April 2007 Archivesپنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶
مویهعصر مریم مومنی | ۹:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(3) پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶
عشقپلنگ سیاهی اینجا آشپزخانه است مریم مومنی | ۹:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(4) شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶
گوساله آبیبین روان نویس های رنگی روی میز، توی این سبد چوبی سه تا مداد رنگی هم هست. آبی پر رنگ، آبی کم رنگ و زرد. دیروز تکه پاره ای کاغذ روی میز بود. کشیدمش جلوتر و گوساله آبی رنگی کشیدم که روی زمین چمباتمه زده و با چشم های درشت اش آدم را نگاه می کند. می خواستم شعری بگویم. چند کلمه نوشتم و دیدم نمی توانم. کلمه ها گاه آرام ام می کنند. مثل روز آخر سفر که توی آن مسافرخانه کوچک، سینه آفتاب دراز کشیده بودم و کبوتر های همیشه گرسنه را از پنجره نگاه می کردم که زیر درخت و ماشین و آدم، آن همه آدم، راه می رفتند. منتظر بودم که مسکن اثر کند و بتوانم کمی بخوابم. دفترم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن. و بعد نمی دانم آفتاب بود که پهن شده بود روی پاهایم یا کلمه ها و یا اثر دارو که گرم می کرد و از یادم می برد. دیروز هم خواستم بنویسم نشد. حالا گوشه آن تکه کاغذ روی میز گوساله سه رنگی نشسته. بدون علف. ازرق. با گوش هایی زیبا و چشمانی آرامش بخش.
مریم مومنی | ۳:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(16) یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶
نتایج تحقیقات علمی دانشگاه های ناجا... فرمانده انتظامی تهران بزرگ گفت 70 درصد افراد "بدحجاب" (که کمتر از ده درصد زنان جامعه را تشکيل می دهند) به نوعی فقدان اعتماد به نفس دارند چون اغلب آنها در پاسخ به نظرسنجی ها علمی اين دو دانشگاه از گزينه "نمی دانم" يا "نمی توانم" استفاده کرده اند. لینک از : بی بی سی فارسی لیبل : درباب چیستی علم و روان شناسی گونه های انسانی; جامعه شناسی بدحجابی،مد،هویت، اعتماد به نفس مریم مومنی | ۱۱:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(4) دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶
ادوارد دست قیچیشده ام ادوارد دست قیچی. ادوارد دست قیچی حریف می طلبد ! مریم مومنی | ۸:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(11) چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶
گاهی دست هایم بوی بادکنک می دهد. می روم با صابون معطر می شویمشان و صبر می کنم تا خودشان خشک شوند. بعد دوباره می بویمشان و می بینم هنوز بوی بادکنک می دهند. بوی پلاستیک مانده. آن وقت یادم می آید که این مدت همه اش بادکنک باد کرده ام. پلاستیک های فشرده رنگی را گرفته ام جلوی دهنم و تویشان فوت کرده ام. آن قدر که نفسم بند آمده. آن قدر که ریه هایم درد گرفته. آن قدر که دستم موقع بستن نخ دورشان لرزیده. بادکنک ها نه آینده آدم را می سازند، نه آن قدر عمر می کنند که خاطره شوند. کمی رنج می بریم که بادشان کنیم. چند لحظه دورو برمان رنگی می شود و بعد بنگ ! می ترکند. گاهی دست هایم بوی بادکنک می دهد. مریم مومنی | ۸:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(11) پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶
لاک پشت هادرست همین الان من باید یاد آن لاک پشت ها بیفتم. همین الان که شب است و تلویزیون را خاموش کرده ام و صدای ملایم موتور فریزر می آید و من کمی خواب آلود آمده ام اینجا همین را بنویسم و بروم. داشتم می گفتم. نوزده سال پیش بود تقریبا. لاک پشت ها را اول مامان دید و بعد نشانمان داد. منتها کاری از دستمان بر نمی آمد. من گفتم مرده اند. مامان می گفت نه. کله یکی شان را دیده بود. بعد رفت کمی این طرف و آن طرف را گشت و تکه چوب نسبتا بلندی پیدا کرد و آمد. گفت : باید درشان بیاوریم. طفلکی ها گیر کرده اند. نگاه کردم دیدم راست می گوید. یک جای وسیعی را قیر ریخته بودند و این دو تا لاک پشت ، بی خبر از همه جا رفته بودند آرام آرام داخل قیر و بعد که قیر ها سفت شده بود همان جا مانده بودند. کسی هم ندیده بودشان و یا توجه نکرده بود که نجاتشان دهد. مامان چوب را از دور اهرم کرد و گذاشت زیر لاک هایشان. بعد آرام آرام بلندشان کرد و گذاشت این طرف کنار من. یکی شان سرش را آورد بیرون و بعد دوباره برد تو. یکی دیگر هم به نظر من مرده بود. الان درست یادم نمی آید که مرده بود واقعا یا نه. اما چیزی که یادم است این است که زیرلاکشان سیاه سیاه شده بود. حتی چند قطره قیر هم رویشان ریخته بود. نمی دانم از کجا. برداشتیم بردیمشان کنار رودخانه. تا جایی که می شد قیر ها را جدا کردیم و گذاشتیمشان روی تخته سنگی. این را یادم است که روز بهاری گرمی بود. مریم مومنی | ۱۰:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(5) شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۶
لینکدونیاین سایت رو از بلاگ نیوز پیدا کردم ولی چون خیلی جالبه گفتم اینجا هم معرفی اش کنم. اینجا می تونید انواع فیلم های کوتاه درباره چگونه ... را انجام دهید رو ببینید. مریم مومنی | ۱۰:۳۳ صبح | پیام ها(6) یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶
نخستین مادرنیمه شبی طبل می کوبند هنوز و حال که تا بامداد چندی نمانده، مریم مومنی | ۹:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(6) دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۶
ای شاه درویشت منم
توضیح بیشتر را اینجا بخوانید . مریم مومنی | ۹:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(1) سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶
دنیا و نقل و نبات هایشمهاجرت مثل این است که از کیسه نقل یک مشت در بیاورند و پخش هوا کنند. ما نقل ها الان دور از هم افتاده ایم و چه توی کیسه باشیم، چه بیرون آن، دلمان برای هم تنگ می شود. اما سر صبحی قرار نیست این یادداشت سوزناک از آب در بیاید. داشتم از خانه می رفتم بیرون. یک لحظه آمدم توی مسنجر ببینم چه خبر است و بعد بروم. یکی از بچه ها از آن سر دنیا سلام و علیک کوتاهی کرد. چند کلمه ای حرف زدیم و بعد گفتم که دارم می روم دانشگاه. او هم داشت می رفت که بخوابد. گفت : دنیا را داشته باش تا بیدار شوم! حالا من دارم می روم که دنیا را داشته باشم و بعد دوباره شب که بشود، پاس اش بدهم به یک نقل دیگر. :) مریم مومنی | ۸:۵۴ صبح | پیام ها(6) چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶
زن همسایه مریم مومنی | ۲:۳۸ صبح | پیام ها(3) چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶
بخشی از یک نامه..... به جز این ها که گفتم و متنی که باید تا فردا بنویسم و هنوز یک کلمه اش را هم ننوشته ام و دلم می خواست نشانت می دادم، ملالی نیست جز دوری خودت. مریم مومنی | ۵:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(16) جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶
این گیاهی که در آب داشتم و هنوز هم دارم در عنفوان جوانی پیر شده. الان فکر کنم بیشتر از هرچیزی بشود ریش های سفیدی ازش دید که از پایین رشد کرده اند و دور شاخه ها و برگ ها پیچک زده اند وبه دیواره های شیشه ای گلدان چسبیده اند. حتی بعضی هایشان مثل درخت انجیر معابد رفته اند بالا و پایین آمده اند و دوباره به گلدان رسیده اند.یا حلقه زده اند دور گردن چند دانه صدفی که از کنار دریا جمع کردم و ته گلدان ریخته ام.هر ریشه هم پر از ریشک های خیلی کوچک است که الان تنها تشبیهی که به ذهنم می رسد متاسفانه پای سوسک است. خلاصه اش اینکه در همین چند ماه عمرکوتاهش، این گیاه برای خودش چند قرن زندگی کرده . تاریخ ای شکل داده. مریم مومنی | ۱۰:۳۰ صبح | پیام ها(1) جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶
روزمرهدر راستای اعتلای سطح سواد، تصمیم گرفتم از این به بعد جمعه ها بعد از کلاس ظهرم که آخرین کلاس هفته است، سری به بخش مجلات کتابخونه بزنم و چند تا مقاله خوب و مفیدشون رو کپی کنم که آخر هفته بخونم. هوا خیلی خوب شده و آفتاب می درخشه. اگه همینجوری پیش بره، می تونیم یکشنبه گلیم به دوش و ساندویچ در کیف،بریم رو چمن ها درس بخونیم. :) مریم مومنی | ۰:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(9) دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
سر کلاس ها هر چقدر هم که دانشجوی فعالی باشی و در کنار درست تمام تلاشت را بکنی برای فهمیدن فرهنگ این طرف، باز هم لحظه هایی هست که همه کلاس به نکته خنده داری بخندند و تو اصلا موضوع را نگرفته باشی. که البته تقصیر از نقص زبانی اغلب نیست. اشاره های فرهنگی را خیلی سخت تر می شود فهمید مخصوصا اگر جهانی هم نباشند.مثلا اشاره به حرف فلان خواننده یا تبلیغ تلویزونی. همین هایی که در هر فرهنگی پیدا می شود.
مریم مومنی | ۷:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(3) سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
شکن شکن! مریم مومنی | ۱۰:۲۱ صبح | سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آرزودر زندگی لحظاتی هست که آدم فقط می خواهد خواب اقاقیاها را بمیرد مریم مومنی | ۱۰:۵۱ صبح | پیام ها(8) پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۶
مریم مومنی | ۱۱:۵۷ صبح | پیام ها(4) شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
:)شور زندگی سنج من سالاد اه. خب مریم مومنی | ۹:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(8) یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶
مرگایستاده. شب است و روز است. مریم مومنی | ۲:۰۴ صبح | پیام ها(7) دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
من گمان نمی کردم این توضیحی که می نویسم نوشتنش ضروری باشد اما از بس که تقریبا هر که می شناسم از سر لطف(و یا به دلایل دیگر) اینجا را می خواند ، از افراد خانواده گرفته تا دوست و آشنا و آنها که حتی نمی شناسمشان، و از بس که تحلیل های روان-شناختی ای که تازگی ها دریافت می کنم بسیار زیاد شده، گفتم که بیایم اینجا بنویسم که من، یعنی مریم مومنی، شخصیت حقیقی ای که این ها را می نویسد خیلی وقت ها، با من، یعنی همان من، شخصیت غیر حقیقی ای که اینها را می نویسد ، کاملا متفاوت است. اگر از مرگ، ترس، تلخی، خوشی،... می نویسم ، دلیل بر تجربه شخصی نیست، هر چند که به دور از آن هم ممکن است نباشد. این ها همه نهایتا متن است. اسم اینجا هم دفتر خاطرات شخصی مریم مومنی نیست. اسمش خواب زمستانی است. انگار کنید که سرزمینی دیگر، جایی که رویا در آن ممکن است، تخیل ممکن است، درد و خوشی ممکن است، واقعیت و خیال در هم تنیده، نه همه اش واقعیت است، نه همه اش خیال.خیلی هایشان طرح است، تمرینی برای نوشتن، برای نقش زدن، و البته گاهی هم خاطرات و دنیای شخصی من. نوشتن برایم سخت شده. مریم مومنی | ۳:۴۹ صبح | پیام ها(14) ![]() |
|