May 2007 Archives



سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

تقسیم

نیمه شبم از آن تو
صلاه ظهرت از آن من

کابوس هایم از آن تو
برگ هایت از آن من

انگشتانم از آن تو
پرنده هایت از آن من

مریم مومنی | ۰:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(5)



سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

ترک اعتیاد غیر تضمینی

از آخرین متدهای ترک اعتیاد اینه که روی طاقچه پنجره گلیم می اندازم بعد بند و بساط درس خوندن رو منتقل می کنم اونجا به اضافه یک بالش کوچک برای تکیه دادن. به اندازه یک سلول انفرادی جا هست برای نشستن و از اون بالا یک سری پنجره رو هم موقع زنگ تفریح میشه نگاه کرد و روی سقف روبرو هم دم غروب پر از کبوتر میشه. اما چه جوری این روش باعث ترک اعتیاد میشه؟
صندلی چرخون رو میارم زیر طاقچه و به کمک اون میرم بالا. بعد که رفتم اون بالا صندلی رو هل می دم که دور بشه ازم. اینجوری پایین اومدن سخت میشه چون ارتفاعش کمی زیاده و احتیاج به جهش کمی بلندی داره که چون جهش بلند رو آدم فوقش ساعتی یه بار می تونه بزنه، برای همین هم با هر دنگ و دونگی نمیاد پای اینترنت.

مریم مومنی | ۱۰:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(21)



پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

بعضی خواب ها گنگ و سرد اند. آغاز و پایانشان وارونه است.روز به خواب می روی و شب بیدار می شوی. بیدار که شدی، یک پارچ آب هم عطش ات را نمی نشاند. بیدار که شدی می بینی بافه ای از مویت سفید شده. می بینی پیچک روی تاقچه به دور خودش تنیده، دیوار و سقف را گرفته،چنگک زده به ملحفه های تخت.یادت نمی آید چند ساله بودی، یادت می رود،هم "چند" را هم "سال " و زمان را و هم "بود"نت را. توی اتاق خودت، در جسم خودت، با زمین و زمان و خویشتن غریبه می شوی و بعد فکر می کنی،

مگر همه اش یک غروب نبود؟

مریم مومنی | ۷:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(9)



جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

پسر بچه ای چهار پنج ساله، پدری حدودا سی ساله.پدر روی صندلی ارباب رجوع نشسته است و فرم ها و مدارکش را یکی یکی به کارمند آن طرف شیشه می دهد و توضیح می دهد. پسر بچه دور پدر می پلکد و بیشتر حواسش به بازی است. توپ کوچکی را آرام می اندازد زمین و دنبالش می رود. توپ قل می خورد می رود زیر میز. بچه خم می شود برش دارد. هنگام دوباره ایستادن سرش می خورد به میز و دردش می آید. پدر حواسش به صحبت های کارمند است. آن قدر که صدای ضربه را هم نمی شنود. بچه ساعد کوچکش را می گذارد روی میز و سرش را رویش. بعد آرام اشک می ریزد.بدون اینکه صدایش در بیاید. پدر می فهمد و همچنان که با کارمند حرف می زد، سرش را می گیرد توی بغل، روی سینه اش . صدای فین فین کودکانه و هق هق کوتاهش می آید.اما زوزه در کار نیست. بچه کوچک برای دل خودش می گرید نه جلب توجه دیگران..

بچه کوچک، خیلی بزرگ است.

مریم مومنی | ۳:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(48)



یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

...
و چه اندوهناک است
غفلت ما
از ریشه های ناپیدایت
که مجروح
پنجه در پنجه خاک افکنده اند.
...
-ضیاء موحد-

از ده روز پیش تا الان نمی دانم چقدر گذشته. زمان و مکان را گم کرده ام. دیروز قرار بود ساعت ده صبح پرواز کنیم . هواپیما نقص فنی داشت و حدود ده ساعت در سالن انتظار بودیم. سرگیجه شدیدی داشتم . پزشک فرودگاه قرصی تجویز کرد که نمی دانم اثر آن بود یا بی خوابی های این یک هفته که تمام دیروز را نیمه هشیار دراز کشیده بودم تا صدایمان کردند و نمی دانم چه طور رسیدم اینجا که وین باشد و الان که یکشنبه است و بالاخره توانسته ام به اینترنت پرسرعت وصل شوم.

از همه دوستانی که ماجرا را فهمیده بودند و تسلیت گفته بودند و ابراز همدردی ،صمیمانه سپاسگزارم. توان نوشتن درباره پدربزرگم و این اتفاق را متاسفانه ندارم. به ایمیل ها هم هنوز فرصت نکرده ام پاسخ بدهم.

کمی زمان می خواهم که برگردم سر جایم.

مریم مومنی | ۰:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(12)



دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

صبح گاه باورناپذیرترین هنگام روز است.

بیدار می شوم. خواب چند ساعته از یادم برده همه چیز را. برگ های سبز و تازه درخت بلوط حیاط را می بینم در همان اولین نگاه. باد می وزد لابه لایشان و تکان می خورند. بعد یادم می آید که کجا هستم. بعد یادم می آید که همه چیز خواب نبوده. بعد روز آغاز می شود و من شروع می کنم به دوباره باور کردن رویایی که فراموشش کرده بودم.

مریم مومنی | ۹:۰۶ بعدازظهر | پیام ها(12)



سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

کم پیش می آید که باران این حوالی به دل آدم بنشیند. اغلب هوا سرد و باد خیز است و باران هم که ببارد سرما را دوچندان می کند. فقط همان یکی دو ماه گرم تابستان است که اگر ببارد آدم یاد آن سرزمین می افتد. تازه آن هم بدون رنگ و بو . آخر اینجا که خاک تشنه ندارد که با اندک نم بارانی عطر مستی اش عالم گیر شود.

امروز بی دریغ می بارید.

مریم مومنی | ۸:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(11)



پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

کوری

و شما را بیم می دهم از روزی که روشنایی پر تلالو بدرخشد،
و شب آرزویی دیرینه گردد،
روزی که سایه ها از زمین رخت بربندند،
و ظلمات به چنگ نیاید
...
تجربه وحشتناکی بود. نور از پلک های بسته ام هم عبور می کرد
...

مریم مومنی | ۰:۳۴ صبح | پیام ها(3)



پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

حامد، پرستو و میرزای عزیز به بازی " تاثیرگذارترین ها " دعوتم کرده اند. شرکت کردن در این بازی برای من تقریبا غیر ممکن است. چطور می توانم بیست و هفت سال را در یادداشت کوتاهی خلاصه کنم؟ من از همه چیز و همه کس تاثیر گرفته ام.از همان صبح های سپیده نزده کودکی که بیدار می شدم تا همین شب های بی خوابی این اواخر. از آدم هایی که دیده ام و یا درباره شان شنیده ام ، از ماجراهایی که درشان نقش بازی کرده ام تا آن ها که تنها شاهدشان بودم، از سرزمین هایی که در آن ها قدم گذاشته ام تا آن هایی که تنها درباره شان خوانده ام، از آن چه مزه کرده ام، لمس کرده ام، دیده ام، و حس کرده ام تاثیر گرفته ام. هیچ کدام هم به گمانم بر دیگری اولویت ندارد. همه شان سهیم بوده اند در شکل دادن آن که اینجا نشسته و الان دارد این چند خط را می نویسد.

مریم مومنی | ۷:۵۷ صبح | پیام ها(8)



شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

لب نوشش
لب نوشش
لب نوش

حافظ کیارستمی از بهترین اتفاق های امسال بود در عرصه شعر ایرانی . هر چند که اصل شعر ها متعلق به حافظ است ، گزیده چینی عبارت ها و شکستن
مصرع ها و دوباره چیدنشان خیلی جاها شعر را دوباره زنده کرده است.
اگر دلتان می خواهد به جای لاجرعه سرکشیدن حافظ، جرعه جرعه مزه اش کنید و لذت ببرید، روایت مینیمال کیارستمی را دست بگیرید.

مریم مومنی | ۲:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(10)



یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

روزمره

لابه لای لوبیا سبزها
توی سینی
آفتاب پرستی جا خوش کرده
با دم سبز پیچک وارش
به رنگ لوبیا درآمده
و چشم هایش را می چرخاند
تا بخنداندم
من دم لوبیا ها را می گیرم
وحواسم هست
که اشتباهی
دم آفتاب پرست را نچینم.
تلویزیون فیلم نشان می دهد.
سرخ پوستی،
زن جوانی را به دوش گرفته،
روی اسب می نشاند.
اسب چهار نعل می تازد.
از دشت ها
از رودخانه ای کم عمق
از سنگلاخ
من به این فکر می کنم
که
دو روز قبلش
صدایش را شنیده بودم
که می خندید
و دلش
برایم تنگ شده بود
و بعد
از کجا می دانستم
که دیگر نخواهد بود؟
اصلا از کجا بدانیم،
که آخرین بار است؟
...
این شعر نیست
متن
پاره
پاره
من است.

مریم مومنی | ۰:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(6)



دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

بنابر قانون اول نیوتن اگر بر جسمی هیچ نیرویی اثر نکند (یعنی جسم دیگری با آن برهمکنش نداشته باشد) آن جسم به حرکت یکنواخت خود در راستای خط مستقیم ادامه می‌دهد، اگر جسم در ابتدا ساکن باشد در حال سکون باقی می‌ماند.
در حال حاضر این تنها قانونی است که بر من حاکم است.
می توانم تا ابد همین جا بنشینم و گلدان های کوچک و بزرگ و دوچرخه های فرسوده توی حیاط را نگاه کنم.
و یا راهم را بگیرم و از زیر خط آهن پشت خانه مان بگذرم و بعد چهارراه را رد کنم و بعد زیر آفتاب دم کرده قدم بزنم و بعد خورشید پایین بیاید و من همچنان بروم و بعد شب بشود و روز بشود و من همچنان بروم و بعد شب بشود و روز بشود و من هم چنان بروم و بعد شب بشود و روز بشود و من ...

مریم مومنی | ۲:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۶

مرگ در یوتوپیا

چند تا پشه در یک ساعت اخیر کشته باشم خوب است؟عصر پنجره را باز کردم که هوا در خانه بچرخد تا همین یک ربع پیش باز مانده بود. همه
شان هم هجوم آورده اند به تنها چراغ روشن خانه، که روی میز من باشد.

صحنه دوست داشتنی ای نیست دیدن جسد پشه های کند پرواز ریز نقش
بر" مدینه فاضله" توماس مور.

 

مریم مومنی | ۰:۰۷ صبح | پیام ها(10)



جمعه ۴ خرداد ۱۳۸۶

پرنجه

پرنجه را باز می کنم. پرنجه پرنده رنجوری است که در قاب دیوار لولا شده. پرنجه نور خورشید را منعکس می کند توی صورتم. چشمهایم را می بندم و دوباره باز می کنم. نور روی خود پرنجه هم افتاده است. دست های خودم را می بینم. دست های زیادی را می بینم که روی پرنجه جایشان مانده. پرنجه بسته، هیچ چیزی را منعکس نمی کند. خودی نشان نمی دهد. می ایستد تا آن طرفش را ببینیم . بدون اینکه حواسمان پرت خودش شود. درختها را ببینیم. پسربچه ها را ببینیم . زن های ترک را ببینیم که عصر، چای و شیرینی آورده اند توی پارک و بچه هایشان توی حوضچه ماسه از سر و کول هم بالا می روند . مرد های چاق کافه پایین را ببینیم که با عرقگیری رکابی سینه آفتاب یله شده اند و آب جوشان را می نوشند.زن بنگلادشی همسایه را ببینیم که با کیسه سنگین خرید نفس زنان می آید....

مریم مومنی | ۷:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۴ خرداد ۱۳۸۶

به نسیمی شادی بخش می ماندند که در گرمای تابستان بین مسافرهای کلافه از گرما چرخی بزند و لبخندی بنشاند و برود: دو پسر بچه نه ده ساله. سوار مترو شدند. چرخ زدند و آمدند روبروی ما نشستند. من مشغول خواندن بودم. مرد سیاهپوستی هم کنارم نشسته بود. پسر بچه ها لباس های مندرسی داشتند. یکی شان پیراهن تیم ملی ایتالیا را پوشیده بود. رنگ و رو رفته با شماره ده. کیسه زرد پارچه ای کثیفی هم دستش بود. می گفتند و می خندیدند. یکی شان از مرد کنار من پرسید که کدام ایستگاه می توانند خط عوض کنند. خوش حال شدم که گدا نبودند. خوشحال تر شدم که در عین فقر بارز شان و تفاوت بسیاری که سر و وضعشان با بقیه مسافر ها داشت، از همه شاد تر بودند. ایستگاه بعد، مرد سیاهپوست پیاده شد و قبلش دوستانه از پسر بچه ها خداحافظی کرد. یکی شان دستش را بالا آورد و خلاصه مردانه قد هم زدند. ایستگاه بعد نوبت پیاده شدن خودشان بود. قبلش دور میله وسط راهرو قطار یک دور چرخیدند و از در قطار جست زدند بیرون.

مریم مومنی | ۸:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(6)



شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶

Spotlight

اگر در یکی از کشورهای آلمانی زبان زندگی می کنید و دوست دارید دستی به سر و گوش زبان دوم و یا احتمالا سوم خارجی تان بکشید، سری نشریه اسپات لایت را از دست ندهید. چند وقت پیش در کتابخانه دانشگاه کشف اش کردم و هر ماه منتظر شماره جدید اش هستم. مجله زبان انگلیسی اش ، متن های مختلفی دارد که بسته به دشواری متن درجه بندی شده اند و کلمات و اصطلاحات دشوار، در هر صفحه به آلمانی توضیح داده شده اند.غیر از متن های مختلف، بخش گرامر، انگلیسی روزمره، مکالمه، جدول و تمرین های مختلف کوتاه، انگلیسی در سفر، انگلیسی در محل کار، کلمه ها و ترکیب های تازه ( !) و انگلیسی در متون خبری بخش های ثابت مجله هستند که هر بار با موضوع جدید و متنوعی به دانش عمومی شما از انگلیسی تزریق اکسیژن می کنند.( جمله زیادی خفن بود، قبول دارم) .
خلاصه نکته اینه که در این یک ماهی که ورق می زنین مجله رو بدون اینکه حس کنید که دارین انگلیسی یاد می گیرین، انگلیسی یاد می گیرین.!
این نشریه دوست داشتنی برای زبان های فرانسه، آلمانی ، اسپانیایی و ایتالیایی هم مجله خاص خودشان را منتشر می کند. سه نشریه هم به زبان انگلیسی دارد : انگلیسی عمومی، انگلیسی برای مبتدی ها و انگلیسی تجاری (Business English)
در ضمن اگر دوست داشتید مهارت شنیداری خودتان را تقویت کنید سری به صفحه آنلاین نشریه بزنید.

مریم مومنی | ۷:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(6)



یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۶

....
تاکسی بوی خواب می داد. بوی لباس های کهنه به هم پیچیده. حوله های مرطوب. زیربغل ها. در هر حال آن جا خانه راننده تاکسی بود. درآن زندگی می کرد. تنها جایی بود که می توانست بوهایش را در آن انبار کند. صندلی ها به قتل رسیده بودند. پاره پاره شده بودند. تکه ای اسفنج زرد و کثیف چون کبدی عظیم و یرقانی از میان شکاف ها بیرون زده بود. راننده چون جونده ای کوچک هوشیار و کنجکاو بود. یکی بینی عقابی رومی و سبیل " ریچارد کوچک" را داشت. آن قدر کوچک بود که جاده را از میان فرمان اتومیبل می دید. اتومبیل هایی که از کنارشان می گذشتند یک تاکسی با مسافر و بدون راننده را می دیدند. سریع می راند، ستیزه جویانه، از میان فضاهای خالی به سرعت می گذشت، اتومبیل های دیگر را از مسیرشان بیرون می راند. هنگام رد شدن از خط کشی محل عبور عابر پیاده بر سرعتش می افزود. چراغ ها را رد می کرد.
کوچاما کوچولو با لحنی دوستانه گفت : " چرا از کوسن یا بالش یا چیزهایی مانند آن ها استفاده نمی کنید؟ آن طوری بهتر می بینید."
راننده با لحن غیر دوستانه ای جواب داد:" چرا شما سرتان به کار خودتان نیست خواهر؟"
...

بخشی از رمان "خدای چیزهای کوچک" نوشته آرونداتی روی، ترجمه گیتا گرگانی

 

مریم مومنی | ۹:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۶

قره قاط

قره قاط، گلوله بنفش سیری است که شکل گل کوچکی ته اش حک شده. قره قاط ها کمی مات اند. بعضی هایشان مزه انگور بی مزه می دهند. بعضی هایشان عطر ریحان دارند. بعضی هایشان هم کمی شیرین اند. میوه ای ملایم و خنک و خوش بو که آدم جدی نمی گیردش.بیشتر به بازیچه می مانند. در یخچال را که باز می کنم تا مثلا شیر بردارم و یا کاهو و یا هر چیز دیگری، یکی دو دانه قره قاط هم می خورم. بدون اینکه توجه خاصی مبذولشان کنم. هستند ، در کنار چیزهای دیگر: ساکت، بی توقع و خوش آیند.

 

پی نوشت : من نمی دانم ترجمه دقیق بلوبری همین ای است که نوشته ام یا نه. به هر حال این پیشنهاد فرهنگ هزاره است.

مریم مومنی | ۱:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(17)



سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶

,You find a glimmer of happiness in this world"
"there is always someone who wants to destroy it

from: Finding Neverland

مریم مومنی | ۲:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(4)



پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶

درست همون روزی که امتحان موعود رو دارم باید تبدیل بشم به نرم تن بی مهره ای که دمای بدنش زیر سی درجه است، از هیچ چیز نمی تونه تغذیه کنه و فضای بین اتاق ها رو شبح وار و بی انگیزه طی می کنه.ماژیک ها و روان نویس هاش رو در جاهای مختلف خونه تقسیم کرده و با جزوه ای در دست، مثل یهودی سرگردان به همه جا سرک می کشه و از رنگ های مختلف بهره مند میشه.
بخشی از این نرم تنی قطعا به جنس پارچه لباسش برمی گرده.
بخش باقی مونده به هوای سرد امروز که حتی خرچنگ ها رو هم نرم کرده.
بخش باقی نمونده اش هم طبق معمول سهم تقدیره.

مریم مومنی | ۱۰:۴۰ صبح | پیام ها(11)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2