December 2006 Archives



شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵

شهر های مدرن ، تاریکی طبیعی شب را از ما دریغ می کنند. تقصیر خودمان است که ستاره ها و صورت های فلکی را با نورهای مصنوعی مبادله کردیم و شب به جای خیال پردازی های اسطوره ای ،تلویزیون روشن کردیم.
شاید بدشگونی از همان زمانی آغاز شد که سر به پایین دوختیم.
و طالعمان را ستاره ها رقم نزدند.

مریم مومنی | ۱:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵

موزه تاریخ طبیعی وین چرخی دارد مثل سکان کشتی. می چرخانی اش و روی صفحه روبرویت زمان به جلو و عقب می رود.اگر به راست بچرخانی به سمت آینده می روی ، اگر به چپ بچرخانی ، گذشته را نشانت می دهد. تصویری از تحول قاره ها در طول زمان می دهد. این که زمانی همه قاره ها به هم چسبیده بودند و کم کم فاصله گرفته اند را می دانستم.اما این که در آینده خیلی دوری دوباره به هم وصل می شوند برایم تازه بود. چرخ زمان را به راست چرخاندم و چرخاندم. نمی دانم چندهزار سال گذشت که استرالیا به آسیا وصل شد و از آن طرف آمریکا نزدیک شد به آفریقا و بعد انگار که تازه فهمیده باشم عمق فاجعه را دیدم.آفریقا چسبیده بود به اروپا: حواسم پرت شده بود و در یک آن دریای مدیترانه بخار شده بود و از بین رفته بود.با دقت نگاه کردم. نه هیچ اثری نبود. بهشت زمینی من نابود شده بود. اگر تنها بودم می نشستم روی زمین و برای زیتون زار ها و نخل ها ونارنجستان ها و نیلی دریاها یش که نابود شده بود گریه می کردم. تنها نبودم. کسی آمد و چرخ را از آن طرف چرخاند. همه چیز به حالت اول برگشت. استرالیا آمد پایین. آفریقا هم. مدیترانه مثل چشمه ای جوشید و بزرگ شد.اما فایده نداشت.

حال کسی را دارم که از واقعه ای خبردار شده باشد و کاری از دستش بر نیاید.

مریم مومنی | ۷:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(7)



دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۵

بهترین قسمت امروز سر کلاس صبح بود. اون قدر این خانومه موضوعات مورد علاقه من رو خوب توضیح داد که نزدیک بود آخر کلاس برم و بهش بی دریغ لبخند بزنم. استراحت وسط کلاس هم خیلی خوب بود. قدم زدن با طعم قهوه. اما احتمالا اثر قهوه بود که از بعد از کلاس تا الان بی قرارم. شاید هم نحسی آسمون اینجا من رو گرفته. ابر و سرما و باد. کلاس بعد از ظهر رو نرفتم. احتیاج داشتم به یک خونه گرم. برگشتم. ظرف های صبحونه با خرده نون ها روی میز بود هنوز. جمعشون کردم. انگور خشکیده رو ریختم دور. ظرف ها رو شستم. جوراب گرم پوشیدم. حالم بد بود. هنوزم بده. ظرف ها تمیزاند. نور خونه ملایمه. باید بشینم سر مقاله ام. هفته بعد باید یک قسمت اولیه اش رو تحویل بدیم. حواسم رو نمی تونم جمع کنم. به گلدون ها آب می دم. هی سرک می کشم به اینترنت. دوباره برمی گردم سر کارم. هوا تاریک شده.

مریم مومنی | ۵:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(11)



سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۵

من نمی فهمم چرا بوی بادمجون سرخ شده و کتلت و سایر غذاهای چرب و چیلی تا مدت ها می مونه اما بوی سالاد و میوه و خوردنی های باطراوت به محض خورده شدن از بین میره.

تو این یه مورد هم مثل اغلب موارد دنیا غلبه و دوام با پلیدهاست.

مریم مومنی | ۵:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(6)



چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵

اسطوره نزد چپ

"هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انسانی که گسترده ترین سطح ایدئولوژی " بی معنا" است، دست نمی یابد. زندگی روزمره برای او دست نیافتنی است: در جامعه بورژوایی، اسطوره"چپی" درباره ازدواج، آشپزی، خانه،تاتر، حقوق، اخلاقیات و غیره وجود ندارد...اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند....یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود نداردو فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود."

ازکتاب: اسطوره، امروز نوشته رولان بارت.( درواقع ترجمه فارسی، گزیده ای است از کتاب Mythologies) ترجمه شیرین دخت دقیقیان

مریم مومنی | ۱۱:۳۴ صبح | پیام ها(1)



چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵

حدیث تلخی و امید

بخش جدیدی در بی بی سی فارسی راه افتاده مخصوص زیر هجده ساله ها به نام دنیای من. بچه ها عکس های مختلفی از زندگی شان با شرح کوتاهی می فرستند و از آرزوها و کارهایی که می کنند و یا دوست دارند بکنند حرف می زنند.عکس های این بار ، روایت زندگی "فریبا" دختری افغان است که در ایران زندگی می کند ولی نتوانسته تا اول راهنمایی بیشتر درس بخواند .
اگر در ایران پشت در بسته فیلتر مانده اید، شرح عکس ها را در زیر بخوانید:

ادامه ی مطلبحدیث تلخی و امید"

مریم مومنی | ۳:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(6)



پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵

در مدح آرامش

به گل گاوزبان ایمان بیاور
به گلبرگ های بنفش
وعصاره تاریخی اش
که به گرمی خاطره ای مطبوع ومادرانه
در فنجانت بخار می کند
و با قطره ای لیمو رنگ می بازد

پی نوشت :
یادم رفت اینو بگم که حقوق این شعرشدیدا محفوظه. قابل توجه کارخونه های بسته بندی گل گاوزبون و شرکا !
D:

مریم مومنی | ۷:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(7)



جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

زمان می گذرد. هر چه بیشتر بخواهی نگهش داری بیشتر از دستش می دهی. زمانی فکر می کردم با چنگ انداختن به آن می توانم خوشی اش را جاودانه کنم.می لغزید مدام. اکنون مدت هاست که رهایش کرده ام.می گذارم خودش به سراغم بیاید. مثل طعم همان کلوچه خیسیده در زیزفون پروست .بویی، صدایی، مزه ای، تصویری ، اسمی،حتی گاهی از پله های ساختمانی قدیمی و نیمه تاریک که بالا می روم، چرخش ناگهانی پله و نوری که از پنجره های بلند ، مایل رویم می افتد می شود گذشته. می شود پنجره های قدی خانه های قدیمی. می شود راه پله چهارسالگی . یا مثل امروز می شود کتاب محبوب دوازده سالگی ام : آقای هنشاو عزیز

 

مریم مومنی | ۱۰:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

مادربزرگ

مدتی است به طور متمرکز بارت می خوانم. گاهی هم چیزی اینجا می نویسم و یا نقل قول می کنم. با حال و هوای زمستانی اینجا می خواند. بالاخره تنهایی مجبورت می کند به چیزی پناه ببری که رنگ و بویی ازکسی یا فضایی که دل تنگش هستی برایت داشته باشد. زمستان ها دلم عمیق برای مادربزرگم تنگ می شود.خانه شان را مجسم می کنم وگرما و آرامش منحصر به فردی که همیشه آنجا هست.حضور مادربزرگ به تنهایی خود آرامش است.آن همه خرت و پرت قدیمی، عکس های کودکی مان که آویزان در و دیوار است، کرسی چوبی با آن لحاف سنگین رویش، بخار کتری، بخار پنجره،... حتی گاهی وسوسه می شوم زنگ در یکی از این پیرزن های اینجا را بزنم و خواهش کنم چند دقیقه ای مادربزرگ قرضی ام شود.

مریم مومنی | ۷:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵

نقاط کور

دیگه وقتش شده که یکی من رو زندونی کنه توی اتاق خالی و به جز آب و نون فقط کتاب های مرجع ام رو به علاوه مقاله هایی که پرینت گرفتم و مقداری قلم و کاغذ جلوم بذاره. اتاقش هم ترجیحا پنجره نداشته باشه تا امکان خیالبافی هام کمتر بشه. این تنها راه ممکن برای پیش رفتن مقاله ام هست. وگرنه از بس که سخته قضیه برام دائم از جدی کار کردن روش طفره می رم. از صبح تا حالا بخش عظیمی از خونه رو روفته ام (مرسی استعمال فعل نادر ! ) کلی ظرف شسته ام. کلی لباس شسته ام . از لج ام یک دسر بدمزه خوردم که طعم فلز می داد. کمی عکاسی کردم. یک سری لغت جدید آویزون کردم به دیوار دستشویی . یک فصل در راستای مقاله ام خوندم بی نتیجه. کلی اینترنت رو بالا و پایین کردم ایضا بی نتیجه. یک نگاهی به یادداشت ها و فیش هام کردم: کمی بانتیجه. کلی فکر کردم روی موضوع ام : بی نتیجه (به نسبت مقدار فکر مصرف شده ). یک سری کار مهم هم هنوز نرسیدم بهشون از جمله باز کردن جزوه امتحان پنج شنبه .
از این نقاط کور بدم می آد. نه هنوز مشخص شده که قراره آدم چی کار کنه ( که بتونه درست و حسابی روش متمرکز شه و جلو ببردش ) و نه ذهن آدم رو آزاد می ذاره که به کارهای دیگه بشه رسید.

مریم مومنی | ۴:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(5)



دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

دلتنگی های نیمه شب

دلم می خواهد
جغدی روی قرنیز پنجره مان بنشیند
سرک بکشد توی اتاق.
به من
که روی شانه هایم پتو انداخته ام
ولی هنوز می لرزم
خیره نگاه کند
بعد چند بار پلک بزند
و برود.

مریم مومنی | ۲:۳۵ صبح | پیام ها(11)



دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

بارت و اوقات فراغت

" اگر هم می خواهید می گویم قادر نیستم برای بطالت جایی در زندگی ام بیابم. همین طور هم (البته بادرجه کمتر) برای اوقات فراغت. جز وقت هایی که با دوستان می گذرانم زندگی ام فقط در کار و یا نوعی تنبلی ناخوشایند خلاصه می شود. هرگز از ورزش چندان خوشم نیامد و حالا هم که دیگر سنم از آن گذشته است. اگر کسی مثل من تصمیم بگیرد " کاری نکند" خوب چه کار کند؟
بخوانم؟ اما این که کار من است. بنویسم؟ بیش تر از خواندن کار من است. به همین دلیل از نقاشی خوشم می آمدزیرا به نظرم فعالیت هنری بدنی و کاملا ذوقی بود. علاوه بر این کاری بود حدفاصل میان استراحت و بطالت و برای کسانی مثل من که تفننی نقاشی می کنیم نمی توانیم در آن برای ارضای حس خودشیفتگی اصلا سرمایه گذاری کنیم. خواه نقاشی خوب از کار دربیاید و یا خراب و ضعیف باشد هنوز هم همین کارکرد را برایم دارد.
دیگر چه کاری می ماند؟ روسو اواخر عمر تور می بافت. ما می توانیم، بی هیچ طنز و تعریض بر بافتنی کردن تاکید کنیم. نمونه واقعی کاهلی است، مشروط به آن که نخواهیم آن را در زمان مشخصی به پایان ببریم.
اما عرف جامعه مردان را از بافتنی کردن منع کرده است.
همیشه وضع به این صورت نبود. حدود صدو پنجاه سال قبل، حتی شاید تا صد سال پیش عادی بود که مردان کوبلن بدوزند. این کار امروز ممکن نیست."

از کتاب : پروست و من ( رولان بارت) تالیف و ترجمه : احمد اخوت

مریم مومنی | ۹:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(9)



چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۵

:(

دوربینم عکسهای بنفش می گیره
و جاکفشی مون رو مثل آبشار مذاب نشون می ده.
دیوارها رو هم.
کتابخونه و تلویزیون رو هم اضافه کنید.
همه چیز جاری و سرریز مثل عاقبت مجسمه های یخی که ذوب میشن و تموم میشن
کاش یه بلای دیگه سرش اومده بود .

مریم مومنی | ۱:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۵

درست بنویسیم

( این مثال ها رو از وبلاگ های مختلف جمع کردم. باز هم اگه دیدم می نویسم تا لیست کاملتر بشه. در ضمن کمک های مردمی هم قبول می کنیم در این راستا. احتیاجی هم نیست که بدونیم کدوم وبلاگ چی نوشته. نمی خوایم مچ بگیریم. می خوایم با هم یاد بگیریم که درست تر بنویسیم. )


درست - غلط
عذاب الیم - عذاب علیم
(توضیح : علیم ینی بسیار دانا. الیم یعنی بسیار دردناک پس صفت مناسب تری برای عذاب است.)
زجر کشیدن - ضجر کشیدن
عجالتا - اجالتا
راجع به موضوعی حرف زدن - راجه به موضوعی حرف زدن
لهجه - لحجه

ادامه ی مطلبدرست بنویسیم"

مریم مومنی | ۱۱:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(34)



چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۵

در تاریک روشنی سه و نیم بعد از ظهر نشسته ام. باید تا مغازه ها نبسته اند بروم خرید. دریغ از یک تکه نان خشک که در حال حاضر توی آشپزخانه پیدا شود. خانه هنوز گرم نشده.قبل از اینکه برویم مسافرت این سیستم مرکزی اش را خاموش کرده بودم. نتیجه اینکه از دیشب تا الان دارم می لرزم و به جای درس خواندن و فرستادن فایل نهایی برای استاد عزیز که تاکید کرده تا قبل از کریسمس باید به دستش برسد، کتاب خوانده ام و خودم را با ژاکت زیر لحاف مدفون کرده ام.اینجور وقت ها کتاب خواندن هم یخ آدم را باز نمی کند حتی اگر کتابش یکی ازرمان های پرفروش ماه باشد.

مریم مومنی | ۳:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۵

بازی یلدا

پارسای عزیز نوشته اند که یلدا بازی کنیم. چشم. این هم آنچه شما نمی دانید :

1) یکبار تمام خونه رو با روزنامه فرش کردم تا صدای پای سوسک ها رو که به تخت نزدیک می شن و شب ها از روی صورتم رد می شن بشنوم.

2) زلزله تهران که دو سال پیش اومد به همراه بقیه همسایه ها اومدیم دم در.و بعد برگشتیم تا ضروری ترین وسایلمون رو برداریم. من در کنار بطری آب و تن ماهی، دوعدد رمان حجیم و تاریخ بیهقی روهم برداشتم که اگر زلزله اومد و من زنده موندم تا موقع رسیدن کمک های امدادی حوصله ام سر نره.

3) یکی از بدجنس ترین کارهایی که کردم این بوده که برادرم رو که اون موقع شش سال بیشتر نداشت متقاعد کردم که بچه ی مامان و بابا نیست و از آفریقا به فرزندی قبولش کردیم و بعد از اینکه کلی شیر خورده سفید شده. و انقدر دلیل و مدرک آوردیم ( در این شوخی همدست هم داشتم ).که طفلک باور کرد و اشک تو چشماش جمع شد.بعد البته خیلی سخت( چون مدارک به حدی قانع کننده بود که نقض کردنشون کلی طول کشید) از دلش در آوردم.

4) قصد دارم در وصیت نامه ام بنویسم که قابلمه ها و گلدون هام رو حامد به یک نفر که نیازمند و عاشقشونه هدیه کنه و اگه کسی رو پیدا نکرد با خودم
دفنشون کنه. طاقت اینکه ببینم در غیاب من با قاشق فلزی داره ته قابلمه ها رو می تراشه و گلدون ها هم از بی آبی خشک شده اند رو ندارم. حتی بعد از مرگ!

5) باسالاد شیرازی میشه کلی من رو خوشحال کرد.اگه لیموی تازه و روغن زیتون هم داشته باشه اون روز رو می تونم جشن بگیرم

حالا پنج نفر بعدی :
حامد - کامران (آن سوی دیوار )- کتی (سایه)- قصه های عامه پسند- عابر پیاده

مریم مومنی | ۳:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(16)



یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵

در هزارتویی تاریک
دست هایی دیدم که جوانه زده بود
پیکری گل آلود
ساقه و پیچک هبه می کرد
...

مریم مومنی | ۸:۲۸ صبح | پیام ها(5)



سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵

بعضی چیزها را بدون دوربین عکاسی نمی شود دید.نه این که دوربین بخواهد فاصله را کم و زیاد کند، نه. همان که قابی دورش می کشد و محصورش می کند کافی است برای این که فقط به آن نگاه کنیم و بهتر ببینیمش.
دوربین عکاسی مثل هر ثبت کننده دیگری بارها به دادم رسیده است. اصولا دوربین که داشته باشم خیالم راحت است.تحمل زیبایی، غم، و هر چیز دیگری برایم آسان تر می شود. آن چه می بینم را ثبت می کنم . و این معنی اش این است که بخشی از حس آن لحظه را شکار کرده و برای همیشه اسیر کرده ام. نگران این نیستم که با تمام شدن آن لحظه، شکوهش هم تمام شود .
دوربین که نباشد انگار چیزی گم کرده باشم. مثل امروز بعد از ظهر که چند لحظه ای خورشیدی طلایی رنگ درخشید و دیوارهای دورتادور میدان رو برو جان گرفتند و سایه تنه های لخت درختان رویشان افتادو حتی بخشی از اتاق جنوبی را هم روشن کرد و بعد من از خوشی و در عین حال ناخوشی نداشتن دوربین بال بال می زدم. باید یکی می بود که می دید. یکی که همان لحظه صدایش کنم تا با هم پنجره را باز کنیم و بگذاریم هوای سرد به صورتمان بخورد و آفتاب روی موهایمان بدرخشد.

الان که این ها را می نویسم به این امیدم که کلمه ها تا حدی کار دوربین را انجام دهند.

مریم مومنی | ۱۱:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(6)



پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵

مناقصه

دلم موسیقی طبیعی می خواهد. کاش کسی صدای باران را ضبط کند . بی وقفه. بارانش هم فقط نم نم ببارد. حوصله رعد و برقش را ندارم. صدای اضافی نداشته باشد. ساز مصنوعی هم آن وسط نزند.

یک صفحه پُر، نم نم باران می خرم.

مریم مومنی | ۰:۰۹ صبح | پیام ها(7)



پنجشنبه ۷ دی ۱۳۸۵

دو سه روز پیش بود که قبل از خواب حدس زدم می میرم.قلبم موزون نمی زد. چشم هایم را بستم. بیدار که شدم همچنان نفس می کشیدم.
*
اخلاق های عجیب پیدا کرده ام. شب ها اتاق که روشن باشد سردرد می گیرم. می آیم نیویورک. چراغ خواب روشن می کنم. تکه پارچه ای هم رویش می اندازم که نورش کمتر شود. کمی بهتر می شوم.
*
دلم می خواهد با دست هایی از دو طرف باز روی خاک باغچه دراز بکشم.عطش دارم.
می خواهم صورتم سردی خاک را لمس کند.
*
انگار پوستم را کنده باشند. لایه محافظ ندارم. نور، صدا، بو، مطبوع و نامطبوع اش بی تابم می کند. چاره فعلا همان نیویورک تاریک و ساکت است.

(نیویورک :اتاق خواب باریکمان که دوتا کمد آسمان خراش هم دارد)

مریم مومنی | ۵:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(10)



شنبه ۹ دی ۱۳۸۵

نمی دانم رمان "شب های سیرک" آنجلا کارتر به فارسی ترجمه شده یا نه. یکی از شخصیت های فرعی داستان، دختری است که مثل زیبای خفته بسیار زیباست و سال هاست که خواب است. تقریبا تمام نقشش را در خواب بازی می کند و به همراه دختران عجیب دیگر در موزه ای نمایش داده می شود. زیبای خفته فقط شب ها کمی بیدار می شود، سوپ می خورد( یا بهتر بگویم : به او سوپ می خورانند) و بعد دوباره می خوابد. روز به روز هم لاغر تر می شود و کمتر می خورد. با تقریب خوبی غمگین ترین شخصیت رمان است. زیبای خفته خواب هم می بیند. تمام مدت چشم هایش در حرکت است و چون پوستش روز به روز شفاف تر می شود حرکت چشمانش بهتر پیداست.
"شب های سیرک" در آخرین سال قرن نوزدهم اتفاق می افتد و همه در انتظار شروع سده جدید هستند. فورز(شخصیت اصلی) که زنی بالدار است و می تواند پرواز کند، در چند جای کتاب به عنوان نشانه ای از قرن جدید و زن آینده معرفی می شود. او که به همراه زیبای خفته زمانی را در موزه گذرانده ، بعد از پشت سر گذاشتن ماجراهای مختلف، از موزه فرار می کند و در شبی بی زمان (که ساعت سه بار مختلف نیمه شب را اعلام می کند) شرح حال خودش را برای خبرنگاری آمریکایی می گوید..
برگردم سر همان داستان زیبای خفته. فورز به خبرنگار می گوید که زیبای خفته خواب قرن آینده(قرن بیستم) را می دیده است. و چه بسیار که در خواب نمی گریسته است و چه غلیظ هم اشک می ریخته ....

*
یکی دو روز دیگر سال جدید میلادی شروع می شود. آغاز هر تاریخی برای من دردناک است. چه شروع سده باشد، چه سال.
چند دقیقه پیش خبری خواندم که صدام به زودی اعدام می شود. شاید تا همین چند ساعت آینده.یاد صحنه ای از حلبچه می افتم که آن موقع ها تلویزیون پخش می کرد. جسد های باد کرده و عروسکی که کنار دختر بچه مرده ای افتاده بود. به عکس صدام نگاه می کنم که پیر و ذلیل و ترحم بر انگیز است: کشته ای، پس کشته می شوی.برای رسیدن به آرامش و آزادی و عدالت و هر آرمان انسانی و غیر انسانی بسیار می کشند.بسیار کشته می شوند. جنگ و فقر و بیماری ورنج و خشونت و بدبختی بیداد می کند.( اگر نه برای من و تو، دست کم برای بسیاری). به گذشته نگاه می کنم و همین را می بینم. با شدت و ضعف متفاوت، با جغرافیای گوناگون.
آینده را اما نمی شود دید.دست کم من نمی توانم. گاهی فکر می کنم زیبای خفته " آنجلا کارتر" بیرون کتاب حی و حاضر است.با آن پوست شفاف وجثه نحیفش خوابیده و رویای آینده مان را می بیند و اغلب بسیار می گرید .و چه غلیظ هم اشک می ریزد ...

مریم مومنی | ۲:۱۷ صبح | پیام ها(2)



یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵

یأس

وقتی یکی از دوتا پسر آدم قابیل بوده، دیگه چه انتظاری از هیولاهای ده دوازده ساله مذکر توی کوچه دارم؟

مریم مومنی | ۱:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(3)



یکشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵

تعطیلات خود را چه گونه می گذرانید؟

ما اول که صبح می شود اگر نان داشته باشیم صبحانه می خوریم.اما نان هایمان دیگر ته کشیده. فردا هم تعطیل است. پس مجبوریم کم کم بی خیال صبحانه شویم.بعد از صبحانه بدن رنجورمان را پای میز کار می کشانیم و سعی می کنیم مقاله بنویسیم یا درباره مقاله مان ،مقاله بخوانیم . در حین مطالعه گذشت زمان را حس نمی کنیم و این اصلا معنی اش این نیست که خیلی بهمان خوش می گذرد بلکه برعکس حجم انبوه مواد اولیه را نشان می دهد.همه اش هم مثل دوران کودکی که در ذهنمان اختراعاتی می کردیم در جهت تنبلی، آرزو می کنیم که کاش وسیله ای بود مثل کنترل+ اف که می شد رو به کتاب یا مقالات چاپی بگیریم و سرچ های گوگل وارانه بکنیم.گوگل مرا یاد اینترنت انداخت که باید اعتراف کنیم با این همه کار هر نیم ساعت یک بار هم سرک می کشیم به اینترنت . این کار( یعنی تقلای بی دریغ بر سر مقاله) ادامه دارد تا بوق غاز( به نظر من سگ ها بوق نمی زنند و بوق غاز بامسمی تر است.)مسمی گفتم دور از چشم مانی ب یاد مسمی بادمجان افتادم که تاحالا نخورده ام در حدی که یک لحظه شک کردم اسم غذا را درست نوشته ام یا نه. اصلا از وقتی مانی ب ذره بینش را گذاشته روی فرهنگ "شکم دوستی" ایرانی ها ذهن من ناخودآگاه با شیطنت به دنبال پیدا کردن تشبیه های غذایی می رود. بگذریم.
تفریحمان هم این وسط، خواندن خاطرات برتراند راسل است که هنوز آن اوایلش هستیم . از تلویزیون فعلا خبری نیست تا وقتی که تعطیلات تمام شود و زنگ بزنیم به اداره مربوطه ببینیم این دستگاه کابل ای که داده اند چرا کار نمی کند. از بین میوه های باقیمانده هم سیب ها را که حامد خورد. انگور را نصف کردیم.چهار تا نارنگی با پوست چروکیده مانده که یکی شان را من خوردم. بقیه شان تا فردا خشک می شوند. حامد قرار است فردا به دفترش فرار کند. می مانم من و فایل های wordو مقاله های حاشیه نوشته شده. در ضمن اینجا جنگ جهانی دوم است. به مناسبت آغاز سال نو میلادی.
مبارک همه هیولاهای پست پایین باشد.

مریم مومنی | ۶:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(5)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2