March 2009 Archivesیکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷
آفریقاییآفریقا بیشتر تن بود تا چهره. شدت حواس بود٫شدت عطش ها٫شدت فصول. نخستین خاطره ام از این قاره٫ تنم است پوشیده از جوش هایی که در اثر گرمای زیاد بیرون ریخت٫بیماری خوش خیمی که سفید پوست ها هنگام ورود به منطقه ی استوا به آن دچار می شوند٫ از کتاب: آفریقایی مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(6) دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷
کودکی(۱)ته لیوان شیر و پرده های رنگ باخته از آفتاب و مرغ ها و تخم هنوانه های لیز توی مشت و روزهای طولانی و لات های محل و پدربزرگ مریم مومنی | ۰:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(3) سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷
طوطیان سبز رنگ دجله مریم مومنی | ۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(4) پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۷
بهار در راهزخم انگشتانم پاک شدند مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(3) شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
روز جهانی زندخترک برداشته نوشته زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است و با فونت درشت تر نوشته زیرش که روز جهانی زن مبارک من در حکمت روز جهانی ها مانده ام. همه ی روز های جهانی از تولد و سالگرد و سالمرگ بگیر تا روز سعدی و پرستار و زن و مهندس. از برنامه ریزی ها و سیاست گذاری های مفیدش که بگذریم باقی اش ادا اطفار های ماست که هی یادمان بیاورد چیزی را که همیشه باید یادمان باشد. و بعد انگار که همان یک روز باشد دود می شود و می رود تا سال بعد که دوباره روزش بشود. زن بودن مبارک نیست مرد بودن هم مبارک نیست. همین طور که زن بودن نامبارک هم نیست که مرد بودن هم نیست. مریم مومنی | ۲:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(13) شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
گوشی را گذاشتم... پرسید چی شده؟ گفتم مادرم مرد. صدا و تنم می لرزید. سیگاری برداشتم و از اطاق بیرون رفتم. هیچ نفهمیدم چه شده است. مغزم بی حس شده بود. نمی توانستم فکر کنم. مثل این که مرگ چیز محو و مبهمی است که نمی توان لمسش کرد مثل دودی در دور دست. و کسی را برده است که به من مربوط نیست. نمی دانستم چه شده فقط حس می کردم اتفاق بدی افتاده مثل کوری که سیلاب را نبیند ولی حس کند که خفه و خاموش ولی مهیب نزدیک می شود و بیچاره نداند به کجاپناه برد و سپس دریابد که او را احاطه کرده و در آغوش عدم است.
مریم مومنی | ۶:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(0) شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
روزنوشته های توفانیتوفان این دو روز حبسمان کرده توی خانه. نه آدم دیده ام نه می دانم چه خبر است در دنیا. باد شلاق می زند به خانه ها و درخت ها. آسمان عصبانی باریده. نصف لیوان پلاستیکی را که از شره ی شکاف باریک پنجره راه گرفته بود داخل خانه پر کرده. ریختماش پای گلدان سنبل سفیدی که باز شده و این دو سه روز صبح که بیدار می شوم و میآیم این یکی اتاق یادم می آید چند خوشه سنبل معطر چه صبحگاهی که برای آدم نمی سازند٫خورشید تر از خورشید. کتاب می خوانم. به کارهایم می رسم. کفش های پارچه ای ام را شستم. بندهایشان الان از دندان های آنجلینا جولی هم سفیدتر شده. ماه شده اند. منتظرند باران تمام شود. زمین ها خشک شوند تا بپوشمشان. ترم جدید از این هفته شروع می شود. باید برای دو تا از امتحان های نداده ی ترم قبل برنامه ریزی کنم. که نمی کنم. توفان همه چیز را به هم می ریزد. یک جور دنیای آخرالزمانی ای می شود که آدم فقط دلش می خواهد توی اتاق که نشسته و زوزه ی باد گرسنه را هی می شنود و می شنود یک کار دیگری بکند که به آینده مربوط نیست. یک چیزی که خبر از دنیای چند روز بعد ندهد. به همین الان مربوط باشد. مثل خوردن هویج های پخته ای که کنار بشقابت جمعشان می کنی و آرام آرام می خوری و حواست هست که به پانسمان دندان موقت پر شده ی دیشب نخورند که باد می آمد و باران را خشن می پاشید توی صورت آدم و کلاه و شال گردن شده بودند آلات زینتی. و مطب خانوم دکتر دندان پزشک که دیشب همه ی دندان درد داران وین را با جای کوچک و صندلی های محدود پذیرفته بود. و ما صفی بسته بودیم طولانی تر از صف بربری و توی دو تا اتاق نیم وجبی پیچ خورده بودیم. هر کدام دستی روی این لپ یا آن یکی. بعضی نوشته ها را آدم حوصله ندارد تمام کند. مریم مومنی | ۸:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(2) یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷
به امید روزهایی روشنتر
Majuda at her home that she shares with her family; her husband left 1.5 years ago to work in Russia. عکس از خانوم مهشید مهاجرین عکاس ایرانی تبار بلژیکی. مریم مومنی | ۱:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷
مرثیهاین خانه را مریم مومنی | ۹:۱۸ صبح | پیام ها(3) چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷
دندون های عقل بالا خانوادگی باشعورترن. مریم مومنی | ۶:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(7) جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷
مشتی خاک بر قلمه های شمعدانی می پاشم که روز آغاز شود*یک روز صبح که بیدار شدم دیدم صدای چکش کاری می آید. در را باز کردم. برگشتند به من نگاه کردند. یکی شان بالای نردبان چکش به دست. آن یکی هم این پایین ایستاده بود. گفتند باید به در همه ی خانه ها پرده پلاستیکی بزنیم که گرد و خاک وارد خانه نشود. دو روز بعدش جرثقیل پارک کردند دم خانه. علامت خطر به در و دیوارها چسباندند. به دزد های مصالح ساختمانی هشدار دادند. بعدش هم که دیگر از در و دیوار خاک می بارید و می بارد هنوز هم. صبح ها با اره برقی و سنگبر بیدار می شویم. شب ها هم با احتیاط راه پله های خاکاندود را بالا می رویم و یک دور قبل از ورود به خانه دوش خاک می گیریم زیر همان پرده های پلاستیکی که خیر سرشان اگر نبودند انقدر خاکی نمی شد آدم. خانه هم که پر شده. این وسط هم به آخرین چیزی که می شود فکر کرد عیدبازی و خانه تکانی و این حرف هاست. نه امکان پذیر است و نه وقتاش را دارم و نه حوصله اش را. امروز پیرزن لپ گلی ساخمان را دیدم . گفت می بینی چه بساطی درست کرده اند؟ گفتم من عاشق این حیاط بودم. گفت اینا به من گفته بودن تا اونجا بیشتر نمیان جلو و با دستش خط نامعلومی را نشان داد. اما الان همه چی رو از بین بردن. همه ی گلدون سفیدها رو شکستن. اون درخت ها رو از« نیدراسترایش» آورده بودم کاشته بودم این جا. شده بودن انقد ٫و با دستش قد درخت هایی را نشان داد که دیگر نبودند. انگار بچه های هشت نه ساله مثلن. گفتم می دونم. دردناکه .خیلی دردناکه. اشک توی چشم هاش جمع شده بود. داشت از شیر آب توی راه رو سطل اش رو پر می کرد. نگاه کردیم به حیاط سرسبزی که شده تلی از خاک. گفت آخر هفته ی خوبی داشته باشید.
بخش کوچکی از حیاط کوچک ساختمان ما- سال گذشته اواخر بهار * عنوان این مطلب را از احمدرضا احمدی گرفته ام. از کتاب:روزی برای تو خواهم گفت. مریم مومنی | ۴:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷
منتظر قطار در یکی از ایستگاههای مترو وین. نگاهم به مانیتور پخش آگهی است ولی حواسم جای دیگر. یک آن جلوی چشمم می آید جشن نوروز. تا بیایم درست بخوانمش که ببینم چیست می رود صفحه ی بعد. توضیح معنی نوروز را نوشته بود: سال نو کردها اسمی از ایران و یا حتا فارس ها نیست. مریم مومنی | ۵:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(18) سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷
بلوغ (۱)به سان بچه گربه ای باریده ام مریم مومنی | ۰:۲۷ صبح | پیام ها(15) سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸
"I don't know any literary people," Faulkner told inquiring scholars, pipe clenched in teeth. "The people I know are other farmers and horse people and hunters, and we talk about horses and dogs and guns and what to do about this hay crop or this cotton crop, not about literature."
مریم مومنی | ۱۱:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(4) سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
ایزابلدختر لاغر است. موهای کم پشت بلندی دارد. قرمز. مهم ترین چیزی که آدم یادش می ماند همین موهای صاف و قرمزش است. یک تار بلندش را امروز پیدا کردم. وقتی استاد رفته بود برایم کتابی که می خواست نشانم دهد بیاورد و من داشتم در و دیوار اتاقش را نگاه می کردم. کتاب های ستون شده روی هم٫کتاب های کتابخانه٫ پوسترهای کنفرانس ها. یکی دو عکس از چند نویسنده. گرد و خاک نشسته٫ آفتاب خورده. دختر لاغر و موسرخ اغلب لباس سیاه می پوشد و نویسنده ی مورد علاقه اش ادگار آلن پو است و می خواهد تزش را هم درباره ی پو بنویسد. مریم مومنی | ۱۰:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(5) ![]() |
|