October 2008 Archivesپنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷
سابجکت پوزیشن: مگس مأیوسمگس مأیوس به مگسی می گویند که پس از تلاش بسیار برای رهایی یافتن(اعم از بال زدن های بی وقفه و کوبیدن خود به در و دیوار و پنجره) بی حرکت و در جهت وارونه روی سقف بنشیند و در همان حالت روزها و شب ها بماند. ا سابجکت پوزیشن ایز دت پرسپکتیو ار ست آو رگیولیتد دیسکرسیو مینینگز فرام ویچ دیسکورس میک سنس. مریم مومنی | ۶:۰۹ صبح | پیام ها(13) چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۷
از لغت نامه ی منابرو: به ابر سیال بالای چشم می گویند. مریم مومنی | ۱:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(5) چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۷
صبح بود...صبح بود. زمین خیس از باران شبانه. در کوچه پس کوچه های بیروت می رفتیم. طلوع صبح را از دست داده بودیم. اما می خواستیم همان صبح که هنوز همه چیز تازه است و شهر نیمه عریان و خلوت, طعم خالی خیابان ها و هوای تازه ی روز را بچشیم. قدم زدن های دونفره موقعیت هایی ویژه هستند که به دلیل همان دو نفره بودنش یادمان می ماند. یعنی تنها نیستیم, کسی در کنارمان است که شاهد همان خیابان ها, همان عبورگاه ها و همان گذرگاه هاست. کسی بوده که پا به پای مان بوده و همین اطمینان بخش است که آن چه دیده ایم واقعن روی داده و رویا نبوده. جمع بیش از دو نفر خاصیت جمع را به جاده تحمیل می کند. بیش از آن که حواسمان به اطراف باشد به آدم هاست. به آن هایی که در کنارشان قدم برمی داریم و با آن ها حرف می زنیم. همه ی ما دونفره هایی داشته ایم که پررنگ تر از همه ی راه رفتن های مان جایی در ذهن مان ثبت شده است. یکی از اولین راه رفتن های دونفره ی من مسیری بود که بعضی صبح ها با پدربزرگم برای خریدن شیر تازه طی می کردیم. ظرف فلزی مخصوص شیر را برمی داشتیم که دسته ی باریکی از چوب داشت. راه می افتادیم از کوچه های پشت خانه می گذشتیم تا خانه ها تمام می شد و می رسیدیم به منطقه ی متروکه ای که بنایی نداشت. انگار که ته شهر باشد. بعد درست از همان ته شهر به جای این که مثل ته شهر های امروز زباله و مکانیکی باشد و بوی صنعت بدهد , صحرای سرسبزی شروع می شد که علف های اش تا زانوهای سه ساله ام می رسید. بعد هم بوده. زیاد بوده. نمی خواهم همه شان را اینجا ردیف کنم. شاید یک روز بنشینم و بنویسم شان. هر چه یادم می آید را بنویسم. هنوز البته نرسیده آن روز. داشتم می گفتم که صبح بود و ما, من و مامان ,کوچه پس کوچه های خیس بیروت را پشت سر می گذاشتیم به سمت دریا. هنوز هیچ مغازه ای باز نشده بود. آدم ها از خانه هایشان بیرون نیامده بودند. در یکی از کوچه ها چرخ دستی ای دیدیم که کوهی از تربچه و نعنا و ریحان تازه رویش بسته بودند. سبزی فروش دوره گرد بود. هنوز قرمزی آن همه تربچه که از بین انبوه برگ های سبز و باران خورده برق می زدند و مرد سبزی فروش را پشت سرشان پنهان کرده بودند به یاد دارم. کمی که جلوتر رفتیم چرخ دستی دیگری در کوچه ای دیگر دیدیم که از همان دور فهمیدیم چه می فروشد. بوی قهوه ی مرد قهوه فروش تا ته کوچه آمده بود. بوی قهوه ای را که آن روز صبح زود در کوچه های نم زده ی بیروت چشیدم تا آخر عمر به دنبالم خواهد آمد. بویی که هیچ گاه در هیچ قهوه خانه و قهوه فروشی و کافه ای مانندش را نشنیدم و شاید به خاطر همین باشد که قهوه را بیش از آن چه دوست داشته باشم بنوشم دوست دارم ببویم. انگار که در جستجوی ردی باشم از گذشته ای که من و مامان در کنار هم قدم می زدیم و بوی قهوه می آمد. مریم مومنی | ۸:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(16) چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۷
Head On
مریم مومنی | ۹:۵۹ بعدازظهر | پیام ها(1) چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۷
مرگ اتفاقی نیست که برای ما عادی بشه. چیزی نیست که هر روز با اون مواجه بشیم و حتا اگه زیاد تکرار بشه عادی نمی شه. پس نمی شه انتظار داشت از آدم ها که بلد باشند چطور رفتار کنند. چطور به آدمی که عزیزی رو از دست داده دلداری بدن و تسلیت بگن. همه ی ما از روبرو شدن با واقعیتی به اسم مرگ می ترسیم و نمی دونیم به آدمی که کسی رو از دست داده چی باید بگیم که حرف درستی باشه و تکراری نباشه. دلمون می خواد تکراری نباشه چون اون آدمه متوجه بشه که داغدار بودن و عزادار بودنش برای ما تکراری و بی اهمیت نیست. دلمون می خواد احساس هم دردی مون رو به بهترین وجه ممکن نشون بدیم ولی اغلب نمی تونیم. مجبوریم همون کلمه های تکراری رو به زبون بیاریم در بهترین حالت و در بدترین حالت هم از آدمی که عزادار اه فرار کنیم. سعی کنیم یه مدتی ازش دور باشیم تا یه وقتی که شجاعت این رو داشته باشم که بتونیم درباره ی ماجرا با اون حرف بزنیم. و خب پیش خودمون فکر می کنیم که زمان گذشته در این مدت و تب دوست داغدارمون فروکاسته و خلاصه به زعم خودمون ماجرا راحت تره. غافل از این که دوست داغ دار ما بیش تر از اینکه به کلمه نیاز داشته باشه به خود ما نیاز داره. همین که کنارش باشیم حتا اگه هیچی هیچی هم نتونیم بهش بگیم خیلی با ارزش تره تا وقتی که برای پیدا کردن وقت و کلمه ی مناسب و شرایط بهتر ازش دوری می کنیم. دیروز نوشته ای خوندم در بی بی سی که بهانه ی نوشتن این ها شد از زبون مادری که پسر نوجوانش رو از دست داده و این که آدم ها چطور در این مورد باهاش رفتار کردند. اگه متن رو خوندین کامنت های پایین مطلب رو هم بخونید. مریم مومنی | ۱۰:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(13) چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷
عملیاتکربلای یک ساعت چهار بار نواخت مریم مومنی | ۷:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(4) جمعه ۳ آبان ۱۳۸۷
* * اصلن
مریم مومنی | ۶:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(6) شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷
به: مایی که عاشق وعده دادنیم...خسته شده ام از خمودی ای که می بینم. از این که کاری نمی کنیم, که پروژه های جدی ای نداریم. جدی منظورم آکادمیک و یا اداری و اجرایی نیست. کمتر می بینم کسی از اطرافیانم و یا آن هایی که از دور و نزدیک با هم آشناییم و یا آن هایی که وبلاگشان را می خوانم و خلاصه جماعتی که می شناسم پروژه ی جدی شخصی ای را دنبال کند. همه ی استعداد ها و ذوق و دانش و بینش مان جمع می شود حداکثر در نوشته های وبلاگی, در جمع شدن های گاه و بی گاه مان به دور هم که گفت و گویی کنیم و ایده بپرورانیم و بعد هم فراموش اش کنیم. همه ی انرژی جمع وقتی به خلوت تنهایی مان می رسد می شود در بهترین حالتش مصرف کردن آن چه دیگران برایمان تولید کرده اند. خواندن کتابی, دیدن فیلمی, شنیدن موسیقی ای که خب لزومن بد نیست. اما تا وقتی که خودمان هر از گاهی پروژه های کوچک و یا بزرگ شخصی مان را پیش نمی بریم و همه چیز در حد ایده هایی هیجان انگیز باقی می مانند همین اوضاع هست که بوده و خواهد بود. همین می شود که این همه قصه و ماجرای زندگی ایرانی/هرجایی مان به جای ثبت شدن های جدی دود می شوند. شخصیت های جاندارمان در یکی دو نوشته ی کوتاه حیات می یابند و بعد نیمه کاره رها می شوند. آهای جماعت وبلاگ نویس می دانید چقدر از لابه لای همین زندگی های معمولی مان که گاه گاهی توی وبلاگ های مان نوشته ایم می شود آدم های واقعی بیرون کشید و نشاندشان توی فیلم نامه ای, رمانی, داستان کوتاهی و یا چه می دانم موضوع پیدا کرد برای پژوهش های جدی اجتماعی؟ منتظر نشسته اید/ایم که چه کسی برایمان کاری بکند؟
مریم مومنی | ۷:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(21) ![]() |
|