November 2006 Archives



شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵

ورزش

یک سی دی ورزش دارم که اگر خیلی زرنگ باشم هفته ای دوبار وگرنه یک بار آن هم آخر هفته راهش می اندازم و کمی بالا و پایین می پرم. چند دقیقه اولش حرکات پرشی است که البته خیلی طول نمی کشد. در واقع این قسمت را همه مان با هم انجام می دهیم( به همراه چراغ مطالعه روی میز و گلدان های کنار پنجره و اندکی زمین زیر پایمان) . خلاصه هر شی ای که قابلیت لرزیدن و تکان خوردن داشته باشد با پرش های من تکان می خورد. نگران همسایه ها هم نیستم چون معمولی هم که راه برویم خانه می لرزد تا جایی که گاهی شک می کنم که تیر و ستون این ساختمان را به جای سیمان با ژله پر کرده اند. بعد از این حرکات پرشی و کششی نوبت مشت زدن می رسد و بعد هم لگد زدن. احساس قدرتی که حین این شلنگ و تخته انداختن ها به من دست می دهد با چیز دیگری قابل مقایسه نیست حتی وقتی کیسه های سنگین خرید را دستم گرفته ام و یک کوله پشتی با لپ تاپ و کتاب و جزوه هم به دوش دارم و جوری مردم را نگاه می کنم که فکر کنند همه این ها با پنبه پر شده اند و کسی نتواند نگاهی از سر ترحم به من بیندازد. بعد نوبت می رسد به حرکات زمینی که باید پتویی تا بزنم و به جای تشک ورزشی بیندازم روی گلیم و رویش درازنشست بروم. دراز نشست ها انواع مختلف دارند و هر کدام برای به حرکت در آوردن یک ماهیچه شکم است. یکی شان که درواقع کل این ماهیچه ها را تحت فشار قرار می دهد از همه سخت تر است. من خیلی خوب شروع می کنم اما همیشه حدود پانزده تا که می زنم این دختر مربی توی سی دی جمله مزخرفش را می گوید:" این یه حرکت خیلی سخته" و من ناگهان وامی روم.نمی دانم چرا این جمله اش انقدر برایم انرژی منفی دارد به حدی که مطمئن می شوم نمی توانم ادامه بدهم. انگار یکی بیاید مثلا به بچه چهار ساله ای که سوار دوچرخه است بگوید : "هی! حواست هست که کسی از پشت تو را نگرفته؟" بچه هم که به خیال این بوده که بزرگتری او را گرفته و نمی گذارد بیفتد، غافل از اینکه این خودش است که دارد می راند هول کند و بیفتد زمین. گاهی گوش هایم را می گیرم که این جمله را نشنوم ولی فایده ای ندارد. چون می دانم که الان وقتش است که بشنومش و حالا چه اهمیتی دارد که با گوش هایم بشنوم یا نه وقتی حواسم کاملا متوجه آن است و از حضورش آگاهم.

ورزش که تمام می شود ، حس اینکه فکر می کنم سه کیلو چربی آب شده( هرچند که احتمالا به سی گرم هم نمی رسد) و به جایش طراوت زیر پوستم دویده خوشحالم می کند.

مریم مومنی | ۱۰:۳۱ صبح | پیام ها(8)



شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۵

پاک کن ها سرانجام تمام نمی شوند، بلکه گم می شوند.

" اصل بقای پاک کن"

مریم مومنی | ۹:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(17)



جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵

بارت و من: بخش اول

تمام این دو هفته را بی توقف درس خوانده ام. شب ها تا دیر وقت کتاب خانه می مانم و در راه بازگشت به خانه مدام جایم را در قطار تغییر می دهم( آخرشب ها مردم بی ملاحظه تر می نوشند و بوی دهانشان فراری ام می دهد). حجم زیادی باید بخوانم و تحلیل کنم. وقت برای همه چیز کم می آورم. دیشب کم حوصله و خسته پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم مقاله امروز را آماده می کردم که دیدم دیگر نمی توانم. رهایشان کردم تا امروز صبح زود و بعد از دو سه ساعت سر و کله زدن با متن هنوز برایم ناقص و خام بود. سردرد و بدن درد پنهان هم ناگهان چهره نشان دادند و من به جای رفتن به دانشگاه تصمیم گرفتم خانه بمانم.به اضطراب تحویل ندادن به موقع مقاله امروزم فکر نکنم و به جایش صبح بادخیز را با پتوی گرم وتنی آسوده سر کنم. به جای درس ها و متون انگلیسی کتاب " اتاق روشن، تاملاتی در باب عکاسی" را دست گرفتم. نمی دانم چه قدرتی و یا بهتر بگویم چه جذبه ای برایم دارد این نوشته های بارت. در عین کشف و شهود هایش که خواننده را هم در آن ها سهیم می کند، سرخوشی توام با آرامشی محزون در واژه هایش جاری است. تا جایی که مثل " در جستجوی زمان از دست رفته" پروست نمی توانم بارت را هم یک ریز و بی وقفه بخوانم. از جنس بطری آب نیستند که برای رفع عطش سریع بنوشم. باید مثل نوشیدنی گوارایی جرعه جرعه عطر و طعمشان را مزمزه کنم.

"اتاق روشن" تاملات لذت بخش بارت در حوزه عکاسی است. خودش می گوید که حتی عکاس آماتور هم نبوده و تنها گاه گاهی موضوع عکاسی واقع شده است. با این حال بیننده دقیق و با حوصله ای است. جایی از کتاب دو مفهوم ویژه معرفی می کند.(بخش 10) که آن هارا استودیم و پونکتوم می نامد. این دو عنصر به عقیده او در کنارهم اگر حاضر شوند جذابیت خاصی به عکس می دهند. استودیوم یک پهنا و گستره است . نشان گر پیامدی از فرهنگ و اطلاعات ما از دنیا. به رخ کشنده تاریخ و جغرافیا: آنچه باید بدانیم. استودیوم تاثری معمولی برمی انگیزد. حسی که بیننده معمولی را درگیر می کند.اما آن چیزی که استودیوم را در هم می شکند پونکتوم است که از درون صحنه مثل تیری پرتاب می شود و سوراخ می کند. زخمی به جا می گذارد ( بارت: پونکتوم یک عکس آن حادثه ای است که مرا سوراخ می کند و هم چنین کبود می کند و برایم دردناک است)

 


* برای مطالعه بیشتر: اتاق روشن، نوشته رولان بارت، ترجمه فرشید آذرنگ ، نشر ماه ریز

مریم مومنی | ۲:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵

بارت و من، بخش دوم:

درست در همان ماهی که من به دنیا آمدم بارت مرد. مارس 1980: کامیونی او را زیر می گیرد. کتاب هایش را که ورق می زنم کلمه ها، تصویر ها و گاه حس های بسیار مشابهی پیدا می کنم. حس هایی که برایم آشنا و نزدیک اند. هنگام خواندن ،چندین بار کتاب را بستم. انگار توان ادامه دادن نداشته باشم . با شخص غریبه ای تا این حد هم سو نگر بودن آن هم مرد مرده ای که نه می شناختمش و نه فرهنگ و پیشینه مشابهی داشتیم برایم غریب و طاقت فرسا بود.بعد به این فکر می کردم که این آدمی که از طریق چند واژه فرای زمان و مکان واقعی خودش این گونه تسخیرم کرده یعنی قدرتی فرازمینی داشته با یک اتفاق خیلی معمولی( و زمینی) می میرد. کامیونی زیرش می گیرد.حتی این که کامیون که وسیله نقلیه سنگین و بسیار بزرگتر از جثه انسان او را زیر می گیرد قضیه را دردناک تر می کند. چون به ناگاه بارت برایم در حد موجود بسیار ضعیف و فانی جلوه می کند. مرگ گاهی فرد را عظیم نمایان می کند و گاه کوچک.مرگ های دسته جمعی و یا اتفاقاتی از این قبیل که به هر دلیلی فرد را از جمع جدا نکند و در قالب گروه بزرگتری جای دهد، برای من از عظمت فردی ماجرا می کاهند. ( بمباران، فاجعه های طبیعی) اگر او با اتومبیلی در قد و قواره ماشین های شخصی تصادف می کرد انقدر افسوس نمی خوردم که حال می خورم.
*
دیشب خواب می دیدم که در دهکده کوچکی خانه داریم. جنگ شده بود و هواپیماها تک تک خانه ها را بمباران می کردند. با فاصله زمانی می آمدند و من هر بار فکر می کردم که این بار نوبت ماست که بمیریم. امکان گریز هم نبود. به محض بیرون آمدن از خانه کشته می شدیم. یادم است بین این فاصله های زمانی به این فکر می کردم که قرار نبود این طور بمیرم. خود نفس مردن برایم کمتر از چه گونه مردن اهمیت پیدا کرده بود. انگار در بازی ای بدون این که بفهمم چه شده باخته باشم و به جای غصه خوردن از باختن تمام فکرم این باشد که چرا باختم و نه اینکه : " آه! باختم. "
*
به راستی سر انجام من چیست؟ مرگ با کدام جامه اش غافلگیرم می کند؟

مریم مومنی | ۱۰:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵

موشک و قورباغه

یه زمانی تازه یاد گرفته بودم با کاغذ، موشک و قورباغه درست کنم.
تعداد زیادی درست کردیم و چند روز متوالی یک صندوق چوبی میوه را برعکس گذاشتیم دم در توی کوچه. قورباغه ها و موشک ها را رویش چیدیم و فروختیمشان. چند تایشان را به زیر قیمت. یکی دوتایشان را هم کش رفتند که من کلی برایشان گریه کردم. .
قورباغه ها را با کاغذ رنگی درست کرده بودم . بعضی هایشان ساده، بعضی ها را هم با ماژیک خال خال کرده بودم.

سه چهار سال بیشتر نداشتم


مریم مومنی | ۱:۳۰ بعدازظهر | پیام ها(13)



سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵

دنبال رادیوی انگلیسی( با لهجه آمریکایی) اینترنتی هستم. کسی سراغ دارد؟
یک چیزی شبیه بی بی سی چهار پیدا بشود عالی است.

مریم مومنی | ۸:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(9)



جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵

پنج شنبه ها

صبح است . نه آن قدر زود که آدم از تنها بودن در خیابان وحشت برش دارد، نه آن قدر دیر که اثری از دختربچه ها و پسر بچه ها باشد. شهر در دست بزرگ ترها= زندگی فعلا جدی است.

دارم با عجله می روم سر کلاس. همیشه پنج شنبه ها همین طوری است. شب قبلش دیر می رسم خانه. صبح هم با عجله می زنم بیرون. گاهی ، اگر حوصله خیال بافی داشته باشم ، فکر می کنم که زمین گرد و قلنبه همین طور که دارد دور خودش می چرخد به چهارشنبه شب که می رسد یک چرخ ناگهانی می زند و خودش را وصل می کند به روز بعد. انگار کنید رقاصه ای را که ناگهان چرخ بزند و برسد به انتهای صحنه.

حالا تشبیه اش مهم نیست. داشتم می گفتم که پنج شنبه صبح زود است. هوا سرد و مه آلود. در حالی که دست هایم را کرده ام توی جیب ، مسیر هر روزه خانه تا ایستگاه مترو را پیاده می روم. از کنار پارک کوچکی رد می شوم. بخش مربوط به سگ ها را دورش حصار کشیده اند . گل و بته هم ندارد. در عوض زمینش کمی گلی و زمخت است. بگویی نگویی با سلیقه سگ ها جور در می آید. زن و مردی را می بینم که سگ هایشان را ول کرده اند در پارک و خودشان با هم قدم می زنند. سگ پودل و افغان کاری به کار هم ندارند.هر کدامشان گوشه ای برای خودش می چرخد. زن و مرد اما کنار هم راه می روند و سیگار می کشند. زن بیشتر پک می زند و مرد بیشتر حرف. زن چکمه های مشکی بلندی پوشیده. چهره هر دوشان کمی تکیده است.( تخمین سنی: دهه چهل).
قدم کند می کنم و دو نقطه نارنجی می بینم که توی این مه مدام خاموش و روشن می شوند. سیگار حتما گرمشان می کند که دست هایشان توی جیب نیست. به نظر نمی آید که چیز عجیبی دیده باشم. اما بدون این که دلیلش را بدانم غمگین می شوم. تقصیر این روحیه مزخرف من است که می تواند به همه چیز گند بزند و لایه تراژیک پنهان ماجرا را قبل از هر لایه دیگری ببیند.

حالا زن و مرد رسیده اند به لبه های حصار. دور می زنند و برمی گردند. زن سگ اش را صدا می کند. ته سیگارش را می اندازد روی زمین و با پا خاموش می کند. صبر می کنم تا سگ کوتوله با پرش های کوتاه خودش را برساند به صاحبش. زن دستی به سر سگ می کشد و سگ در عوض دم تکان می دهد. دیرم شده است. کم کم وقتش است که بچه ها سر و کله شان پیدا شود. آهان. نگفتم! پسر بچه دوسه ساله ای به همراه مادرش. از ماشین پیاده شده اند و پسرک فیل بزرگ پشمالویی را بغل کرده و به سختی راه می رود. کیف مهد کودک اش هم دست مادرش است.مامان هر چند قدم یک بار می ایستد تا پسرک و فیلش برسند و دوباره راه می افتد. نگاهمان به هم می افتد و من و مامان پسر،با خویشتن داری ای که از بزرگ تر ها فقط برمی آید می خندیم. طوری که پسرک نفهمد.

پنج شنبه است. مثل هر پنج شنبه دیگری. یکی غمگین است. یکی سگ اش را می چرخاند. یکی از فیل اش دل نمی کند. یکی پشت پنجره با زیرپوش نرمش می کند. یکی زیر برف پاک کن ماشین ها آگهی پیتزافروشی می گذارد. یکی هم دیرش شده است.

با عجله می دوم.

مریم مومنی | ۸:۳۸ بعدازظهر | پیام ها(3)



جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵

بیزاری

راست است که می گویند نوشتن و درحالت کلی ترش خلق هر اثری به زایمان می ماند؟ حتی اگر راست هم نباشد برای من افسردگی بعد از نوشتن بی تشبیه به افسردگی تازه مادران نیست.
می نویسم و بعد از نوشته ام بیزار می شوم. اغلب نوشته هایم را دوست ندارم. گاهی تحمل دوباره خواندنشان را بعد از این که جلوی چشم همه قرار گرفتند ندارم. انگار همه شان بچه های ناقص الخلقه ای باشند که وقتی متولد می شوند کاری جز غصه خوردن نمی توانی برایشان بکنی. جلوی چشمت هستند. مدام می بینی شان. نمی توانی پاره شان کنی یا دور بریزی. نه که نتوانی. کمکی نمی کند. چند روز دیگر یکی عجیب و غریب ترش بیرون می جهد و دوباره همان آش است و همان کاسه.

مریم مومنی | ۹:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(10)



شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵

" ای رسول ما ،
بگو پناه می جویم به فروزنده صبح روشن
از شر مخلوقات
و از شر شب تار هنگامی که درآید
و از شر زنان افسونگر چون به جادو در گره ها بدمند
و از شر حسود بدخواه چون آتش حسد برافروزد"

*

گاهی به رسولشان غبطه می خورم.
آن گاه که تیر شر به سویمان پرتاب می شود.

مریم مومنی | ۲:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(8)



سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۵

تلنگر

دوسال گذشت.

مریم مومنی | ۱۱:۳۰ بعدازظهر | پیام ها(5)



چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸۵

همسایه جان !

نصفه شبه. با صدای همسایه بی ملاحظه مون از خواب بیدار می شم که داره با یک نفر بلند بلند تو راهرو جلوی در ما حرف می زنن. یک لحظه فکر می کنم مهمون داریم.( در واقع فکر می کنم دزد اومده.) بعد خواب از سرم می پره و میام می بینم ساعت سه و نیم اه. فردا امتحان دارم و شب تا دیر وقت کتاب خونه بودم. چون همسایه جان سرپرست و خواننده یه گروه موسیقی اه و هیچ جایی رو برای تمرین کردن بهتراز خونه خودشون سراغ ندارن. این داستان در تقریبا بیشتر روزها و شب های هفته تکرار می شه. نوع موسیقی هم به شدت با سلیقه هر دوی ما ناسازگار اه.( از این مدل های افریکن پسند. هیپ هاپ؟) یک شنبه من از سردرد تمام روز سرم رو بسته بودم و مطمئنم که نیم ای اش تقصیر این آقاست. در ضمن خدا نسل هر چی ویاگرا رو براندازه که وقت و بی وقت به همه این نوع سر و صداها آواهای انسانی رو هم اضافه می کنن اون هم به مدتی طولانی و خارج از حوصله.

مریم مومنی | ۳:۵۱ صبح | پیام ها(6)



پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵

تمام مدت کلاس ورزش حواسم به ساعته. منتظرم دختره بره سی دی رو عوض کنه و آهنگ گوریلی اه رو بذاره. بعد بیاد سرجاش جلوی ما وایسه و ده دقیقه یک ربعی گوریل بشیم. اگه بدونین چه کیفی داره!

مریم مومنی | ۵:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(7)



جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵

تغییر

"نگاش کن: اون فرق کرده. یه جور دیگه داره فکر می کنه. یه جور دیگه سیب رو گاز می زنه. رنگ جوراباش مثل دیروز نیست. از یه راه دیگه داره میره خونه شون. وای تازه نمی دونی. با یه آدمای جدیدی معاشرت می کنه !لباساش رو که دیگه نگو!. غذاهایی که می خوره! حتی مدل مسواک زدنش هم عوض شده ! ..."
بلا به دور. خدا نصیب نکنه !
*
ترس از "تغییر" ترس تاریخی ماست. اغلب ازآن که تغییر کرده حیرت می کنیم. محکومش می کنیم چون باور داریم که حقیقتی ثابت وجود دارد و آن هم تنها از آن ماست. دیگران گمراهانی بیش نیستند : "من بهتر از بقیه می اندیشم"
*
کاش یادمان باشد هر از چند گاهی بقچه حقیقتمان را باز کنیم و نگاه کنیم از شدت مانده بودن نگندیده باشد. کمی زیر و رویش کنیم تا هوای تازه بخورد.

مریم مومنی | ۹:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(24)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2