June 2007 Archivesشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶
صدای بم و مبهم قمری ها می پیچد توی سرم. انگار دسته جمعی پشت سرم نشسته باشند و سرشان را کج کنند و در غبغب هایشان بخوانند. سر که بر می گردانم ساکت می شوند و از نیم رخ نگاهم می کنند. همین شان است که به آدمی زاد نرفته. نه اینکه حالا آدمی زاد بال داشته باشد و یا پاهایش گیره باشد. اما تصورش دور از ذهن تر است تا آدمی زادی که مدام با یک چشمش نگاهت کند. آن هم نیم رخ.. بعد دیدم تب کرده ام. حالا از صدای قمری ها بود یا باد سرد اول تابستان یا خستگی مدام نمی دانم. می رفتم پنجره را باز می کردم و خم می شدم. حتی چند بار هم پاهایم را بلند کردم. انگار که مثلا پرواز کرده باشم. کمرم فقط روی درگاه پنجره و تاقچه اش مانده بود.زن همسایه آمد نگاهی کرد و بعد در یخچالشان را باز کرد.چیزی برداشت و بست. من همچنان معلق بودم. حاضر بودم همان جا زمان بایستد. من تا ابد آن بالا بال بزنم.سرم پر از صدای مبهم قمری ها باشد . قمری هایی که آواز نمی خوانند، قمری هایی که فقط بلدند دسته جمعی بنشینند و با یک چشم نگاهت کنند.و بعد بالاتر بروم. مریم مومنی | ۷:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(13) سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
این شرکت محترم گلابی بسته بندی کن واقعا متوجه نیست که مخاطب های گلابی فقط آدم های سه تا ده سال نیستند؟ توی هر بسته یزرگ گلابی یه بسته کوچک لگو ی اسباب بازی می گذارد و انتظار دارد آدم بعد به چه ذوقی برود بسته گلابی بعدی را بخرد؟ نه اینکه لگو دوست نداشته باشم. هر دو بسته را باز کردم و از روی نقشه درستشان کردم. منتها بعد هی می افتند زیر دست و پا و بعدش هم یک یا دو عدد لگو به چه درد آدم می خورد. من اگر مدیر تبلیغات شرکت بودم از انواع زینت آلات بدلی، وسایل کوچک شخصی مثل مسواک و ...، و انواع لوازم التحریر برای فروش بیشتر و پرهیجان تر گلابی ها استفاده می کردم. از کودکان عزیز هم در فرصت مناسب تری برای گول زدنشان پذیرایی می کردم ! مریم مومنی | ۱۰:۵۸ صبح | پیام ها(7) سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
دلتنگیوقتی مدام پس اش بزنی، رخ بنماید و نادیده بگیری اش، جلوی چشمت باشد و عقبش بزنی، انکارش کنی، یک روز که انتظارش را نداری، مثل خورشید وسط مرداد می آید می نشیند لب دیوار و هر چه کاشته ای می سوزاند و از بین می برد. مریم مومنی | ۸:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(9) شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶
چرا باید کلاسیک ها را خواند؟چرا باید کلاسیک ها را خواند؟ این را بهتر است از کالوینو بپرسید که در جوابش یک کتاب نوشته. کلاسیک خوانی کار سختی است. من خودم متاسفانه تا چوب اجبار بالای سرم نباشد سراغشان نمی روم. دشواری اش وقتی بیشتر می شود که به زبان مادری ات نخوانی شان . کلاسیک ها اغلب زبان سنگینی دارند، خیلی هایشان پرگو هستند. حوصله می خواهد که قسمت های کسالت بارش را رد کنی تا برق مروارید هایش را ببینی. گاهی آن قدر زبان و فضا برایت بیگانه است که اصلا مرواریدها را نمی بینی. چه می گویم. مروارید چی بود آمد این وسط؟ می خواستم بگویم که کلاسیک ها مثل کوه هایی هستند که فتح شان سخت است اما مزه شان تا آخر عمر بین خاطرات آدم می ماند. اگر روزی آدم بشوم در کنار کتاب های معاصر یک صف هم درست می کنم برای کلاسیک ها که هم زمان بخوانمشان. فعلا که به یمن درس و امتحان توفیق اجباری اند بعضی هایشان. دارم رومئو و ژولیت می خوانم. امیدوارم فردا تمامش کنم که هفته بعد بروم سراغ کریولانوس و بعد هم بگردم در نت ببینم چیز به درد بخوری پیدا می کنم که به کار نقدشان بیاید یا نه. هفته بعدش هم که امتحان هاست و هنوز یک عالمه درس مانده روی زمین در حال جیغ کشیدن. مریم مومنی | ۰:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(2) شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶
باشو غریبه کوچک ، از اصیل ترین واحترام بر انگیزترین حس های نوستالژیک من برای سینمای دهه شصت ایران است. همین یک فیلم در کارنامه سوسن تسلیمی کافی است تا او را ماندگار کند و حسرت دوباره به دل آدم بنشاند بر سرزمینی که فرزندان اش را فراری می دهد و یا در خاک خودش به باتلاق می کشاند. گفتگوی سپیده زرین پناه را با سوسن تسلیمی بخوانید : مریم مومنی | ۶:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(7) یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۶
از وبلاگ : رانیتیدین مریم مومنی | ۱۰:۳۳ صبح | پیام ها(3) یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۶
آغاز معاشقه کلامی رومئو و ژولیت در خانه پدری ژولیت و در بین مهمانان است. رومئو نقاب بر چهره دارد و ژولیت را معبدی مقدس خطاب می کند. ژولیت در پاسخ او را زائر می خواند. بازی کلامی عشاق با کلماتی مثل معبد، ، زائر، قدیس، دعا، مقدس، ایمان، به معنای کنایی شان تنها یک هدف دارد : بوسه ای از لب معشوق گرفتن. مریم مومنی | ۱۰:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(11) سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶
وسوسهپنجره که باز باشد، عصر که باشد، آفتاب که پریده باشد، من روی رف نشسته باشم، بعد دیگر چه فرقی دارد که کمی مایل شوم یا نه. مایل می شوم. آن قدر که زیر سرم سقفی نباشد. امروز سه شنبه بود. مریم مومنی | ۶:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(5) چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۶
متاسفم برای آقای داریوش آشوری. نه به خاطر مخالفتش با حافظ کیارستمی، بلکه این چند جمله آخر مقاله اش: "باری، این تیري ست از-کمان-جَسته که باز-اش نتوان آورد. امّا این وقتي که من بر سرِ این کار حرام کردهام-- البته به خواستاریِ دوستام مهدیِ جامی، نه با خشنودیِ خاطر-- امیدوار ام این سود را داشته باشد که ما، خدای نکرده، یکوقت سعدی "به روایتِ عباسِ کیارستمی" و مولوی، باز "به روایتِ..." نداشته باشیم و نگران نباشیم و شب با خیالِ راحت سرمان را زمین بگذاریم و بخوابیم. کیارستمی هم وقتِ گرانبهایاش را بر سرِ ادبیّات حرام نکند و برود فیلمهای تازهاي برایمان بسازد. ایدون باد! " متن کامل مقاله ایشان را اینجا بخوانید. مریم مومنی | ۹:۲۰ صبح | پیام ها(6) چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۶
بد چیست ؟ خوب چیست؟ تاسف شما خانم برای چیست؟دیروز سر کلاس، استادمان داشت سیر تاریخی جنبش زنان در آمریکا را می گفت، به جنگ جهانی که رسید گفت : متاسفانه در سال های جنگ... و بعد سریع جمله اش را تغییر داد و گفت : "نه متاسفانه، این برداشت شخصی من است". و بعد جمله اش را این طور اصلاح کرد: که در سال های جنگ جهانی جنبش زنان دچار رکود شد و پیشرفتی حاصل نکرد. * " سنمان که زیاد میشود بیشتر مراقب باشیم نفرتآلود و بیبنیادگو نشویم " مریم مومنی | ۷:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(8) پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶
درداین که بر علم زده اند این سر سنگین کیست
مریم مومنی | ۱۰:۳۵ صبح | پیام ها(4) شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۶
رومئو و ژولیت: برداشت دوماگر یک وقت هوس کردید رومئو و ژولیت ( و یا هر اثر دیگری از شکسپیر)را بخوانید، حتما نسخه انگلیسی اش را بخوانید و اگر متن برایتان سنگین بود نگاهی به ترجمه فارسی بیاندازید تا موضوع دستتان بیاید. ترجمه های فارسی را من خیلی نمی دانم که چند تا هستند از شکسپیر اما نسخه ای که من دارم نسخه دو جلدی کل آثار شکسپیر است که علاالدین پازارگادی به فارسی برگردانده. من تا به حال رومئو و ژولیت، مکبث و توفان را سطر به سطر با فارسی اش مطابقت داده ام و متاسفانه بی دقتی هم در ترجمه و هم در رعایت دقیق متن اصلی دیده ام. خیلی جاها هم که حذف شده است که من گذاشته ام به حساب اداره ممیزی ارشاد و البته جاهایی هم بوده که به نظر من هیچ نکته تیزی که بخواهد به تیغ ممیزی بگیرد نداشته. این را هم باز گذاشته ام به حساب ارشاد و با حسن نیت به تلاش مترجم محترم نگاه کرده ام. با این حال فکر می کنم که خیلی جاها متن فارسی جای کار دارد و شاید این متن ترجمه ایشان راه را برای ترجمه های دقیق تر و فصیح تر آینده هموار تر کند. گذشته از دقت ترجمه، خود نفس ترجمه کردن شکسپیر زیبایی و هیجان اولیه متن را می گیرد. اولین باری که من" رویای نیمه شب تابستان" را خواندم،( از ترس انگلیسی اش اول متن فارسی را خواندم، البته با ترجمه مسعود فرزاد) با وجودی که ترجمه خیلی خوبی بود و پیش گفتار و توضیح و حاشیه هم داشت، تا متن انگلیسی اش را نخواندم ، حس اینکه متن بی مزه ای را خوانده ام همراهم بود. بعد یادم است رفتم سری به کتابخانه زدم و نسخه صوتی اش را که مثل یک نمایشنامه رادیویی بازیگر های مختلف داشت گرفتم و گوش کردم و دوباره سطر به سطر با نسخه صوتی پیش رفتم. این بار جادوی زبان اصلی و لحن جاندار بازیگر ها اثر کرد و زیبایی متن را نشانم داد. بعد هم که باز سر کلاس عناصر مختلف اش را بررسی کردیم و فیلم اش را دیدیم فهمیدم که قضاوت اولیه من از متن چقدر دور از حقیقت بوده. الان البته دیگر احتیاجی به نسخه های صوتی ندارم و دوست دارم بخش هایی که دوست دارم را خودم بخوانم هر چند که کتاب صوتی همیشه لذت خاص خودش را دارد. مریم مومنی | ۶:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(8) یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
بهترین دلیلبهترین دلیل برای خریدن یه جامدادی جدید اینه که این قبلیه زمستونی اه و اصلا حس خوبی نداره در اوج گرما آدم به پوست پشمی اش دست بزنه. مریم مومنی | ۶:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(5) یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
اسطوره ایکاروس هر شب زیر نور چراغ مطالعه من تکرار می شود. مورچه های بالداری که خودشان را تا نور چراغ می کشانند. بعد داغی و حرارت نور بالهایشان را می سوزاند و پرتشان می کند پایین. می بینمشان که به دور خویش می پیچند. با بالک های توری آب شده . مریم مومنی | ۱۰:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(0) دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶
بعد از اینکه مسواک زدم اومدم ببینم کتابی رو که استادمون اون روز معرفی کرد رو می تونم تو کتابخونه آنلاین دانشگاه پیدا کنم یا نه که یادم افتاد من این همه هر شب پشه می بینم بعد فقط دو سه تا پست وبلاگ ام رو بهشون اختصاص دادم که دور از انصافه. برای همین این پست آخر رو تقدیم می کنم به روح همه موجودهای رنگارنگی که از فرصت باز بودن پنجره های خونه این شب ها استفاده کرده اند و خودشون رو رسوندن به میز من و بعد یا خودسوزی کردند و یا متاسفانه کاری کردند که چاره ای جز کشتنشون برام نموند: مریم مومنی | ۰:۰۹ صبح | پیام ها(6) دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۶
هزارتوی خوابنوشته ای از من در شماره هفدهم هزارتو: زنده، خیالگون و به دست نیامدنی
مریم مومنی | ۲:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3) یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶
شگونچه چیز می توانست من را از عالم جزوه و درس و امتحان بکشاند اینجا که این یک خط را بنویسم و بروم؟
مریم مومنی | ۱۰:۲۱ صبح | پیام ها(1) یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶
لاک پشت منبه لاک پشت ام می خواست برود دنیا را ببیند: گاهی که خوشحال است اما اغلب من وگرنه مریم مومنی | ۷:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(36) دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶
برای روشن کردن اذهان عمومی باید اعلام شود که تمام نوشته ها و مطالب این وبلاگ به قلم خود من (مریم مومنی) است و در صورت استفاده از مطالب دیگران حتما منبع آن ذکر شده و یا به آن مطلب لینک داده شده. فکر نمی کردم روزی لازم شود مطلب به این بدیهی را این جا توضیح دهم. :( مریم مومنی | ۱:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(14) پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
somersaultاول : امتحان ها تموم شد. تا یکشنبه استراحت می کنم بعد دوباره مهمون کتابخونه هستم برای نوشتن مقاله دوم : این فیلم را دیروز دیدم. رفت در لیست فیلم-شعر های محبوب من. فیلم-شعر ها فیلم هایی هستند که موقع دیدنشان نمی دانم دارم فیلم می بینم یا شعر می شنوم. به هر حال این یک جور تقسیم بندی شخصی است. جدی نگیرید.
مریم مومنی | ۰:۱۳ صبح | پیام ها(3) پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
به استقبال سال نورفتم یه دفترچه سفید پربرگ در قطع جیبی خریدم. دارم یه سالنامه درست می کنم که از اول جولای امسال شروع میشه تا اول جولای سال بعد. کار شماره گذاری و تاریخ بندی صفحه هاش اگه تفریحی کار کنم یکی دو روزی طول می کشه. از اول جولای آماده است برای شروع یه سال جدید. سالی که به جای بهار و زمستون با تابستون شروع میشه. سالی که قراردادی نیست و مثل برگ های سفید خود این دفتر قراره با ایده و تصویر و حس پر بشه. و این جوری است که آدم انتظار اول جولای رو می کشه. مریم مومنی | ۱۰:۵۱ صبح | پیام ها(16) ![]() |
|