July 2008 Archives



سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۷

خانه ی پدر بزرگ هستیم. استخر انتهای حیاط پر از آب است. رزهای کوتاه قد چند رنگ لابه لای گیاهان دیگر در باغچه های باریک که از دم در حیاط تا جلوی خانه کشیده شده اند. میوه های چوبی کاج های بی قواره ی دود زده روی چمن ها افتاده اند. چمن ها ی کوتاه حیاط بعد از ظهر داغ را تاب می آورند تا خنکای عصر بشود و نمه آبی بنوشند. نمی دانم چند ساله ام. نمی دانم هنوز درخت های جلوی استخر سر جای شان استوار ایستاده اند و یا از ترس نگاه های پنهانی همسایه های روبرو بعد از قطع شدن درخت ها باید مدام چشم مان مراقب پرده های آفتاب خورده ی پشت پنجره ها باشد . بعد یا نمی دانم کمی بعد تر می خواهم شنا کنم. نمی دانم از پله های استخر پایین می آیم یا از روی لبه آرام جست می زنم روی استخر خشک و خالی از آبی که یک بار یادم می آید ته اش لجن گرفته بود و سال ها پیش بود و پدر بزرگ با وسواس و علاقه ی عجیبی که به حیاط و استخر و چمن ها داشت رفته بود کف اش را تمیز کند و پایش روی لجن ها لیز خورده بود و بعد یادم می آمد از این که ترسیده بودم. ندیده بودم ادم بزرگی بینی اش خون بیاید و روی زمین دراز بکشد و ما دورش حلقه بزنیم... و همه ی این ها مال سال های کودکی مان بود. بعدش دوباره همین استخر آبی رنگی بود که رنگ دیواره هایش یک جاهایی ریخته بود و آن پمپ نارنجی رنگ که بارها و بارها تعمیر شده بود و هنوز توان این را داشت که کار کند و باز هم خراب شود. و بعد گفتم که من بودم. نمی دانم بقیه ی بچه ها هم بودند یا نبودند یا بزرگ شده بودند. من بودم اما. زیر تیغ برنده ی آفتاب تابستان جست زده بودم توی استخر خالی که کف اش قالی فرش کرده بودند. از همان ها که سال ها توی پذیرایی خانه شان پهن بود و آفتاب کنار پنجره های قدی لبه هایش را کم رنگ کرده بود. من بودم و روی آن قالی نقشین دست و پا می زدم و شنا می کردم. بعد به خودم آمدم و دیدم استخر آب ندارد وغمگین نشسته ام روی قالی کف اش و داغی تابستان رویم می ریزد.

امیر مهدی جانُ کاش از من نخواسته بودی که بنویسم ...

مریم مومنی | ۸:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(6)



چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷

هفت تا گلدون خوش آب و رنگ و سرحال برای حدود یک ماه و نیم دنبال صاحب خونه ی مهربونی که ساکن وین باشه (و ترجیحن خونه اش نزدیک خونه ی ما باشه) می گردند که ازشون مراقبت کنه(در حد آب دادن فقط). اگه کسی هست که میونه اش با گل ها خوبه و تابستون هم قراره اینجا بمونه خیلی لطف می کنه اگه به من خبر بده

من و گلدون ها یه تابستون و بلکه حتی یه عمر دعاگویش خواهیم بود.
.
:)

مریم مومنی | ۸:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(21)



شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۷

هنر سیر و سفر

هنر سیر و سفر به جنبه های متنوع مسافرت کردن، از همان دلشوره ی اولیه قبل از آغاز سفر گرفته تا انگیزه ها و مناظر و قدرت شاعرانه ی محل های عبور(فرودگاه ها، ایستگاه های قطار و پمپ بنزین ها) می پردازد. به این که واقعیتی که انتظارمان را می کشد با آن چه در تصوراتمان از محلی که هرگز ندیده ایمش متفاوت است. این که چطور بعضی از ما به مانند شارل بودلر-شاعر فرانسوی- سفر می کنیم نه برای رسیدن به مقصد؛ بلکه برای هر چه دورتر شدن از آن جایی که هستیم...


ادامه ی این مطلب و در واقع متن کامل آن را می توانید در نشریه ی شهروند امروز (همین شماره:56) بخوانید

مریم مومنی | ۴:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(26)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2