September 2006 Archives



جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵

انجیر های زرد

اتاق هتل تاریک است. فریب می دهد که آسمان ابری است یا باران می بارد.وسایل را جمع کرده ام. تب دارم. لباس پوشیدم و روی تخت دارم می نویسم.کمی سردم است. تا یک ربع دیگر باید بروم. خدمه پر سر و صدای هتل با من مهربانند. لبخند و نگاهشان را می فهمم. بیشترشان هم زن هستند. هتل مشهد هم دو تا خانم بودند که هر روز برایم شامپوی تازه می آوردند و حالم را می پرسیدند. فکر کرده بودند تنها آمده ام.
انجیر زرد شسته ام.شکم بعضی هایشان پاره شده از بس که شیرین اند. ریخته امشان توی سینی . کیسه تمیزی نیست که ببرمشان.
یک سینی انجیر زرد می خواهم جا بگذارم.
به پاس لبخندهایشان.

مریم مومنی | ۴:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(16)



دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۵

بعد از ظهر می خواستم بخوابم، کارگرهای ساختمان پایینی پتک می کوبیدند. تلویزیون هم روشن بود. کم مانده بود زنگ بزنم بهشان و بگویم بیایند و یکی هم بکوبند اینجا.

و به مغزم اشاره کنم.

مریم مومنی | ۴:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(8)



شنبه ۱ مهر ۱۳۸۵

افق

کنار دریا روی تخته سنگ بزرگی نشسته ام. عصر است و دریا کبود.موج های نقره ای دارد. هوا ابر است. افق می بینم بعد این همه مدت. خط عجیبی است افق. انتهای دریاست و از سویی آغاز جهانی دیگر است. صاف و ممتد از این سر دنیا به آن سرش کشیده شده. دو نیم می کند: نیمی جهان زیرین است و نیمی آسمان. هم مرز است و جداکننده، هم خطی است که می دوزد و وصل می کند. انتهای دنیاست. اگر خدایی باشد به گمانم در افق متجلی می شود نه در قله کوهی. کوه هر چه هم مرتفع باشد باز حدی دارد. عظیم است و رفیع ولی قله اش را که فتح کنی مجبوری برگردی. عظمتش می شکند. افق اما به چنگ نمی آید. حاضر است و در عین حال غایب. دست نیافتنی است. فتح اش نمی شود کرد.تنها می توانی از دور به نظاره اش بنشینی.آن سویش را تخیل کنی و دلت خوش باشد که هر چه جلو بروی نه دورتر شده باشی و نه نزدیک تر.

مریم مومنی | ۶:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(21)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2