June 2009 Archives



دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

من رای می دهم

صبح سرد زمستان بود. دو سه سال پیش. باد می وزید و سوز سردش نمی گذاشت دست از جیب درآوریم حتا با دستکش. سر چهارراه نزدیک خانه رسیدم که چند سطل آشغال بزرگ کنار هم ردیف بودند. یادم است باد زد و در یکی از این سطل ها باز شد و تکه آشغال سبکی به هوا برخاست. چرخ زد و چند متر آن طرف تر فرود آمد. آقای محترمی داشت از آن طرف کوچه می آمد. دوید. تکه آشغال را از چنگ باد گرفت. آمد دوباره این طرف خیابان. انداختش توی سطل و در سطل را بست و محکم کرد که دوباره باز نشود. بعد هم راهش را ادامه داد و رفت.
*
مرد می توانست بگوید به من چه. مگر آشغال جمع کردن وظیفه ی من است؟
می توانست بگوید سرد است و سرمای زمستان آدم دستش را از جیبش بیرون نمی آورد. چون سردش می شود.
می توانست بگوید حالا چه فرقی می کند یک آشغال یا چند تکه بیشتر و کم تر بیفتد توی خیابان و باد بچرخاندشان.
می توانست بگوید این تکه آشغال هم مثل آن یکی ته سیگاری که افتاده زمین است. همه شان سر و ته یک کرباس اند و البته بود و نبودشان فرقی به حال من ندارد.
می توانست بگوید من خانه ام کنار این سطل آشغال ها نیست دو کوچه بالاتر است پس به من چه.
می توانست بگوید وظیفه ی من نیست. چند ساعت دیگر که رفتگر بیاید لابد خودش جمع می کند.
*

مسوولیت پذیری اجتماعی در بین این جماعت بیشتر دیده ام. ماجرای بالا تنها یک نمونه از آن است. فرق کشوری مثل اتریش با کشوری که دموکراسی هنوز نه ریشه ای دارد و نه ساق و برگی همین چیزهاست. همین مسوولیت پذیری تک تک آدم ها. همین بلوغ اجتماعی که باور دارد هر کس به خودی خود تاثیرگذار است و رای تک تک افراد و عمل دانه دانه شان در سرنوشت جمعی همه موثر است.

مریم مومنی | ۰:۲۴ صبح |



یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸

ما به میر حسین موسوی رای می دهیم

moosavi fan.jpg

روینده باد شکفتن جوانه های سبز امید در سیاهی جهل و شیادی

عکس از اینجا

مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(24)



شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸

شنبه ی سیاه

و ما هم‌چنان دوره می کنیم
.
.
.
.
.
.

تاریخ پر دردمان را

مریم مومنی | ۸:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(25)



پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸

برای جوانه های سبزی که شبنم خون بر برگ هایشان هم چنان می رویند

گردنکشان شب٫
زه از کمانتان نگشایید.
شب در دل شماست٫
غم در رگ من است٫
چه بیمی.


پاک و برهنه٫
در آستان سحر ایستاده ام٫
باشد٫ سپیده تراود٫
با او مرا چه تلخ پیامی است.

(نصرت رحمانی)

مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح | پیام ها(4)



جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸

سورئال هایی که رئال می شوند

IMG_3980.JPG

رنه ماگریت ٫ روزی سیب سبز بزرگی کشید که تمام خانه را گرفته بود.


عکس را در خانه ی هنر زوریخ گرفتم. سال گذشته.

مریم مومنی | ۰:۴۳ صبح | پیام ها(6)



شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

در این عمر بیست و نه ساله ام به یاد ندارم روزهایی را که زمان برایم این قدر سریع ودر عین حال این قدر طولانی گذشته باشد
هر روز به کسری از ثانیه تمام می شود
هر روز هزار سال است

مریم مومنی | ۱۰:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(9)



یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

ما خشونت نمی خواهیم. رای مان را می خواهیم. حق مدنی مان را می خواهیم

حالا می فهمم چرا آن روزها که کودک بودیم به دستانمان مداد رنگی می دادند که لاله بکشیم. شهید لاله قرمزی بود. گل سرخی با برگ های سبز بلند در دفتر نقاشی مان. فیلم جان دادنش را نشانمان نداده بودند. لحظه ای که دوستان‌اش دم آخر نفس کشیدنش را بالای سرش به نظاره نشسته اند ٫ کسی نشانمان نداده بود. چشم هایی که نگاه می کند و ناگهان درست در یک لحظه ی مشخص گوشه ای از حرکت باز می ایستد را نمی دیدیم.
این تصویر ها٫ این فیلم هایی که بار ها و بارها می بینیم و می بینند٫ این دختری که بارها جلوی چشم مان جان می دهد این قدر واقعی نبود.
فیلم را برمی گردانیم عقب. دختر روی زمین افتاده. پدرش بالای سرش می گوید: نترس٬ بمان. و دختر بی آن که ترسی در بدنش مانده باشد می رود.

بگذاریم نقش خون در ذهن های مان بماند
فراموشش نکنیم
اما
به کودکانمان مداد رنگی بدهیم تا لاله بکشند.

مریم مومنی | ۱۱:۲۰ صبح | پیام ها(22)



دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

گریه می کنی مامان؟
هنوز که زوزه ای نوزیده
کمرم را اتفاقی دو تا نکرده
هنوز
نرفته ام لب دریا
کمک نخواسته ام
نمرده ام از تنفس تلخاب

*
نگاه کن
به حیاط مریض خانه
از لابه لای کرکره های نیمه باز
بگذار ندیده غیب بگویم:
بهار زیباییست


«رویا زرین» از کتاب: من از کنار برج بابل آمده ام
انتشارات نیلوفر

این دو تکه از دو شعر مختلف است که من کنار هم گذاشتمشان.

مریم مومنی | ۱۱:۲۶ صبح | پیام ها(26)



شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸

شهید

ماهی های سرخ
در خاک شنا می کنند
خاک
جان می گیرد
روان می شود

مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح | پیام ها(15)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2