June 2009 Archivesدوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
من رای می دهمصبح سرد زمستان بود. دو سه سال پیش. باد می وزید و سوز سردش نمی گذاشت دست از جیب درآوریم حتا با دستکش. سر چهارراه نزدیک خانه رسیدم که چند سطل آشغال بزرگ کنار هم ردیف بودند. یادم است باد زد و در یکی از این سطل ها باز شد و تکه آشغال سبکی به هوا برخاست. چرخ زد و چند متر آن طرف تر فرود آمد. آقای محترمی داشت از آن طرف کوچه می آمد. دوید. تکه آشغال را از چنگ باد گرفت. آمد دوباره این طرف خیابان. انداختش توی سطل و در سطل را بست و محکم کرد که دوباره باز نشود. بعد هم راهش را ادامه داد و رفت. مسوولیت پذیری اجتماعی در بین این جماعت بیشتر دیده ام. ماجرای بالا تنها یک نمونه از آن است. فرق کشوری مثل اتریش با کشوری که دموکراسی هنوز نه ریشه ای دارد و نه ساق و برگی همین چیزهاست. همین مسوولیت پذیری تک تک آدم ها. همین بلوغ اجتماعی که باور دارد هر کس به خودی خود تاثیرگذار است و رای تک تک افراد و عمل دانه دانه شان در سرنوشت جمعی همه موثر است. مریم مومنی | ۰:۲۴ صبح | یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸
ما به میر حسین موسوی رای می دهیم
روینده باد شکفتن جوانه های سبز امید در سیاهی جهل و شیادی عکس از اینجا مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(24) شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
شنبه ی سیاهو ما همچنان دوره می کنیم مریم مومنی | ۸:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(25) پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
برای جوانه های سبزی که شبنم خون بر برگ هایشان هم چنان می رویندگردنکشان شب٫
(نصرت رحمانی) مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح | پیام ها(4) جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
سورئال هایی که رئال می شوندرنه ماگریت ٫ روزی سیب سبز بزرگی کشید که تمام خانه را گرفته بود.
مریم مومنی | ۰:۴۳ صبح | پیام ها(6) شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
در این عمر بیست و نه ساله ام به یاد ندارم روزهایی را که زمان برایم این قدر سریع ودر عین حال این قدر طولانی گذشته باشد مریم مومنی | ۱۰:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(9) یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
ما خشونت نمی خواهیم. رای مان را می خواهیم. حق مدنی مان را می خواهیمحالا می فهمم چرا آن روزها که کودک بودیم به دستانمان مداد رنگی می دادند که لاله بکشیم. شهید لاله قرمزی بود. گل سرخی با برگ های سبز بلند در دفتر نقاشی مان. فیلم جان دادنش را نشانمان نداده بودند. لحظه ای که دوستاناش دم آخر نفس کشیدنش را بالای سرش به نظاره نشسته اند ٫ کسی نشانمان نداده بود. چشم هایی که نگاه می کند و ناگهان درست در یک لحظه ی مشخص گوشه ای از حرکت باز می ایستد را نمی دیدیم. بگذاریم نقش خون در ذهن های مان بماند مریم مومنی | ۱۱:۲۰ صبح | پیام ها(22) دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
گریه می کنی مامان؟ *
این دو تکه از دو شعر مختلف است که من کنار هم گذاشتمشان. مریم مومنی | ۱۱:۲۶ صبح | پیام ها(26) شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
شهیدماهی های سرخ مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح | پیام ها(15) ![]() |
|