March 2007 Archives



پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۵

عکاسی از مردم

عکاسی از مردم یکی از سخت ترین و در عین حال جذاب ترین بخش های کار یک عکاس است.دیروز داشتم در کتابفروشی کتابی را ورق می زدم که مایکل کوین فوتوژورنالیست سرشناس در همین موضوع تدوین کرده . نکته هایی که در ادامه می آید خلاصه ای از یک بخش این کتاب است که به صورت آزاد نقل می کنم.(به صورت آزاد یعنی با جمله ها و شاید یکی دو جا مخلوط با ایده های خودم ):

قبل از سفر :
- قبل از رفتن به منطقه مورد نظر درباره آنجا بخوانید و سعی کنید با اخلاق و رفتار مردم، پیشینه اجتماعی و مذهبی شان آشنا شوید. درباره منطقه فیلم ببینید و اطلاعاتتان را از طریق اینترنت، کتاب و رسانه های دیگر بالا ببرید
-اگر دوست عکاسی دارید که قبلا به آن منطقه سفر کرده ، با او مشورت کنید و از او بپرسید که کجاها را برای عکاسی مناسب دیده و کجا را افسوس می خورد که فرصت عکاسی اش را از دست داده.
- با دوربین تان کاملا آشنا باشید و امکانات مختلف عکاسی اش را خوب یاد بگیرید.

چند روز اول سفر :
تا چشمهایتان تازه هستند عکس بگیرید. در نگاه اول جذابیت ها بیشتر به چشم می آیند. مردم عجیب و یا لباس های محلی متفاوت ممکن است بعد از چند روز که در آن منطقه بمانید برایتان تکراری شوند. از روزهای اول کمال استفاده را بکنید.

ارتباط با مردم:
سعی کنید با سوژه عکاسی تان ارتباط برقرار کنید. این ارتباط می تواند کلامی باشد و یا غیر کلامی مثل نگاه کردن به چشم ها و یا لبخند. قبل از عکاسی از آن ها اجازه بگیرید. یا با کلام و یا در حالی که دوربین را حاضر بالا نگه داشته اید و آماده اید.اگر نپذیرفتند به تصمیمشان احترام بگذارید و عکس نگیرید. اما معمولا یک تکان کوچک سر و لبخند کمک می کند.

نزدیک شدن به سوژه:
با اعتماد به نفس به سوژه نزدیک شوید. این اعتماد به نفس به سوژه هم ناخود آگاه منتقل می شود. حتی شاید لازم باشد برایشان توضیح دهید که چرا این عکس را می گیرید. گروهی از مردم ممکن است فکر کنند که از عکس شان سواستفاده خواهد شد و یا برخی مردم به خرافاتی معتقدند که دوربین روحشان را تسخیر خواهد کرد. مطالعه قبلی در مورد اخلاق و باورهای مردم منطقه به کمک شما خواهد آمد و در پایان از یاد نبرید که خوش خلقی، احترام و ادب و شوخ طبعی اغلب معجزه می کند.

عکاسی :در حالتی که شروع به عکاسی می کنید بدون فاصله انداختن و پایین آوردن دوربین چند عکس بگیرید. در یکی دو عکس اول معمولا سوژه حالتی خود آگاه دارد و حواسش به دوربین است اما بعد کمی خسته می شود و در عکس های بعدی اغلب به کار خودش ادامه می دهد و حالت عادی تری دارد.

بچه ها :
عکاسی از بچه ها اغلب بسیار لذت بخش و در عین حال دشوار است. بچه ها مقابل دوربین شکلک در می آورند. درست موقعی که شما خودتان را برای یک چهره معمولی آماده کرده اید چهره شان را عوض می کنند. با بچه ها دوست شوید و از عکاسی کودکان لذت ببرید.

بعد از عکاسی :بعد از عکاسی همیشه از سوژه تان تشکر کنید. او وقتش را برای شما گذاشته و شما در عوض چیزی به او بدهید حتی اگر در حد دست دادن و یا لبخندی صمیمانه باشد.

.

مریم مومنی | ۱۰:۴۸ صبح | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۵

یکی از تفاوت های ما با این طرفی ها نوع سفر کردن است. اینجا که آمده ام می بینم مردم قبل از رفتن به سفر درباره مقصدشان بسیار می خوانند و دست خالی راه نمی افتند. البته کتاب هم تا دلتان بخواهد دراین باره هست. بخش مهم و اغلب بزرگی از کتاب فروشی ها و کتاب خانه ها را کتاب های سفر تشکیل می دهند. انواع نقشه ها و سفرنامه ها و راهنماهای توریستی و غیر توریستی مثلا راهنمای سفر برای بانوان تنها یا راهنمای پیاده روی های طولانی یا عکاسی در سفر یا آنچه نباید از دست دهید و در دفترچه راهنماها نیامده و چه می دانم از این دست. یکی از این کتاب ها را داشتم ورق می زدم دیدم بخشی هست به نام کتاب هایی که باید خواند قبل از اینکه به شهر ... بروید. و یک سری کتاب ادبیات داستانی و سفرنامه را ردیف کرده بود. به ذهنم رسید که اگر بشود لیستی درست کنم و برای هر شهری یکی دو کتاب که خواندنشان قبل یا در طول سفر حسی متفاوت از جنبه صرفا توریستی به آدم بدهد بنویسم. کار سختی است. اولین مثالش هم سووشون سیمین دانشور خواهد بود و شهر شیراز. دومی هم استانبول، خاطرات یک شهر است ( نوشته اورهان پاموک، نویسنده ترک برنده جایزه نوبل 2006)برای استانبول که مشغول خواندنش شده ام و دلم می خواهد بعد خواندنش دوباره استانبول را ببینم. حالا اگر باز هم یادم آمد می نویسم. شما هم اگر چیزی به ذهنتان رسید بنویسید.

مریم مومنی | ۷:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(11)



شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۵

اگر دوست داشتید "گفتگو با بورخس" تر جمه من را در دوات بخوانید.


 

مریم مومنی | ۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(5)



دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۵

از نشانه های افسردگی موضعی اینه که از ساعت نه صبح آدم تصمیم می گیره از خونه بره بیرون، ساعت دوازده ظهر لباس می پوشه، ساعت چهار بعد از ظهر هنوز با لباس های بیرون نشسته تو خونه و داره فکر می کنه که کم کم لباس هاش رو عوض کنه ، ساعت شش بعد از ظهر با همون لباس ها خوابش می بره.

مریم مومنی | ۴:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(8)



سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵

اربابان مدرن

اگر من زمانی کاره ای بشوم در دنیا قانون انعام دادن و انعام گرفتن را فسخ می کنم. نمی دانم از چه زمانی این عرف به نظر من توهین آمیز بوجود آمد که در ازای خوش خدمتی انعام داده شود. چرا کسی به ذهنش نرسیده که این قانون نانوشته ناقض حقوق بشر است؟ حالا حقوق اگر خیلی سنگین است برایتان، جایش بگذارید حرمت. مثلا هتل دار ها می توانند جزو خدمات هتل آوردن چمدان مسافر به اتاقش را هم حساب کنند و صورت حساب صادر کنند. این طوری حس ارباب منشی هم به کسی دست نمی دهد.

مریم مومنی | ۵:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(7)



سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵

مرثیه ای برای سرزمین ام

این جا خانه من نیست.
قلب ام جای دیگری می تپد
.اگر هنوز بتپد
گاهی در بعد از ظهر های کوتاه زمستان
فکر می کنم که هرگز
هرگز
این اندازه دور نبوده ام
از درد
، فقر
، ظلم
و سیاهی
من در شهری با شیروانی های قرمز زندگی می کنم.
و گاهی که هوا ابری نباشد
آسمانی آبی می بینم
آن قدر آبی
که گاه به چشم های خودم شک می کنم.

اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم ها گروهی می میرند
من هر شب خوابشان را می بینم
وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم
هر بار گوش هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.

در سرزمین من
رنج بی داد می کند
حماقت سر به آسمان می زند
سرزمین من دشت هایی وسیع،
کوه هایی سر به فلک
چنارهایی پیر
و کویری تفتیده دارد

من سرزمینم را دوست دارم
و نمی دانم
این باتلاقی که می بینم
و عده ای به آنجا نسبتش می دهند
کابوس است
یا
خوابی سبک

من حساب خنده هایی که روز به روز
از پشت سیم تلفن کمتر می شوند را دارم
دلم می خواهد
از همان سیم تلفن
و یا صفحه کامپیوتر
یکی یکی بیرون بکشمتان
و در آغوشتان بگیرم.
بعد دور هم بنشینیم
چای بنوشیم
و
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.
در بعد از ظهر کوتاه زمستانی.

مریم مومنی | ۱۱:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(37)



شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۵

گاهی با دیدن چند درخت غرق شکوفه در روزهای آخر زمستان باید زانو زد و بالا آورد.
بعدش زندگی قابل تحمل تر می شود.


توضیح اضافی برای جلوگیری از سکته قلبی : دیدن بعضی چیزها از توان آدم خارج است...


مریم مومنی | ۱:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(15)



یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵

جمعه باران می آمد. صبح زود از خانه زدم بیرون. چترم را باز کردم و روی علف های خیس راه رفتم. پشت یکی از ماشین های پارک شده در خیابانی، ماهی بزرگی دیدم. از پهلو افتاده بود روی زمین. مثل همه ماهی ها که آدم اغلب اوقات از پهلو می بیندشان. اگر قرار باشد موجودات زنده را به چند گروه دو بعدی و سه بعدی و یک بعدی و چهار بعدی تقسیم کنیم، ماهی ها اولین انتخاب من برای دسته دوبعدی ها خواهند بود. مورچه ها و حیوانات ریز: یک بعدی
.بعدش حیوانات معمولی که سه بعدی هستند و اژدها و سیمرغ و ققنوس هم می روند به دسته چهاربعدی ها. خب چه می گفتم؟ گفتم که ماهی بزرگی را دیدم که از پهلو روی زمین افتاده بود. خب فکر می کنید چه کار کردم؟ نزدیک اش رفتم؟ آخر آدم روز بارانی اش را با دیدن چشم های مرده یک ماهی چهل سانتی آن هم درست وسط خیابان خراب می کند؟ هیچ اتفاق فوق العاده ای نیفتاد. من به راهم ادامه دادم. حتی قضیه آن قدر معمولی بود که تازه بعد از دو روز یادم افتاد و حالا دارم می نویسمش:
جمعه باران می آمد. علف ها خیس بودند. ماهی مرده ای کف خیابان دیدم و به زندگی ام ادامه دادم.

مریم مومنی | ۶:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(6)



دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۵

از ویژگی های مهاجرت این است که برای خیلی از چیزهای یگانه ای که آدم قبلا داشت یک همزاد پیدا می شود و طبق باوری قدیمی وقتی همزاد ها هم را ببینند، می میرند. یک مثال اش این که سال آدم دوبار تحویل می شود و در نتیجه هیچ کدام را به اندازه قبل جدی نمی گیرد. اگر قبلا مفهومی به نام "وطن" جزو اصول دین عرفی اش بوده این طرف که می آید کم کم وطن جدیدی قد علم می کند و چون دو وطن و یا دو همزاد در گلیم ای نگنجند، هر دو از بین می روند. آدم می شود بی وطن، بی خانه . دل به جایی نمی بندد. نه به آن سرزمین قبلی نه به این یکی که در آن ساکن است. و در عین حال یاد می گیرد که هردو را دوست بدارد . هر کدام را به قدر متعادل تری. نه آن قدر پر شور و نه از آن سوبی اعتنا.

شاید برای همین است که امسال که سال سوم است ، تا الان هنوز سبزه نینداخته ام. خبری هم از خانه تکانی نیست. به جایش ترم جدید از امروز شروع می شود. یک سری آهنگ جدید ریختم توی این دستگاهی که اسم فارسی اش احتمالا می شود : میم-پ-سه، دستگاهی که پیاده روی های طولانی روزانه ام بدون داشتن اش تقریبا محال می شد. یک دفتر شطرنجی کاهی رنگ هم که هدیه آبونمان یکی از این روزنامه های اتریشی است، توی کیف ام جا خوش کرده. ذوق نوشتن تویش فعلا بیشتر از خیس کردن عدس و گندم است برایم. روزگار را چه دیدید، شاید عصر که برگشتم خانه یک مشت عدس هم بریزم توی آب.

مریم مومنی | ۸:۱۶ صبح | پیام ها(10)



سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵

از وقتی وبلاگ می نویسم، بساط دفتر های یادداشت روزانه شخصی ام برچیده شده. گاهی اینجا برای خودم کد هایی می گذارم تا اتفاقات اصلی تری را که نمی توانم ازشان بنویسم و یا می توانم ولی به درد کسی نمی خورد ، با آن ها یادم بیاید. اما فایده ندارد.اینجا برشی از من است که گاه حس می کنم بیرونی ترین لایه ام است.دلم برای لایه های درونی ترم و فضای صادقانه دفتریادداشت های روزانه تنگ شده. گاهی دلم می خواهد بنویسم :

امروز بی دلیل خوشحال بودم، آفتاب در آمده بود. یک شیشه مربای زردآلو خریدم. کلاس ...را دیر رسیدم و مجبور شدم دوساعت سرپا بایستم، دلم برای ... تنگ شده. یادم باشد زنگ بزنم به ... و قرار نهار پس فردا را هماهنگ کنم. هوس کرده ام دوباره نقاشی کنم. برای امتحان های آوریل باید از امروز برنامه بریزم. یادم نرود روکش کاناپه را جمعه ببرم لباس شویی. راستی، امروز دو بسته عود صندل هدیه گرفتم با جایش. اگر... اینجا بود حتما چند شاخه بیدمشک می خرید ...

اما نمی شود خب. همین چند خط بالا را هم چند بار سانسور کردم و چند جایش را هم کاملا حذف کردم.
به جایش می آیم می نویسم :

امروز اولین روز گرم بهاری بود.از آن روزها که جماعت آفتاب پرست اینجا بساطشان را می چینند روی چمن و بطری آب و نوشیدنی شان هم کنار دستشان، بی خیال دنیا و روزگار دراز می کشند و کتابی به دست، آفتاب می گیرند...

مریم مومنی | ۸:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(11)



جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵

این اولین بار نیست که در هزارتویی می نویسم. چند ماه پیش هم غیرمنتظره سر از هزار تویی واقعی در آوردم.ماجرا این طور بود که بوداپست بودیم و با حامد قرار گذاشته بودیم یک ساعت بعد هم دیگر را در کافه ای ببینیم. می خواست برود موزه تاریخ مجار را ببیند. من هم ترجیح ام نمایشگاه صنایع دستی شان بود که برخلاف تصورم جای کوچکی بود و زود تمام شد .چرخی زدم و آمدم بیرون و راسته یکی از کوچه ها را گرفتم و بعد پیچیدم توی یکی دیگر و همین طور بعدی که دیدم ایستاده ام جلوی پلکان طولانی ای که به هزار تویی زیر زمینی می رسد.رفتم آن پایین و نقشه و بلیت گرفتم و پا گذاشتم به تو درتوی تاریک و اسرار آمیزش . تجربه عجیبی بود. اگر زمانی سر از بوداپست درآوردید حتما هزارتوی بخش کاخ بودا را ببینید. حفره های طبیعی زیر زمین ایجاد شده و بعد ها در جنگ های مختلف به عنوان پناهگاه مورد استفاده قرار گرفته. هزار توی بوداپست هر "توی" اش نهایتا به چیزی می رسید و هر بخش موسیقی مخصوص و رمزآلود خاص خودش را داشت . افسون کننده ترین جایش بخشی بود که به چشمه ای ختم می شد که به جای آب "شراب" مقدس سرخ رنگی از آن می جوشید. دور چشمه هم پیچک های طبیعی کاشته بودند و نیمکتی سنگی گذاشته بودند که من دیدم دیگر طاقت نمی آورم ننویسم. نشستم روی نیمکت و دفترچه جیبی ام را باز کردم . صدای قطره های شراب و موسیقی وهم آلود دیوانه کننده بود.

تجربه نوشتن در هزار توی مجازی اما اولین بار است که به سراغم آمده :
نشانه ها: یک نقطه بیش، یک نقطه کم

مریم مومنی | ۹:۱۸ صبح | پیام ها(4)



جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵

پایانی خوش برای یک تراژدی

این تراژدی دوربین من که عکس های بنفش رنگ می گرفت امروز بالاخره به پایان رسید و با کمک حامد که قانون مربوطه رو پیدا کرد و شرکت محترم کنون که خدا سایه اش رو از سر ما کم نکنه و از طول عمر شرکت های بند ساعت سازی بکاهه و به طول عمر اون بیافزایه، تبدیل شد (چون جمله طولانی شد یاد آوری می کنم که فاعل، "تراژدی دوربین من" بوده)به فیلم هندی و در نهایت همه بخشیده شدند و آدم ها خوشحال از سالن سینما بیرون آمدند.
قانون یا مصوبه مربوطه اعلام کرده بود که یک سری از دوربین های این شرکت از جمله مدل دوربین من، قسمتی از رابط سی سی دی شان در دما و یا رطوبت بالا خراب می شود و دارندگان می توانند به نمایندگی های کنون مراجعه کنند و دوربینشان رایگان تعمیر شود. من هم سه هفته پیش دوربین را تحویلشان دادم و امروز برای تحویل گرفتنش رفتم آنجا که دیدم آقا با خوشحالی دوربین جدیدی را به جای آن قبلی به من تقدیم کرد که کیفیتش هم از قبلی بهتر است .

مریم مومنی | ۸:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(8)



یکشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۵

از معایب خانه تکانی این است که یک دور همه سوراخ سنبه ها و ته کمد ها و پشت کشو ها و زیر تخت و کاناپه و خلاصه هر جای رمزآلود دیگری که قبلا مایه خیالپردازی بود، دوره می شود و گرد و غبارش گرفته می شود و به همراهش هر چه رمز و راز نشسته رویشان.

شاید برای همین است که امشب خوابم نمی برد.
خیال ام جولانگاهی نمی یابد

مریم مومنی | ۱:۴۶ صبح | پیام ها(12)



دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵

عیدانه

 

انگشتانم را هاشور می زنم
و صبر می کنم
تا چلچله ها در حیاط پشتی بخوانند
و من بفهمم وقتش شده
بعد هاشورها را شیار بزنم
و لای شیار ها
ردیف ردیف
بنفشه بکارم
و راه بیفتم از این شهر به آن شهر

سال ها بگذرد

آن قدر که دیگر نباشم
و در لالایی های زمستانه
مادرها
قصه کولی ای را بگویند
که دامن پرچینش روی زمین می کشید
و هر سال
زودتر از موعد
در دستهایش
بهار ارمغان می آورد

مریم مومنی | ۹:۲۴ صبح | پیام ها(31)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2