February 2007 Archives



یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

یه پیشنهاد برای اون هایی که فقط وقتی با آدم کار دارن سراغ آدم رو می گیرن اینه که اون ماسک" دلم برات خیلی تنگ شده" اولیه رو بذارن کنار و حداقل به احساسات آدم احترام بگذارن.
من اگه کمکی از دستم بربیاد برای کسی، دریغ نمی کنم.
حتی اگه طرف اصلا دلش برام تنگ نشده باشه.

ممنون و با احترام.

مریم مومنی | ۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(13)



یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

گاهی اوقات آدم می داند که دارد به سمت دره می راند ولی به جای ترمز کردن یا ادامه دادن با سرعت معمولی، پایش را می گذارد روی گاز

خب این حکایت الان من اه. این دومین هفته است که چیپس و خیارشور غذای اصلی من رو تشکیل میدن. دو سه روز هم هست که امتحان ها تموم شده
اما من همچنان دارم به سمت دره پیش می رم.با این وضع تا دو سه ماه آینده یا از سرطان می میرم یا دعوت می شم به یکی از این شوهای تلویزیونی مخصوص سنگین وزن ها. ورزش از قبل از کریسمس تعطیل شده. و تو این هوای بادآلود وین راه رفتن هم تقریبا برای من غیرممکن اه چون تمام مدت باید شالگردنم رو بگیرم جلوی صورتم و عینکم بخار کنه و ...

*
یه دسته گل لاله داریم در حال حاضر که فضای جلوی پنجره رو قشنگ تر کرده. نکته اش اینه که داره یه کم به فضای چرب و چیلی این نوشته انرژی مثبت میده.

مریم مومنی | ۹:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(8)



دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵

سینک آشپزخونه چند وقتی اه که گرفته. حامد می خواست درستش کنه اما فرصت نکرده هنوز. امروز پیچ گوشتی و برس شستشو رو آوردم و لوله های زیرش رو باز کردم. آشغال هایی که تبدیل شده بودن به لجن قهوه ای رو کشیدم بیرون و بعد لوله ها رو با دقت شستم. .یاد دوسه باری که در عمرم آب حوض کشیدم افتادم. چیه؟ چرا این جوری نگاه می کنید؟ ممکن اه آدم روی لجن های حوض چند بار زمین بخوره ولی در عوض وقتی دوباره مثل قبلش آبی شد آدم با لباس های خیس و کثیف میاد بیرون و بالذت به آبی که داره تو حوض آبی رنگ تمیز جمع میشه نگاه می کنه و به خودش افتخار می کنه.
:)

مریم مومنی | ۱۱:۴۳ صبح | پیام ها(11)



سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

دوستی می گفت : چیز قحطیه از توالت خونه تون می نویسی؟ . بعد هم نگران بود که نمی ترسم نیمه شبی اگر بخواهم بروم توالت؟ و پیشنهاد داد که به جایش از اتاق نشیمن مان بنویسم و گلدان هایم.
من هم دیدم اتاق نشیمن مان با این معیار قابل نوشتن نیست. گفتم از اتاق پذیرایی خانه مامان بزرگم بنویسم که روی مبل های قدیمی اش پارچه سفید انداخته و درش هم آن موقع که بچه تر بودیم همیشه قفل بود که به هم نریزیم اش. ای بابا. جدی جدی می خواهید ادامه بدهم؟ زندگی در همه جا جاری است دوست عزیز. چه آنجاهایی که درش را قفل می کنیم. چه آنجاهایی که کمی بو می دهد. چه آشپزخانه، چه اتاق خواب. من هم طرح می زنم گاه گاهی فقط. بعضی هایشان واقعی است، بعضی هایشان زاییده خیال است. آخر ما باغ مان کجا بود توی این آپارتمان پنجاه متری که دستشویی اش بخواهد ته باغ باشد. قضیه مثل همان نیویورک است. یعنی اگر اتاق خوابمان با دوتا کمد آسمان خراش شده نیویورک، توالت هم از بس که سرد است و باد می آید از آن سوراخ بالایش، انگار ته باغ است. من با کلمه ها بازی می کنم. و دنبال فرم های جدید هستم. دلم می خواهد بتوانم طوری بنویسم که تکراری نباشد. دارم تلاش می کنم. شاید خیلی وقت ها ناموفق باشد. اما مهم نیست. مهم همان تلاش است به نظرم.

می گفت : کتاب معرفی کن.
کتاب هم خوب است. لوله کشی هم خوب است. من وقتی که کتاب می خوانم و خوشم می آید، می آیم تکه ای را اینجا می نویسم یا اشاره ای می کنم. گاهی اوقات هم کتاب می خوانم و چیزی نمی گویم اینجا. گاهی اوقات هم لوله کشی می کنم و می آیم دودمان روشنفکری ام را به باد می دهم اینجا. وبلاگ من وبلاگ است فقط. نه روزنامه دیواری است که موضوع داشته باشد و بخواهم به زور با آن موضوع پر اش کنم، و نه آن چنان شخصی است که کسی سر در نیاورد. تجربه است، بازی با واژه است، حس است، چند لحظه شاید غم روز مره باشد، یا سرخوشی.

اگر بخواهم به خودم سخت بگیرم و محدودش کنم، کمی که بگذرد خسته می شوم و رهایش می کنم.
می گذارم همین طور "وبلاگ" بماند.

مریم مومنی | ۱۰:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(7)



چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵

همیشه افسوس می خورم که چرا آن قدر که از کتاب سر در می آورم در موسیقی بی سوادم. منظورم البته موسیقی سنتی نیست، موسیقی غیر ایرانی را می گویم. کتابخانه عمومی شهر وین آرشیو بسیار خوبی از انواع موسیقی دارد. تصمیم گرفته ام بیشتر به این قسمت اش سر بزنم از این به بعد و نمی دانم روش درست اش چیست؟ چه طور می شود از بین آن همه سی دی انتخاب کرد وقتی فقط چند موسیقی دان می شناسم . همان معروف ها که دیگر همه می دانند : موتزارت و بتهوون و شوپن و اشتراوس و ....
پیشنهادی دارید؟ چند روز پیش یکی از دوستان Arvo Pärt را معرفی کرد. آهنگ ساز استونیایی که سبک موسیقی اش را "مینیمالیسم مقدس " توصیف کرده اند. یکی دوتا از کارهایش را همان جا توی کتابخانه گوش کردم که ببینم چه طور است. طاقت نیاوردم. اگر کسی دور و برم نبود حتما زانو می زدم و گریه می کردم.
مسحور کننده بود و بسیار محزون.

 

مریم مومنی | ۵:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(6)



چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵

لینک به لینک رسیده ام به یکی از این سایت ها و داستانی را از نویسنده ای که دختری جوان است می خوانم. عکس نویسنده تقریبا به اندازه آن یکی دو پاراگراف داستان است. دختر به دور دست نگاه می کند و رژ لب و چشم های خمار و طره مویش که از زیر شالش بیرون آمده دل هر خواننده ای را می برد. داستان اما افتضاح است.می آیم پایین ببینم خواننده ها چه نظری داده اند. چهار خواننده مذکر نظر داده اند. هر چهار نفر گفته اند زیبا بود. اولی و دومی به انگلیسی. سومی خودش آمده و در جواب آن داستان در بخش نظرات داستانی نوشته، درست با همان کلمه های دختر نویسنده. چهارمی هم یک جمله بیشتر ننوشته :

زیبا بود.نویسنده را میگویم
-- دادیار ، Feb 7, 2007 در ساعت 08:23 PM

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵

داریم برای کتابخانه عمومی "وین"(بورگ گاسه) با همت دو دوست دیگر ،بخش فارسی درست می کنیم. همیشه وقتی از جلوی بخش عربی و ژاپنی و ترکی رد می شدم حسرت می خوردم که چرا وین با این همه فارسی زبان ایرانی و افغان و تاجیک، یک قفسه حتی کوچک کتاب فارسی ندارد. حالا از این به بعد قرار است کمتر حسرت بخورم. فرصتی شده که کتاب های فارسی مان را که نخوانده ام این چند روز دست بگیرم تا قبل از هدیه دادن به کتابخانه تمامشان کنم. کتاب های ترجمه را هم قرار شده صحبت کنیم ببینیم می شود آن ها را هم اهدا کرد یا نه. فعلا گفته اند صد کتاب جا دارند و البته قرار است بعدا تعداد را زیاد تر کنند.

دوستان ساکن وین! کسی هست که دلش بخواهد در این حرکت فرهنگی کمک کند؟

مریم مومنی | ۱۱:۳۷ صبح | پیام ها(6)



پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵

تا زمانی که بین خودمان غضنفر داریم تلاش های دروازه بانی بیهوده است. رفته ام سایت بی بی سی فارسی، بخش صدای شما ، گفتگویی کرده با چند ایرانی سرشناس کانادا که از نگرانی هایشان می گویند. نگرانی هایی از حمله احتمالی آمریکا به ایران. پایین اش هم عده ای نظر داده اند . در بین شان این چند تا غضنفر را پیدا کردم. خودتان بخوانید و قضاوت کنید:

"من موافق حمله به ايران هستم. راه حل ديگری در برابر اين تنفر لجام گسيخته وجود ندارد. از بقيه هموطنان هم متعجبم چون تا يک سال پيش همه برای امريکا شاخ و شونه ميکشيدند و ميگفتند امريکا توان حمله به ايران را نداره. حالا چرا همه نگران شدن؟ خوب شما که ميگفتيد امريکا را شکست ميديد بذاريد حمله کنه ديگه؟! محمد - منچستر"

"مرگ يکبار شيون هم يکبار. بيست و هشت ساله که امريکا داره مارو تهديد ميکنه و هی خط ونشان ميکشه. اگه ايران حمله مغول و اسکندر وعرب و ... رو تونسته از سر بگذرونه اينم ميتوونه. بذارين به ايران حمله کنه. اقای بوش به مشامش بوی کباب (نفت) خورده ولی خبر نداره... کوروش - وين"

"به نظر من كار احمدي نژاد درست ميباشد.چون ميخواهد يكبار براي هميشه تكليف ايران را با غرب و به خصوص آمريكاروشن كند و ايران را از بلاتكليفي در بياورد.يا دوست يا دشمن و خلاصه تكليف ايران روشن شود به قول معروف يا زنگي زنگ يا رومي روم .بهتر از بلاتكليفي وترس وتحريمهاي چند ساله است . حسين - مشهد"


مریم مومنی | ۶:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(6)



شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۵

ظهر خواستم روی ساندویچ سس کچاپ بریزم، قوطی(؟!) اش را برگرداندم و فشار دادم ولی دیدم سس تمام شده. قوطی سس غافلگیرم کرد بس که راست و سرپا مانده بود. خواستم تشبیه اش کنم به حکایت ملموس تری، سلیمان نبی و عصای اش یادم آمد که موریانه ها خوردند و سلیمان با آن هیبت اش سرنگون شد بدون اینکه کسی بداند مدت هاست که مرده است. اما خب ، فکر نمی کنم این توصیف خیلی مناسبی باشد. پس لطفا تا دردسر پیش نیامده از ذهنتان خط اش بزنید. نه من چیزی گفتم، نه شما چیزی خواندید. یک مثال دیگرش می شود همین حکومت شاه که احتمالا شاه یک روز از خواب بیدار شده و فهمیده که قوطی سس مملکت اش تمام شده بدون اینکه قبلا خبر شده باشد در حال تمام شدن است و کاری بتواند بکند. قوطی سس فرقش با شیشه آبلیمو این است که نه درش به این راحتی باز می شود و نه بدنه شیشه ای دارد که آدم بفهمد چقدر ازآن باقیمانده. یک روز بلند می شوی و می بینی تمام شده.

خواستم بگویم قوطی های سس تان را به امان خدا رها نکنید.

مریم مومنی | ۱:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(11)



یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵

تعطیلات بین دوترم فرصت خوبی است برای این که با خیال راحت بتوان کتاب فارسی خواند. دلیل دیگرش هم شاید این است که همان طور که گفتم داریم کتاب های فارسی مان را هدیه می دهیم به کتاب خانه و من یک سری شان را فرصت نکرده بودم بخوانم و یا هر وقت که ورق می زدمشان،رقبای خارجی شان متاسفانه در رقابت پیروز می شدند و فارسی ها می رفتند در اولویت های بعدی.بین این چند تایی که تا الان خوانده ام، تهران، شهر بی آسمان امیرحسن چهل تن(دقت کنید: امیرحسن. نه امیرحسین!) کتاب شسته رفته خوبی از آب درآمده.از زبان نرینه و پرداخته شده اش لذت بردم. پختن و عمل آوردن چنین نثری کار هر کسی نیست. ماجرا هم گرچه ممکن است کشش داستانی چندانی نداشته باشد، روایتی منسجم از حال و روز مردم تهران از زبان و نگاه "کرامت "جاهل می دهد.از کودتای بیست و هشت مرداد تا تهران پنجاه و هفت و بعد از آن.

 

مریم مومنی | ۷:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵

دخترانه

وقتی یه چیزی رو ببینید و در همون لحظه اول عاشق اش بشید ولی هرچی توی ذهنتون بگردید دلیلی برای خریدنش پیدا نکنید چی کار می کنید؟ خب خیلی ساده است. یه دلیل می تراشید و اون چیز رو می خرید. البته اگه قیمتش هم مناسب باشه .

این طوری بود که من جمعه بعد از ظهر صاحب یک گلیم یک نفره کوچک، زیبا و بسیار ارزان (یک یورو) شدم. خب اگه نمی خریدمش پس فردا تابستون که میشد چی پهن می کردم روی علف ها که بتونم بشینم روشون و کتاب بخونم؟
فنجون سبزه رو هم برای این خریدم که سربسیار پهن ای داشت در مقایسه با فنجون های دیگه و رنگش فوق العاده بود. خب اگه نمی خریدمش مجبور بودم به ریختن آب سرد یا یک قالب یخ کوچک روی چایی تازه دم صبح ادامه بدم. بی احترامی به چایی رو کی می تونست بیش از این تحمل کنه؟

مریم مومنی | ۰:۰۸ صبح | پیام ها(10)



دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵

روباه مکار و گربه نره امروز می خواستند سکه های من رو بگیرند و بکارند تو زمین تا درخت پول دربیاد غافل از این که من سکه ای نداشتم. امروز طعمه بازاریابی تشک و بالش طبی قرار گرفتم. خانومه جادوگر بود. یه بالش رو نشونمون داد و می گفت که وقتی جلوی تلویزیون لم دادین روی این بالش اه و سردتون می شه دلتون چی می خواد؟ ما در سکوت نگاهش می کردیم. بعد خودش با خوشحالی جواب می داد:" دلتون یه پتو می خوااااد" و در کسری از ثانیه بالش رو بالا پایین کرد و تبدیلش کرد به پتو.البته این نقطه اوج هیجان برنامه یک ساعت و نیمه در مورد پشم و پتو و تشک و مزایای کارخونه میزبان بود که هنوز هم وقتی یاد اون اتاق دخمه مانند رستوران می افتم و آب سیبی که به قیمت خون ام باهام حساب کردند حالم بد می شه.
تمام راه برگشت رو افسرده بودم. به معنای واقعی.

مریم مومنی | ۱۰:۳۰ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵

پیش از این
خاکسترم
در کوزه ای دربسته بود.
اکنون
در شهر بادخیز
روی شیروانی ها می گسترم
از چشمه های سنگی جاری می شوم
و قاطی غبار
بر پنجره ها می نشینم.

مریم مومنی | ۶:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(8)



چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵

روز عشاق

سرباز
با پوتین های واکس خورده
و چهره ای کودکانه
برای محبوب اش
گوشواره می خرد
و به پیرمرد گدا
از سرشفقت
لبخند می زند.

مریم مومنی | ۹:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(12)



پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵

مَن له ُ یَقتلُ دإٌ دنف ٌ کَیْف یَنام

گاهی به میمون ها فکر می کنم. به میمون هایی که دم های درازی دارند و می توانند موقع سقوط از درخت دم شان را گیر بدهند به شاخه ای و معلق شوند.خیلی دلم می خواست یکی از این دم های پیچک وارشان را داشتم. گاهی خودم را تصور می کنم که درست از آن پایین پایین کره زمین دارم سقوط می کنم. این حس ای است که بارها تجربه اش کرده ام و اگر روزی علم خیلی خیلی پیشرفت کند، حتما امکانش را به آدم می دهد که از قطب جنوب به جهان تهی سقوط کند. شاید هم بتوانم آن روز از دم خیالی ام وارونه آویزان شوم به یکی از این تیرک هایی که کشورهای مختلف فاتح قطب جنوب پرچم هایشان را از آن آویزان کرده اند.

اما مگر یک دُم آن هم خیالی اش چقدر تاب می آورد؟

مریم مومنی | ۱:۱۹ بعدازظهر |



شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵

بعضی روزها کلافگی بیداد می کند.معمولا در این روزها آدم از صبح که از خواب بلند می شود مدام جلوی آینه می رود تا مژه خیالی ای که توی چشمش رفته را کشف کند و نمی تواند. موها الکتریسیته دارند و موقع راه رفتن کنار دیوار مثل این بچه ها دستشان را می کشند روی دیوار . همسایه تان اره برقی می کشد به دل و روده خانه اش و با زیرپوش در راهرو سیگار می کشد. یکی غذایی درست کرده احتمالا با خون کرکس و گوشت خوکچه هندی که بویش ساختمان را برداشته. می روید بیرون و موقع برگشتن به خانه در مترو یک سری به اصطلاح اوباش تین ایجر در صندلی های پشت سر شما قهقهه های هیستریک می زنند. به حدی که دلتان می خواهد در چشم به هم زدنی وین تبدیل شود به تکزاس دویست سال پیش و یک کلاه کابویی و اسلحه مربوطه اش به صورت جادویی نصیبتان شود.
و همین طور هم شد اتفاقا.
منتظر بودم که یا اینها پیاده شوند یا بساط هرهر آزاردهنده شان را جمع کنند که دیدم بچه حدودا یک ساله ای که با کالسکه اش سوارش کرده بودند از خنده این ها به خنده افتاد. باید اینجا باشید تا بفهمید چقدر معجزه لازم است که صدایی از بچه های اینجا دربیاید بس که به قول دوستی گیاه اند اینها. با هر شلیک خنده گروهی جماعت تین ایجر این بچه هم نخودی می خندید. من هم ایستاده بودم و از اینکه این موقعیت آزاردهنده برای من در عوض شده بود اسباب تفریح بچه ، درس حکمت و فلسفه می آموختم.

مریم مومنی | ۱۱:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(4)



دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵

آرزوهای برباد رفته

همیشه دلم می خواست اون یکی چشم علی بابا رو می دیدم(در مجموعه کارتون سندباد)
همینطور خانوم لورا(در کنا و سرنتیپیتی)
برادر نل( در نل و پدر بزرگ)

شاید مهم ترین دلیلی که من می نشستم و این کارتون ها را دنبال می کردم آرزوی تحقق این ها بود و سازندگان این کارتون ها می تونند به خودشون افتخار کنند که یک بچه رو سال ها با دوز و کلک به دنبال خودشون کشوندند. در مورد خانوم لورا حس ام اینه که بخش سانسور کارتون های صداو سیما لایق این افتخاره. برادر نل رو هم نمی دونم شاید نشونش دادند ولی فکر می کنم حقه ای سر هم کرده بودند چون من انتظار دیگه ای داشتم یا شاید هم اصلا ...نمی دونم.
بگذریم.

مریم مومنی | ۹:۰۹ صبح | پیام ها(11)



دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵

سرمایه داری اثر خودش رو حتی روی شستن توالت که جزو نامطبوع ترین کارهای دنیاست گذاشته.
امروز مچ خودم رو موقع نگاه کردن به قفسه توالت شور! گرفتم. نمی دونید با چه حس خوش آیندی به این مایع های توالت شور نگاه می کردم و سعی می کردم که بوی مورد نظرم رو از بین رایحه های مختلف لیمو و اقیانوس و سیب و ... انتخاب کنم.
این فروشگاه های زنجیره ای بیپا که محصولات آرایشی بهداشتی می فروشند امور نامطبوعی مثل رفت و روب خونه رو چنان هیجان انگیز جلوه میدن که آدم عاشقانه به دنبال دستکش آشپزخونه می گرده و با وسواسی که توی گل فروشی ها برای انتخاب شاخه گل انتظار میره، کف شور و موزاییک ساب و شیشه شور انتخاب می کنه.

مریم مومنی | ۶:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(8)



چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۵

مرگ
جا به جایی رنگ هاست
دخترک را ببین
نیمی در مرداب
نیمی در آسمان
لب هایش سورمه ای شده
چشمانش سفید
و دست هایش یشمی
فقط نمی دانم
سرخی گونه هایش کجا پر کشیده

مریم مومنی | ۹:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(18)



دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵

قلاب نجات دهنده

گاهی یک قلاب خالی می تواند نجات دهنده باشد. خانه مان یک قلاب خالی دارد که وصل است به سقف آشپزخانه. طوری که اگر بندی آویزانش کنم، سرش وسط میز کوچک ناهارخوری قرار می گیرد. قلاب خالی را ما وصل نکرده ایم. از اول روی خانه بود. حتی می شود گفت ما یک قلاب اجاره کردیم که یک خانه به آن وصل شده بود. اما این مهم نیست. مرکز جهان کره زمین باشد و یا خورشید و یا یک جای دیگر مگر فرقی هم می کند؟ باز صبح که بشود من با تب همیشگی ام از خواب می پرم و درحالی که دارم به کابوس شبانه ام فکر می کنم با چهره ای خواب آلود می آیم پای اینترنت و اخبار را می خوانم و دعا می کنم که کابوس هایم در ذهن من بمانند و به بیرون پرتاب نشوند. گاهی آن قدر پیش بینی ها ترسناک است که یادم می رود اول خبر را می خوانم بعد کابوسش را می بینم و یا اول کابوس می بینم و بعد یک مفسر خونسردی تبدیلش می کند به پیش بینی حمله نظامی و مزخرفات دیگر. حالا ترتیب این ها هم آن قدر مهم نیست. اما پس به راستی چه چیزی مهم است؟

صبح نشسته بودم در قطاری که حاشیه جنوبی وین را گرفته بود و می رفت پایین. شب قبل کمی برف آمده بود و من از پنجره بیرون را نگاه می کردم. به شیروانی های سفیدو خیابان های خلوت اول صبح نگاه می کردم و به قطار هایی فکر می کردم که ترمز و دنده عقبشان را کنده اند. دختر بلوندی منتظر بود ایستگاه بعد پیاده شود. خیره شده بود به من که خیره شده بودم به بیرون. نگاهش کردم. و بعد سرم را کمی بالا گرفتم که اشک هایم نچکد زمین. بعد همان لحظه بود که قلاب آشپزخانه به دادم رسید. فکر کردم که شاید بشود نمکدان را وارونه از بند بلندی به آن آویزان کرد. بعد موقع غذا خوردن من می گویم : حامد ! لطفا نمک را بده. و حامد ضربه کوچکی به نمکدان می زند و در یک حرکت پاندولی من در هوا آن رامی گیرم و بدون اینکه لازم باشد مچم را بپیچانم فقط در راستای بالا و پایین چند بار تکانش می دهم و بعد دوباره رهایش کنم که تاب بخورد و انرژی اش کم کم تمام شود و بی حرکت بایستد.
ایده نمکدان آویزان از آن قلاب خالی سومین ایده ای است که به فکرم رسیده بعد از گلدان و شمع که مورد مصرفشان زیبایی است و کاربرد خاصی ندارند. بعد به این فکر کردم که شاید از این گلدان های سبزیجات هم بشود آویزان کرد. مثلا گلدان ریحان بنفش. اما این ایده عملی نیست چون آفتاب فقط بین ساعت ده تا ده و نیم در آشپزخانه است که برای یک گیاه خیلی کم است.
به هر حال دختر ایستگاه بعد پیاده شد.
من هم قبل از اینکه اشک هایم سرازیر شوند قورتشان دادم.

قلاب خالی نجاتم داد.

مریم مومنی | ۷:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(17)



چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵

عکسی از ایو کلاین هنرمند فرانسوی هست به نام پرش به[ فضای] تهی
اگر قرار باشد در جزیره متروکی نقش رابینسون کروزوئه را بازی کنم حتما این عکس را با خودم می برم.
پر از امید و در عین حال پر از حزن است.

 

مریم مومنی | ۴:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(5)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2