February 2009 Archivesدوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۷
دزدآهااااااای
مریم مومنی | ۰:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(16) سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷
با احترام به حق مالکیت معنوی و غیر معنویخانوم ایکس متاسفم که توضیحات شما برای من قانع کننده نبود. یک معذرت خواهی ساده همان دیروز می توانست از خیلی از این جدل های لفظی جلوگیری کند. همه ی ما آدم هستیم و اشتباه می کنیم و این قابل بخشش است.منتها از موضع بالا برخورد کردن به جای معذرت خواهی را نمی توانم هضم کنم. تاریخ کپی کردن متن من در وبلاگ شما مال شش روز قبل از این است که من متوجه شوم این مطلب آن جاست و معلوم نبود اگر نمی فهمیدم حالاحالا ها این لینکی که شما می گویی به منبع قرار بود داده شود داده می شد یا نه.هیچ جای کامنت ها هم اشاره ای نمی کنید که آهای ملت این ها حرف های من نیست و حتا سعی در از اشتباه درآوردن آن هایی که برایتان کامنت گذاشته اند و تشویق تان کرده اند نکرده اید. . من از شما که دانشجوی حقوق هستید بیشتر انتظار رعایت حق و حقوق مردم را دارم تا آدم های عامی و بی سواد. اصلن همین هم مضاف می شود بر علت های تاسف خودم. بعد به جای عذر خواهی کردن برای من دفاعییه می فرستید. با این حال من قصد انتقام گیری و اذیت کردن شما را ندارم. تهمت هم نزدم. کاری را کردم که در عرف معمول امروز همه می کنند. اگر مال و منالشان بی اجازه برداشته شود داد می زنند آی دزد. من فکر نمی کنم شما حق این را داشته باشید که من را محکوم کنید.
امیدوارم که روزگارتان بهتر از این شود.
مریم مومنی | ۶:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(8) چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷
L'enfantفیلم های برادران داردن همان فیلم هایی هستند که اگر من زمانی کارگردان بودم آرزو داشتم بسازمشان. خود عریان زندگی را آن قدر واقعی و قابل باوربه تصویر می کشند که نمی دانم توصیفاش می شود چی. تخته سنگ بزرگی بر قفسه ی سینه ی آدم که ذره ذره ی نفس کشیدن مان را بشماریم واز خودآگاه شدنش دردمان بگیرد مریم مومنی | ۱۱:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(7) پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۷
تصویرها و خیال هانشنال جئوگرافیک نشریه ای است که دماغ آدم را می برد. به ضم ب. واقعی هم می برد. نمی دانم چند وقت پیش بود که عکسی دیدم از این عکس های خوشگل و براق این نشریه. صفحه به صفحه که ورق می زدی جنگل ها را و اعماق اقیانوس ها را و رنگ های قبایل چادر نشین را یک صفحه ای آن وسط رد می کردی بدون این که حواست باشد به این که دماغت سر جایش نیست. عکس چه بود؟ سر بریدن قربانی. یادم نیست گاو بود یا گوسفند یا شتر. اما به عیدالاضحی مربوط بود ماجرا. تصویری که می دیدیم یک صفحه ی خوش رنگ از صحنه ی قربانی شدن و خونی که شتک زده بود به هوا و دیده اید لابد که دوربین های حرفه ای چهطور قطره های مایعات را قطره قطره و خوشگل ثبت می کنند توی هوا طوری که آدم زل بزند به همان قطره ها و همه جای دیگر عکس را یادش برود. این قطره های قرمز هم مانده بودند در هوا مثل تیله های رنگی ریز می درخشیدند. یادم نیست که مردمک چشم حیوان به یک طرف بی ربطی افتاده بود یا نه اما حتمن افتاده بود. یک بچه ای هم آن پشت کمی دورتر ایستاده بود و به صحنه نگاه می کرد. لباساش هم نوبود. یانبود. اما نشنال جيوگرافیک بلد است همه چیز را خواستنی و براق جلوه دهد. نمی دانم. مریم مومنی | ۱۰:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(13) سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
مایکل جکسون هازن ها و دخترهایمان دارند روز به روز فرتوت تر می شوند. درست مثل ماشین هایی که تصادف کرده باشند و صاف کاری رفته باشند٫ بارهاو بارها. این نوشته حرف تازه ندارد. مریم مومنی | ۳:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(27) جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از بازخوانی هایم« مگربعضی ها به انگشتشان نخ نمی بندند تا چیزی یادشان نرود؟ خوب٫بگیر این قطع ید همان نخ من است»
مریم مومنی | ۷:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(4) شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۷
تهران نشینان عزیز این روزها کجای شهر چه خبره؟ ممنونم پیشاپیش مریم مومنی | ۱۰:۳۵ صبح | پیام ها(18) شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷
ما امروز نزدیک بود بمیریم. در حالی که گوشه ی لپ های مان قرمه سبزی بود و لیوان یک بار مصرف هواپیما با کمتر از یک سوم آب تویش شده بود سونامی و چنگال هایمان تا نیمه در بدن لاغر و نحیف خیارشور کوچکی فرو رفته بود و دست هایمان می لرزید با فرکانس زیاد ٫ زیاد تر از بال های هواپیما و صدای مهمان دار که حتا همان موقع دم مرگ هم حاضر نشد به جای جنتمن بگوید جنتلمن و البته که اروپای شرقی های ردیف کناریمان این بار خنده به دندان هایشان ماسید و ریمل های خانوم صندلی کنار من ریخت روی کمربند پهن و چرک مرده ی آبی رنگ. چه کسی باور می کند که مرگ اش به همین سادگی قبل از این که فرصت قورت دادن قورمه سبزی ها را پیدا کرده باشد برسد؟ بدون هیچ مقدمه ای ٫حادثه ای٫حماسه ای٫ بلا و یا بیماری مهلکی. ما کیلومتر ها از ابرفرش سفید بالاتر بودیم و خورشید از پس لانه پنجره های هواپیما که آخرش نفهمیدم چند لایه شیشه دارند و دانه های یخ شیشه های وسطی از کجا پیدایشان شده٫ روی سینی غذایمان می تابید و مرگ که به استقبال ما تا نوک دماغ هواپیما آمده بود راهش را کشید و رفت. * مریم مومنی | ۱:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(7) ![]() |
|