November 2007 Archives



جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶

من الان در جزیره تاهیتی به سر می برم. لابه لای ورق های دفترچه کاپیتان جیمز کوک که بوی جلبک و خون کانگارو میده. اگه قرار نبود هفته بعد سرکلاس نقدی روی این نوشته ارائه کنم قطعا اوضاعم فرق می کرد و انقدر گیج نمی زدم. به هر حال الان زیر توده ای مقاله و کتاب هستم و فقط اومدم بگم که به دلیل اینکه مدتی از تمدن دور بودم و توی جزیره هم کافی نت نیست به جای منتشر کردن چند تا کامنت آخر پاکشون کردم. دلیلش فقط و فقط گیج زدن تاهیتی وارانه است.
به بزرگی خودتون ببخشید.

مریم مومنی | ۰:۵۶ صبح | پیام ها(6)



شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶

لینکدونی

نفرین به تمام ایستگاه ها،
اتوبوس های شرکت واحد،
و خواب و خاک و خوراک

مریم مومنی | ۶:۴۸ صبح | پیام ها(2)



شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶

کلیساهای واژگون
عشاق نگون بخت
در پیاله شرابی
ته نشین می شوند

به گاه ِ بعد از ظهرهای برگ ریز

مریم مومنی | ۶:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶

عبورم دهید از روز
از نور فروزان
روشنایی تب دار

نهال های آلبالو
قد می کشند
می شکفند
پیر می شوند

عبورم دهید از روز
از شکفتن
زنده بودن.

مریم مومنی | ۵:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(4)



سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۶

این شیر ما آن قدر چکه می کند که من مطمئنم فردا قبل از اینکه خودمان بفهمیم آب از سرمان گذشته است. من دارم صدای چکه هایش را می شنوم. چکه نه البته، صدای باریکه آب جاری را. صدای رودخانه ای که دارد از زیر حوضچه زیر دوش خانه مان می جوشد و بالا می آید. فردا ما سنگ فرش رودخانه ای شده ایم که سحر گاه از بالا و پایین خانه مان جوشید .
من این را نوشتم که شما بدانید، باشد که به درد بازجویی های پلیسی - جنایی بعد از ماجرا بخورد.

تقریر شد به نیمه شب ِ سه شنبه ششم نوامبر.

امضا: میم
امضا: میم به نیابت از ح

مریم مومنی | ۲:۲۷ صبح | پیام ها(4)



چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶

اوزاک یعنی دور

اوزاک یعنی دور
آدم انتظار یک فیلم-شعر ترکی را ندارد معمولا. ولی خب گاهی اوقات در خانه همسایه اتفاق های خیلی بهتری می افتد.
این فیلم یکی دو عدد جایزه کن و غیره هم برده که به نظر من حقش بوده کاملا.

اوزاک را دوست داشتم. برای خلوت بودنش، روایت رئال از ترکیه مدرن و آدم های شهری و نقب هایی که به زندگی روستایی می زند، برای آدم های قابل باور و واقعی اش ،موسیقی اش وهمچنین نماهای فوق العاده و در عین حال بکرش از استانبول.

 

پی نوشت : فکر کنم خیلی معلومه که مفهوم خانواده از بین رفته در اروپا و محبت دیگه تو دلها جاری نیست و من و حامد باید کم کم به فکر خریدن یه سگی، گربه ای چیزی باشیم. کانون گرم خانواده رو اگه اینترنت نخواد نگه داره پس کی نگه میداره؟
چرا من زودتر نفهمیدم که تو این رو نوشتی همسر جان؟
D:
راستی با اون چیزایی که نوشتی موافقم فقط این اگزیستانسیال رو اون وسط نمی فهمم .

مریم مومنی | ۵:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶

فکر کنید در اون دنیا تو صف کارنامه گرفتن یکی از این عرفا رو صدا کنند. مثلا مولوی، یا عطار یا یه نفر از همین ژانر. بعد ببینید که آقای نسبتا فربهی با کله ی طاس رفت رو سکو و فیلمش رو دید و بعد هم کارنامه اش رو دادند دستش.
[پایان فکر]
.


اهداف ِ این نوشته : کلیشه زدایی- نوستالژی ستیزی- معنویت- واقع بینی - بیم و انذار

مریم مومنی | ۱۰:۴۸ صبح | پیام ها(6)



شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۶

بیانیه انتخاباتی شماره دو

همین الان ایمیلی از یکی از مسوولین مسابقه وبلاگ های برتر دویچه وله دریافت کردم که خواسته بودند این بیانیه ای که در زیر میاد رو در سایت منتشر کنیم. من این ماجرای هکر ها و تقلب ها رو همون موقع که بیانیه اول رو نوشتم متوجه شده بودم و یک اشاره ی در لفافه کرده بودم که امیدی به نتایج تبلیغ و این حرف ها نیست ولی خوشحالم که خود دویچه وله به این گمان من صحه گذاشت و این بیانیه رو منتشر کرد:

"حمله هکرها به جریان رای گیری مسابقه دویچه وله

در جریان رای گیری عمومی در مسابقه بین المللی انتخاب وبلاگ های برتر دویچه وله، صدا و سیمای برون مرزی آلمان، هکر و یا هکرهائی تلاش کردند تا در نتیجه رای گیری دخالت کرده و آن را تغییر دهند. این حمله به همه ده موضوع مسابقه صورت گرفته است.
حمله هکر ها در مدت زمانی مشخص و محدود بوده و متخصصان دویچه وله موفق به جلوگیری از ادامه آن شده اند. اما متاسفانه نه به لحاظ زمانی و نه به لحاظ تکنیکی برای ما فیلتر کردن آرای غیر قانونی امکان پذیر نیست. دویچه وله تمامی آرائی که در این زمان وارد سیستم شده را از آن خارج کرده است و تلاش می کند آرای قانونی را از آرائی که هکرها به سیستم وارد کرده اند جدا نماید.
رای گیری از طریق اینترنت همواره با خطر تقلب و دستکاری روبروست، با این حال در کنار انتخاب هیئت بین المللی داوران، انتخاب بهترین وبلاگ ها از طریق رای گیری عمومی که دارای پرنسیب دموکراتیک است، برای دویچه وله کماکان از اهمیت بالائی برخوردار است.
دویچه وله ضمن ابراز تاسف و پوزش، از تفاهمی که نشان می دهید، سپاسگزار است. ما کماکان بر این باوریم که این مسابقه تلاشی ارزشمند برای حمایت از جامعه وبلاگ نویسان در عرصه بین المللی و در کشورهائی است که آزادی عقیده و بیان با محدودیت و سانسور همراه است، می باشد.
برندگان هیئت داوران همانطور که از قبل اعلام شده است، در روز پانزدهم نوامبر در برلین انتخاب و معرفی خواهند شد.
با احترام
هیئت تحریریه "

والسلام علی من الحذر الهکر
میم. نویسنده وبلاگ خواب زمستانی

مریم مومنی | ۲:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(5)



شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۶

همه بادام ها تلخ نیستند، یادت بماند

pq8.jpg

(مخاطب این نامه فقط یک نفر است. امیدوارم که لحن تندم را ببخشد)

آهای

من از دستت عصبانی ام.از این شوخی بی مزه ای که داری می کنی
هیچ جایی هم پیدا نکردم که برم شکایت کنم.مجبور شدم بیام اینجا بنویسم..خواستم بگم که این رسمش نیست.
رسم دوستی نیست.

می فهمی؟

لطفا زودتر خوب شو و برگرد سر زندگی ات.

قربانت
مریم

عکس از اینجا

مریم مومنی | ۵:۰۰ بعدازظهر |



سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۶

نشانه

کاپیتان جیمز کوک یکی از مشهور ترین سیاحان و کاشفان تاریخ بوده. روایت هست که در سومین و آخرین سفرش ( که در همین سفرهم کشته میشه) گذرش به جزیره هاوایی می افته و این بار برخلاف جزایر دیگه به جای اینکه ببرنش به حضور رئیس قبیله، جماعتی از مذهبیون به استقبالش میان و مستقیم می برنش به معبد جزیره و خوراکی های نذر و قربونی جلوش می ذارند و شروع می کنند به عبادت کردنش. حالا ماجرا از چه قرار بوده؟ این بومی های هاوایی در باور هاشون به خدای سفید موعودی معتقد بودند که وعده داده شده بود در وقت خاصی از ایام سال با جزیره ای جادویی و شناور به سمت جزیره اون ها میاد. کاپیتان جیمز کوک از قضا همون موقع سال با کشتی بزرگش به هاوایی می رسه و بومی ها بادبان های سفید کشتی رو هم دلیل دیگه ای بر باور کردن این قضیه می دونند که کوک همون لونا خدای سفید موعوده.

***

همین الان به ذهنم رسید که بعید نیست جوزف کنراد این ماجرا رو موقع نوشتن رمان "دل تاریکی" در ذهن داشته. اونجا هم بومی ها "کورتز" رو مثل خدا می پرستند. ( این فقط یه حدسه و هنوز نگشتم ببینم صحت داره یا نه)

***

نشانه ها - نشانه ها - نشانه ها

***

چند وقت پیش لهستانی ها توی آتش پاپ مرحوم رو دیده بودند. تصویر مسیح ، عبارت های مذهبی و شمایل دینی هر چند وقت یکبار در گوش بچه ، نان سوخاری ، درختان جنگل و خلاصه هر جای ممکن و نا ممکن ای پیدا می شن و دیده میشن و ایمان خیلی ها رو قوی می کنند و ایمان خیلی ها رو هم ضعیف.

***

خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که نشانه ها ( منظورم نشانه های قرار دادی نیست) بی معنی اند. بی معنی یعنی اینکه نوع نگاه و باور و اعتقاد ما به موضوعه که اونها رو شکل می ده. به همون اندازه که خدا پرست ها اسم خدا و عبارت های مذهبی رو می تونند جاهای مختلف بشناسند و نشونه مذهبی پیدا کنند، شیطان پرست ها هم می تونند شیطان ببینند ، مارکسیست ها عکس چه گوارا ببینند و ....

***

توضیح واضحات :
باور نداشتن به نشانه، دلیل باور نداشتن به منشاء اون نیست.
این نوشته برهان رد و یا اثبات منشاء نشانه نیست، بلکه به خود نشانه می پردازد.


مریم مومنی | ۱۰:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(11)



پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۶

حیرت در مجلس موعظه

untitledc.bmp
یکی از طرح های رامبراند، تصویری است که مسیح را در حال موعظه کردن نشان می دهد. عده ای هم دورش جمع شده اند. چند نفر نشسته، چند نفر ایستاده. تا اینجایش شاید تصویر های زیادی را یاد آدم بیاندازد. اما تفاوت این یکی با بقیه این است که حس و حال هر کدام از این شنونده ها و رابطه شان با موعظه گر با دیگری متفاوت است. به ظاهر همه شان دارند گوش می کنند ولی هر کدام به شیوه خودش. کمی فکر کردم و دیدم اگر رامبرانت نگاه همه را متوجه مسیح کرده بود حس تابلو چیز دیگری بود. انگار مسیح خبر جدیدی آورده باشد. پیغام تازه ای که همه از فرط کنجکاوی بخواهند آن را زودتر بشنوند و نگاهشان را مشتاقانه به دهان گوینده بدوزند. اینجا اما هر کس انگار در عالم خودش است و گوینده هم جارچی نیست. مبلغ هم حتی نیست. حرفش تامل و تفکر می طلبد. شاید نصیحت می کند و یا بیم می دهد. به هر صورت هر چه هست از حالت مخاطبان معلوم است که مدت طولانی ای است که نشسته و ایستاده پای موعظه جمع اند. یکی به دهان مسیح چشم دوخته، یکی دیگری را نگاه می کند، بعضی هایشان به اصطلاح توی خودشان اند و دارند فکر می کنند، یا خسته شده اند، یا حواسشان جای دیگری است. از بین این ها دو تایشان خیلی قابل باورترند و آدم ذوق می کند که نقاش آن موقع به این جزییات دقت کرده و روی کاغذ آورده است. یکی بچه کوچکی است که روی زمین دراز کشیده و دارد با انگشت هایش روی زمین چیزی می کشد( درست مثل موقعی که تلفن می زنیم یا توی جلسه ای نشسته ایم و موقع فکر کردن به حرف های بقیه یا غرق افکار خودمان روی کاغذ شکل های مختلفی می کشیم و حاشیه می زنیم . آن هایی که ذهنیت بصری تر و تصویری تری دارند می دانند چه می گویم) دیگری پیرمردی است که گوشه راست تصویر تقریبا پشت به جمعیت ، دستش را روی زانویش گذاشته و دارد به گوشه نامعلومی از آسمان نگاه می کند. این پیرمرد دوست داشتنی به نظر من تنها کسی است که در این جماعت ایمان آورده و عمیقا تحت تاثیر موعظه قرار گرفته است. آن قدر که دیگر برایش مهم نیست که باقی صحبت چیست و آن چه را که می خواسته شنیده و حالا دارد سعی می کند هضمش کند، انگار تازه به عظمت چیزی پی برده باشد .

مریم مومنی | ۹:۲۶ صبح | پیام ها(5)



جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶

گزارش آب و هوا

روزهای بارانی شاعر پرور است
برف نویسنده های بزرگ خلق می کند
داستان های پاورقی محصول روزهای آفتابی
رنگین کمان مخصوص قصه های کودکان
رعد و برق کارآگاه ها را وارد نوشته می کند
توفان فیلسوف می زاید
و روزهای ابری
به پاره کردن همه آنچه
روزهای قبل نوشته شده
می گذرد.

مریم مومنی | ۳:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(7)



جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶

آیین

بعضی چیز ها آیین می طلبد. نمی توانی با عجله سرو تهشان را هم بیاوری. نمی توانی که یعنی می توانی. صد البته هم می توانی. ولی آن چه باید نصیبت شود نمی شود. داشتم فکر می کردم که بهترین مشخصه آیین برای من نگه داشتن و یا کند کردن زمان است. مثل زائری که در تمام طول مسیر ذکر می گوید و تنها مقصد برایش مهم نیست و می تواند از لحظه لحظه راه لذت ببرد و اصلا به همین دلیل قدم به راه گذاشته وگرنه می توانست سوار هواپیما بشود و در مقصد پیاده شود. بعضی آدم ها انگار در تمام عمرشان زائرند و آیین هر چیزی را درست به جا می آورند. من همیشه از دیدن زائر ها لذت می برم. زائر ها حتی بلدند چه طور به ساندویچ شان گاز بزنند که آیینی باشد. هر چند که ساندویچ خوردن اصلا عمل آیینی ای نیست، چون با عجله و سرعت عجین است. زائر ها با هر چیزی معاشقه می کنند. می شود در نگاهشان دید، در وسایل آیینی شان.

من یک چراغ قوه کوچک دارم که جزو وسایل آیینی ام است. گیره فلزی ای دارد که مخصوص وصل شدن به جلد کتاب است. برای روشن شدنش باید سرش را بیرون بکشم. انگارکنید بیرون آمدن سر لاک پشتی از لاک و گردن کشیدنش. بعد نور ملایم نقره ای رنگش می ریزد روی صفحه ، کمی هم روی صورتم و بالش زیر سرم. به درد وقتی می خورد که بخواهم بدون اینکه نورم مزاحم خواب بقیه باشد کتاب بخوانم. بعد از همان پیدا کردنش توی تاریکی ، یعنی دست کشیدن به کنار تخت و یافتنش و وصل کردنش به جلد و روشن کردنش گرفته تا تک تک ورق هایی که زیر نورش می زنم و بعد هم لحظه ای که کم کم خوابم می برد و خاموشش می کنم؛ همه اش انگار به جا آوردن مراسمی آیینی است. از این جور وسایل و خرت و پرت های آیینی باز هم دارم؛ آیین هم همین طور. توی آدم ها هم خواه نا خواه دنبال آیین هایشان می گردم. آن ها که اهل اش هستند. آدم هایی که با آیین آشپزی می کنند، یا با آیین به حمام می روند. یا مثلا جوراب های سفیدشان را با آیین می شورند. یا چه می دانم موسیقی شنیدنشان، رانندگی شان، بچه عوض کردنشان، ماهی گیری شان آیینی است. انگار عاشق کاری که می کنند هستند. و این عشق دست گذاشته روی شتاب انجام آن عمل و تبدیلش کرده به نوعی مناسک.

تومکِ فیلم کوتاهی درباره عشق ، تکه پارچه مربع شکل قرمز رنگی دارد که جزو وسایل آیینی اش است. داشتم فکر می کردم که هر رنگ دیگری اگر این پارچه به جز قرمز داشت، از رده وسایل آیینی برای این منظور خارج می بود. این تکه پارچه را روی تلسکوپ کوچکی می اندازد که با آن پنجره زن همسایه را می پاید. بعد در طول فیلم بارها این پارچه قرمز را می بینیم که به آرامی از روی تلسکوپ برداشته می شود. درست مانند جامه بر کندن قبل از معاشقه. یعنی تومک آن قدر با حالت آیینی ای این کار را می کند که همین حس تلقین می شود. و آخر هم دوباره پارچه را به آرامی رویش می کشد. انگار ملحفه یا پتویی به روی معشوق اش بکشد. و اصلا همین پارچه انداختن روی تلسکوپ و برداشتن اش و نیز چشم برداشتن از تلسکوپ وقتی زن را با مرد دیگری می بیند، است که ماجرا را از یک پیپ شو و نگاه دزدکی معمولی تبدیل می کند به امری مقدس و آیینی.

از این قبیل آیین ها و آیین مداران زیاد است.

مریم مومنی | ۱۱:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(13)



سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۶

allmusic

برای اون هایی که مثل من دلشون می خواد از ژانر های موسیقی و زیرشاخه هاش سردربیارند و آهنگساز ها، خواننده ها و آلبوم های معروف هر ژانر و دسته رو بشناسند این سایت که من دیروز کشف اش کردم خیلی می تونه مفید باشه. خوبی این سایت اینه که میشه تکه ای هر چند کوتاه از اغلب نمونه ها رو شنید. توضیح های مکتوب هم کاملا روشن و جامع نوشته شده. من که برای یکی از درس ها باید رسما کارشناس موسیقی بشم این ترم و با این بی سوادی عظیم ام در این حوزه ( صرف نظر از چهار تا اسمی که غلط و غولوط همه مون بلدیم) چیزی از تقسیم بندی ها و موسیقیدان ها و خواننده ها نمی دونم، تا قبل از پیدا کردن این سایته کلی ناامید بودم از زندگی. البته هنوز هم خیلی امیدوار نیستم. شناختن و سر در آوردن از این ها کجا و منتقد بودن و نقد نوشتن کجا.

برای شروع بهتره از اون ردیف بالا شروع کنید (راک، جاز،آر اند بی، رپ، کانتری،بلوز، ...)

مریم مومنی | ۱۰:۴۲ صبح | پیام ها(6)



پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸۶

اوهام جنگلی

سموری ایستاده
سموری نشسته

گوشه لب هردو شان ته سیگاری ،
نمه لبخندی ،
یکی امیدوار
دیگری تباه شده.

همه زندگی شاید همین است:
سموری ایستاده
سموری نشسته

مریم مومنی | ۹:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(8)



جمعه ۲ آذر ۱۳۸۶

لینکدونی

فاصله، میان دو نقطه‌ی «آ» و «ب» تعریف می‌شود. حالا فاصله‌ی میان یک مادر و فرزند مفقودالاثر در جنگ‌اش چه‌طور تعریف می‌شود؟

مریم مومنی | ۸:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(8)



چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۸۶

طرب در جامدادی

شش دانه مداد چوبی معمولی. خیلی معمولی. با راه راه سیاه. . لب همه شان سرخ. برق می زنند از سرخی.
شش عدد دوشیزه شکوفا بین آقایون ماژیک و خودکار.

مریم مومنی | ۵:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۸۶

اعطنی النای و غنّ

استاد عرب تونسی تبار ما معتقد است که اعراب بر سر هر مساله ای ممکن است با هم بجنگند اما همه شان از هر قوم و کشوری بر سر یک خواننده عرب زبان توافق نظر دارند :
فیروز لبنانی


اعطنی النای سروده جبران خلیل جبران را با صدای فیروز بشنوید.

untitledc.bmp

أعطني الناي و غن فالغنا سر الوجود/الخلود
و أنين الناي يبقى بعد أن يفنى الوجود
هل تخذت الغاب مثلي منزلا دون القصور
فتتبعت السواقي و تسلقت الصخور
هل تحممت بعطر و تنشفت بنور
و شربت الفجر خمراُ في كؤوس من أثير
أعطني الناي و غن فالغنا خير الصلاة
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الحياة
هل جلست العصر مثلي بين جفنات العنب
و العناقيد تدلت كثريات الذهب
هل فرشت العشب
ليلاُ و تلحفت الفضا
زاهداُ في ما سيأتي ناسياُ ما قد مضى
أعطني الناي و غن فالغنا عدل القلوب
و أنين الناي يبقى بعد أن تفنى الذنوب
أعطني الناي و غن و انس داء و دواء
إنما الناس سطور كتبت لكن بماء

مریم مومنی | ۱۰:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(7)



جمعه ۹ آذر ۱۳۸۶

در رادیو کالج پارک

گفتگوی من و پریسای عزیز در رادیو کالج پارک

مریم مومنی | ۷:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(6)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2