September 2007 Archivesجمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶
می رود
مریم مومنی | ۴:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(19) شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶
بی تابیآدم بی تاب اگر تاب داشت می رفت سوارش می شد وبالا و پایین می رفت و تاب می خورد و می گذاشت باد بپیچد توی موهایش. برای همین است که بی تابی سخت است و کند می گذرد. مریم مومنی | ۵:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(14) یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶
روی شانه هایت
مریم مومنی | ۱۱:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶
اگر از ادبیات داستانی ایرانی نا امید شده اید، بروید کتاب "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکد قربان" اثر حسین مرتضاییان آبکنار را تا چاپ دومش تمام نشده بخرید و برای تلاشی که نویسنده کرده تا یک داستان تمیز شسته رفته حسابی بنویسد،( بدون اینکه زبان یا ساختارش بلنگد)، سر تاقچه هایتان شمعی روشن کنید. یا هر کار دیگری که فکر می کنید کمک می کند بفهمیم که به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را !
مریم مومنی | ۱۱:۰۴ صبح | پیام ها(4) دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶
داشتم چند تا آشغال خرده ریز رو می بردم که بریزم تو سطل آشغال دیدم یه سکه یک یورویی افتاده گوشه دیوار اتاق. برش داشتم که بذارمش سر جاش. رفتم اول آشغال ها رو بریزم توی سطل که دیدم سکه هه قل خورد و رفت ته آشغال ها. حالا الان این سطل آشغال ما یک یورو می ارزه و من هم با وجود اینکه قدر پول رو می دونم قدر روحیه خودم رو بیشتر می دونم و حاضر نیستم تمام این آشغال ها رو بیرون بریزم که اون یه یورویی پیدا بشه. مریم مومنی | ۰:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(5) سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶
هویجهویج مریم مومنی | ۰:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(4) سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶
اگه زمانی تصمیم گرفتم به جمع خالکوبی شدگان زمین بپیوندم عکس این خانوم رو به عنوان مدل می برم که این شکلی بشم.
مریم مومنی | ۵:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶
دون لوپهدون لوپه ی تریستانا برای من همان پیرمرد محترمی است که چند سال پیش در تاکسی کنارم نشست و به شیوه معمول همه آزار دهنده ها شروع کرد به آزار دادن مردانه. خودش را به خواب زده بود که اعتراضی نشنود و کسی باورش نشود که شنید. مانده بودم به چهره مظلومش اعتماد کنم یا نه. دون لوپه ی تریستانا را بارها دیده ام. مردان مظلوم و مطمئن و آرام و پرخضوعی که کمی که سن ات کمتر باشد به جای اینکه به آن ها گمان بد ببری به خودت شک می کنی که نکند اشتباه کرده ای. حتما حواسش نبوده. آخر مگر می شود؟ مگر آدم به این خوبی ذره ای پلیدی در وجودش هست که بخواهد آزارت دهد و بعد در عین ناباوری می بینی که می شود و شده است. و از همان موقع هاست که اعتمادت می شکند و تلخی و سیاهی را پشت چهره هایی که سفید دیده بودی می بینی. بعد باز هم وقت لازم داری که ببینی سیاهی هم می شکند و کمی سفیدی پشت آن چه فکر می کردی کاملا سیاه است پنهان شده. زمان لازم است که بزرگ شوی. زمان لازم است که آدم ها را خاکستری ببینی.
مریم مومنی | ۶:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(7) جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۸۶
زن قد کوتاه چاقی نشسته بود روبرویم. از آن هایی که فربهی شان در قدشان جا نمی شود و به ناچار روی هم چین می خورند. موهای کوتاهی داشت. خیلی کوتاه. انگار یک بار همین اواخر تراشیده باشدشان. نه . انگار یک بار موهایش ریخته باشد و بعد نامرتب در آمده باشد. عینک گردی به چشم زده بود که سن بالایش را کم نشان نمی داد فقط ته رنگ کودکانه و شاید ابلهانه ای به چهره اش می زد. فکر کردم حتما شیمی درمانی کرده . موهایش طوری بود که آدم فکر می کرد حتما شیمی درمانی کرده. بعضی روزها سوال های قلمبه ای می آید مثل استخوان تو گلوی آدم گیر می کند و تا مدتی جا خوش می کند. مریم مومنی | ۵:۵۹ بعدازظهر | پیام ها(9) سه شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶
گربه هه دم صبحی اومده بود دم آپارتمان ما. از نیمه چوبی در رفته بود بالا و رسیده بود به نیمه شیشه ای. بعد هم سر و صدایش همه ساختمان را برداشته بود. من خواب بودم. حامد گفت:" گربه هه اومده دم خونه مون". آدم که خواب است که خیلی نمی فهمد بیرون چه خبر است. ولی نمی دانم چه طور است که ناخودآگاهش گوش به زنگ و بیدار است . گفتم : "در رو باز نکنی ها! می پره اون وقت تو خونه و نمی تونیم بگیریمش". بعضی وقت ها تازه بعد از بیدار شدن و هوشیاری کامل است که می فهمیم چقدر خوب می شد اگر در باز شده بود و گربه هه می دوید توی اتاق خواب و سر راهش چند تا چیزهم می شکست و یا می انداخت و بعدش هم جست می زد روی تخت. مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح | پیام ها(2) چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶
صخره های بلند، آسمان خراش ها، پرتگاه های کوهستانی، و حتی آپارتمان های معمولی وسوسه انگیزند. میل به رهایی، معلق بودن، فراموش کردن، سقوط، سرعت گرفتن و تمنای نابودی درست همان لحظه و بر لبه پرتگاه است که شدت می گیرد. حتی اگر تا قبل از آن که نزدیکش بشوی ، از ذهنت نگذشته باشد. مگی لین سه سال پیش درست در همین روزها بود که خودش را از بالای صخره ای پرت کرد. بعد خب تا این جایش آسان بوده. یعنی اگر از رنج افسردگی حاد مگی و درد متلاشی شدن و مرگ که بگذریم، خودش و خیال خودش را تا آخر دنیا راحت کرده. سختی ماجرا درست از اینجا به بعد است. شوهرش هفته بعد به محل سقوط مگی می رود و تا همین جایش باید نشان شجاعت دریافت می کرد که توانسته بود رنج دیدن آن جا را تحمل کند ولی خب پلیس ها گذاشتند که تهور بیشتری از خودش نشان بدهد و بعد به او مدال بدهند. شوهر مگی می بیند که زنی به سمت پرتگاه می دود و سعی می کند جلویش را بگیرد و با تلاش او زن نجات پیدا می کند. کیت (شوهر مگی) می گوید کاش هفته قبل هم کسی بود که جلوی راه مگی را سد کند. کیت از وقتی مگی خودش را پرت کرد پایین ،بارها به محل سقوط رفته و تا به حال جان بیست و پنج نفر را نجات داده. به حال آن هایی که سوگ و زاری شان را به حیات بخشیدن مبدل می کنند غبطه می خورم مریم مومنی | ۱۱:۲۵ صبح | پیام ها(6) چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶
پشت گلدان هایم اسبی می تازد روی فرش بالا می آورم اسب شیهه می کشد، مریم مومنی | ۴:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۸۶
هزارتوی گوسفندرانده شدگان در شماره جدید هزارتو مریم مومنی | ۸:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(0) شنبه ۷ مهر ۱۳۸۶
این تکه آسمان کوچک محصور بین دیوارهای سیمانی را با حجم انبوه و آزادش تعویض نمی کنم. بعضی وقت ها برای داشتن چیزی باید به اندکی از آن بسنده کرد. اندک محصور به دست آمدنی گاه زمینی تر است و آسان تر به چنگ می آید.
عکس : خودم مریم مومنی | ۲:۰۷ صبح | پیام ها(5) شنبه ۷ مهر ۱۳۸۶
راز بقافکر نکنم بچه هیچ حیوونی به اندازه بچه زرافه موقع به دنیا اومدن درد بکشه. مامانه ایستاده بود و بچه اش همین جوری به دنیا اومد و از اون ارتفاع به صورت تالاپ افتاد روی زمین. بعد هم یه مقدار خون و مخلفات دیگه دوران جنینی اش ریخت روی سرش. * مریم مومنی | ۱۰:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(9) ![]() |
|