January 2008 Archivesپنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶
لینکدونییادم می آید که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین ... مریم مومنی | ۳:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(1) جمعه ۱۴ دی ۱۳۸۶
همه راه های جهان م ط م مریم مومنی | ۴:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(3) شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶
بمب های مهاجر: بمب هایی که کوچ می کنند.بمب دوستم پدرش را عوض کرد می گویند جنگ سال هاست که تمام شده مریم مومنی | ۵:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(16) یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶
"ها کردن"پیمان هوشمندزاده بلد است بنویسد. حداقل از خیلی های دیگر بهتر بلد است. اما داستانی برای گفتن ندارد. روایتش قصه و ماجرا ندارد. خواننده را نمی کشاند تا آخر. مجموعه داستان "هاکردن" اش را خواندم. یکی دو جا هم آفرین گفتم. یکی آن جا که پیرزن ترک همسایه کلمه بیرون می ریزد و راوی تا زانو در کلمه می رود. یک جا هم آخر داستان "ها کردن" .همان تصویر نهایی ِ ها کردن که به نظرم ناب بود. مریم مومنی | ۹:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(5) پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶
لینکدونی: چراغ جادوغلامرضای کوچک نوه ی پهلوان تختی و فرزند بابک و منیرو روانی پور چند وقتی است که می نویسد و چقدر هم با این سن کم اش دوست داشتنی می نویسد. چند وقت بود می خواستم لینک بدهم اما می ترسیدم که با این لینک دادن ها و شلوغ شدن، فضای وبلاگش دیگر مثل قبل نباشد. مریم مومنی | ۱۱:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(4) یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۶
تب طولانیمامان ! لخ لخ لخ چقدر طول می کشد این زندگی لخ لخ لخ انگار دمپایی پلاستیکی پای آدم ... انگار آدم تب ... مریم مومنی | ۰:۰۸ صبح | پیام ها(7) دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶
دلم بته جقه می خواد
مریم مومنی | ۳:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(3) چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۶
اگر دل نازک هستید نخوانید!داروین در بخشی از زندگی نامه اش اشاره می کند که هنگام تحصیل در کمبریج به جمع آوری حشره ها و سوسک ها و نام گذاری شان علاقه زیادی پیدا کرده بود: یک روز هنگام شکافتن پوست درخت کهنه ای دو عدد سوسک کم یاب دیدم و هر کدام را توی یک دستم گرفتم. بعد سومی را دیدم و چون نمی توانستم از داشتن اش صرف نظر کنم یکی از آن هایی که توی دستم بود را در دهانم گذاشتم تا آن یکی را هم با دست بگیرم. سوسک توی دهانم ماده بسیار تندی ترشح کرد و زبانم سوخت. مجبور شدم تف اش کنم بیرون. این طوری شد که هم دومی را از دست دادم و هم سومی را. "نقل و ترجمه ی به مضمون از زندگی نامه ی خودنوشت داروین" مریم مومنی | ۱۰:۴۲ صبح | پیام ها(7) شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۶
اعلامیه ی جهانی ِ بافتنیهر آدمی باید دو میل کوچک خوش دست و مقداری گلوله ی پشمی ِ رنگی داشته باشد. هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتن ندارد و حق شادی گربه ها را هم به میزان کافی ادا کرده است، باید میل هایش را بردارد و آرام آرام بافتن را از سر بگیرد. مریم مومنی | ۰:۵۷ صبح | پیام ها(25) یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶
تانگوی تنهاییتانگوی تنهایی را در هزارتوی تنهایی بخوانید. مریم مومنی | ۱۱:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۶
دور ِ دور ِ دورشماها متوجه نیستین که اگه یه اتفاق بد می افته بهتره خبر رو همون موقع و صادقانه بدون کم و زیاد کردن پیاز داغش بگین؟ مریم مومنی | ۰:۲۷ صبح | پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۶
افتادنگیج است و "اسماعیل خوئی" مریم مومنی | ۱۰:۵۶ صبح | پیام ها(3) شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
فاصله ای برای نبودناسلیمی های باغچه تنها مریم مومنی | ۵:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
دیروز جلسه ی آخر جویس بود. یه جایی توی "اولیس" اگه اشتباه نکنم، مارک کلاه لئوپولد بلوم رو که به انگلیسی میشه مثلا hat...، جویس یه t آخرش رو انداخته. یعنی انگار که اون حرف آخر در طول زمان از روی کلاه پاک شده باشه. و طبیعتا توی متن هم نیومده. یعنی توی متن فقط یه دونه ha اومده. بعد استاده می گفت که یه جای دیگه ی اولیس این t ای که اینجا افتاده ظاهر می شه. یعنی یک کلمه ی دیگه یه t ِ اضافی داره. انگار که مثلا فرض کنید قانون بقای انرژی و جرم که میگه مقدار این ها توی جهان ثابته، توی جهان اولیس هم قانون بقای حرف ثابته. مریم مومنی | ۸:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۶
یأس یأس می آورد. نوشته ی قبلی را پاک کردم که حداقل جلوی چشم خوشحال ها نباشد. مریم مومنی | ۱۰:۳۷ صبح | پیام ها(2) پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶
به سپیدی ِ مرگ" و امیر دیگر روز بار داد، با قبایی و ردایی و دستاری سپید، و همه ی اعیان و مقدمان و اصناف ِ لشکر به خدمت آمدند، سپیدها پوشیده. و بسیار جَزَع بود." تاریخ بیهقی روایت مجلس سوگواری امیر مسعود غزنوی اه وقتی خبر مرگ پدرش امیر محمود غزنوی رو می شنوه. مریم مومنی | ۸:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(0) پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶
زبان و جنسیت در تنور آخرظاهرا شماره ی آخر مجله ی مرحوم زنان همین امروز در دکه ها توزیع شده. مقاله ی زبان و جنسیت*، قرار بود مقدمه ای از یک سری مقاله با این موضوع باشه که متاسفانه مجبور شد نقش موخره رو هم بازی کنه. * نوشته ی خودم مریم مومنی | ۹:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(4) ![]() |
|