January 2007 Archives



سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵

سرسره

خیلی خیلی بچه که بودم سرسره ها فقط یک نوع بودند. توی صف می ایستادی، بالا می رفتی،بعد می نشستی و قبل از اینکه بتوانی به اندازه کافی لذت آن بالا را ببری، بچه پشت سری بسته به مقدار فرهنگش یا هل می داد یا جیغ می زد یا آرام می گفت که وقتش است سر بخوری . سر خوردن هم خیلی طول نمی کشید. با یک شیب ثابت می آمدی پایین .
کمی که بزرگتر شدم سرسره ها قد کشیدند و کوهان درآوردند. تعدادشان هم بیشتر شد اما نه آن قدر زیاد که به هر بچه ای یک سرسره برسد. باز هم صف می ایستادیم تا نوبتمان شود و بعد در دو مرحله هیجان انگیز و یک مکث کوتاه چند ثانیه ای بینشان سر بخوریم پایین. یادم است آن موقع ها همه اش فکر می کردم که به زودی سرسره جدید تری می سازند که به جای یک کوهان دو کوهان داشته باشد. انتظار بیهوده زیادی کشیدم . در حدی که دیگر بزرگ شدم و قضیه یادم رفت تا اینکه بعد ها غول هزار کوهانی در شهربازی دیدم که آدم ها هزار پله بالا می رفتند و به پایشان گونی می کشیدند و موقع سر خوردن هزار بار جیغ می زدند و آن پایین که می رسیدند از شدت خنده و جیغ می دیدی چشمانشان پر اشک شده.
برای رفع کنجکاوی یک بار سوارش شدم و متاسفانه اصلا خاطرم نمانده که آخرش با دلخوشی آمدم بیرون یا نه. گمان کنم دستهایم را گرفته بودم دو طرف و همین باعث شده بود که سرعتم کم شود و تنظیم سرعت آن قدر ذهنم را مشغول کره بود که به خودم که آمدم دیدم رسیده ام آن آخر. بار اول و آخرم بود.
امروز خیلی اتفاقی یاد سرسره افتادم. یاد سرسره های قدیمی فلزی که سر ظهر آفتاب داغشان می کرد و دست آدم می سوخت.
یاد سرسره های یک کوهانه،
و یاد سرسره های دوکوهانه ای که هیچ وقت ساخته نشدند.

مریم مومنی | ۷:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(1)



سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵

بازی های حاشیه متن تنها امید ممکن میشه وقتی خود متن نفس گیر و طاقت فرسا باشه. امروز بعد از نوشتن هر پاراگراف و حتی گاهی اوقات بعد از اضافه کردن یک جمله تعداد کلمه های باقی مونده برای تکمیل مقاله رو حساب می کردم .تعداد کلماتی که امروز اضافه شده بود رو با تعداد کلماتی که دیروز نوشته بودم مقایسه می کردم. هر چند وقت یک بار هم از کتابخونه به خونه زنگ می زدم و نتیجه پیشرفت کار روبه حامد اعلام می کردم.
این مقاله شده کابوس این ترم من و تا وقتی که شروع به نوشتن نکرده بودمش و فقط مطالعات اولیه و ثانویه رو پیش می بردم فکر می کردم که حتی یک جمله هم نمی تونم بنویسم.اوضاع در حال حاضر کمی بهتره و لاک پشت وار قضیه داره پیش می ره.

( بی ربط از نوع هوی و هوس: گفتم لاک پشت، دلم لاک پشت خواست !!)

مریم مومنی | ۱۰:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۵

از زندگی نامه برتراند راسل :

اینها را راسل درباره دوستش " کرامپتن" می گوید :

" در سالهای آخر زندگی بیشتر وقت بیکاری را صرف نوشتن کتابی درباره فلسفه می کرد، اما بسیار با بی اعتنایی از آن یاد می کرد و برای نمونه به مردی، در نمایشنامه ای اشاره می کرد که تنها هنرش پختن کلوچه بود و تنها بلندپروازیش این آرزو که پیش از مردن واقعا کلوچه خوبی بپزد. در جوانی ، فلسفه، بعد از شعر یونانی، اشتغال عمده فکری اش بود. هنگامی که تازه او را شناختم، وقت زیادی را صرف بحث در اخلاق و مابعدالطبیعه می کردیم- در سالهای میانی عمر، یک حرفه پر مشغله همه وقت او را به کارهای عملی مشغول ساخت، اما سرانجام توانست قسمتی از وقتش را برای اندیشه های صرفا نظری اختصاص دهد، و با مسرتی از ته دل به این کار پرداخت. وقتی که کتاب تقریبا تمام شده بود، گمش کرد، همانطور که گاهی افراد گرانبهاترین چیزی را که دارند گم می کنند. کتاب را در قطار راه آهن جاگذاشته بود، ودیگر پیدا نشد که نشد. شاید کسی آن را برداشته و به امید داشتن ارزش مادی زیاد نگاه داشته بود. گم شدن کتاب را، مختصر و کوتاه اما با تاثر زیاد، اعلام داشت و گفت که باید کار را از روی یادداشتهای کوتاهی که نگاه داشته است از نو شروع کند، و بعد موضوع صحبت را عوض کرد. در چند ماهی که پیش از مرگش سپری شد وی را کمتر می دیدیم، اما وقتی که می دیدیم همچنان شاد و پرمهر بود. بیشتر نیروی صرف نشده خود را مصروف به پایان رساندن کتابی که گم شده بود می کرد، اما کلوچه هیچ گاه تمام نشد."

 

زندگی نامه برتراند راسل- ترجمه احمد بیرشک- انتشارات خوارزمی

مریم مومنی | ۷:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵

دلشوره هایم را توی ماشین می ریزم
شیر آب را باز می کنم
ماشین می چرخد،
دلشوره های من هم.
چند ساعت بعد پهنشان می کنم.
چند تایشان را باد می برد.
بقیه را جمع می کنم
دلشوره های جورابی را جفت می کنم.
دلشوره های حوله ای را می چینم روی هم
دلشوره هایی که آب رفته اند
یا رنگشان پریده را کنار می گذارم
مابقی را تا می کنم
می گذارم سر جایشان
تا نوبت بعد.

مریم مومنی | ۸:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(17)



شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵

قایم باشک بازی

یک
دادگاه
دو
آشپزخانه
سه
صف بانک
چهار
نوار قلب
پنج
فردا نوبت واکسن بچه است
شش
یوگا
هفت
عروسی
هشت
زیرسیگاری
نه
جاده
ده
تشنه ام
...
بازی تمام شد.
کسی برنگشت.
من
همچنان
می شمارم.

مریم مومنی | ۶:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(11)



سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵

نهیلیسم حیوانی

آن کدام حیوان است که دنیا را به هیچ گرفته
وارونه،
شولای سیاه در بر
تاب می خورد
و ککش هم نمی گزد
که
از آن پایین روی سرش برف بریزد
یا از آن بالا سنگش بزنند
...
کاش من هم یک خفاش بودم.

مریم مومنی | ۱۰:۳۶ صبح | پیام ها(6)



چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵

:)

برای آسوده کردن خیال زن روزهای ابری جان و میترای عزیز و سایر دوستان و عوامل نگران پشت صحنه که حال مقاله من رو می پرسیدند ، باید اعلام کنم که بالاخره تموم شد. مونده ویرایش و اضافه کردن لیست مراجع و ایندکس و پاورقی و باقی مخلفات(مانی ب جان کجایی؟) که دیگه این ها احتیاجی به مغز مصرف کردن نداره و درنتیجه اضطرابی هم شامل حالش نمی شه.
علت اصلی اضطراب من این بود که با این که کلی مطلب از این طرف و اون طرف خونده بودم هیچ چشم انداز روشنی نمی دیدم و اصلا نمی دونستم طرح کلی ام چیه و چه دلایلی برای اثباتش می تونم بیارم.(برعکس مقاله ترم پیش که موقع خوندن ادبیات موضوع ،همه ایده به ذهنم رسید و نوشتن مقاله دو سه روز بیشتر طول نکشید)
اما نوشتن و فکر کردن تدریجی بالاخره نتیجه داد .

مریم مومنی | ۸:۰۶ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵

لیچی

در بین میوه های رنگین و اغلب بی مزه اینجا یکی دوسالی است که لیچی و یا لایچی موقعیت خاصی پیدا کرده . این میوه همان طور که از اسمش پیداست در جنوب چین کشف شده (البته قضیه به ده قرن قبل بر می گردد) و قرن هفدهم به برمه می رسد و صد سال بعدش به هند و بالاخره قرن نوزدهم درختچه هایش را در انگلستان و فرانسه می کارند و بعد هم سر از آمریکا و جاهای دیگر در می آورد.دقیق نمی دانم اما گمان کنم بیشتر از دو سه سالی نباشد که اتریشی ها لیچی می خرند همان طور که سیب می خرند. به هر حال اگر اتریشی ها هم لیچی نخرند همانطور که سیب می خرند، من این کار را می کنم.

لیچی پوسته خشک و چوبی نازکی دارد که پر از دندانه های تیز است. طوری که چند بار به این فکر کرده ام که چه طور برای اولین بار کسی به این فکر افتاده که بشکندش و داخلش را بخورد. اما این اتفاق افتاده و فکر کردن به آن مثل فکر کردن به علت بیگ بنگ به کار امروز آدم نمی آید.

زیر این پوسته خشک، بافت لیزی خوابیده ( البته نه به لیزی لیزهای خرمالو) که شیرین است و طعم چین می دهد(دست کم برای من جنوب چین این مزه ای است) .بافت لیز لیچی موقع لمس کردن به بافت تخم نیم پخته پنگوئن شبیه است.(برداشت آزاد: این حس شخصی من است! )
از لیچی مثل هر میوه دیگری انواع استفاده و سو استفاده می شود. روی کیک می ریزندش و یا شربت و شراب از آن می گیرندو یاگاهی نصف شده اش را سرخ می کنند و روی استیک می گذارند و یا با بستنی می خورند.در ضمن عسلی که کندوی زنبورهایش در کنار درختان لیچی باشد بسیار مرغوب و لذیذ است.

لیچی ها حتی می توانند اتریشی های ساکت را توی فروشگاه به حرف بیاورند. مثلا همین هفته پیش بود که بعد از حساب کردن چیزهایی که خریده بودم در صندوق، خانم محترمی آرام به من نزدیک شد و از من اجازه گرفت که چیز مهمی نشانم بدهد. بعد بسته لیچی هایی که خریده بودم را در نور آفتاب چرخاند و به من فهماند که چند دانه از لیچی های داخل بسته کپک های ریزی دارد و واقعا باعث آبروریزی این فروشگاه است که لیچی خراب به مردم غالب (قالب؟)می کنند.شوهر آن خانم هم پشت سرش ایستاده بود و نهایتا هر سه برای این فروشگاه متاسف شدیم و من در عین ناباوری به جای اینکه بروم بسته لیچی را پس بدهم انداختمش توی کیفم و با باقی چیزها آوردم خانه. توی راه هم به این فکر کردم که این اتریشی های زرنگ گول لیچی های خراب را نخوردند و من خوردم.

خانه که رسیدم، بعد جادادن پنیر و تخم مرغ و گوجه فرنگی در یخچال ،بسته لیچی را باز کردم و خیلی امتحانی یکی شان را شکستم. جای شما و خانم اتریشی خالی. عجب لیچی های شیرینی بودند.کپک هم نتوانسته بود از پوسته بگذرد و اگر آن همه خسته نبودم برمی گشتم فروشگاه تا دماغ سوخته خانم محترم را ببینم چه شکلی شده.

 


مریم مومنی | ۸:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(9)



جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵

لینکدونی

زنی با عطر چوب

او برای من مترادف شده است با چوب... از همان بالای سه پله ای که می رسد به آن در چوبی سنگین، بوی چوب می پیچد در مشامت... در را که باز کنی و وارد خانه شوی، همه جا چوب هست...
ادامه...

مریم مومنی | ۸:۵۴ صبح | پیام ها(1)



جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵

هی باد بوزد،
هی من خواب ببینم غریبه ها ریخته اند خانه مان و من در خانه خودمان غریب شده ام.

هی باد بوزد.
هی من غریب بشوم

مریم مومنی | ۷:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(9)



یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵

death

این حالتی که آدم دراز کشیده باشد و بعد حس کند وزنی ندارد را در فارسی چه می گویند؟
ببینید
منظورم را باید واضح تر بگویم:
دراز کشیده اید و مثلا دارید از پنجره سقف بام روبرو را می بینید. یک ربع می گذرد. شما حس نمی کنید. فقط انگار سبک تر شده باشید. نه . درستش این است که بی وزن بی وزن باشید طوری که بتوان با یک فوت محکم از روی کاناپه پرتتان کرد هوا. طوری که بعد از پرتاب شدن به هوا تالاپی نیفتید زمین. بلکه مثل یک پر معلق چند تا چرخ بخورید و رقصان، پهن زمین شوید.
نه خواب، نه بیدار
نه زنده، نه مرده
اما در عین حال هم خواب و هم بیدار و هم زنده و هم مرده

دقیقا چه می گویند؟

مریم مومنی | ۴:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(17)



دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵

نیمفاصلهوباقیماجرا

کیبردمنیابهتربگملپتاپمننیمفاصلهحالیشنمیشه
ازهمهدوستانپیشاپیشاینبیفرهنگیروعذرمیخوام
درضمنبیربطبهماجراولیدرهمونراستا:
"منمشتعلعشقعلیمچهکنم"

D:

مریم مومنی | ۹:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(7)



دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵

آنتی-نوستالژی

یادم رفت بگم که روزم رو این شعر بی مزه که بی جهت یادش افتادم، خراب کرد.
فقط یک مرد* پیدا بشه به من بگه شاعرش کی بود:

دامن دامن فروردین
می ریزد از صحرا گل

دامن دامن فروردین
می ریزد از صحرا گل

اینجا آنجا هر جا گل


* یا زن !

مریم مومنی | ۱۰:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(8)



سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵

آخرین نوشته ژانویه

این دوست جون مهربون برای ما یه گلدونی به سلیقه خودمون خریده که باید کاملا توی آب باشه. از یک ماه پیش تا الان سه سانتیمتر رشد کرده و الان مشکل ما* اینه که دیگه توی ظرف شیشه ای اش جا نمی شه. خب ممکنه بگین این هم شد مشکل؟ بذارش توی یه ظرف بزرگتر. اما به فرض که این کار رو هم کردم. دو سه ماه بعد باید برم استخر اجاره کنم براش؟
خلاصه این غصه فرعی ما است فعلا. غصه های اصلی هم البته دغدغه های بزرگتر محلی، کشوری، جهانی اه که مجال بحثش اینجا نیست
و نکته آخر :
از همین جا اعلام می کنم که تا آخر ژانویه من دیگه اینجا چیزی نمی نویسم به دلیل مقارن شدن با ایام الشیطان امتحانات.


* ضمیر ما در اینجا قطعا به من و حامد برنمی گرده بلکه به من و من برمی گرده.

مریم مومنی | ۱۰:۴۳ صبح | پیام ها(13)



دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵

پنج دقیقه به آخرالزمان !

ژانویه هنوز تموم نشده. من نمی خواستم بنویسم چون می دونستم اگه بنویسم می شم چوپان دروغگو. اما دوستی متذکر شد که اگه ننویسم هم می شم چوپان راستگو و در هر دو حال یه چوپان باقی می مونم بعد از این همه درس خوندن و من دیگه جواب ندادم بهش که چه اشکال داره آدم بره بعد این همه درس خوندن چوپون بشه وبه جاش گفتم که دلم نمی خواد چوپون باشم و شغال بودن رو ترجیح می دم. و البته این رو هم نگفتم بهش که شغال ها انگور دوست دارن و همین باعث میشه که دوست داشتنی بشن حتی اگه پوزه شون به خون ده هامرغ و خروس آلوده شده باشه. به هر حال، دارم می نویسم و چه چوپون باشم چه شغال، کلی امتحان دارم ولی حس کردم که اگه صبر کنم تا امتحان هام تموم بشه شاید خیلی دیر شده باشه برای نجات دنیا. هر چند که الانش هم خیلی خیلی دیره ولی چاره ای نیست. خب این لیست پایین فجایع اخیر دنیاست که فعلا تو ذهن منه:

ساعت آخرالزمان پنج دقیقه به قیامت رو نشون می ده. همین چند روز پیش دو دقیقه کشیدندش جلو. اوضاع رو خودتون بهتر می دونید. مادرهای عراقی که گریه می کنند. پناهجوهای سرگردان بین مرز سومالی و اتیوپی. خرس های قطبی که نسلشون داره منقرض میشه چون یخ های اطرافشون دارن آب میشن. تحریم ایران. مسلمون هایی که بهشون توهین می شه و از اون طرف مسلمون هایی که دارن به بقیه توهین می کنند . سطل آشغالی که تو خونه ما با سرعت بالایی پر می شه. سطل آشغال هایی که تو همه خونه ها با سرعت بالا پر می شن. مرغ هایی که قبل از کشتن نوک شون رو می چینند. مقدار سوخت ای که مصرف می کنیم تا به جای پوشیدن لباس گرم توی خونه، زمستون ها آستین کوتاه بگردیم. کاغذ های تبلیغات سوسیس و کالباس و پودر لباس شویی که هر روز کلی شون رو می ریزم تو سطل کاغذهای باطله. جنگل هایی که تو استرالیا آتش گرفته اند.

نمی دونم چه فایده داره لیست کردن این چیزا. شاید کم ترین فایده اش برای خودم باشه که حد اقل تلاش کنم به طور مثال، تفکیک زباله رو همیشه و به هر قیمتی که شده جدی بگیرم. پاکت های شیر و کاغذ باطله و بطری های شیشه ای رو یک جا روونه سطل نکنم. سعی کنم در حد توانم( نه در حد تنبلی ام ) آدم باشم و مثل یه آدمی که معتقده "انسان مرکز هستی نیست، و هستی مرکز هستی است" رفتار کنم.

مریم مومنی | ۹:۰۹ بعدازظهر | پیام ها(11)



چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵

شیرین (!) بیان:

برای تسکین درد معده، لیوان محتوی جوشانده شیرین بیان و نبات را در آغوش بگیرید و از گرمای آن درست مثل گرمای یک تشک برقی استفاده کنید.
در صورت ادامه پیدا کردن درد، معجون داخل آن را سر بکشید.
بسته به قدرت تحملتان می توانید با بینی بسته یا باز این کار را انجام دهید.

* به این متن تنها به چشم یک مطلب وبلاگی بنگرید.
اگر معده دردتان جدی است به قول تلویزیون اینجا :فراگن زی ایقن آرتز ادر آپوتکر
Fragen Sie ihren Arzt oder Apotheker

پی نوشت :
بی مزگی این نوشته را بگذارید به پای بی مزگی این روزهای من. خواستم پاکش کنم دیدم رفته بالای لیست. گفتم برای بار دوم چوپون نشم تو این هفته. بگن ننوشته ولی پینگ کرده الکی !!

مریم مومنی | ۹:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵

سایت محترم هفتان

متاسفانه چون بخش نظرخواهی شما تنها برای اعضا فعال است من مجبور شدم اینجا متذکر شوم که جوزف کنراد هرگز اهل چک نبوده. کنراد اصلیتی لهستانی داشته و بعدها هم بریتانیایی. در واقع او را نویسنده ای انگلیسی می شناسند.

با احترام،
من.

مریم مومنی | ۱:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵

دیروز
آینده ام را دیدم
که پوشیده در شالی چهارخانه
و بالاپوشی به رنگ زیتون
طره سفید جلوی پیشانی اش را
با سرانگشتانش
به پشت گوش حلقه زد
و گذشته اش را
در بین جمعیت شناخت.
به سویم آمد
در چشم هایم خیره شد
لبخند زد
وقطار را سرآسیمه ترک کرد.

مریم مومنی | ۱۱:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(4)



جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵

دست شویی

دستشویی مان ته باغ است. چراغ دارد اما کلیدش دست جن هاست. بارها شده آن تو ناگهان تاریک شده باشد و بعد خود به خود روشن . یا چند روز خاموش بماند و درست روزی که تصمیم گرفته ام لامپ سوخته اش را عوض کنم،روشن شود. گفتم که: دست جن هاست. کاری به کارمان ندارند. ما هم می گذاریم شیطنت کنند.در واقع می گویند به ته باغ ها نباید کار داشت. باید رهایشان کنی به حال خودشان تا متروکه شوند

دست شویی مان یکی دو تا عیب دیگر هم دارد. دیوارش آن بالا سوراخ است و شب هایی که باد می وزد، مدام در را با قیژ و ویژ به هم می کوبد. شاید توالت ساز خواسته آن اول هواکش بگذارد بعد دیده ای بابا . ته باغ و این سوسول بازی ها؟ عیب دیگرش هم این است که چکه می کند که این هم زیرش ظرف مخصوص گذاشته ایم. در عوض بری از انواع موجودات شش پا و هشت پاست که به همه معایبش می ارزد


مریم مومنی | ۸:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵

روی خاک باغچه
دختری با لب های کبود
غنوده بود.
برف می بارید
همسایه ها پلیس خبر کردند
بس که خاک باغچه سرخ بود،
و لب های دختر کبود.
جنازه پیدا نشد.

برف ها که آب شدند
دختر جوانه زد
و کمی بعد
عطر شکوفه هایش
مست مان می کرد.

مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵

پیاله
پیاله
برایمان زهر می آورند
پیاله ها را می شویم
و با پارچه خشک می کنم
تا گل و مرغشان برق بیفتد
بعد برمی گردانم:
نذرتان قبول !

مریم مومنی | ۲:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(14)



چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵

در آپارتمان مان چشمه جوشیده است
آب قل قل می کند
می رسد به پای دامنم.
به جای زمین
روی صندلی می نشینم
و موقر کتاب می خوانم.
آب بالا می آید
بالا می آید
و از پنجره سرریز می شود :
آبشار کتاب و فنجان و خرده ریز و عکس
پنجره را می بندم
آب بالا می آید
بالا می آید
دست می اندازد دور کمرم
و بعد گلویم
لب هایم را می بوسد
اشکم را می شوید
بعد بالاتر
بالاتر
با...

مریم مومنی | ۱۱:۱۵ صبح | پیام ها(10)



چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵

در ستایش تاریکی

از تاریکی بدتر، نور مصنوعی چراغ هایی است که شب ها روشن می کنیم. من که هنوز حریف حامد نشده ام که شب ها غلبه با تاریکی باشد و حداکثر چند شمع یا چراغ مطالعه روشن کنیم. البته برایم قابل درک است تا حدی. زمانی خودم هم از تاریکی بدم می آمد و لامپ های شصت خانه تهران مان را با صد جای گزین کرده بودم. اما الان مدت هاست که نور مصنوعی لامپ هامضطرب ام می کند. طبیعت شب ،تاریکی است وتاریکی پر از راز است. گاه خوش آیند ، گاه ترسناک .
*
شمع را دوست دارم.شعله دارد. سهم من از باقیمانده آتش شب های دور از تمدن است که نرم نرم می سوزد. شمع فرقش با لامپ این است که زنده است. حیات دارد. می افروزی اش، دمی نفس می کشد و بعد می میرد. حتی نورش زنده است. نزدیک اش که باشی یا سایه نورش را روی دیوار ببینی می بینی که شعله اش هم نفس می کشد. دم، بازدم...دم،بازدم.حتی قدرت اش هم زمینی تر است. محدود است. نورش به چنگ می آید درست بر عکس لامپ و آن نور فراگیر گستاخ اش که حد و مرز نمی شناسد.

مریم مومنی | ۱۱:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(14)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2