April 2009 Archives



پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

دل‌سرد نمی شوم

استادی که هر چند دقیقه یک بار تلفظ آدم را تصحیح کند(با وجود این که خودش لهجه ی اتریشی دارد در انگلیسی حرف زدن) یا کلمه ای که استفاده کرده ای را تغییر دهد و یا به هر بهانه ای بخواهد ایرادهای جزئی بگیرد وسط یک ارائه ی یک ساعت و نیمه . آن هم نه به محتوا بلکه همین هایی که گفتم را چه طور طبقه بندی می کنید؟ استاد محترم که مسن هم هست و اولین مواجهه اش با من پرسیدن این سوال بود که کجایی هستم . استادی که تنها خارجی (غیر اتریشی) کلاس‌اش هستم و جزو معدود افرادی که وقتی می پرسد از جمع فلان کتاب را چه کسی خوانده دستم را بالا می برم و در بحث ها شرکت می کنم نه مثل اکثریت خاموش کلاس که بر و بر فقط نگاه می کنند.

نمی خواهم بگویم نژاد پرست است اما یک جور خط کش نژادی دارد توی ذهنش که معلوم است من را کجا با آن معیار زده است.
خط کش‌ای که مدام در جستجوی خطاهای آدم باشد و بخواهد تذکر بدهد.
در این مملکت همه جور آدمی پیدا می شود. می خواهم ماجرا را این طور ببینم که این ها استاندارد های‌شان بالاست و بیش تر از آن که به به و چه چه بشنوی ازشان غرغر و تذکر می شنوی. به خصوص از مسن تر های‌شان. می خواهم این طور ببینم که ربطی به نژاد ندارد ماجرا.
اقتضای سن و فرهنگ‌شان است لابد.

مریم مومنی | ۰:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(22)



شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸

کودکی (۲)

در تاریکی کوچه
قلمدوش‌ات بودم
شب بود
بوی امن برنج می آمد

مریم مومنی | ۰:۴۴ صبح | پیام ها(8)



یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸

The Band's Visit

Picture 16.png

مریم مومنی | ۸:۱۸ صبح | پیام ها(3)



یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸

از بازخوانی هایم (۲)

".کدی بوی درخت ها را می داد و بوی آن وقتی که می گوید خواب بودیم "


خشم و هیاهو-فاکنر

مریم مومنی | ۸:۵۶ بعدازظهر | پیام ها(5)



سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸

درماندگی ام را این گروه حیات وحش ساختمان به اوج رسانده اند. ساعت ۶ صبح مته برقی شان را درست روی سقف اتاق خواب روشن می کنند و من تب دار پتو را می کشم روی گوش‌هایم و نمی شنوم ریختن سنگ ریزه های شکاف های سقف را. صدا که از حد تحمل خارج می شود بلند می شوم می روم روی کاناپه ی اتاق. هوا سرد است. بی انصاف ها پنج دقیقه بعدش جایشان را عوض می کنند و می آیند درست بالای سرم. اگر حالم خوب بود همان صبح زود از خانه بیرون زده بودم. یخچال خالی است. خانه کثیف. سقف ها ترک های عمیق دارند. خسته شدم بس که کارگر و مهندس و کارشناس بیمه آوردم توی خانه که عکس بگیرند و ترک ها را نگاه کنند و بوی سیگار و خاک شان بماند توی خانه.

سردرد و تب و دوری و تنهایی
و لابد این منم که خشم و درماندگی ام را لای انگشتانم دود می کنم

مریم مومنی | ۱۰:۴۹ صبح | پیام ها(11)



یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸

برگشتن به روال معمول زندگی در آخرین روز تعطیلات کار سختی است. باید انگیزه ی از دست رفته را برگردانم سر جایش. آفتاب بهاری مثل فنری است که زیر باسن آدم چسبانده باشند. با این هوای خوب سخت است این فنر را بسته نگه داشت که آدم را پرت نکند بیرون از خانه و به خودت که بیایی ببینی به جای درس خواندن داری روی چمن ها یاسمن بو می کنی.


مریم مومنی | ۶:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(7)



یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸

به جای وقت تلف کردن در اینترنت بروید این‌جا. هم بازی می کنید٫ هم انگلیسی تان را تقویت می کنید٫‌هم به ادعای این ها خیرتان به گرسنگان می رسد.

مریم مومنی | ۷:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(7)



دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸

X(

نمی شه یه گزینه ای تو انتخابات باشه به اسم رای منفی؟
به این صورت که آدم به طور قطع و یقین می دونه که نمی خواد یه احمقی بره اون بالا و بهش رای منفی می ده.

مریم مومنی | ۷:۵۸ بعدازظهر | پیام ها(13)



پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

تو بیا من را به صلیب بکش
برای پچپچه های شبانه
و میخ های کف دستم
میخ های ابدی کف دستم
که وصل‌ام کرده اند
به جهنمی که
زیر زمین‌مان می جوشد

تو بیا من را به صلیب بکش
که این توفان
که قرار نمی گیرد
این همه خاک
به چشم‌هایمان

تو بیا من را به صلیب بکش
تا حیات ببخشم
جرثقیل های مرده را
که ما را به آسمان می رسانند

مریم مومنی | ۱:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(5)



شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

کامنت گذاران محترم این وبلاگ٫‌خواننده های گرامی٫‌دوستان٫ آشنایان٫‌غریبه ها
شما کاری کردین که من حالم به هم می خوره دیگه از نوشتن در این‌جا
.
.
.
.
.
.
.
نه البته همه.
همیشه استثناهای محدودی هم هست.

مریم مومنی | ۷:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(27)



سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

با همه ی تلخی آن روز نشسته بودم به مرتب کردن ریخت و پاش های خانه و کتاب و کاغذ ها و چینوا آچه به نویسنده ی نیجریه ای آمده بود سی ان ان .
آخرین جمله ای که از حرف هایش یادم ماند را نوشتم جایی تا از یاد نبرم که درست روزی که به قدر همه ی دنیا از تلاشی که برای آفریدن و پرورش متن می کنی ناامید شده ای و (و البته چه فرقی می کند که دلیل‌اش چه بوده) مرد بزرگی از آفریقا با آن لحن متین‌اش که انگار همه ی عمر کنار ساحلی/بیابانی نشسته و چشم‌اش تنها عظمت و وسعت دیده و بزرگ شده ٫‌از سختی های جنگ داخلی و آزارهایی که دیده بگوید و جمله ی آخرش این باشد که از همه ی چیزها و آدم ها ناامید هم شده باشد از نوشتن ناامید نشده است.


مدتی به توصیه ی بعضی از دوستان در سکوت می نویسم.
نشانی ای‌میل همانی است که قبلن بود :
maryam.momeni@gmail.com


مریم مومنی | ۰:۳۵ بعدازظهر |



چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

رویش

بال بزن
مرغک دودکش های قدیمی
بال بزن

رستاخیز
از خانه ی ما آغاز می شود
از خاکستر
مطبخ های
هزار ساله

مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر |



پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

کابوس هایی که باد می آورد

دیشب قبل از خواب باد می آمد. چراغ ها خاموش بود. خواب دیدم داربست های فلزی مثل عنکبوت های غول آسا از وزش باد جان گرفته اند و چنگال‌شان را فرو می کنند در دیوارها. بعد بیدار شدم. مردی تمام قد در درگاه پنجره ایستاده بود. درست شبیه مرگ با آن لباس مخصوص اش در مهر هفتم برگمان.

صبح دیگر باد نمی وزید.


مریم مومنی | ۷:۱۹ بعدازظهر |

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2