September 2008 Archivesدوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۷
و سوگند به زیتون پرورده. مریم مومنی | ۱:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(14) پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷
پاییزپاییز یه امر شخصیه خب مریم مومنی | ۶:۰۷ صبح | پیام ها(23) یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷
و حالا
اهدا می کنم به
مریم مومنی | ۷:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(4) سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
هی باد
مریم مومنی | ۱۰:۲۳ صبح | پیام ها(8) چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۷
و خواجه خلعت بپوشید. و به نظاره ایستاده بودم, آن چه گویم از معاینه گویم و از تعلیق که دارم و از تقویم: قبای سقلاطون بغدادی بود, سپید سپید, سخت خرد نقش پیدا, و عمامه ی قصب بزرگ, اما به غایت باریک و مرتفع, و طرازی سخت باریک و زنجیره ای بزرگ و کمری از هزار مثقال, پیروزه ها درنشانده.
سقلاطون: پارچه ی ابریشمی زری دوزی مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(6) شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۷
گاهی یک متنی , نوشته ای می نویسند و بعد اسمش را می گذارند مثلن «نوشتار»ی در باره ی ... خب همین تیتری که طرف انتخاب کرده باعث می شود متن اش را نخوانم. مریم مومنی | ۱۰:۵۴ صبح | پیام ها(14) یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۷
بوسهعصاره ی به غبار گرفته عصاره ی به مریم مومنی | ۱:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(15) جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷
فقط یک ریل آهن به من بدهند مریم مومنی | ۱۰:۳۸ صبح | پیام ها(10) شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۷
رسیده ایم به حدیث بردار کردن حسنک. مریم مومنی | ۰:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(10) چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۷
یه روز می رسه که مرده هامون رو از زیر خاک بیرون می کشیم. تمیزشون می کنیم. لباس تنشون می کنیم. می ذاریمشون یه جا دراز بکشن. اتاق شون رو پر از گل داوودی می کنیم. پرده ها رو می زنیم کنار که آفتاب بیفته ته اتاق. بعد اونا لبخند می زنن. و آروم آروم زنده می شن. بهمون سلام می کنن. بغلشون می کنیم. می بوسیمشون. براشون غذا می آریم. همین طور که غذاخوردنشون رو تماشا می کنیم اونا برامون تعریف می کنن که مرگ چه جوری بوده. که نبودن یعنی چی. بعد خیالمون رو راحت می کنن که دیگه نمی میرن. مریم مومنی | ۸:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(21) شنبه ۶ مهر ۱۳۸۷
شهروند امروز شماره ی ۶۴ صفحه ی ۵۷ : بخوانید درباره ی تاکسی نوشت دیگر مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح | پیام ها(7) یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷
Depuis qu'Otar est parti
مریم مومنی | ۲:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(6) سه شنبه ۹ مهر ۱۳۸۷
موهام به زودی میوه می دن. مریم مومنی | ۱:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(11) ![]() |
|