی داشته باشید که در آن ندانید مطالب روزنامه های صبح چه بوده است، دوستانتان چه کسانی هستند، به چه کسانی بدهکارید، چه کسانی به شما بدهکارند. این مکانی است که می توانید آن چه را که هستید و می توانید باشید تجربه کنید و به منصه ظهور برسانید. این مکان ِپختگی خلاق است. شاید در آغاز در این مکان اتفاقی نیفتد اما اگر مکان مقدسی داشته باشید و از آن استفاده کنید، سرانجام چیزی اتفاق خواهد افتاد. این مدتی که ایران هستم و دور و برم شلوغ است حس می کنم از مکان مقدس ام دور شده ام.برای همین هم انقدر کم می نویسم.هر چند که اینترنت زغال سنگی اینجا هم مزید بر علت است. * "قدرت اسطوره" – جوزف کمبل . ترجمه عباس مخبر( نشر مرکز) مریم مومنی | ۰:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(10) چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۵
باز هم از "قدرت اسطوره":کمبل: ... مذهبی ها به ما می گویند تا زمانی که نمیریم و به بهشت نرویم نمی توانیم واقعا سعادت را تجربه کنیم. اما به عقیده من، مادام که زنده هستید تا می توانید به این تجربه بپردازید. مریم مومنی | ۲:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(4) یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵
حزنصبح ظهر می شود مریم مومنی | ۴:۴۲ صبح | پیام ها(6) سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
تهران را دوست ندارم. دود و آلودگي و كج سليقگي از در و ديوارش مي بارد.روز به روز هم بدتر و از ريخت افتاده تر مي شود. از بورد هاي تبليغاتي شمال شهرش بگير كه يكي در ميان تبليغ ماكاروني پز و بستني ساز و عروس بدلي و سيدحسن نصرالله مي كنند تا پسرك هاي فال فروش و نخل هاي مصنوعي قرمز و صورتي اي كه با تاريك شدن هوا در ميدان هاي اصلي و فرعي روشن مي شوند و موج روشن شدنشان از تنه به ساقه ها مي رود و برمي گردد. خيابان ها تنگ شده اند. مثل آدم چاقي كه رگ هايش رسوب كرده باشند و حس كني هر آن سكته مي كند. اين شهر، رو به موت كه نه رو به انفجار است. با اين سرعتي كه ساختمان و ماشين و بيلبورد ها دارند جلو مي آيند جاي ماندن كه هيچ راه فرار هم نمي ماند برايمان. افتخار هم البته دارد. بزرگترين ساعت دنيا و طولاني ترين نقاشي ديواري دنيا .ساعتش كه آفتاب خورده و مثل اجناس مغازه هاي قديمي رنگش پريده است. نقاشي ديواري را هم امروز ديديم. اثر هنري بي بديلي بود الحق كه سير توريست را به مملكت سرازير خواهد كرد. البته كمي هزينه هم دارد( ترافيك سنگين خيابان هاي اطراف و انبوه آشغالي كه درجا توليد شده بود از خورده كاغذ بگير تا هر نوع زباله اي كه پايين نقاشي ديواري ريخته بودند ملت ) كه خب درآمد توريست پيش بيني شده از خجالت آن در مي آيد. بعد هم اينكه مرسوم است نقاشي ديواري را روي ديوار بكشند نه اينكه بلوار وسط خياباني را غصب كنند و ماشين ها از دوطرف امنيت بازديدكننده ها را هدف بگيرند. با همه اين ها يك جا مانده كه وقتي واردش مي شوي چه پياده باشي و چه سواره،زمستان باشد يا تابستان، برگريزان باشد يا سايه روشن سبز و نور ظهر، يادت مي رود كه اين همان تهراني است كه آن بالا وصفش را شنيدي. دود و كثافتش يادت مي رود. و اگر كمي تمركز كني مي تواني صداي بوق ماشين ها و هياهوي شهر را نشنوي. سوگند به چنارهاي بلند اين خيابان كه تنها روزنه تنفس اين شهرند. مریم مومنی | ۸:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(17) یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
تابستان واره هامغازه ها بسته اند.چای سفارش دادم.برایم شکلات کوچک باریکی آورد.قد دوسه تا چوب کبریت که به هم چسبانده باشند. یاد خوشبختی های کوچک قدیم می افتم. مریم مومنی | ۱۰:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(10) ![]() |
|