October 2006 Archives



سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵

بالاخره امروز اینترنت و تلفن و تلویزیون وصل شد.این مدت نشد که درست و حسابی جواب ایمیل و آف لاین بدهم چه برسد به وبلاگ نوشتن.
خانه جدیدمان کوچکتر و جمع و جور تر از قبلی است. کلاس های دانشگاه هم از این هفته جدی شروع می شود.
نوشتن بعد از این همه مدت کمی سخت است.لطفا تحمل کنید تا روی غلطک بیفتد.
:)

مریم مومنی | ۱۱:۰۰ صبح | پیام ها(9)



سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵

سوپ

هم زدن گاه و بیگاه سوپ مثل کشیدن یک نخ سیگار آرام بخش است. حرکتی دایره وار به ملاقه می دهی و قارچ و هویج و نخودسبزها بالا می آیند، خودی نشان می دهند و سنگین دوباره ته نشین می شوند. می شود بار ها و بار ها بیایی و تکرارش کنی. من که اگر سوپی روی اجاق داشته باشم شورش را در می آورم از بس که راه می روم و غرق در فکر و خیال هی می آیم و سوپ را هم می زنم.گاهی اوقات تصمیم می گیرم که بنشینم و کتابی بخوانم یا کار مفید تری بکنم. اما نمی شود.چنددقیقه بعدش به خودم که می آیم می بینم بالای قابلمه ایستاده ام و دارم سوپ را هم می زنم. چه جاذبه ای است که می کشاندم؟ گاهی خودم هم متعجبم.
ملاقه را می چرخانم و گرداب کوچکی درست می کنم که می بلعد و می چرخاند و رنگارنگ است.

مریم مومنی | ۱۰:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(13)



پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵

دوستی می گفت خواندن وبلاگم غمگینش می کند.

خواستم بگویم : عزیز جان!
رنج ،غم می افزاید. دیدن و خواندن و شنیدنش نیز
بازگویی اش اما شاید از اندوه بکاهد
دست کم برای راوی آن.

کاش می توانستم از رنج جهان بکاهم
کاش می توانستم

مریم مومنی | ۴:۱۸ صبح | پیام ها(11)



شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۵

حتما برای شما هم پیش آمده.تازگی ها گاهی ایمیل هایی دریافت می کنم با موضوع None که تویشان هم سفید است. یعنی هیچ و پوچ.حتی فرستنده هم ندارند.

دنیای مجازی هم نهیلیسم مجازی خاص خودش را دارد.

مریم مومنی | ۹:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(10)



چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۵

براي مادرم
"
هنوز هم گاهي لباس هايي را مي پوشم كه تو دوخته اي
اين وقت هاست كه تمام قد در آغوشم مي كشي تا همان طور عريان براي خودم گريه كنم"

نوشته های آرش اخوت مخصوصا آنهایی که به یاد مادرش می نویسد سخت ناب است

مریم مومنی | ۹:۳۰ صبح | پیام ها(4)



شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵

Wasteland

"April is the cruelest month, breeding
Lilacs out of the dead land,mixing
Memory and desire,stirring
Dull roots with spring rain.

آوریل بی رحم ترین ماههاست:
از خاک مرده گل یاس
می رویاند،
خاطره و خواهش را در هم می آمیزد،
و ریشه های افسرده را با باران بهاری
بر می انگیزد. "

تی . اس. الیوت- برگردان : جواد علافچی

این باور که حیات به خودی خود نیک است از کجا آمده؟چرا به کسی که حیات می بخشد به دیده نیک می نگرند و قدردانش هستند؟ گاه فکر می کنم مسیح در عین مهربانیش بسیار سنگ دل بود. درست مثل آوریل که از خاک مرده یاس می رویاند. چه چیز بی رحمانه تر از این است که به موجودی که از رنج زیستن فارغ شده حیات دوباره ببخشی؟

مریم مومنی | ۷:۳۳ صبح | پیام ها(11)



یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۵

از سری آرزوهای کوچک

کاش یه چیزی بود مثل کنترل تلویزیون. بعد من پنجره رو باز می کردم. رو به این پسر جیغ جیغوهای پارک-چه پایین خونه می گرفتم و یکی یکی دکمه mute رو فشار می دادم.

مریم مومنی | ۴:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(12)



پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۸۵

پروانه

از "رولان بارت نوشته رولان بارت" ترجمه پیام یزدانجو:

آدمی که از کار خود ملول، مرعوب، و آزرده می شود با چه پریشان خیالی مجنونانه ای دست و پنجه نرم می کند : من دارم در خانه ییلاقی ام کار می کنم( چه کاری؟ افسوس، بازخوانی خود !) ، این هم فهرست پریشان خیالی هایی که هر پنج دقیقه دچارش می شوم: پشه ای را با اسپری بکشم،ناخن های ام را بگیرم، آلوچه ای بخورم، توالت بروم، سری به شیر آب بزنم و ببینم که آب هنوز هم گل آلود است یا نه( امروز سیستم لوله کشی مختل شد ) ، سری به داروساز بزنم، سرکی به باغ بکشم و شلیل هایی را که رسیده اند بشمرم، نگاهی به فهرست برنامه های رادیویی بیاندازم، جایی برای سر جمع کردن کاغذ های ام جفت و جور کنم: من دارم گشت می زنم.

( گشت زنی به همان شوری مربوط می شود که فوریه آن را گونه، گزینه، می خواند، پروانه - la Papillonne)

مریم مومنی | ۴:۰۹ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵

وبلاگ انگلیسی من

Now I am a lake...
... A woman bends over me, Searching my reaches for what she really is ..."

by

Sylvia Plath

مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(4)



شنبه ۶ آبان ۱۳۸۵

Joe apology

این مسابقه دویچه وله اگر هیچ آخر و عاقبتی هم نداشته باشد یه خوبی برای من داشته و آن هم کشف یک وبلاگ انگلیسی بوده که آدم های مختلف ناشناس در آن می نویسند و در واقع از کارهایی که کرده اند و یا نکرده اند ،معذرت خواهی می کنند. فرض کنید کمی شبیه اتاقک اعتراف کلیسا یا حفره ای دردل درختی کوهستانی که آرام بتوانی رازت را زمزمه کنی (اشاره به فیلم : in the mood for love)

مریم مومنی | ۹:۳۷ صبح | پیام ها(11)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2