January 2008 Archives



پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶

لینکدونی

یادم می آید که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین ...
ادامه اش را اینجا بخوانید.

مریم مومنی | ۳:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۱۴ دی ۱۳۸۶

همه راه های جهان
قد یک بند
باریک می شوند
من
بند باز خوبی نیستم

م
ا
د
م

ط
و
ق
س

م
ن
ک
ی
م.

مریم مومنی | ۴:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶

بمب های مهاجر: بمب هایی که کوچ می کنند.

بمب
صدای گِرد و بمی داشت
کمی متفاوت تر از موشک
که تیز می بُرید.
ما به شیشه هایمان چسب زدیم.
ضربدر های بزرگ
از گوشه ی آسمان
تا ریشه ی قالی
همه بمب ها خانه ما را نشانه می گرفتند
و به جاهای دیگری می خوردند.
ما بارها می مردیم.
آن ها آدم های دیگری را دفن می کردند
جنگ که تمام شد
ضربدر ها را پاک کردیم
جای شان روی شیشه مانده بود
پنجره های ضربدری،
شیشه هایی که بارها لرزیده بودند،
آسمانی که سیاه مانده بود.

دوستم پدرش را عوض کرد
ما خانه مان را
و بزرگ تر که شدیم
آسمان مان را .

می گویند جنگ سال هاست که تمام شده
پس چرا بمب ها هنوز می ترکند؟
شیشه ها می لرزند؟
و هیچ شعری آرام مان نمی کند؟

مریم مومنی | ۵:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(16)



یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶

"ها کردن"

پیمان هوشمندزاده بلد است بنویسد. حداقل از خیلی های دیگر بهتر بلد است. اما داستانی برای گفتن ندارد. روایتش قصه و ماجرا ندارد. خواننده را نمی کشاند تا آخر. مجموعه داستان "هاکردن" اش را خواندم. یکی دو جا هم آفرین گفتم. یکی آن جا که پیرزن ترک همسایه کلمه بیرون می ریزد و راوی تا زانو در کلمه می رود. یک جا هم آخر داستان "ها کردن" .همان تصویر نهایی ِ ها کردن که به نظرم ناب بود.
بقیه اش می رود در ردیف همان ادبیات پرحرف و در عین حال بی قصه امروز ما.

مریم مومنی | ۹:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶

لینکدونی: چراغ جادو

"من این جاکه امدم به مادرم گفتم هیچ کس مرا نمی شناسد و من چطور بروم مدرسه تو ایران همه می دانستند من کی هستم اما این جا چه کسی می فهمد مادرم گفت چه بهتر خودت باید کاری کنی که همه تورا بشناسند این بود که درس خواندم خیلی تو زبان انگلیسی اول شدم بین دانش اموزان امریکایی توی سه کلاس رییاضی اول شدم و توی چهارکلاس علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم تازه به خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه انوقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم "

غلامرضای کوچک نوه ی پهلوان تختی و فرزند بابک و منیرو روانی پور چند وقتی است که می نویسد و چقدر هم با این سن کم اش دوست داشتنی می نویسد. چند وقت بود می خواستم لینک بدهم اما می ترسیدم که با این لینک دادن ها و شلوغ شدن، فضای وبلاگش دیگر مثل قبل نباشد.
کوچک است دیگر. آدم دست و دلش می لرزد.
امروز دیدم یکی دو جای دیگر هم لینک داده اند. گفتم بنویسم که اگر ندیده اید سری بزنید.

مریم مومنی | ۱۱:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(4)



یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۶

تب طولانی

مامان !
من تب کرده ام
صف تمام نمی شود
تنور اما چرا.
تنور دوم هم نرسید
سر نان را بگیر جلوی چشم هایم
تهش می رسد سر زانو ها.
نان ها
لای سفره پارچه ای
تب می کنند
من
توی دمپایی پلاستیکی و دامن

لخ لخ لخ

چقدر طول می کشد این زندگی

لخ لخ لخ

انگار دمپایی پلاستیکی پای آدم ...

انگار آدم تب ...

مریم مومنی | ۰:۰۸ صبح | پیام ها(7)



دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۶

دلم بته جقه می خواد
مادر بزرگ می خواد
بچه می خواد
آفتاب تو آسمون می خواد


مریم مومنی | ۳:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(3)



چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۶

اگر دل نازک هستید نخوانید!

داروین در بخشی از زندگی نامه اش اشاره می کند که هنگام تحصیل در کمبریج به جمع آوری حشره ها و سوسک ها و نام گذاری شان علاقه زیادی پیدا کرده بود:

یک روز هنگام شکافتن پوست درخت کهنه ای دو عدد سوسک کم یاب دیدم و هر کدام را توی یک دستم گرفتم. بعد سومی را دیدم و چون نمی توانستم از داشتن اش صرف نظر کنم یکی از آن هایی که توی دستم بود را در دهانم گذاشتم تا آن یکی را هم با دست بگیرم. سوسک توی دهانم ماده بسیار تندی ترشح کرد و زبانم سوخت. مجبور شدم تف اش کنم بیرون. این طوری شد که هم دومی را از دست دادم و هم سومی را.

"نقل و ترجمه ی به مضمون از زندگی نامه ی خودنوشت داروین"

مریم مومنی | ۱۰:۴۲ صبح | پیام ها(7)



شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۶

اعلامیه ی جهانی ِ بافتنی

هر آدمی باید دو میل کوچک خوش دست و مقداری گلوله ی پشمی ِ رنگی داشته باشد.
هر آدمی چه مرد و چه زن باید بافتن بلد باشد.
هر آدمی چه مرد، چه زن، چه پیر، چه جوان باید بافتنی خودش را ببافد.
هر آدمی حق دارد هر چند وقت یکبار بعضی از قسمت هایی که بافته (وبا در شرایط بحرانی همه بافتنی اش )را بشکافد.
هر آدمی باید در مجموعه ی خرت و پرت های توی بساط اش جایی برای بافتنی اش و میل و گوله ها کنار بگذارد. حمل بافتنی گاه از حمل مسواک شخصی و یا کیف پول حیاتی تر است.
هر آدمی باید بلد باشد چند گره ی تزئینی بزند. اگر بلد نیست، حداقل نحوه ی باز کردن گره های کور را بداند.
هر آدمی باید یادش بماند که یک جایی یک بافتنی ای منتظرش مانده تا بافته شود. اگر توی وسایلش نیست باید خوب بگردد تا پیدایش کند.
هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتنی بافتن ندارد، باید این حق را به گربه های همسایه( و در صورت تملک گربه ی شخصی، به گربه ی خود) بدهد که گوله ها خوب قل می خورند و نخ های رنگی پخش زمین مفرح اند.

هر آدم غمگینی که حوصله ی بافتن ندارد و حق شادی گربه ها را هم به میزان کافی ادا کرده است، باید میل هایش را بردارد و آرام آرام بافتن را از سر بگیرد.

مریم مومنی | ۰:۵۷ صبح | پیام ها(25)



یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶

تانگوی تنهایی

تانگوی تنهایی را در هزارتوی تنهایی بخوانید.

مریم مومنی | ۱۱:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۶

دور ِ دور ِ دور

شماها متوجه نیستین که اگه یه اتفاق بد می افته بهتره خبر رو همون موقع و صادقانه بدون کم و زیاد کردن پیاز داغش بگین؟
می دونین این عدم صداقت تون فقط به نگرانی آدم دامن می زنه و زیادترش می کنه؟
معنی دلهره ی همیشگی که با شنیدن صدای تلفن شدت بگیره رو می دونین؟

مریم مومنی | ۰:۲۷ صبح |



پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۶

افتادن

گیج است و
می درنگد
بر پله
پله
پله ی افتادن:
باور نمی کند
هنوز
این برگ
کز شاخسار کنده شده است!

"اسماعیل خوئی"

مریم مومنی | ۱۰:۵۶ صبح | پیام ها(3)



شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶

فاصله ای برای نبودن

اسلیمی های باغچه
به زانوهایم می رسند
اسلیمی های آسمان
به دودکش خانه مان

تنها
چند طبقه
فاصله است
برای پریدن
برای دوختن اسلیمی ها
به اسلیمی ها

مریم مومنی | ۵:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶

دیروز جلسه ی آخر جویس بود. یه جایی توی "اولیس" اگه اشتباه نکنم، مارک کلاه لئوپولد بلوم رو که به انگلیسی میشه مثلا hat...، جویس یه t آخرش رو انداخته. یعنی انگار که اون حرف آخر در طول زمان از روی کلاه پاک شده باشه. و طبیعتا توی متن هم نیومده. یعنی توی متن فقط یه دونه ha اومده. بعد استاده می گفت که یه جای دیگه ی اولیس این t ای که اینجا افتاده ظاهر می شه. یعنی یک کلمه ی دیگه یه t ِ اضافی داره. انگار که مثلا فرض کنید قانون بقای انرژی و جرم که میگه مقدار این ها توی جهان ثابته، توی جهان اولیس هم قانون بقای حرف ثابته.
بعد که دید ما داریم یه جوری نگاهش می کنیم، گفت: شماها فکر می کنید برای چی نوشتن این کتاب هفت سال طول کشیده؟ خب جویس داشته همین بازی ها رو با متنش می کرده دیگه.

مریم مومنی | ۸:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۶

یأس یأس می آورد. نوشته ی قبلی را پاک کردم که حداقل جلوی چشم خوشحال ها نباشد.

مریم مومنی | ۱۰:۳۷ صبح | پیام ها(2)



پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶

به سپیدی ِ مرگ

" و امیر دیگر روز بار داد، با قبایی و ردایی و دستاری سپید، و همه ی اعیان و مقدمان و اصناف ِ لشکر به خدمت آمدند، سپیدها پوشیده. و بسیار جَزَع بود."

تاریخ بیهقی

روایت مجلس سوگواری امیر مسعود غزنوی اه وقتی خبر مرگ پدرش امیر محمود غزنوی رو می شنوه.

مریم مومنی | ۸:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(0)



پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶

زبان و جنسیت در تنور آخر

ظاهرا شماره ی آخر مجله ی مرحوم زنان همین امروز در دکه ها توزیع شده. مقاله ی زبان و جنسیت*، قرار بود مقدمه ای از یک سری مقاله با این موضوع باشه که متاسفانه مجبور شد نقش موخره رو هم بازی کنه.

* نوشته ی خودم
این ستاره به دلایل فروتنانه اون بالا جا نشد
D:

مریم مومنی | ۹:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(4)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2