December 2007 Archives



یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۶

:(

کی میاد بریم ماهی گیری؟

مریم مومنی | ۷:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(11)



جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۶

خاطره یک روز زمستانی

بوران شدیدی است
من روی فرحزاد* تقریبا بی هوش افتاده ام.
باد می وزد. مژه هایم یخ زده. موقع پلک زدن صدای خش خش می دهد. سه روز است که چیزی نخورده ام. نباید بخوابم. وگرنه زیر برف و بوران می میرم. این را خودم حواسم نیست. حامد کلید می اندازد توی قفل در. میاید توی خانه. باد توی گوش هایش می پیچد. سعی می کند با تلاش زیاد راه خودش را از توی برف و بوران باز کند. از توی حمام صدای زوزه گرگ می آید. حامد موفق می شود خودش را به فرحزاد برساند. خط انرژی من تقریبا زیر صفر است. من حامد را نمی شناسم و دلم می خواهد فقط بخوابم. سردم است. خیلی خیلی زیاد. در حدی که اگر دست و پایم را قطع کنند نمی فهمم چون از سرما بی حس شده اند. حامد بعدا برایم تعریف می کند که التماس کرده زنده بمانم. بعد رفته و با وجود اینکه تا گردن توی برف بوده برایم نیمرو درست کرده و آورده با زیتون به زور به حلقم ریخته. کمی هم نوشیدنی گرم قورتانیده و خلاصه از مرگ حتمی نجاتم داده.
من یادم می آید که هوا چقدر سرد بوده و گرگ ها چه زوزه هایی که نمی کشیده اند.


* فرحزاد : سابقا تنها کاناپه خانه مان بود . الان تبدیل شده به تخت. اسمش هم شده فرحزاد. جان می دهد برای لم دادن و گپ زدن و چایی خوردن و کتاب خواندن .

مریم مومنی | ۱:۱۴ صبح | پیام ها(10)



شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۶

جمعه ها با جویس

یکی از مراحل شناخت دور شدن از موضوع است. دور شدن و فاصله گرفتن امکان این را می دهد تا آن چه می خواهیم بشناسیم را از بیرون ببینیم و با چیزهای دیگر مقایسه اش کنیم. خیلی وقت ها خلق و آفرینش نیاز به فاصله گرفتن دارد. دور شدن از آنچه مارا مدتی به خود مشغول داشته مثل جریان یافتن مرداب است. جیمز جویس یکی از همان هایی است که مرداب ساکن اش را به جریان در آورد. جویس سرزمین مادری، خانه و مذهبش را ترک می کند و خودخواسته به تبعیدی طولانی می رود. با این حال در تمام عمرش تنها درباره ایرلند می نویسد. جویس در زبان مادری اش طغیانگر و آفریننده بزرگی است که ذکاوت ، غنا و خلاقیت آثارش را بسیار ستوده اند.

untitledc.bmp

این روزها از درس های دیگرم تا جایی که بشود وقت می دزدم و جویس می خوانم. دوبلینی ها را قبلا به فارسی خوانده بودم. این بار با دانش و دقت بیشتر و کلید راهنماهای استاد محترم که مستمع آزاد کلاسش هستم ( کلاس فشرده دوماهه که برای دانشجویان مقطع بالاتر ارائه می شود.) به سراغ متن اصلی رفتم و کلی کشف و شهود می کنم. چهره مرد هنرمند را هم قبلا خوانده بودم. چند فصلش را قرار است برای هفته بعد بخوانیم. بخش هایی از اولیس و بیداری فینگان ها را هم در برنامه داریم. اولیس خواندن که خودش یک پروژه عظیم است. شاید تابستان شروعش کنم. این کتاب دوم هم به قول استادمان از "غیر ممکن" های روزگار است بس که خواندنش سخت است. این را هم می گذارم برای بعد تر ها.

مریم مومنی | ۴:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(13)



چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۶

نرگس دان: گلدان نرگس

( از : تاریخ بیهقی )

.
.
.
.
.

نیمه شبی هوس نرگس دان کردم.

مریم مومنی | ۳:۱۵ صبح | پیام ها(5)



شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۶

برای درون های زیبایی که زیبایی شان را با لذت کشف همراه کرده اند؛ درون هایی که به جای فریاد زدن، بی صدا دررمز و راز نشسته اند.

کیف هایی هستند که ظاهر معمولی ای دارند اما آستر تویشان یک جور پارچه خیلی خوش طرح است. این کیف ها خاصیت استفاده دورو ندارند. یعنی فقط وقتی در کیفتان را باز کنید زیبایی درونش را می بینید. رهگذر ها بیرونش را می بینند. اما فقط خودتان می دانید چه قدر توی کیف تان قشنگ است.

لباس هایی هستند که آستر و لایه تویی شان زیباتر از بیرونشان است. یکی شان را دارم. آن قسمت زیبایش را هم کسی نمی بیند. خودم هم نمی بینم چون درست کمی پایین تر از پشت گردن است. فقط موقع پوشیدنش می دانم که این لباس با بقیه متفاوت است و یک جور شخصیت احترام برانگیزی دارد.

پیاله کوچک ماست خوری مان بیرونش سفید است و جدار داخلی اش فیروزه ای. هر چه خالی تر بشود رنگ اش بیشتر دیده می شود، زیبا تر می شود. به هر حال به درد کاهش وزن نمی خورد چون حس روانی اش تشویق به خوردن بیشتر است. برای دیدن زیبایی پیاله باید زودتر خالی اش کرد و در نتیجه بیشتر خورد. اما در عین حال یک جور حس کشف به همراه دارد. مثل پرده نمایشی که آرام آرام بالا می رود تا صحنه را به تماشا بگذارد.

مریم مومنی | ۸:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(17)



سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶

Don't judge each day by the harvest you reap but by the seeds that you plant.

Robert Louis Stevenson

مریم مومنی | ۹:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(0)



پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۶

تاریخ مختصر عراق را داشت می گفت. رسید به جنگ اول خلیج که همان جنگ هشت ساله بین ایران و عراق است. من اهل نوستالژیا نیستم. نه اینکه بگویم فراموش می کنم. چون نمی کنم. بعضی نشان ها تا آخر عمر حتی اگر آلزایمر حاد هم گرفته باشی یادت می ماند. اهل نوستالژیا نیستم یعنی که نمی خواهم گذشته را بارها و بارها نشخوار کنم. زهر و شکرش در نشخوار از بین می رود.زهرش شیرین تر به نظر می آید و شیرینی اش به تلخی می زند، چون دیگر نیست. اما... داشتم می گفتم که استاد اتریشی که برای دانش وسیع و دقیق و شیوه تدریس اش بسیار احترام قائلم رسید به جنگ ایران و عراق.

می فهمید می خواهم چه بگویم؟ انگار تنه درختی را لایه لایه از بیرون کنده باشند و به لایه های زخمی رسیده باشند.
درد می کشیدم.
عمیقا درد می کشیدم.

مریم مومنی | ۱۱:۴۴ صبح | پیام ها(4)



جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۶

شب یلدای خود را چگونه گذراندید؟

yalda.jpg

اگر امکانات یلدایی مثل فامیل، انار، آجیل و بقیه خوراکی های مربوطه را ندارید، کمی نقاشی بکشید.

مریم مومنی | ۷:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(11)



جمعه ۳۰ آذر ۱۳۸۶

:D:

دقت کردین که هر چی D: بانمک و دوست داشتنی اه، مدل برعکسش یعنی :D نوعی حس معلولیت رو القا می کنه؟ مث آدمی که دلش می خواد بخنده اما فقط می تونه دماغش رو کج کنه. ورژن فارسی اش یا همون "دونقطه دی" هم که چیزی راجع بهش نگم بهتره.

مریم مومنی | ۹:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(5)



دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶

اودرادک

"...او در نگاه اول، یک گلوله ی نخِ پهن ِ ستاره ای شکل به نظر می آید. انگار دور یک گوی ستاره مانند را پیچیده باشند. دقیق تر بگوییم او جز کلافی از ریسمان های کهنه، تکه تکه و رنگارنگ که اینجا و آنجا به هم گره خورده اند چیز دیگری نیست. با این همه اودرادک چیزی بیش از یک گلوله نخی است زیرا از وسط ستاره آن یک میله ی چوبی بیرون آمده که با میله ی کوچک دیگری که با زاویه ی قائمه به آن می پیوندد دو پایه ای را می سازدو اودرادک با این دو میله ی کوچکی که در دو طرف بدن دارد می تواند عمود بر روی دو پا بایستد.

انسان گرفتار این وسوسه می شود که نکند این موجود زمانی دارای شکل معقولی بوده و اکنون فقط بقایایی از آن باقی مانده. اما چنین چیزی محتمل نیست. دست کم هیچ اثری از آن مشهود نیست، زیرا هیچ جای او ناتمام و ناقص به نظر نمی آید که چنین نتیجه گیری کنیم. همه چیز به اندازه کافی بی معناست اما در قالب خود بسیار کامل است. به هر حال، آزمایش دقیق ناممکن است زیرا اودرادک به حدی سریع است که هرگز نمی توان به او دست یافت.

او دزدانه به ترتیب در پستو، پلکان، راهرو و دالان و رودخانه می پلکد. اغلب ماه ها ناپدید می شود و انسان فکر می کند به خانه دیگری رفته اما او همیشه با وفاداری تمام به خانه ی صاحب اصلی اش باز می گردد. بسیاری اوقات وقتی انسان دارد از در بیرون می رود و چشمش به او می افتد که به نرده تکیه داده و ایستاده احساس می کند که اودرادک می خواهد با او حرف بزند. اما از او سوال مشکلی نباید پرسید. او به حدی صغیر است که در برابرش جز رفتاری کودکانه کار دیگری نمی توانید بکنید.
از او می پرسید: «نگفتی اسمت چیست؟» می گوید«اودرادک»
«کجا زندگی می کنی؟»
می گوید: «جای ثابتی ندارم» و می خندد. اما خنده اش بی رمق و خالی است. خنده اش به خش خش برگ های پاییزی می ماند. و اغلب مکالمه به همین صورت به پایان می رسد. حتا پاسخ هایی این چنین هم همیشگی نیست. اکثر اوقات مدت ها خاموش است بی روح و همچون قیافه اش.

بی هیچ مقصودی از خود می پرسم آیا او عاقبت چه خواهد شد؟ ممکن است بمیرد؟ در زندگی فقط آن هایی می میرند که هدفی ، مقصودی داشته اند. فعالیتی که ان ها را فرسوده کند. اما این امر درباره اودرادک صادق نیست. پس آیا باید چنین پندارم که او همیشه با آن دنبالچه ریسمانی اش از پلکان غلت زنان پایین می آید و درست جلو پای بچه هایم و نوادگانم سبز می شود؟ او به هیچ کس که فکر کنید آزاری نمی رساند اما این موضوع که او احتمالا بیش تر از من عمر خواهد کرد برایم تا حدودی دردناک است."

فرانتس کافکا: گروه محکومین

برگرفته از کتاب موجودات خیالی خورخه لوئیس بورخس/ برگردان : احمد اخوت

مریم مومنی | ۱۱:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(1)



چهارشنبه ۵ دی ۱۳۸۶

بندی ِ بندان

بند هایی هست که نگه مان داشته....معلوم نیست اگر کنده شوند باز هم سر پا بمانیم....بیشتر اوقات هم نمی مانیم....بندی که نگه دارمان بوده اگر روزی پاره شود زمین می خوریم.....زمین خوردن درد دارد........شاید زخمی هم بشویم. ............معلوم هم نیست همیشه روی زمین بیفتیم .............. که کمی خاک لباس های مان را بتکانیم و بلند شویم........ بعضی از بند ها آن قدر قابل اعتماد به نظر می آیند... که آدم هوس ِ .....پرواز..... می کند.... .یک سرش را به زمین گره می زند ...و مثل بالون ای از زمین بلند می شود ...با این خیال که هر وقت دلش خواست برگردد.... بند را بکشد ...و برگردد سر جای اولش..... بریدن این بند ها خیلی خطرناک است، .....بس که مورد اعتمادت بوده اند.

به بند پوسیده نمی شود اعتماد کرد.
به بندی که بندت کرده نمی توان دل بست، چون راهت را بسته .
به بندی که گره نامطمنی دارد نمی توان اعتماد کرد، دیر یا زود باز می شود.

بریدن بندها آسان نیست.
گاهی بخشی از تو را با خود می برند،
بس که گره شان عمیق بوده،
بخشی که شاید هرگز ترمیم نشود
و حتی در دوره هایی به شکل چرخه های اسطوره ای زخمش سر باز کند.

بریدن بندها آسان نیست،
اما گاهی برای ادامه دادن تنها راه ممکن است.

مریم مومنی | ۰:۴۰ صبح | پیام ها(9)



جمعه ۷ دی ۱۳۸۶

زیر باران هانگجو

 

از مجموعه عکس های عطا از سفر به چین

مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(1)



یکشنبه ۹ دی ۱۳۸۶

طنین

رابطه ی مستقیمی بین میزان تکرار عبارت خدافظ(و هم معنی هایش) در پایان مکالمات تلفنی با دلتنگی/دل واپسی/ابراز محبت آدم ها* وجود دارد.
مکالمه تمام شده است اما انگار با تکرار این عبارت یا کشیده گفتنش، می خواهی چیز در حال اتمامی را عمر بیشتری ببخشی، بخشی از خودت را اگرچه در خیال و برای حتی چندثانیه هم که شده برای آن که قرار است گوشی را زمین بگذارد، به جای بگذاری.
تکرار می کنی. تکرار طنین می اندازد. مثل طنین ناقوس های کلیسا که هر بار می شنوم انگارزمان متوقف می شود. با تکرار و طنین اش زمان را جاودان و در عین حال از حرکت باز می دارند. نمی دانی این زنگ چندمی است که می شنوی، با قبلی و بعدی فرقی ندارد، پس گویی زمان ایستاده اما لجظه ای هم به خود می آیی و می بینی تمام شد، پس زمان گذشت بدون این که گذشت آن را حس کنی.
رمزی در تکرار هست. اذان مسلمان ها و ذکر و اوراد صوفیان هم تکرار واژه هایی است برای حل کردن زمان/ بیرون رفتن از آن و یا شاید غلبه بر آن.

زمان از جنس زمین است.
بی زمانی حسی فرازمینی دارد.

*از بین همه آن هایی که صدای شان را پای تلفن می شنوم، طنین خداحافظی مادربزرگ هایم اغلب این گونه است.

مریم مومنی | ۱:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(5)



دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۶

سالی که نو نمی شود

نیو یر که هپی می شود به خودم می گویم سال هنوز سه ماه ازش مانده که نو شود،
از آن طرف نوروز که می رسد ، "سال نو مبارک" گفتنش سخت در دهانم می چرخد: سال جدید خیلی وقت است که شروع شده.

مریم مومنی | ۵:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(7)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2