May 2008 Archivesجمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
درباره ی پسر
ما وقت زیادی رو اختصاص میدیم به این که بازیگر ها چه لباسی بپوشند. در فیلم پسر دکور صحنه خیلی طبیعی به نظر می رسه تا حدی که انگار ما چیزی بهش اضافه نکردیم و درواقعیت همون طوری بوده. اما به هیچ وجه درست نیست. ما وقت زیادی صرف کردیم که رنگ های مناسب رو انتخاب کنیم. برای تعیین لباس بازیگرها هم وقت زیادی صرف می کنیم. که همه ی این ها بخشی از ساختن فیلمه. لباس ها هم برای ما و هم برای بازیگر ها مهمه. درسته که از قبل می دونیم که اولیویر و فرانسیس قراره شلوار پیش بند دار بپوشند اما بعضی از این شلوار ها دکمه دارند و بعضی ها زیپ. بعضی هاشون لباس فرم مکانیک هاست و بعضی ها لباس کارفرماها. و یا آیا اولیویر باید به جای این ها شلوار و پیرهن بپوشه؟ آیا همیشه قراره توی فیلم یه لیاس بپوشه؟
برایم مهم است که آدم حسابی های کاردان این طرف چه کار می کنند و رمز موفقیت شان چیست. چه طور به دنیای اطراف شان نگاه می کنند و سر چه چیزهایی بیشتر وقت می گذارند برخلاف ما تا کارشان کامل تر و کامل ترمی شود. لذت دیدن فیلم شاهکار پسر را دیدن گفتگو با این دو کارگردان و بازیگر اصلی فیلم چند برابر کرد. این پاره متن بالا را از این فیلم مصاحبه شان ترجمه کردم و البته که برای فهمیدن ارزش کار این ها و مهارتشان در دقت کردن به جزییات بدون دین فیلم و لمس حقیقی واقعیت به نمایش در آمده بی معنی است. آن قدر که شک کنیم به این که الیویر آیا واقعن حرفه اصلی اش نجاری نبوده در کنار بازیگری؟ و تنهایی اش را در لحظه های پر از سکوت تعمیر کمر بند چرمی اش یا غذا خوردن اش جدا از بقیه و یا عینک شماره بالایش که چشم هایش را درشت ترو غمگین ترنشان میدهد عمیقن باور نکنیم. مریم مومنی | ۵:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(2) شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
وین : شهری برای همهنشسته بودیم توی کتابخانه. در بخش مخصوص مطالعه که خب یک سری میز است با صندلی هایی دورشان و صدای کسی هم در نمی آید و همه مشغول خواندن اند. صدای دو تا خانوم مسن آمد که بلند بلند با هم حرف می زدند و از پشت ردیف قفسه های کتاب به بخش ما نزدیک می شدند. چند نفری برگشتیم صاحبان این صدای بلندرا ببینیم. خانومی خانوم دیگری را روی ویلچر آورده بود. ما را که دیدند شرمنده شدند و کمی زیر لب خندیدند که چه سر و صدایی راه انداخته بودند. بعد هم آرام رفتند سمت پنجره های بلند پشت سرمان و شهر را نگاه کردند. عاشق شهری هستم که همه جایش را بشود با ویلچر رفت. نابینایانش چراغ عابر صدا دار داشته باشند. اتوبوس هایش موقع سوار کردن سالمندان کمی به سمت زمین کج شوند و ارتفاع پله ها را کم کنند. خانه به دوش ها و گاه مجنون هایش اجازه داشته باشند بدون بازخواست وارد کتابخانه ها شوند. بچه های خردسالش وسط حیاط دانشگاه ماسه بازی کنند. هر آدمی با هر سن و سالی بتواند سر کلاس درس های تالاری بنشیند. و عقب مانده های ذهنی اش برای استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی و پیدا کردن مسیرشان روی نقشه های نه چندان آسان تعلیم دیده باشند. مریم مومنی | ۶:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(14) چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروگان گیریما گروگان گیران «میم» تا هفته ی آینده منتظر مبلغی که در نامه ی اول درخواست کرده بودیم می مانیم و بعد در صورت عدم پرداخت و یا در جریان قرار دادن پلیس میم را از روی زمین محو می کنیم. هیچ شوخی ای در کار نیست. مبلغ مورد نظر نباید زودتر از فردا عصر به دستمان برسد وگرنه میم همین فردا محو می شود . رونوشت: پ.ن: زمان گروگان گیری: درست قبل از این که میم شروع به نوشتن متن کلاس فرداش کنه. اگه نگران سلامتی اش هستین بهتره اول از همه یه ترجمه از این نامه رو به جانی نشون بدین. بی احترام مریم مومنی | ۱:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(14) یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
روز من از غروب شروع می شود. مریم مومنی | ۱۱:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(7) دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
تلویزیون داشت گزارشی از فجایع اخیر جهان نشان می داد. مرده های برمه را نشان می داد که لب آب افتاده بودند. گاوهایی که از فرط مردن باد کرده بودند و پاهایشان رو به آسمان بود. پسر کوچکی بغض کرده بود وقتی داشت به خبرنگار می گفت که مادرش مرده. برادر کوچک ترش گریه می کرد. گندم های روستا را ریخته بودند روی زمین. آب آشامیدنی هم نداشتند. ظرف پلاستیکی هایشان را آورده بودند دم همان آبی که مرده ها را نوازش می دادُ ُپر می کردند. بعد زلزله ی چین بود.آن موقع هنوز صبح بود و آمار فاجعه بیرون نیامده بود. الان در خبر ها خواندم که کشته ها حدود نه هزار نفرند. به عنوان یک خبر مهم و تلخ به حامد گفتم. افسوس خوردیم. بعد من آمدم این ها را بنویسم. خب آدم وقتی کاری از دستش بر نمی آید موقع شنیدن این چیزها باید یک کاری بکند دیگر. حالا گیرم که این کار به درد هیچ سرم درد می کند . از روزهای تعطیل اینجا بی زارم. امروز روز مزخرفی بود. مریم مومنی | ۷:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(8) پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
دیروز حال خوشی نداشتم. یک پست چند خطی ناامیدانه ی تلخ نوشتم و بعد هر چه کردم نشد منتشرش کنم. سایت به دلیل مشکل فنی بالا نمی آمد. ذخیره اش کردم که کمی بعد دوباره امتحان کنم باز هم جواب نمی داد. کمی رفتم و آمدم. کمی سرم را مشغول کار دیگری کردم. بعد هم یادم رفت که نوشته را منتشر کنم و یا شاید زمان مریم مومنی | ۸:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
لینکدونیخواستم بگم ما دولت بيمسئولیتی داریم ما شهردار بیمسئولیتی داریم اما دلیل نمیشه حالاکه اونها نشستند کنار ماهم بشینیم و زل بزنیم به دستشون که جلو نمیاد و عمر آدمایی که به کمک ما احتیاج دارن با درد و رنج بگذره وقتی شاید کاری ازمون برمیاد.. خواستم بگم این بچهها کلک و دغلبازی تو کارشون نیست. یه تیم هستند که به صورت مستقل دارن تا جایی که میتونن به آدما کمک میکنند شهرزاد هم به عنوان کسی که من به صورت خاص با اون درارتباط بودم و هستم برای رسوندن کمکهای شما کاملا مشخصاتشرو رو وبلاگش گذاشته و سوای اون من و خیلی از بچههای دیگه که شاید هویت و اعتباری داریم برای شما تاییدش میکنیم. مریم مومنی | ۹:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
لینکدونیآن پیرمرد به فرزندانش وصیت کرده است اگر روزی و روزگاری زور دوست محمدی ها به جانیان و خشونت ورزان چربید، و توانستید با امنیت خاطر به سرزمین تان بازگردید، پیش از آنکه بر سر مزار پدر بشتابید، شمارۀ قبر رضا دوست محمدی را پیدا کنید. اول بروید بر تربت او بوسه بزنید و پس آنگاه بر خاک پدر حاضر بشوید.
مریم مومنی | ۸:۲۴ صبح | پیام ها(0) ![]() |
|