January 2007 Archivesسه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
سرسرهخیلی خیلی بچه که بودم سرسره ها فقط یک نوع بودند. توی صف می ایستادی، بالا می رفتی،بعد می نشستی و قبل از اینکه بتوانی به اندازه کافی لذت آن بالا را ببری، بچه پشت سری بسته به مقدار فرهنگش یا هل می داد یا جیغ می زد یا آرام می گفت که وقتش است سر بخوری . سر خوردن هم خیلی طول نمی کشید. با یک شیب ثابت می آمدی پایین . مریم مومنی | ۷:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(1) سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
بازی های حاشیه متن تنها امید ممکن میشه وقتی خود متن نفس گیر و طاقت فرسا باشه. امروز بعد از نوشتن هر پاراگراف و حتی گاهی اوقات بعد از اضافه کردن یک جمله تعداد کلمه های باقی مونده برای تکمیل مقاله رو حساب می کردم .تعداد کلماتی که امروز اضافه شده بود رو با تعداد کلماتی که دیروز نوشته بودم مقایسه می کردم. هر چند وقت یک بار هم از کتابخونه به خونه زنگ می زدم و نتیجه پیشرفت کار روبه حامد اعلام می کردم. ( بی ربط از نوع هوی و هوس: گفتم لاک پشت، دلم لاک پشت خواست !!) مریم مومنی | ۱۰:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۵
از زندگی نامه برتراند راسل :اینها را راسل درباره دوستش " کرامپتن" می گوید : " در سالهای آخر زندگی بیشتر وقت بیکاری را صرف نوشتن کتابی درباره فلسفه می کرد، اما بسیار با بی اعتنایی از آن یاد می کرد و برای نمونه به مردی، در نمایشنامه ای اشاره می کرد که تنها هنرش پختن کلوچه بود و تنها بلندپروازیش این آرزو که پیش از مردن واقعا کلوچه خوبی بپزد. در جوانی ، فلسفه، بعد از شعر یونانی، اشتغال عمده فکری اش بود. هنگامی که تازه او را شناختم، وقت زیادی را صرف بحث در اخلاق و مابعدالطبیعه می کردیم- در سالهای میانی عمر، یک حرفه پر مشغله همه وقت او را به کارهای عملی مشغول ساخت، اما سرانجام توانست قسمتی از وقتش را برای اندیشه های صرفا نظری اختصاص دهد، و با مسرتی از ته دل به این کار پرداخت. وقتی که کتاب تقریبا تمام شده بود، گمش کرد، همانطور که گاهی افراد گرانبهاترین چیزی را که دارند گم می کنند. کتاب را در قطار راه آهن جاگذاشته بود، ودیگر پیدا نشد که نشد. شاید کسی آن را برداشته و به امید داشتن ارزش مادی زیاد نگاه داشته بود. گم شدن کتاب را، مختصر و کوتاه اما با تاثر زیاد، اعلام داشت و گفت که باید کار را از روی یادداشتهای کوتاهی که نگاه داشته است از نو شروع کند، و بعد موضوع صحبت را عوض کرد. در چند ماهی که پیش از مرگش سپری شد وی را کمتر می دیدیم، اما وقتی که می دیدیم همچنان شاد و پرمهر بود. بیشتر نیروی صرف نشده خود را مصروف به پایان رساندن کتابی که گم شده بود می کرد، اما کلوچه هیچ گاه تمام نشد."
زندگی نامه برتراند راسل- ترجمه احمد بیرشک- انتشارات خوارزمی مریم مومنی | ۷:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۵
دلشوره هایم را توی ماشین می ریزم مریم مومنی | ۸:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(17) شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵
قایم باشک بازییک مریم مومنی | ۶:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(11) سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
نهیلیسم حیوانی آن کدام حیوان است که دنیا را به هیچ گرفته مریم مومنی | ۱۰:۳۶ صبح | پیام ها(6) چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵
:)برای آسوده کردن خیال زن روزهای ابری جان و میترای عزیز و سایر دوستان و عوامل نگران پشت صحنه که حال مقاله من رو می پرسیدند ، باید اعلام کنم که بالاخره تموم شد. مونده ویرایش و اضافه کردن لیست مراجع و ایندکس و پاورقی و باقی مخلفات(مانی ب جان کجایی؟) که دیگه این ها احتیاجی به مغز مصرف کردن نداره و درنتیجه اضطرابی هم شامل حالش نمی شه. مریم مومنی | ۸:۰۶ بعدازظهر | پیام ها(5) پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵
لیچیدر بین میوه های رنگین و اغلب بی مزه اینجا یکی دوسالی است که لیچی و یا لایچی موقعیت خاصی پیدا کرده . این میوه همان طور که از اسمش پیداست در جنوب چین کشف شده (البته قضیه به ده قرن قبل بر می گردد) و قرن هفدهم به برمه می رسد و صد سال بعدش به هند و بالاخره قرن نوزدهم درختچه هایش را در انگلستان و فرانسه می کارند و بعد هم سر از آمریکا و جاهای دیگر در می آورد.دقیق نمی دانم اما گمان کنم بیشتر از دو سه سالی نباشد که اتریشی ها لیچی می خرند همان طور که سیب می خرند. به هر حال اگر اتریشی ها هم لیچی نخرند همانطور که سیب می خرند، من این کار را می کنم. لیچی پوسته خشک و چوبی نازکی دارد که پر از دندانه های تیز است. طوری که چند بار به این فکر کرده ام که چه طور برای اولین بار کسی به این فکر افتاده که بشکندش و داخلش را بخورد. اما این اتفاق افتاده و فکر کردن به آن مثل فکر کردن به علت بیگ بنگ به کار امروز آدم نمی آید. زیر این پوسته خشک، بافت لیزی خوابیده ( البته نه به لیزی لیزهای خرمالو) که شیرین است و طعم چین می دهد(دست کم برای من جنوب چین این مزه ای است) .بافت لیز لیچی موقع لمس کردن به بافت تخم نیم پخته پنگوئن شبیه است.(برداشت آزاد: این حس شخصی من است! ) لیچی ها حتی می توانند اتریشی های ساکت را توی فروشگاه به حرف بیاورند. مثلا همین هفته پیش بود که بعد از حساب کردن چیزهایی که خریده بودم در صندوق، خانم محترمی آرام به من نزدیک شد و از من اجازه گرفت که چیز مهمی نشانم بدهد. بعد بسته لیچی هایی که خریده بودم را در نور آفتاب چرخاند و به من فهماند که چند دانه از لیچی های داخل بسته کپک های ریزی دارد و واقعا باعث آبروریزی این فروشگاه است که لیچی خراب به مردم غالب (قالب؟)می کنند.شوهر آن خانم هم پشت سرش ایستاده بود و نهایتا هر سه برای این فروشگاه متاسف شدیم و من در عین ناباوری به جای اینکه بروم بسته لیچی را پس بدهم انداختمش توی کیفم و با باقی چیزها آوردم خانه. توی راه هم به این فکر کردم که این اتریشی های زرنگ گول لیچی های خراب را نخوردند و من خوردم. خانه که رسیدم، بعد جادادن پنیر و تخم مرغ و گوجه فرنگی در یخچال ،بسته لیچی را باز کردم و خیلی امتحانی یکی شان را شکستم. جای شما و خانم اتریشی خالی. عجب لیچی های شیرینی بودند.کپک هم نتوانسته بود از پوسته بگذرد و اگر آن همه خسته نبودم برمی گشتم فروشگاه تا دماغ سوخته خانم محترم را ببینم چه شکلی شده.
مریم مومنی | ۸:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(9) جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵
لینکدونیزنی با عطر چوب او برای من مترادف شده است با چوب... از همان بالای سه پله ای که می رسد به آن در چوبی سنگین، بوی چوب می پیچد در مشامت... در را که باز کنی و وارد خانه شوی، همه جا چوب هست... مریم مومنی | ۸:۵۴ صبح | پیام ها(1) جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵
هی باد بوزد، هی باد بوزد. مریم مومنی | ۷:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(9) یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵
deathاین حالتی که آدم دراز کشیده باشد و بعد حس کند وزنی ندارد را در فارسی چه می گویند؟ دقیقا چه می گویند؟ مریم مومنی | ۴:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(17) دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
نیمفاصلهوباقیماجراکیبردمنیابهتربگملپتاپمننیمفاصلهحالیشنمیشه D: مریم مومنی | ۹:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(7) دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آنتی-نوستالژییادم رفت بگم که روزم رو این شعر بی مزه که بی جهت یادش افتادم، خراب کرد. دامن دامن فروردین دامن دامن فروردین اینجا آنجا هر جا گل
مریم مومنی | ۱۰:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵
آخرین نوشته ژانویهاین دوست جون مهربون برای ما یه گلدونی به سلیقه خودمون خریده که باید کاملا توی آب باشه. از یک ماه پیش تا الان سه سانتیمتر رشد کرده و الان مشکل ما* اینه که دیگه توی ظرف شیشه ای اش جا نمی شه. خب ممکنه بگین این هم شد مشکل؟ بذارش توی یه ظرف بزرگتر. اما به فرض که این کار رو هم کردم. دو سه ماه بعد باید برم استخر اجاره کنم براش؟
مریم مومنی | ۱۰:۴۳ صبح | پیام ها(13) دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵
پنج دقیقه به آخرالزمان !ژانویه هنوز تموم نشده. من نمی خواستم بنویسم چون می دونستم اگه بنویسم می شم چوپان دروغگو. اما دوستی متذکر شد که اگه ننویسم هم می شم چوپان راستگو و در هر دو حال یه چوپان باقی می مونم بعد از این همه درس خوندن و من دیگه جواب ندادم بهش که چه اشکال داره آدم بره بعد این همه درس خوندن چوپون بشه وبه جاش گفتم که دلم نمی خواد چوپون باشم و شغال بودن رو ترجیح می دم. و البته این رو هم نگفتم بهش که شغال ها انگور دوست دارن و همین باعث میشه که دوست داشتنی بشن حتی اگه پوزه شون به خون ده هامرغ و خروس آلوده شده باشه. به هر حال، دارم می نویسم و چه چوپون باشم چه شغال، کلی امتحان دارم ولی حس کردم که اگه صبر کنم تا امتحان هام تموم بشه شاید خیلی دیر شده باشه برای نجات دنیا. هر چند که الانش هم خیلی خیلی دیره ولی چاره ای نیست. خب این لیست پایین فجایع اخیر دنیاست که فعلا تو ذهن منه: ساعت آخرالزمان پنج دقیقه به قیامت رو نشون می ده. همین چند روز پیش دو دقیقه کشیدندش جلو. اوضاع رو خودتون بهتر می دونید. مادرهای عراقی که گریه می کنند. پناهجوهای سرگردان بین مرز سومالی و اتیوپی. خرس های قطبی که نسلشون داره منقرض میشه چون یخ های اطرافشون دارن آب میشن. تحریم ایران. مسلمون هایی که بهشون توهین می شه و از اون طرف مسلمون هایی که دارن به بقیه توهین می کنند . سطل آشغالی که تو خونه ما با سرعت بالایی پر می شه. سطل آشغال هایی که تو همه خونه ها با سرعت بالا پر می شن. مرغ هایی که قبل از کشتن نوک شون رو می چینند. مقدار سوخت ای که مصرف می کنیم تا به جای پوشیدن لباس گرم توی خونه، زمستون ها آستین کوتاه بگردیم. کاغذ های تبلیغات سوسیس و کالباس و پودر لباس شویی که هر روز کلی شون رو می ریزم تو سطل کاغذهای باطله. جنگل هایی که تو استرالیا آتش گرفته اند. نمی دونم چه فایده داره لیست کردن این چیزا. شاید کم ترین فایده اش برای خودم باشه که حد اقل تلاش کنم به طور مثال، تفکیک زباله رو همیشه و به هر قیمتی که شده جدی بگیرم. پاکت های شیر و کاغذ باطله و بطری های شیشه ای رو یک جا روونه سطل نکنم. سعی کنم در حد توانم( نه در حد تنبلی ام ) آدم باشم و مثل یه آدمی که معتقده "انسان مرکز هستی نیست، و هستی مرکز هستی است" رفتار کنم. مریم مومنی | ۹:۰۹ بعدازظهر | پیام ها(11) چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵
شیرین (!) بیان:برای تسکین درد معده، لیوان محتوی جوشانده شیرین بیان و نبات را در آغوش بگیرید و از گرمای آن درست مثل گرمای یک تشک برقی استفاده کنید. * به این متن تنها به چشم یک مطلب وبلاگی بنگرید. پی نوشت : مریم مومنی | ۹:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(5) پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵
سایت محترم هفتان متاسفانه چون بخش نظرخواهی شما تنها برای اعضا فعال است من مجبور شدم اینجا متذکر شوم که جوزف کنراد هرگز اهل چک نبوده. کنراد اصلیتی لهستانی داشته و بعدها هم بریتانیایی. در واقع او را نویسنده ای انگلیسی می شناسند. با احترام، مریم مومنی | ۱:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵
دیروز مریم مومنی | ۱۱:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(4) جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵
دست شوییدستشویی مان ته باغ است. چراغ دارد اما کلیدش دست جن هاست. بارها شده آن تو ناگهان تاریک شده باشد و بعد خود به خود روشن . یا چند روز خاموش بماند و درست روزی که تصمیم گرفته ام لامپ سوخته اش را عوض کنم،روشن شود. گفتم که: دست جن هاست. کاری به کارمان ندارند. ما هم می گذاریم شیطنت کنند.در واقع می گویند به ته باغ ها نباید کار داشت. باید رهایشان کنی به حال خودشان تا متروکه شوند دست شویی مان یکی دو تا عیب دیگر هم دارد. دیوارش آن بالا سوراخ است و شب هایی که باد می وزد، مدام در را با قیژ و ویژ به هم می کوبد. شاید توالت ساز خواسته آن اول هواکش بگذارد بعد دیده ای بابا . ته باغ و این سوسول بازی ها؟ عیب دیگرش هم این است که چکه می کند که این هم زیرش ظرف مخصوص گذاشته ایم. در عوض بری از انواع موجودات شش پا و هشت پاست که به همه معایبش می ارزد
مریم مومنی | ۸:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵
روی خاک باغچه برف ها که آب شدند مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(5) یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵
پیاله مریم مومنی | ۲:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(14) چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵
در آپارتمان مان چشمه جوشیده است مریم مومنی | ۱۱:۱۵ صبح | پیام ها(10) چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵
در ستایش تاریکیاز تاریکی بدتر، نور مصنوعی چراغ هایی است که شب ها روشن می کنیم. من که هنوز حریف حامد نشده ام که شب ها غلبه با تاریکی باشد و حداکثر چند شمع یا چراغ مطالعه روشن کنیم. البته برایم قابل درک است تا حدی. زمانی خودم هم از تاریکی بدم می آمد و لامپ های شصت خانه تهران مان را با صد جای گزین کرده بودم. اما الان مدت هاست که نور مصنوعی لامپ هامضطرب ام می کند. طبیعت شب ،تاریکی است وتاریکی پر از راز است. گاه خوش آیند ، گاه ترسناک . مریم مومنی | ۱۱:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(14) ![]() |
|