June 2008 Archives



یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۷

خندیدن بدون لهجه

فیروزه دوما رو با کتاب اولش که در ایران با عنوان عطر سنبل عطر کاج ترجمه شده می شناسند. در اینترنت گردی های امروزم فهمیدم که کتاب دوم ایشون با عنوان laughing without an accent همین آوریل امسال چاپ شده . من هنوز کتاب رو نخوندم ولی این فیلم تقریبن یک ساعته رو پیدا کردم و دیدم و خیلی خوشم اومد از نگاه طنز و مثبتی که این خانوم ایرانی بزرگ شده ی آمریکا به زندگی داره. یک جای گفتگو بحث این پیش میاد که آیا بوده اند آدم هایی که از نگاه طنز توی کتاب انتقاد کرده باشند چون به زعم شون تلخی و سیاهی رو نشون نداده؟ و ایشون جواب می ده که بله بوده اند و خیلی ها تصور می کنند که من چون ایرانی هستم باید درباره ی سیاست و ... بنویسم. , و البته خندوندن مردم خیلی سخت تر از به گریه انداختنشونه.


Jacket.aspx.jpg

مریم مومنی | ۹:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(6)



سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷

دیروز شنیدم از کسی که:

رادیو و تلویزیون و تبلیغات و در مفهوم کلی تر رسانه ها اغلب ما را متوجه آن چه نداریم می کنند.
شاید رمز آرامش این باشد که ببینیم چه داریم.


مریم مومنی | ۱۰:۵۴ صبح | پیام ها(8)



پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۷

این آهنگه انقدر خوبه که آدم دلش می خواد همه ی پنجره های خونه ش رو باز کنه و همه ی چراغ های شهر رو خاموش کنه و صدای این خانومه از تاریکی شب بگذره و مثل نسیم خنکی توی خونه ها بچرخه .

مریم مومنی | ۱۰:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(24)



دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷

تمدن

زن همسایه مرد.

زن همسایه هرشب مرد.

زن همسایه هر شب زیر کتک مرد.

وقتی ما لوبیا پلو می خوردیم
و با شکم های سیر
به موزیک شب رادیو
گوش می دادیم.

مریم مومنی | ۱۱:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(7)



شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

من و9 تا از دوستانم توسط آقائی که از دانمارک برای ديدن خانواده اش به قم آمده بود و وسايل سوراخ کردن بدن آورده بود ناف و زبان و چند سوراخ اضافه در گوشمان را حلقه زديم و خيلی زيبا شد . منتها بايد کاملا بهداشتی باشد و شخصی که اين کار را انجام ميدهد بايد وارد باشد وگرنه مشگل بوجود ميايد . ما که کاملا رازی هستيم . اين آقا کارش گرفته بود و مشتريانش اکثرأ خانم ها بودند که حلقه های زيبائی به نقاط مختلف بدنشان متصل کرده بود. فقط يک مورد چرک کرده بوده

. رقيه قم

لینک: بی بی سی فارسی

مریم مومنی | ۱:۴۲ صبح | پیام ها(5)



شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

رزتا:‌برنده ی نخل طلای کن ۱۹۹۹

Rosetta.jpg


Your name is Rosetta. My name is Rosetta. You found a job. I found a job. You've got a friend. I've got a friend. You have a normal life. I have a normal life. You won't fall in a rut. I won't fall in a rut. Good night. Good night


پی نوشت:
این برادران بلژیکی داردن غول های بی سروصدایی هستند که شاهکار می سازند به معنای مطلق کلمه.

مریم مومنی | ۰:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(0)



شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

FrontBlog.jpg

این عکس همون خانومه است که اون پایین یه آهنگ ازش شنیدین . چون استقبال از آهنگ زیاد بود و درخواست شده بود که اگه باز هم از ایشون آهنگی می شناسم معرفی کنم و الان هم که امتحان ها نزدیکه و آدم هر کاری می کنه به جز درس خوندن تصمیم گرفتم که به یاد عسل جون D: این کار رو بکنم. در ضمن درخواست شده بود که متن آهنگ رو هم بذارم با ترجمه که با کمال شرمندگی باید بگم که وقت این کار رو ندارم وگرنه حتمن می گشتم و متن این ها رو با اون قبلیه پیدا می کردم. در هر صورت فکر نمی کنم که پیدا کردن متن شون توی گوگل کار سختی باشه. اسم خانومه هم هست: نانا موسکوری. یونانی تبار هست ولی خب به زبون
های مختلفی آهنگ خونده و می خونه.

حالا آهنگ ها:

آهنگ اول
آهنگ دوم
آهنگ سوم

مریم مومنی | ۹:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(13)



دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۷

همه ی دختران
قبل از این که
دختران دشت باشند
یا آپارتمان
دختران انتظارند

مریم مومنی | ۱۱:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(5)



سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷

Rumble Fish

rumble_fish.jpg

Father: No, your mother... is not crazy. And neither, contrary to popular belief, is your brother crazy. He's merely miscast in a play. He was born in the wrong era, on the wrong side of the river... With the ability to be able to do anything that he wants to do and... findin' nothin' that he wants to do. I mean nothing.

مریم مومنی | ۱۰:۰۹ صبح | پیام ها(4)



چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷

لینکدونی

بعضى وقت‌ها هوا براى دويدن خيلى گرم است و بعضى وقت‌ها خيلى سرد. و يا خيلى ابري. ولى با اين همه دويدنم را انجام مى‌دهم. مى‌دانم که اگر امروز دويدنم را انجام ندهم فردايش هم انجام نخواهم داد. در طبيعت بشر نيست که خودش را زير بار کار‌هاى غير ضرورى ببرد به همين دليل آدم اگر کار سختى را انجام ندهد بدنش به انجام ندادن آن عادت مى‌کند. نوشتن هم همينگونه است. من هر روز مى‌نويسم تا ذهنم از حالت عادت خارج نشود. به گونه اى که بتوانم ذره ذره معيار‌هاى ادبى ام را بالا تر و بالا تر ببرم درست به همان شکلى که منظم دويدن ماهيچه‌هاى آدم را قوى تر و قوى تر مى‌کند.

متن کامل گفت و گوی اشپیگل با هاروکی موراکامی

مریم مومنی | ۹:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(5)



پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷

ناخن ها پنجره های دست اند.
لطفن رنگشون نکنید.

مریم مومنی | ۱:۵۷ صبح | پیام ها(16)



یکشنبه ۲ تیر ۱۳۸۷

از اخلاق های نه چندان جالب من اینه که هر چند وقت یه بار باید برم یه کوهی چیزی پیدا کنم. یه جایی که دور از آدم ها باشه. دور از اون هایی که اذیتم می کنندُ و دور از اون هایی که دوستشون دارم و خلاصه دور از همه. بعد این کوه اه باید مشرف به آدم ها هم باشه. باید از دور ببینمشون و خیالم راحت باشه که وجود دارند. و به جز اون فرصت بدم به خودم که از دور ببینم. و از طرفی به خودم نزدیک تر بشم. توی این جور دوره ها معمولن حجم عظیمی می خونم. اما کمتر می نویسم. نوشتن مال وقتیه که آدم دلش می خواد دیده بشه. که بخوننش.

الان یه دوره ی نسبتن طولانی غار نشینی رو طی می کنم و این طور که پیداست احتمالن به تابستون هم کشیده می شه.

مریم مومنی | ۲:۱۷ صبح | پیام ها(11)



یکشنبه ۲ تیر ۱۳۸۷

هوا سنگین و چاق و گرمه. لباس ها به بدنمون می چسبه. رویه ی صندلی هم. ملافه ی تخت هم. پنجره ها رو باز کردیم چون از کولر اینجا ها خبری نیست. کمتر خونه ای پیدا می شه که کولر داشته باشه. یک عالمه مگس از پنجره های باز می ریزه توی خونه و دور لامپ خاموش طواف می کنن. هر چند وقت یه بار زنبوری هم میاد دور می زنه و می ره. بطری آب کنارم اه. کتاب ها هم جلوم بازه روی میز. با مداد که حاشیه می نویسم روشون از فرط نمی دونم رطوبت عرق یا هوا کم رنگ می شه. دارم اولیس می خونم. توی این گرما کتاب سخت تر از این پیدا نمی شد من بخونم؟ باید تا جایی که می تونم پیش برم که این دوره ی یک هفته ای فشرده ی جویس یه فایده ای داشته باشه برام. متن سنگین اه. نه این که مثل شکسپیر لغت های سخت داشته باشه. گاهی داره البته. ولی سختی متن به این نیست. به اینه که شش دنگ حواس آدم باید به متن باشه که بفهمه ماجرا رو. هر جمله ُ‌هر عبارت و گاهی حتی آدرس یه خونه توی متن داره توی یه لایه ی دیگه به یه چیز دیگه اشاره می کنه که همه ی این ها البته توی این مجموعه متن سرجای خودشون نشسته اند. خواننده ی امروزی ای که من باشم و البته انگلیسی هم زبان مادری ام نباشه کارش سخت تر هم هست. چون نه از اسطوره های سلتی خیلی چیزی می دونم و نه تاریخ ایرلند رو به جز چند تا اتفاق مهم می شناسم. بعد متن های اون دوره هم که دونستنشون انتظار می رفته از خواننده های اون موقع متن های دوره ی ما نیست و خیلی هاشون رو آدم های الان حتی انگلیسی زبان ها نمی شناسند چه برسه به من. و خب لذت اولیس خوندن وقتی آدم این پیش زمینه ها رو داشته باشه خیلی خیلی بیشتره. ولی با یکی دو تا کتاب راهنما دارم پیش می رم که خیلی کمک می کنه به آدم. با این وسواسی هم که من دارم توی خوندن و پیدا کردن لغت ها و دنبال کردن کتاب راهنماهاُ‌گرمای این روزها واقعن ماده ی تشویقی محسوب می شه.
و اما از این ها که بگذریم اولیس خوندن مثل بالا رفتن از یه کوه سختیه که هر چی بالاتر می ره آدم لذتش بیشتر می شه. با این که کار نفس گیریه ولی برای من انقدر لذت بخش اه که اگه بتونم هم نمی خوام سریع تموم بشه. گاهی اوقات بعد از خوندن یه پاراگراف میام از پنجره بیرون رو نگاه می کنم. سرم رو می گیرم بیرون و خوشحالی ام رو به تابستون نشون می دم .

الان دیگه هوا تاریک شده و بوی خنک شب داره می ریزه توی خونه.
فصل پنجم ام. صفحه ی شصت و چهار

مریم مومنی | ۸:۵۹ بعدازظهر | پیام ها(10)



دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷

قلقلک ممنوع

جزو قوانین حقوق کودک این رو هم باید اضافه کنند که قلقلک ممنوع.
بزرگترها برای تفریح و لذت خودشون و به قصد شنیدن صدای خنده ی بچه قلقلک اش می دن غافل از این که این خنده یه جور واکنش غیر ارادی اه و لزومن دلیل بر خوشحال بودن بچه نیست و چه بسا که بچه اذیت هم بشه و درد بکشه ولی چون بدنش به طور غیر عادی واکنش خنده نشون می ده کسی متوجه نشه.

مریم مومنی | ۱۱:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(38)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2