August 2008 Archivesیکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۷
در باب ناسزامتعجب ام از آدم هایی که دم از آزادی روابط و حریم شخصی می زنند و در اوج عصبانیت فحش هایی مربوط به پایین تنه ی افراد می دهند. متعجب ام از آدم های شریفی که در اوج عصبانیت ناسزایشان مشاغل کم درآمد و یا احیانن طبقه ای اجتماعی است. مریم مومنی | ۱۱:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(28) شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۷
درباره ی خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی... این جدیت و پیگیری گویی روح زنده ای است که بر تمام سال های زندگی دکتر میرهادی سایه انداخته است. چه در دوران دانشجویی پزشکی در وین, زیر بمباران های متفقین و چه سال های بعد از آن که با همسر اتریشی اش به ایران باز می گردد و مشغول طبابت در همدان می شود و بیمارستانی تاسیس می کند و با سختی هایی که شرح همه شان در کتاب آمده در سرد و گرم زندگی می سازد و اباد می کند و از پا نمی نشیند....
مریم مومنی | ۳:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(4) سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
این بچه بیرون پنجره های اتاقش زنگوله آویزان کرده و از این دسته نی های چوبی که منگوله ای وسطشان دارد و تاب می خورد و به هر کدام که بخورد صدایی متفاوت می دهد. مریم مومنی | ۲:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(4) پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
مثل این آدم هایی شدم که ملاقاتی دارند دوشنبه ای چارشنبه ای بعد با لباس خاکستری و دمپایی پلاستیکی که روی زمین می کشند بی حوصله و در عین حال بی تاب می آیند پشت شیشه و زل می زنند به آن طرف اش که ملاقاتی شان به زور لبخندی زده و خودشان هم لبخندی می ماسد روی چهره شان و همه ی حرف های ذهن و جانشان که در دیالوگ های تنهایی داشته اند می رود پشت این لبخند ماسیده از ترس واکنش های آن طرف شیشه و گوش های نامحرمی که پنهانی و بی رحم می شنوند. مریم مومنی | ۰:۳۷ صبح | پیام ها(13) چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
قطار خوب است...قطار خوب است. حتا اگر تلق تولوق هم نکند. حتا اگر دستشویی هایش آن قدر بو بدهند که از خستگی و دلتنگی وسط راه نتوانی بین دو تا واگن روی پله های در های بسته ی شیشه ای بایستی و رد جهان غبارآلود و مزرعه های جورواجور و خشت و گل های دوردست ها را بگیری که دیوار قلعه ای و یا کاروانسرایی نیمه قطار خوب است. حتا اگر تلویزیون اش از همان کله ی سحر که راه نیافتاده ای روشن باشد و تا یک ساعت قبل از رسیدن پنج تا تله فیلم مزخرف با چاشنی بی مزه ی آب دهانی پخش کرده باشد و بعدش هم یک آدم حراف تپل که برای خیلی ها بامزه است و من تحمل صدایش را ندارم با همان دستار پیچ واپیچ ای که هی از روی سرش سر می خورد توصیه های مذهبی- اخلاقی - خانوادگی کند و در مزیت های زود شوهر دادن دختر چرت و پرت حواله ی جزوه نویسان مخاطبش کند که تند تند نت بر می دارند و فرصتی دست بدهد برای رفع خستگی به تکه پرانی هایش نخودی می خندند و صلوات می فرستند. قطار خوب است حتا اگر مهمان داران کم جانش به غرهای آدم با لبخند های کم رنگ مهر سکوت بزنند. قطار خوب است. آدم را نگه می دارد. حتا اگر پیاده شوی انگار هنوز سوارش هستی. روی زمین سفت زیر پایت راه می روی , یا می نشینی یا می خوابی با قطاری که از آن پیاده شده ای و نشده ای. باید یک روز بگذرد تا صدای رد شدن واگن ها از روی ریل آهنی خوابیده بر چوب چوب های موازی از سر و تن و بدنت پاک شود. مریم مومنی | ۳:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(10) پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷
گلوی آدم را تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود. دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. مریم مومنی | ۷:۲۰ صبح | پیام ها(18) شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۷
شهر کثیف پیرعشقم رو کنار دیوار کارخونه ی گاز دیدم شهر کثیف پیر ابرها شناورن از جلوی ماه شهر کثیف پیر از سمت بارانداز صدای سوت شنیدم شهر کثیف پیر می خوام واسه خودم شهر کثیف پیر عشقم رو کنار دیوار کارخونه ی گاز دیدم ...
من دلم می خواهد برای تهران بخوانمش. مریم مومنی | ۵:۲۵ صبح | پیام ها(12) ![]() |
|