April 2008 Archivesچهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۷
خلق کردن شاهکار احتیاج داره به خلق آثار معمولی و یا حتی بد؛به کار پیوسته و مدام. بزرگترین اشتباه برای کسی که یه بار تو زندگی اش یه شاهکار خلق می کنه اینه که از خودش انتظار داشته باشه دومی اش رو بلافاصله بعد از اولی خلق کنه و تو این فاصله هیچ تمرینی نکنه . هر هنرمندی به فضایی احتیاج داره که راحت توش تمرین کنه و توی اون فضا کسی ازش انتظار زیاد نداشته باشه. اگه ستاره ی سینماست بره تو یه تئاتر کوچک تو شهرستان بازی کنه یا تو زیرزمین خونه اش. اگه نقاش اه در فاصله ی بین نقش زدن تابلوهاش بره تو پارک بشینه اتود بزنه. اگه نویسنده است، خاطرات شخصی اش رو هر روز بنویسه. اگه وبلاگ نویسه به فکر یه جای راحت تر و دنج تر برای تمرین نوشتن باشه. مریم مومنی | ۷:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(7) پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۷
همسایه ی ما: کریسکریس، همسایه ی سیاه پوست ما، یکی از خوش حال ترین آدم هایی یه که من تا به حال دیدم. چرا این طور فکر می کنم؟ چون معلم موسیقی اه و اغلب از خونه اش صدای انواع ساز میاد؟ چون برعکس ما زندگی می کنه، شب ها بیداره و صبح ها می خوابه؟ چون صدای عشق بازی شون با دوست دخترش رو اغلب می شنویم ولی از وقتی اومدیم تو این خونه فقط یه بار شنیدم دعواشون بشه؟ چون رنگ پوستش سیاهه و من نمی دونم چرا به نظرم سیاه پوست های مو فرفری از کل جمعیت سفید پوست ها به نسبت منابعی که بین این دو گروه تقسیم شده شاداب ترند و قدر خوشحالی رو بیشتر می دونند؟ چون تنها آدم زنده ایه که توی ساختمون به جز خودمون و اون بنگلادشی های طبقه دوم و خانوم سرایدار مسن لپ قرمزی مون که من عاشقشم می بینم؟ چون خیلی وقت ها با صدای خنده های بلندش موقع استقبال یا بدرقه ی دوستان اش که اغلب هم نصفه شب میان و می رن بیدار شدم؟ نمی دونم . هر چی هست اون روز که بابا می گفت اگه صدای موسیقی این همسایه تون بلنده می تونید اعتراض کنید یا شکایت کنید ازش گفتم که دلم نمیاد. حالا نه این که صدای تمرین موسیقی اش چیز خوش آیندی باشه که اغلب هم نیست. تکرار یه ملودی یه وقت هایی می تونه آدم رو به مرز جنون برسونه مخصوصا وقتی دلت می خواد روی یه متنی تمرکز کنی و این ملودی تکراری تبدیل می شه به سوهان اعصاب و روان. ولی با همه ی این دردسر ها و مزاحمت های وقت و بی وقت این کریس شلوغ و پرسرو صدا ، طنین خنده ای که از دیوار بین مون رد می شه و با خودش روح خوشحالی توی ساختمون می دمه رو دوست دارم و بهش احترام می ذارم. مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(11) پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۷
تابستونانهمن عاشق شب هایی ام که بوی جیرجیرک میدن. مریم مومنی | ۹:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(4) جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷
شاید علت این که پیش رفتی رو که دلم می خواد نمی بینم اینه که بین چهار تا زبان سرگردانم. البته سرگردان واژه ی مناسبی نیست، چون روش بهتر شدن اوضاع رو توی هر زبان می دونم ولی مدیریت کردن همه ی این ها با هم سخته. مثل این که چهار تا دار قالی داشته باشم و روی هر کدوم یه نقشه ی متفاوت منتظر بافته شدن باشن . چیزی که همیشه به من انرژی می ده اینه که برگردم و نگاه کنم که تا حالا چقدر بافتم و پیش رفت ام قابل مشاهده باشه و به نظر بیاد. انگلیسی که رشته ی اصلی ایه که دارم می خونم، رشته ی فرعی ام هم عربی اه که چون توی اتریش می خونم به آلمانی تدریس می شه و درس های مربوط به فرهنگ و تاریخ جغرافیای جهان عرب هم همه به آلمانی ارائه می شن. فارسی هم که خب وضعش فرق می کنه. با وجود این که زبان مادری هست انتظاری که از خودم دارم خیلی بالاتر از به کار بردن روز مره و تلاش برای از یاد نبردن ظرافت های اونه. چیزی که اگه تو ایران بودم خیلی اوضاع متفاوت تر می بود و شاید احتیاج به این نداشت که به طور خود آگاه براش زمان بذارم هر چند که در حال حاضر هم چندان نمی رسم که به طور ویژه وقت بذارم براش. جدای از یاد گرفتن زیر و بم این زبان ها، از خودم انتظار دارم که با فرهنگ گویش وران هر کدوم هم آشنا باشم و البته این آشنایی باید خیلی فراتر از اطلاعات عمومی توریستی باشه. برای همین هم به فراخور هر موضوعی کتاب و مقاله و ژورنال وبرنامه و گزارش رادیو تلویزیونی هست که باید بخونم و ببینم. تکلیف های درسی رو هم اضافه کنید و در کنار همه ی این ها زندگی شخصی و روابط اجتماعی و ورزش و تفریح. از این که این همه چیز هست که نمی دونم و این وقت کمی که دارم رو نمی تونم منصفانه برای یادگیری بین شون تقسیم کنم ناراحتم. من به این که موضوعات مختلفی رو با هم پیش ببرم عادت دارم و روحیه ام هم این رو می طلبه و اگه فقط یه موضوع داشته باشم زود خسته میشم ازش. ولی پیش بردن چهارتا زبان مختلف که هر کدوم ساز خودشون رو می زنن و مهارت من هم توی هر کدوم متفاوته خیلی سخته. مریم مومنی | ۱۰:۲۶ صبح | پیام ها(4) شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷
به علت نقص فنی آخرین مطالب این وبلاگ پرید. مریم مومنی | ۶:۰۳ صبح | پیام ها(0) شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷
درست شد! ظاهرن یه پست جدید تو گلوش گیر کرده بود. مریم مومنی | ۶:۰۶ صبح | پیام ها(3) شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷
به قلم شهریار مندنی پور درباره ی بیژن بیجاریبه عنوان نمونه، مي توان اين صحنه را مثال آورد؛ «... دست راستش را بر شانه ي دخترک گذاشته بود با آن انگشتري ياقوت سرخ . و هر وقت دخترک برمي گشت و پشت سرش را نگاه مي کرد ـ بي آن که ماهک رو بگرداند ـ من آن قطره ي سرخ چکيده بر شانه ي دخترک را مي ديدم که، انگار هميشه همان جا بوده بود ـ همچون سفيدي شفاف دستي که ديگر جزيي از اندامش ديدار مي شد . دامني چترً نارنجي، خورشيدي بزرگ بود همه اش ـ مگر آن لبه هاي دالبري اش، همان تکه تکه، پاره پاره هاي ابري سفيد بر نواري آسماني رنگ و گرد حاشيه ي چتر . ميله ي چتر را روکشي همرنگً مîرمîر پوشانده بود . حتا رگ رگه هاي نازک خونرنگش را مي شد مجسم کرد ـ به قرينه ي رنگ ً آن دست ديگرً ماهک، با همان رگ رگه هاي نازک کبود ؛ سپيدي اي که بر آن هيچ زينتي زيبنده تر و طبيع تر از همان پوست نبود . ..» صحنه به ظاهر خيلي ساده است . دست زني با انگشتري از ياقوت سرخ، بر شانه دخترکي نهاده شده . اما انگاري که اين صحنه ساکن شده باشد يا حرکت و زمان انساني در آن به شدت کند شده باشد، خاتم کاري با کلمات، کلمه بر کلمه را کنار هم مي چيند تا اين صحنه را ابدي کند . به عبارت ديگر، همان کاري کنند که من آن را « تبديل جهان به کلمه » مي نامم، که به نظرم جوهره ادبيات است . مریم مومنی | ۴:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(0) شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷
آرزوهای کوچک قاصدکیصدای ناقوس کلیسا را که شنیدیم، خانوم آ گفت آرزو کنید،میگن برآورده می شه. مریم مومنی | ۶:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(4) دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷
مریم مومنی | ۰:۱۱ صبح | پیام ها(14) جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
خط کشی های عرفیدیروز دختر دورگه ی دوست داشتنی ای با سربند سبز رنگ روی موهای پیچ خورده ی قهوه ای اش چند صندلی آن طرف تر روبرویمان نشسته بود. یکی دو بار نگاهمان گره خورد و بار آخر هم لبخندی بینمان رد و بدل شد. چند ایستگاه بعد هردویمان پیاده شدیم . بدون این که با هم حرفی زده باشیم. * * اگر پسر بودم شانس ام را برای دوستی با دختر دورگه ای که سربند سبز داشت امتحان می کردم. عرف اجتماعی اینجا و خیلی جاهای دیگر امکان ارتیاط دو غریبه ی گذری را می دهد به شرط این که از جنس مخالف باشند. این که این ارتباط به چه نوع رابطه ای ختم شودُ طولانی مدت یا کوتاهُ و میزان صمیمیت در چه حدی باشد به خود دو طرف بستگی دارد . در مورد دو جنس موافق قضیه به این راحتی نیست. برای یک دوستی معمولی دخترانه( که برای آن هایی که تخیلشان زیادی فعال است باید بگویم قرار نیست که به امور رختخوابی ختم شود) چه راه معقولی وجود دارد؟ آن هم در جامه ای که مرز های فاصله بین آدم ها و بچه ها و حیوان ها با خط کش مشخص شده است. مریم مومنی | ۱:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(11) یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
لطفن همه ی کفش دوزک ها را نچینید. بعضی هایشان سمی اند.
مریم مومنی | ۲:۱۸ صبح | پیام ها(1) یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
من امروز بیست دقیقه دویدم. قراره که سه بار در هفته و هر بار بیست دقیقه بدوم. مریم مومنی | ۷:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(12) سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
به احترام آن هایی که برای خویش و دیگران شمع روشنی در دست گرفته اند
اسم این آقای محترم نود و پنج ساله جرج اندرسون اه. ایشون توی نیوزیلند زندگی می کنه . مهندس برق بوده و سی و سه ساله که بازنشسته شده. در حال حاضر هم بیشتر وقتش صرف کارهایی می شه که داوطلبانه انجامشون می ده. سال گذشته جایزه ی داوطلب برتر ساحل کاپیتی رو می بره. این مطلب رو از نشریه ی اسپایت لایت ترجمه کردم. باقی ماجرا رو از زبون خودش بشنوید: من همیشه می گم که ساعتم دوبار زمان رو نشون می ده. یه بار ساعت ده صبحه که من می رسم به محل کارم و چای صبحم رو می خورم و کار شروع می شه و اگه بتونم کارم رو تا ساعت سه بعد از ظهر تموم کنم یه فنجون چای بعد از ظهر هم به خودم جایزه می دم. من داوطلبانه برای ایستگاه پلیس محلی کار می کنم. تلفن ها رو جواب می دم و شکایت ها و سوال های مردم رو می نویسم. دو سه بار در هفته بعد از ظهر ها به ملاقات آدم هایی می رم که توانایی بیرون اومدن از خونه شون رو ندارن و. اون ها اغلب از دیدن من خیلی خوشحال می شن. چایی می خوریم وگپ می زنیم. یه بار در هفته دخترم به دیدنم میاد . من دعوتش می کنم به ناهار و اون هم من رو می بره خرید مواد غذایی. بعد کمی با هم باغبونی می کنیم. من وسایل باغبونی مردم رو مجانی تیز می کنم. یه وقت هایی می رم به بازار کهنه فروش ها سر می زنم. در حال حاضر ساعت می خرم و جمع می کنم. تا الان شده اند ۶۵۰ تا. معمولن ساعت پنج بر می گردم خونه. روزنامه می خونم تا ساعت شش. بعد نیم ساعت اخبار تلویزبون رو می بینم تا موقع شام. بعد هم رادیو روشن می کنم. گاهی برای روزنامه ها مقاله می نویسم. مطالعه هم زیاد می کنم. کتاب و مجله می خونم و موضوع مورد علاقه ام تاریخ اسکاتلنده. یکشنبه ها می رم کلیسا و جزو اون هایی هستم که دم در می ایستند و اطلاع رسانی می کنند یا پول جمع می کنند. مراسم کلیسا رو هم برای اون هایی که بیمار هستن و نمی تونن بیان ضبط می کنم کار دیکه ای که انجام می دم اینه که شب ها روی متن برنامه ی رادیویی ام کار می کنم. هر ماه یه برنامه ی نیم ساعته درباره ی تاریخ اسکاتلند دارم که برای یه رادیوی محلی اجرا می کنم. دنبال موسیقی های مناسب می گردم و بین پخش موسیقی هم صحبت می کنم. از سال ۱۹۳۳ هم یه رادیوی آماتور دارم.یادمه یک بار یه قایقی توی اقیانوس گیر کرده بود و موتورش شکسته بود. من با تعمیرکار تماس گرفتم و دستوراتش رو مو به مو به قایقران منتقل کردم. فردای اون روز قایق تعمیر شده بود و داشت راهش رو ادامه می داد. مریم مومنی | ۱۰:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(5) چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
این همه ای میل و آفلاین اومده و میاد با عنوان یادی از روزهای خوب کودکی که عکس کارتون های اون موقع ها رو ضمیمه اش می کنن. بعد من توی حتی یک کدومشون نتونستم خرس مهربون رو پیدا کنم که مطمئن بشم این یه شخصیت واقعی بوده و با خرس قهوه ای فرق می کرده. در بحث های خونوادگی مون با حامد هم به نتیجه ی قابل قبولی نرسیدیم. خواهشم اینه که یا دیگه از این لینک ها و اون لینک های خلیج عربی !! نفرستین یا اگه می فرستین عکس خرس مهربون توش باشه. مریم مومنی | ۸:۲۰ صبح | پیام ها(9) یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
زنگ ها برای که به صدا در می آیند ۲ داشتیم درباره ی موضوعی در نت جستجو می کردیم . رسیدیم به یکی از این فروم های ایرانی که ملت بحث می کنند تویش. سوال و جواب و خلاصه هرچه که زمان پیوستن به فروم:
مریم مومنی | ۱۰:۴۹ صبح | پیام ها(8) یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
اریک کارل
اگر گذرم به کتابخانه ی عمومی شهر بیفتدُ حتمن سری هم به بخش کودکان می زنم و چند تایی کتاب بر می دارم و اغلب غبطه می خورم به کودکی که در کودکی اش امکان دسترسی به این همه کتاب و مجله و نرم افزار مختلف را دارد در انواع موضوعات ریز و درشت. از تاریخ ملل و جغرافیا و افسانه و علم گرفته تا فلسفه و ادبیات و فرهنگ. همه به زبان ساده و قابل فهم کودکان و البته با تصویر های هیجان انگیز و رنگارنگ و خلاقانه. این بار در بین چند تا کتاب در حوزه ی هنر به زبان سادهُُ کتابی گرفتم درباره ی یکی از تصویر سازان معروف کتاب کودک: اریک کارل. همین آقایی که این پایین عکسش را می بینید و این بالا هم کرم کاترپیلار مشهورش را می بینید که داستانش به ۴۵ زبان دنیا ترجمه شده و یک جورهایی جزو کلاسیک های ادبیات خردسالان به حساب می آید. سبک مخصوص اریک کارل تصویر سازی به شیوه ی کلاژ با کاغذ هایی است که خودش رنگشان می کند و کنار هم و گاهی روی هم می چیند تا طیف رنگی دل خواهش را بسازد. موضوع آثار کارل اغلب الهام گرفته شده از طبیعت است. به یاد روزهایی که پسر کوچکی بوده و با پدرش در اطراف خانه شان قدم می زدند و پدرش سنگی را از روی زمین برمی داشته و درباره ی تک تک جانوران زیر سنگ برای اریک کوچک توضیح می داده و بعد با احتیاط سنگ را سر جایش می گذاشته تا حشرات زیرش آسیبی نبینند. به یاد عشق و علاقه ای که پدرش به طبیعت داشته و از همان بچگی در دل اریک کوچک نشانده.
مریم مومنی | ۱۱:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(8) ![]() |
|