May 2008 Archives



جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

درباره ی پسر

le_fils_01.jpg

ما وقت زیادی رو اختصاص میدیم به این که بازیگر ها چه لباسی بپوشند. در فیلم پسر دکور صحنه خیلی طبیعی به نظر می رسه تا حدی که انگار ما چیزی بهش اضافه نکردیم و درواقعیت همون طوری بوده. اما به هیچ وجه درست نیست. ما وقت زیادی صرف کردیم که رنگ های مناسب رو انتخاب کنیم. برای تعیین لباس بازیگرها هم وقت زیادی صرف می کنیم. که همه ی این ها بخشی از ساختن فیلمه. لباس ها هم برای ما و هم برای بازیگر ها مهمه. درسته که از قبل می دونیم که اولیویر و فرانسیس قراره شلوار پیش بند دار بپوشند اما بعضی از این شلوار ها دکمه دارند و بعضی ها زیپ. بعضی هاشون لباس فرم مکانیک هاست و بعضی ها لباس کارفرماها. و یا آیا اولیویر باید به جای این ها شلوار و پیرهن بپوشه؟ آیا همیشه قراره توی فیلم یه لیاس بپوشه؟
گاهی سر این جور چیزها اختلاف نظر داریم باهم . هر کسی ایده که در ذهنش هست رو می گه و با این ایده ها بازی می کنیم و پرورش شون می دیم. سرش بحث می کنیم و بازیگر رو هم واردش می کنیم. بازیگر همه ی لباس ها رو امتحان می کنه. حتی وقتی که تقریبا تصمیم مون مشخص شده که چی قراره بپوشه. بهش می گیم که یه چیز متفاوتی می خواهیم و بازیگر تک تک لباس ها رو می پوشه و مرتب لباس های مختلف رو امتحان می کنه. من فکر می کنم که این مرحله ایه که تکلیف خیلی چیزها مشخص می شه. مخصوصن برای آدم هایی مثل مورگان که تجربه ی بازیگری ندارند. اون می فهمه که ما وقت زیادی رو اختصاص می دیم به این که اون قراره توی فیلم چی بپوشه. کدوم نوع لباس پیش بندی رو. آیا کت هم روش بپوشه یا نه. هیچ کدوم از ایم ها در متن فیلم نامه نیست. ذره به ذره اش رو باید کشف کرد و تعیین کرد. از رنگ های درخشان استفاده نمی کنیم. تقریبن در هیچ کدوم از لباس ها رنگ تند استفاده نشه و من فکر می کنم که این اثر خاصی روی تماشاگر داره....


بخشی از گفتگو با برادران فرانسوی داردن که کارگردان های قابلی هستند.

برایم مهم است که آدم حسابی های کاردان این طرف چه کار می کنند و رمز موفقیت شان چیست. چه طور به دنیای اطراف شان نگاه می کنند و سر چه چیزهایی بیشتر وقت می گذارند برخلاف ما تا کارشان کامل تر و کامل ترمی شود. لذت دیدن فیلم شاهکار پسر را دیدن گفتگو با این دو کارگردان و بازیگر اصلی فیلم چند برابر کرد. این پاره متن بالا را از این فیلم مصاحبه شان ترجمه کردم و البته که برای فهمیدن ارزش کار این ها و مهارتشان در دقت کردن به جزییات بدون دین فیلم و لمس حقیقی واقعیت به نمایش در آمده بی معنی است. آن قدر که شک کنیم به این که الیویر آیا واقعن حرفه اصلی اش نجاری نبوده در کنار بازیگری؟ و تنهایی اش را در لحظه

های پر از سکوت تعمیر کمر بند چرمی اش یا غذا خوردن اش جدا از بقیه و یا عینک شماره بالایش که چشم هایش را درشت ترو غمگین ترنشان میدهد عمیقن باور نکنیم.
هیچ چیز قرار نیست سرسری انجام شود. روی تک تک حرکت ها و همه ی جزییات علاوه بر مسائل مهم و اصلی وقت گذاشته می شود که محصول نهایی به معنای واقعی کامل و بدون نقص باشد.

مریم مومنی | ۵:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

وین : شهری برای همه

نشسته بودیم توی کتابخانه. در بخش مخصوص مطالعه که خب یک سری میز است با صندلی هایی دورشان و صدای کسی هم در نمی آید و همه مشغول خواندن اند. صدای دو تا خانوم مسن آمد که بلند بلند با هم حرف می زدند و از پشت ردیف قفسه های کتاب به بخش ما نزدیک می شدند. چند نفری برگشتیم صاحبان این صدای بلندرا ببینیم. خانومی خانوم دیگری را روی ویلچر آورده بود. ما را که دیدند شرمنده شدند و کمی زیر لب خندیدند که چه سر و صدایی راه انداخته بودند. بعد هم آرام رفتند سمت پنجره های بلند پشت سرمان و شهر را نگاه کردند.

عاشق شهری هستم که همه جایش را بشود با ویلچر رفت. نابینایانش چراغ عابر صدا دار داشته باشند. اتوبوس هایش موقع سوار کردن سالمندان کمی به سمت زمین کج شوند و ارتفاع پله ها را کم کنند. خانه به دوش ها و گاه مجنون هایش اجازه داشته باشند بدون بازخواست وارد کتابخانه ها شوند. بچه های خردسالش وسط حیاط دانشگاه ماسه بازی کنند. هر آدمی با هر سن و سالی بتواند سر کلاس درس های تالاری بنشیند. و عقب مانده های ذهنی اش برای استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی و پیدا کردن مسیرشان روی نقشه های نه چندان آسان تعلیم دیده باشند.

مریم مومنی | ۶:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(17)



چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

گروگان گیری

ما گروگان گیران «میم» تا هفته ی آینده منتظر مبلغی که در نامه ی اول درخواست کرده بودیم می مانیم و بعد در صورت عدم پرداخت و یا در جریان قرار دادن پلیس میم را از روی زمین محو می کنیم. هیچ شوخی ای در کار نیست. مبلغ مورد نظر نباید زودتر از فردا عصر به دستمان برسد وگرنه میم همین فردا محو می شود .

رونوشت:
وبلاگ خواب زمستونی
Johnny استاد درس فردا عصر میم
خانواده و دوستان میم
محیط زیست
جامعه ی بشری

پ.ن: زمان گروگان گیری: درست قبل از این که میم شروع به نوشتن متن کلاس فرداش کنه. اگه نگران سلامتی اش هستین بهتره اول از همه یه ترجمه از این نامه رو به جانی نشون بدین.

بی احترام
گروگان گیران میم

مریم مومنی | ۱:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(14)



یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

روز من از غروب شروع می شود.
این یک شعر نیست
یک واقعیت است.

مریم مومنی | ۱۱:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(8)



دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

تلویزیون داشت گزارشی از فجایع اخیر جهان نشان می داد. مرده های برمه را نشان می داد که لب آب افتاده بودند. گاوهایی که از فرط مردن باد کرده بودند و پاهایشان رو به آسمان بود. پسر کوچکی بغض کرده بود وقتی داشت به خبرنگار می گفت که مادرش مرده. برادر کوچک ترش گریه می کرد. گندم های روستا را ریخته بودند روی زمین. آب آشامیدنی هم نداشتند. ظرف پلاستیکی هایشان را آورده بودند دم همان آبی که مرده ها را نوازش می دادُ ُپر می کردند. بعد زلزله ی چین بود.آن موقع هنوز صبح بود و آمار فاجعه بیرون نیامده بود. الان در خبر ها خواندم که کشته ها حدود نه هزار نفرند. به عنوان یک خبر مهم و تلخ به حامد گفتم. افسوس خوردیم. بعد من آمدم این ها را بنویسم. خب آدم وقتی کاری از دستش بر نمی آید موقع شنیدن این چیزها باید یک کاری بکند دیگر. حالا گیرم که این کار به درد هیچ
کس هیچ کسی نخورد.

سرم درد می کند . از روزهای تعطیل اینجا بی زارم. امروز روز مزخرفی بود.

مریم مومنی | ۷:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(8)



پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

دیروز حال خوشی نداشتم. یک پست چند خطی ناامیدانه ی تلخ نوشتم و بعد هر چه کردم نشد منتشرش کنم. سایت به دلیل مشکل فنی بالا نمی آمد. ذخیره اش کردم که کمی بعد دوباره امتحان کنم باز هم جواب نمی داد. کمی رفتم و آمدم. کمی سرم را مشغول کار دیگری کردم. بعد هم یادم رفت که نوشته را منتشر کنم و یا شاید زمان
تلخی ام را گرفته بود کمی. نمی دانم.


امروز
روز خوبی بود.

مریم مومنی | ۸:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(3)



پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

لینکدونی

خواستم بگم ما دولت بي‌مسئولیتی داریم ما شهردار بی‌مسئولیتی داریم اما دلیل نمی‌شه حالاکه اونها نشستند کنار ماهم بشینیم و زل بزنیم به دستشون که جلو نمیاد و عمر آدمایی که به کمک ما احتیاج دارن با درد و رنج بگذره وقتی شاید کاری ازمون برمیاد.. خواستم بگم این بچه‌ها کلک و دغل‌بازی تو کارشون نیست. یه تیم هستند که به صورت مستقل دارن تا جایی که می‌تونن به آدما کمک می‌کنند شهرزاد هم به عنوان کسی که من به صورت خاص با اون درارتباط بودم و هستم برای رسوندن کمک‌های شما کاملا مشخصاتش‌رو رو وبلاگش گذاشته و سوای اون من و خیلی از بچه‌های دیگه که شاید هویت و اعتباری داریم برای شما تاییدش می‌کنیم.

ادامه مطلب

مریم مومنی | ۹:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(2)



شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

لینکدونی

آن پیرمرد به فرزندانش وصیت کرده است اگر روزی و روزگاری زور دوست محمدی ها به جانیان و خشونت ورزان چربید، و توانستید با امنیت خاطر به سرزمین تان بازگردید، پیش از آنکه بر سر مزار پدر بشتابید، شمارۀ قبر رضا دوست محمدی را پیدا کنید. اول بروید بر تربت او بوسه بزنید و پس آنگاه بر خاک پدر حاضر بشوید.

ادامه ی مطلب


ممنون از بهمن به خاطر لینک

مریم مومنی | ۸:۲۴ صبح | پیام ها(0)



شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

تکلیف آدم با ماه چاق سنگین طلایی که نزدیک زمین طلوع کرده معلوم نیست. همین طور با خورشید نقره ای رنگ دم غروب. جهان که وارونه می شود من منتظر می مانم و منتظر می مانم. نه این که حالا قرار باشد اتفاقی بیفتد. کمی بعد ماه بالاتر می رود و یا خورشید غروب می کند. ولی خب تا این مرحله ی جادویی شان را طی نکنند نمی توانم روی چیزی تمرکز کنم. درست مثل این که تگرگ شدیدی بگیرد و آدم نتواند کنار پنجره نیاید. تگرگ مثل باران نیست. همین صدای رگباری اش که انگار دارند از آسمان تیرباران می کنند آدم را دم پنجره می کشاند که دانه های گرد درشت را ببینیم که روی ماشین ها و قرنیز پنجره ها می افتد. تق تق تق . بعد که ارام گرفت خب می شود کمی از پنجره دور شد و زندگی را از سر گرفت.

بعد این تفاوتی که بین من و آن یکی که زیر همین سقف زندگی می کند با من و مساله حل می کند و کتاب ومقاله می خواند و پرزنتیشن اش را آماده می کند و خلاصه فارغ از ماه طلایی و خورشید نقره ای و تگرگ بهاری روی کارش متمرکز است برایم عجیب و البته گاه قابل تحسین است.

مریم مومنی | ۸:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

Nobody Knows

 


Nobody knows, as the title suggest, We never aware of these problems, by our own choice or not. The movie has an unusual slow pace. There is no climax, everything just get worse. Just the those misfortune people nobody knows, their life are not full of excitement, everyday is another to get by, nothing to wish for, nothing to hope for

[+]

مریم مومنی | ۷:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

نمایشگاه عکس : من از دنیای بی کودک می ترسم

2508825754_5dc9f3982f.jpg


پیشنهادی برای آخر هفته:
نمایشگاه عکس های خشایار الیاسی

موضوع: کودکان افغان و کار

زمان: 3 تا ۱۳ خرداد ماه 1387

افتتاحیه: روز جمعه 3 خردادماه 1387 از ساعت 4 الی 8 بعدازظهر

نشانی :
نگارخانه نیکول
تهران –خیابان مطهری-بعد از مفتح –روبروی سلیمان خاطر خیابان اکبری کوچه آزادپلاک 1/31

مریم مومنی | ۴:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(9)



شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۷

یک رفتار دوست داشتنی ای که من این جا دیده ام و نمی دانم چقدر در جاهای دیگر مرسوم است این است که اگر باب بحثی باز شود سر موضوعی آدم ها بدون اینکه قصد نابود کردن طرف مقابل شان را داشته باشند با هم بحث می کنند و کسی فکر نمی کند که حتمن هر نکته ای که مطرح شده جوابی هم دارد و رگ گردنش بیرون بزند و تا جواب طرف را نداد آرام نگیرد.
در ایران چرا دیده ام. و بعد این که بحث را حاشیه بدهند به چیز نامربوطی که ربطی به موضوع ندارد و خصوصیات فردی طرف مقابلشان را که ربطی به بحث اصلی ندارد وارد کنند و موضوع را با زغال غیر مربوط داغ کنند.

و بعد هم آرامش و متانت در حوزه ی بحث های دانشگاهی( و نه عالم سیاست )برایم بسیار قابل تحسین است. این آرامش هم معنایش این نیست که کسی سوال چالش برانگیزی نمی پرسد و یا ایراد پرسروصدایی نمی گیرد که هم می پرسند و هم می گیرند. منتها همه ی این ها با یک جور خلق متینی بیان می شود که من خیلی دوست دارم.

مریم مومنی | ۱۱:۰۹ صبح | پیام ها(6)



سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۷

باد بهار

گفت پیغمبر به اصحاب کبار تن مپوشانید از باد بهار
کان چه با برگ درختان می کند نیز با جان شما آن می کند


این روزها که نسیم ملایم بهاری گاهی می وزد و اگر نزدیک یکی از این درخت چه های خوش بو باشم و حساسیت فصلی جایی برای لذت بردن در بینی ام باقی گذاشته باشد ناخودآگاه یاد این دو بیت بالا می افتم و از این که این همه تعبیر و تفسیر عرفانی هر جا که این شعر آمده پشتش ردیف شده حالم بد می شود. بعد یاد تو می افتم که آن ظهر گرم تابستانی زیر آن همه لباس که خب به نسبت تابستان اینجا می گویم زیاد بود داشتیم عرق می ریختیم و پسر بچه های پانزده شانزده ساله نهر آب بلوار کشاورز را کرده بودند جولانگا هشان و آب ریختن به همدیگر و با هم پریدن توی آب و جیغ و داد راه انداختن و داغی آفتاب را به خنکی خیس البته نه چندان بهداشتی سپردن و ما که شره ی شور عرق پوست مان را می لغزاند و چرخی دور گوش مان می زد و از زیر مقنعه روی گردن راه باز می کرد با حسرت نگاهشان می کردیم. یادت است چقدر گشتیم تا مانتویی پیدا کنیم که سبک و خنک باشد و به بدن هایمان نچسبد که اگر بود فرصتی که امکان دویدن داشتیم حتی چند قدم هم که شده راه نسیمی که بتواند از داخل آستین و دامن مانتو وارد شود و دورمان بچرخد بسته نباشد ...
*
گفت .......به .......... صغار تن مپوشانید از نهر و طهار
کان چه با ماهی و میگو می کند نیز با جان شما آن می کند

جاهای خالی را پر کنید.
راهنمایی : از بانوان محترم در وقت مناسب تری پذیرایی خواهد شد.
لطفن تا یک دنیای دیگر صبر کنید.

مریم مومنی | ۱۰:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(10)



چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷

Time of the Wolf

 

"Maybe tomorrow even...
Maybe tomorrow, there'll be...
There'll be a big car come racing up.
A sports car,see.
You like them, I bet?
And a guy will get out
and say everything's fine again.
And water will flow in our mouths
with roast pigeons
and maybe the dead
will come back to life..."

بعضی از فیلم ها آدم را بالغ می کندُ بزرگ می کند. دیدن و ندیدنشان مثل هم نیست. دیگر آن آدم قبل از فیلم نیستی. فرق می کند با یکی دو ساعت وقت گذراندن و لذت بردن و بعد از چند روز هم فراموش کردن اش. می روند جایی در وجودت می نشینند. این فیلم میشاییل هانکه را گفته اند به نوعی تصویر آخرالزمان است. زمانه ای که پرده ی شفقت و عرف فرو ریخته است و گرگ های سرکوب شده درونمان بدون ترس از قانون و اخلاق می درند و ویران می کنند.

مریم مومنی | ۱۰:۳۳ صبح | پیام ها(3)



پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۷

جاودانگی

استخون هات رو می فروشی به من؟
گاهی
میشه تا ابد
نگهشون داشت
بغلشون کرد
و زیر خاک خوابید

مریم مومنی | ۱۱:۲۴ صبح | پیام ها(8)



شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷

تنها منجی من الان مینی مالیسم اه.
این حجم انبوه همه چیز باعث شده که روی هیچ چیز اون جور که باید نتونم تمرکز کنم. تصمیم گرفتم برای مدتی گودر نخونم. وبلاگ نخونم. همه ی کتاب هایی که از کتابخونه ها قرض گرفتم و کوه شدند رو برم پس بدم. فیلم دیگه تا آخر ترم حداقل امانت نگیرم. ذهنم رو فقط و فقط متمرکز کنم روی همین چند تا محوری که باید دنبال کنم تا آخر ژوئن. کتاب های نصفه ام رو تموم کنم. هیچ مجله ای نخرم فعلن. خودم رو محدود کنم به سایت های انگلیسی زبان و این برنامه ریزی آخر ترم ام رو جدی بگیرم.

مریم مومنی | ۱۱:۵۶ صبح | پیام ها(2)



شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷

فلش کارت اینترنتی

اگه مثل من درگیر یادگیری لغت هستین و از فلش کارت نوشتن و انبار کردنش خسته شدین این نوع کامپیوتری اش رو امتحان کنید که خیلی هیجان انگیز و پربازده تره. برای استفاده باید توی سایت ثبت نام کنید و استفاده اش هم رایگان اه.

بعد از این که لیست کلمه هاتون رو ساختین می تونید با انواع روش ها از خودتون امتحان بگیرید و یا بازی حافظه انجام بدین. پیش نهاد من اینه که قبل از هر کار ویدیوی آموزش اولیه رو ببینید وبعد شروع کنید.

مریم مومنی | ۷:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(9)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2