March 2009 Archives



یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷

آفریقایی

آفریقا بیشتر تن بود تا چهره. شدت حواس بود٫‌شدت عطش ها٫‌شدت فصول. نخستین خاطره ام از این قاره٫ تنم است پوشیده از جوش هایی که در اثر گرمای زیاد بیرون ریخت٫‌بیماری خوش خیمی که سفید پوست ها هنگام ورود به منطقه ی استوا به آن دچار می شوند٫
...
در کابین کشتی ای هستم که آرام در طول ساحل حرکت می کند٫ در مسیر کناکری٫ فری تاون٫ مونروویا٫ برهنه بر تختخواب٫ با دریچه ی باز به روی هوای مرطوب٫ با پودر تالک پاشیده بر تنم٫ احساس می کنم در لباس غواصی نامرئی یا در سبد دام گرفتارم٫ هم‌چون ماهی ای که پیش از سرخ کردن در آرد غلتانده اند. آفریقا که پیشتر چهره ام را گرفته٫ بدنی دردمند و تب آلود را به من بازمی گرداند. آن بدنی را که در فرانسه٫ در ملایمت کم جان بخاری دیواری مادربزرگم٫ از من پنهان شده بود٫ بی غریزه٫ بی آزادی.

از کتاب: آفریقایی
نوشته ی ژان ماری گوستاو لوکلزیو
برنده ی نوبل ادبیات ۲۰۰۸
ترجمه ی آزیتا همپارتیان٫ نشر نیلوفر

مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(6)



دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷

کودکی(۱)

ته لیوان شیر
جمع شده
سپیدی چهارسالگی ام

و پرده های رنگ باخته از آفتاب

و مرغ ها

و تخم هنوانه های لیز توی مشت
و زمان که نمی گذشت
تا هوس باغ هنوانه ام
در حاشیه ی شهر
با خانه های آجری

و روزهای طولانی
زانوهای زخم و زیلی

و لات های محل
که سه چرخه ام را جلوی چشمم

و پدربزرگ
که نهال های آلبالویش
بلد بودند
اذان بگویند

مریم مومنی | ۰:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷

طوطیان سبز رنگ دجله
که بر شانه هایم نشسته اید
بال بزنید
پیش از آن که پاییزم برسد.

مریم مومنی | ۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(4)



پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۷

بهار در راه

زخم انگشتانم
سالک گونه ات
لرزش دستانش

پاک شدند
زیر باران اسفند ماه

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(3)



شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

روز جهانی زن

دخترک برداشته نوشته زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است و با فونت درشت تر نوشته زیرش که روز جهانی زن مبارک
و یک عده هم خوش خوشان‌شان شده از این .
این جور ریش‌خند ها درد از که دوا می کند دختر جان؟

من در حکمت روز جهانی ها مانده ام. همه ی روز های جهانی از تولد و سال‌گرد و سال‌مرگ بگیر تا روز سعدی و پرستار و زن و مهندس. از برنامه ریزی ها و سیاست گذاری های مفیدش که بگذریم باقی اش ادا اطفار های ماست که هی یادمان بیاورد چیزی را که همیشه باید یادمان باشد. و بعد انگار که همان یک روز باشد دود می شود و می رود تا سال بعد که دوباره روزش بشود.

زن بودن مبارک نیست مرد بودن هم مبارک نیست. همین طور که زن بودن نامبارک هم نیست که مرد بودن هم نیست.
بار ظلم جهان را مرد ها به تنهایی نکشیده اند. مرد و زن همه با هم نقش داشته اند و دارند و برداشتنش هم به یاری همه است اگر قرار باشد اصلن روزی برداشته شود.

مریم مومنی | ۲:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(13)



شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

گوشی را گذاشتم... پرسید چی شده؟ گفتم مادرم مرد. صدا و تنم می لرزید. سیگاری برداشتم و از اطاق بیرون رفتم. هیچ نفهمیدم چه شده است. مغزم بی حس شده بود. نمی توانستم فکر کنم. مثل این که مرگ چیز محو و مبهمی است که نمی توان لمسش کرد مثل دودی در دور دست. و کسی را برده است که به من مربوط نیست. نمی دانستم چه شده فقط حس می کردم اتفاق بدی افتاده مثل کوری که سیلاب را نبیند ولی حس کند که خفه و خاموش ولی مهیب نزدیک می شود و بیچاره نداند به کجاپناه برد و سپس دریابد که او را احاطه کرده و در آغوش عدم است.


از کتاب: سوگ مادر
نوشته ی شاهرخ مسکوب
به کوشش حسن کامشاد
نشر نی ۱۳۸۶

مریم مومنی | ۶:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(0)



شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

روزنوشته های توفانی

توفان این دو روز حبس‌مان کرده توی خانه. نه آدم دیده ام نه می دانم چه خبر است در دنیا. باد شلاق می زند به خانه ها و درخت ها. آسمان عصبانی باریده. نصف لیوان پلاستیکی را که از شره ی شکاف باریک پنجره راه گرفته بود داخل خانه پر کرده. ریختم‌اش پای گلدان سنبل‌ سفیدی که باز شده و این دو سه روز صبح که بیدار می شوم و می‌آیم این یکی اتاق یادم می آید چند خوشه سنبل معطر چه صبح‌گاهی که برای آدم نمی سازند٫‌خورشید تر از خورشید.

کتاب می خوانم. به کارهایم می رسم. کفش های پارچه ای ام را شستم. بندهای‌شان الان از دندان های آنجلینا جولی هم سفیدتر شده. ماه شده اند. منتظرند باران تمام شود. زمین ها خشک شوند تا بپوشم‌شان. ترم جدید از این هفته شروع می شود. باید برای دو تا از امتحان های نداده ی ترم قبل برنامه ریزی کنم. که نمی کنم. توفان همه چیز را به هم می ریزد. یک جور دنیای آخرالزمانی ای می شود که آدم فقط دلش می خواهد توی اتاق که نشسته و زوزه ی باد گرسنه را هی می شنود و می شنود یک کار دیگری بکند که به آینده مربوط نیست. یک چیزی که خبر از دنیای چند روز بعد ندهد. به همین الان مربوط باشد. مثل خوردن هویج های پخته ای که کنار بشقابت جمع‌شان می کنی و آرام آرام می خوری و حواست هست که به پانسمان دندان موقت پر شده ی دیشب نخورند که باد می آمد و باران را خشن می پاشید توی صورت آدم و کلاه و شال گردن شده بودند آلات زینتی. و مطب خانوم دکتر دندان پزشک که دی‌شب همه ی دندان درد داران وین را با جای کوچک و صندلی های محدود پذیرفته بود. و ما صفی بسته بودیم طولانی تر از صف بربری و توی دو تا اتاق نیم وجبی پیچ خورده بودیم. هر کدام دستی روی این لپ یا آن یکی.

بعضی نوشته ها را آدم حوصله ندارد تمام کند.
بگذاریدش به پای توفان که تمام را می گیرد. آخر ماجرا را با خودش می برد. حوصله ی نصفه نیمه را عقیم می کند.
با همان صدای خستگی ناپذیر دیوانه اش..

مریم مومنی | ۸:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(2)



یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۷

به امید روزهایی روشن‌تر

Picture 6.png

Majuda at her home that she shares with her family; her husband left 1.5 years ago to work in Russia.

عکس از خانوم مهشید مهاجرین عکاس ایرانی تبار بلژیکی.

مریم مومنی | ۱:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷

مرثیه

این خانه را
من نفس می کشم
این خاک ها
این بنفشه های سوخته
این پنجره های پیر را
من نفس می کشم
این خانه
این سقف نیمه ویران
از بهار آن سال
درون من است
نشانی اش من شده ام
من نفس می کشم.

مریم مومنی | ۹:۱۸ صبح | پیام ها(3)



چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷

دندون های عقل بالا خانوادگی باشعورترن.

مریم مومنی | ۶:۵۱ بعدازظهر | پیام ها(7)



جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷

مشتی خاک بر قلمه های شمعدانی می پاشم که روز آغاز شود*

یک روز صبح که بیدار شدم دیدم صدای چکش کاری می آید. در را باز کردم. برگشتند به من نگاه کردند. یکی شان بالای نردبان چکش به دست. آن یکی هم این پایین ایستاده بود. گفتند باید به در همه ی خانه ها پرده پلاستیکی بزنیم که گرد و خاک وارد خانه نشود. دو روز بعدش جرثقیل پارک کردند دم خانه. علامت خطر به در و دیوارها چسباندند. به دزد های مصالح ساختمانی هشدار دادند. بعدش هم که دیگر از در و دیوار خاک می بارید و می بارد هنوز هم. صبح ها با اره برقی و سنگ‌بر بیدار می شویم. شب ها هم با احتیاط راه پله های خاک‌اندود را بالا می رویم و یک دور قبل از ورود به خانه دوش خاک می گیریم زیر همان پرده های پلاستیکی که خیر سرشان اگر نبودند انقدر خاکی نمی شد آدم. خانه هم که پر شده. این وسط هم به آخرین چیزی که می شود فکر کرد عیدبازی و خانه تکانی و این حرف هاست. نه امکان پذیر است و نه وقت‌اش را دارم و نه حوصله اش را.

امروز پیرزن لپ گلی ساخمان را دیدم . گفت می بینی چه بساطی درست کرده اند؟ گفتم من عاشق این حیاط‌ بودم. گفت اینا به من گفته بودن تا اونجا بیشتر نمیان جلو و با دستش خط نامعلومی را نشان داد. اما الان همه چی رو از بین بردن. همه ی گلدون سفیدها رو شکستن. اون درخت ها رو از« نیدراسترایش» آورده بودم کاشته بودم این جا. شده بودن انقد ٫و با دستش قد درخت هایی را نشان داد که دیگر نبودند. انگار بچه های هشت نه ساله مثلن. گفتم می دونم. دردناکه .خیلی دردناکه. اشک توی چشم هاش جمع شده بود. داشت از شیر آب توی راه رو سطل اش رو پر می کرد. نگاه کردیم به حیاط سرسبزی که شده تلی از خاک.

گفت آخر هفته ی خوبی داشته باشید.
گفتم شما هم.

hayaat.jpg

بخش کوچکی از حیاط کوچک ساختمان ما- سال گذشته اواخر بهار

* عنوان این مطلب را از احمدرضا احمدی گرفته ام. از کتاب:روزی برای تو خواهم گفت.

مریم مومنی | ۴:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷

منتظر قطار در یکی از ایستگاه‌های مترو وین. نگاهم به مانیتور پخش آگهی است ولی حواسم جای دیگر. یک آن جلوی چشمم می آید جشن نوروز. تا بیایم درست بخوانمش که ببینم چیست می رود صفحه ی بعد. توضیح معنی نوروز را نوشته بود:

سال نو کردها

اسمی از ایران و یا حتا فارس ها نیست.
اسم بچه ی شروری که به حق یا ناحق داد و بی داد می کند را کسی دلش نمی خواهد با چیزهای خوبی مثل نوروز و مولوی و ... کنار هم بنویسد
. کنارش می نویسند بمب٫‌ترور٫‌خطر. نوروز می شود فقط سهم کردها و ترک ها.
بله.
روز به روز دارد این طوری تر می شود.

مریم مومنی | ۵:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(18)



سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷

بلوغ (۱)

به سان بچه گربه ای
که مادر
دندان گرفته
از پس گردن
من
بالا کشانده ام
شانه های افتاده ام را
تا گرده های آسمان

باریده ام
پیش از آن که ابر.
تابیده ام
پیش از آن که خورشید.

مریم مومنی | ۰:۲۷ صبح | پیام ها(15)



سه شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸


"I don't know any literary people," Faulkner told inquiring scholars, pipe clenched in teeth. "The people I know are other farmers and horse people and hunters, and we talk about horses and dogs and guns and what to do about this hay crop or this cotton crop, not about literature."

Picture 14.png

مریم مومنی | ۱۱:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(4)



سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

ایزابل

دختر لاغر است. موهای کم پشت بلندی دارد. قرمز. مهم ترین چیزی که آدم یادش می ماند همین موهای صاف و قرمزش است. یک تار بلندش را امروز پیدا کردم. وقتی استاد رفته بود برایم کتابی که می خواست نشانم دهد بیاورد و من داشتم در و دیوار اتاقش را نگاه می کردم. کتاب های ستون شده روی هم٫‌کتاب های کتاب‌خانه٫ پوسترهای کنفرانس ها. یکی دو عکس از چند نویسنده. گرد و خاک نشسته٫ آفتاب خورده.
بعد نمی دانم این تار موی قرمز رنگ را چه جوری پیدا کردم که به لباسم چسبیده بود. قبلش هر دو منتظر استاد بودیم که نوبتمان شود. دختر زودتر آمده یود. موضوع مقاله هایمان یکی بود و هر دو قرار بود امروز ارائه کنیم. نه خبری شده بود هفته ی قبل از دختر و نه من اصلن حواسی برایم مانده بود. هفته ی قبل هم که ایمیل فرستاده بودم برای استاد که نمی رسم مقاله ی بیست و پنج صفحه ای را که همه ی استاد ها می گویند آخر ترم تحویل بدهید الان برایش ببرم. گفته بودم درس را حذف خواهم کرد و استاد جواب داده بود که حیف است با این همه مطلبی که خوانده ام توی همین یک دو هفته و زمانی که گذاشته ام. بعد یک هفته اضافه کرده بود به مهلت تحویل مقاله. اصلن آن قدر من درگیر این متن بودم که نمی دانم شب و روزم چه طور می گذشت. هفته ی قبل هم که دختر نیامد گفتم لابد درس را حذف کرده چون اوضاع خوانده هایش خیلی بدتر از من بود و تازه می خواست کتاب پیدا کند. بعد شد امروز که من دیروزش تازه رسیده بودم این متن را تمام کنم و امروزش قرار بود استاد را ببینم که بگوید تاکیدم روی کجای مقاله باشد موقع ارائه و خلاصه بماند که همان چند ساعت آخر به موضوع اضافه کرد و گفت درباره ی این هم حرف بزن.
دختر را دیدم دم در روی یکی از صندلی های انتظار. گفتم تو امروز ارائه نداری؟ گفت نه. نتوانسته خودش را برساند. کمی بعدش گفت مادرم هفته پیش مرد. نگاهش کردم و نمی دانستم باید چه کار کنم. دلم می خواست کاری کنم که یک غریبه بدون این که ناراحتش کند می کند. گفتم متاسفم. تشکر کرد. دست هایش می لرزید. پرسید اجازه دارد سرفصل های مقاله ام را ببیند؟ مقاله را دادم ببیند. به وضوح معلوم بود که نمی خواهد چیزی از مرگ مادرش بگوید. حرف می زد. کمک‌اش می کردم که تا می توانیم از موضوع دورر و دورتر شویم. رسیدیم به گراند کانیون. یک عکس بزرگی ازش روبرویمان بود. چسبیده به دیوار راهرو. دختر گفت گراند کانیون را از نزدیک دیده. پرسیدم چی دارد که این همه می گویند دیدنی است؟ گفت وسیع است. به چه بزرگی. گفت سکوتش بی نظیر است. دم غروب هم که ان جا باشی کوه‌هایش دیگر سرخ سرخ‌اند. گفت ظاهرن می شود چادر زد آن تو ولی خب باید ورودیه ی پارک را بپردازی. گفت خرس و آهو دارد.
نگاه می کردیم به قاطرهایی که یکی دو نفر سوارشان شده بودند و کف دره ی خاکی حرکت می کردند. گفت کاش بتواند این درس را نمره ی قبولی بگیرد. کاش استاد بپذیرد عذرش را. گفتم مسلم است که می پذیرد. جای نگرانی ندارد. می خواستم دل‌داری اش بدهم. جوری که با فرهنگ خودشان سازگار باشد و انتظاری که از یک غریبه دارند را نشکسته باشم. رعایت فاصله ی لازم برای حفظ حریم امن زندگی شخصی.
بهترین کاری که ازمن ساخته بود این بود که آن قدر از در و دیوار حرف بزنیم که سکوت نباشد. که وقت بگذرد.

دختر لاغر و موسرخ اغلب لباس سیاه می پوشد و نویسنده ی مورد علاقه اش ادگار آلن پو است و می خواهد تزش را هم درباره ی پو بنویسد.
فرانسه می خواند و از شرکت در جشن‌واره های به سبک قرون وسطا لذت می برد.
این ها همه ی چیزی است که درباره ی ایزابل می دانم و امروز این را هم می دانم که مادرش را هفته ی قبل از دست داده است.

مریم مومنی | ۱۰:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(5)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2