August 2009 Archives



شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۸

زنده باد مخالف من؟

زنده باد مخالف من٫ یک شعار دو طرفه است. آرمانی است که همه باید به آن معتقد باشند و اگر تنها گروهی به آن پای‌بند باشند حکم نابودی خود را امضا کرده اند. زنده باد مخالف من٫ یک جور دوئل اخلاقی است که هر دو طرف سلاح هایشان را زمین می گذارند و دو طرف میز گفتگو می نشینند و با هم حرف می زنند.
زنده باد مخالف من ٫وقتی سلاحت را زمین گذاشته ای و مخالف‌ات به رویت اسلحه گشوده می شود مضحک ترین تراژدی تاریخ.

مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح |



یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸

اعترافات حبیب رمضان زاده برادر کوچک دکتر رمضان زاده

اعتراف می­کنم، پس تو نیز اعتراف کن!
(برای برادرم دکترعبداله ­رمضان زاده)

برادرم، عبداله عزیز!
اعتراف می­کنم، در تابستان گرم 57، هنگامی­‌که هفده ساله بودی و من 8ساله، تیم تو و دوستانت، تیم جوانان راه­ آهن، در مسابقات قهرمانی بسکتبال جوانان تهران که در ماه زیبای رمضان برگزارشد، تنها تیمی بود که در دور نهایی با زبان روزه شرکت می­کرد و هنگام غروب، و در بین نیمه­‌ی بازی با اذان دسته جمعی­‌تان افطار می­‌کردید. محمد، جلیل، فرهاد، جواد و نادر (هم­‌تیمی­‌هایت) و خسرو، محمد، محمود، میرجلال و ...، (تشویق‌­کنندگانت)، به حتم آن روزها را به یاد دارند و من از همان روزها به ورزش بسکتبال روی آوردم.
اعتراف می­کنم نخستین بار کتاب "داستان راستان"ِ مرحوم مطهری و "فاطمه فاطمه است"ِ مرحوم شریعتی و نیز "ماهی سیاه کوچولو"ی مرحوم صمد بهرنگی را با یاری و راه­نمایی تو خواندم.
اعتراف می­کنم نخستین بار با تو نماز جمعه­ را به امامتِ مرحوم طالقانی به جا آوردم.
اعتراف می­کنم زبان­‌های انگلیسی و عربی را در خردسالی­‌ام به من می­‌آموختی و می‌­گفتی آموختن زبان­‌های دیگر، راز درک بهتر و بیش­تر انسان­ها و فرهنگ‌هاست.
اعتراف می­کنم واژه‌­ی "اصلاح­گری" را در زمستان 59 و در کلاس­های آموزش قرآن، در دهه‌­ی محرم، نخستین بار از تو شنیدم. وقتی که با شیوه‌­ای جذاب برای کودکان و نوجوانان محله، خواندن قرآن را آموزش می­دادی. می­‌گفتی: "ما چه کاره­‌ایم؟" و به ما آموخته بودی که بگوییم: "ما اصلاح­‌گریم" و با روش اصلاح، قواعد قرائتِ قرآن را آموزش می­دادی.
راستی، بچه های ِ محل، یادتان می­آید؟
اعتراف می کنم، هم­راه تو زمزمه کردن دعای کمیل را با صدای دل­نشینِ آقای رستگاری، در مهدیه­‌ی تهران تجربه نمودم.
اعتراف می کنم، که پاک­نویس کردن دست­‌نوشته­‌های پایان­‌نامه‌­ی کارشناسی ارشد تو در رشته­‌ی علوم سیاسی و معارف اسلامی در دانشگاه امام صادق با عنوان "خشونت، بازدارنده‌­ی توسعه‌­ی جوامع" در تابستان 67، هنگامی­‌که آماده­‌ی ورود به دانشگاه می­‌شدم و نیز ترجمه­‌ی قسمت­هایی از پایان­‌نامه­‌ی دکتری­‌ات در رشته‌­ی علوم سیاسی دانشگاهِ لووَن بلژیک در سال 73، یکی ازلذت­‌بخش­‌ترین کارهایم بوده است.
اعتراف می کنم و اطمینان دارم که هیچ­گاه اندوه درونی‌ و غبطه­‌ات را هنگام شهادت دوستانت کریم کریم­زاده، بهروز مردی، محمود کیانی،سید محمود موسوی، حسن بختو، ولی‌ ملکی‌، صفر رحمتی، مهدی اسکندری، مهران غلام­حسینی و سید قاسم ذبیحی­فر از یاد نخواهم برد.
اعتراف می کنم که در اوج بیماری سختت، تلاشِ بی وقفه­‌ات را، روزانه تا هجده ساعت کار مستمر، در خدمت به مردم شریف و مظلومِ کردستان شاهد بوده‌ام.
اعتراف می کنم که معلم من در سخت­کوشی، علم و معرفت­‌اندوزی، شجاعت و صراحت، کارآفرینی و خدمت به مردم تو بوده­‌ای. داستان اعتراف گالیله را تو بودی که برایم خواندی. همان داستانی که همه­‌ی آنان که کمی فیزیک یا تاریخ علم خوانده­‌ا‌ند، می دانند: او اعتراف کرد زمین ثابت است و خورشید و دیگر اختران به گرد آن می­‌گردند، اما هنگامی­که پای خود را بر زمین می­فشرد، در دل زمزمه می­کرد:"اما حقیقت این است که تو می­گردی!"
عبداله عزیز! پس تو نیز اعتراف کن! که پس از پنجاه روز دوری، دلمان برای دیدن روی زیبایت که حالا دیگر تکیده و شکسته شده‌­است و شنیدن صدا و کلامت، هرچه که می­خواهد باشد، سخت تنگ شده­‌است.
تو همواره آموزگار من بوده‌­ای و عزیز، مگر نه این است که باور داریم:

"ان ‫العزة للهِ و لرسولهِ و للمومنین" ، همانا عزت، مختص پروردگار و پیامبرش و مومنان است.

و عزتی که از جانب خداست، توسط بندگانش پای­مال نتواند شد.
و به یقین تو نیز عبدالهی و از مومنان.


برادرت حبیب
10/5/1388

مریم مومنی | ۰:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(22)



دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۸

نیمای عزیز٫ دردت درد همه‌ی ماست

ديروز كه با مامان خانه‌اش رفتيم دنبال شناسنامه و سند قبرش، چه كشيديم. به تنهائي عادت كرده بود. خانه كوچك و تميزش، لباسهاي نوئي كه تازگيها خريده بود. دو دست كت شلوار آويزان در كمد، كاغذ كنار تلفن: قند، روغن سرخ كردني، آلو و ... گويا فهرست خريد بوده. بربري‌هاي با دقت تكه شده در يخچال، بادمجان سرخ شده در فريزر، ظرف‌هاي مرتب چيده شده در آب‌چكان، خانه كوچكت چقدر منظم و مرتب است. چه كسي مي‌گويد خانه بي زن، بي‌سامان است. مسواك جلوي آينه، عكس من و نسرين و عزيز كنار تلفن، جزئيات است كه آدم را آتش مي‌زند. هيچ وقت فكر مي‌كردي كسي با ديدن حوله و مسواكت آتش بگيرد؟ من و مامان گرفتيم.


باقی را از وبلاگ نیما بخوانید.

مریم مومنی | ۱:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(7)



چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

هی تو لبخند می زنی

غزال های پیر
در شعرم
جست و خیز می کنند
این‌جا
هیچ چیز سر جایش نیست
جز عنکبوت‌های گرسنه
که به فرمان من
تار می تنند

تو در شعر من گیر افتاده ای

هی می خواهم از پاییز بگویم
هی تو لبخند می زنی
خیال بّرّت داشته
میان دشت آفتاب‌گردان
نشسته ای

لبخند نزن
زندانی باید گریه کند

مریم مومنی | ۰:۵۵ صبح |



جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸

می‌دانم که آرزوی دوری است اما دلم می خواهد روزی برسد که حیات به صرف خود حیات ارزش داشته باشد. یعنی اگر موجود زنده ای ٫ و حالا از نوع خودمان بگویم٫ آدمی ٫به ناحق کشته شود دردمان این باشد که حیات از بدنش رفته. از بدن این آدمی که تا دمی قبل داشته نفس می کشیده. دمی قبل زنده بوده و حالا دیگر نیست.
دلم می خواهد روزی برسد که زندگی و زنده بودن-همین و بس- کافی باشد که برای به ناحق از دست دادنش عزا بگیریم.
روزی برسد که اگر آدمی کشته شد منتظر نشویم موقعیت اجتماعی‌اش را بدانیم تا میزان گریه کردن و دل‌سوختگی‌مان برایش را با منصبی که داشته٫ مدرک تحصیلی اش٫
استعداد هنری‌اش٫ طبقه‌ی اجتماعی اش و هزار و یک برچسب دیگر تعیین کنیم٫

روزی برسد که بگرییم برای آن که بی گناه کشته شده٫ به ناحق از دنیا رفته یا به زنجیر کشیده شده
چون آدمی بوده از جنس آدمیان.

مریم مومنی | ۱۱:۵۰ بعدازظهر |



شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸

بید

من بید شده ام

لای لباس های پشمی
ژاکت های قدیمی
پیراهن های تابستانی
حفره های کوچک حفر می کنم
به خیال این‌که
تونل های دراز
به نور خواهند رسید
اما تنها از این کنج تاریک کمد
به کنج دیگرش
می رسم

من بید شده ام.
کند پرواز می کنم
زود به دام می افتم
راحت جان می دهم.

مریم مومنی | ۸:۳۶ بعدازظهر |



دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸

تپش قلب دارم و حالت تهوع. والس با بشیر رو یه آدمی باید بشینه ببینه که هیجان سالیانه‌اش بالا پایین رفتن قیمت چوب اسکی‌ئه. آدمی که جنایت های زندگی اش تو صفحه های کتاب های جنایی تعریف شده.
داشیم با حامد فیلم رو می دیدیم. وسطش دیدم نمی تونم دیگه.
اگه هم بتونم جون سالم به در نمی برم. این مدلی روانی از فیلم میام بیرون. نیم ساعتی می‌شه که فیلم رو قطع کردیم و من دراز کشیدم و دارم سعی می کنم چیزی بنویسم. چیزی که نشونی از این لحظه ی من داشته باشه. می‌گم فقط چهار روز دیگه مونده. دیشب می گفت چرا ما باید این‌جوری باشه اوضاعمون؟ چرا ملیت‌مون انقدر سرنوشت ها رو چنگ می ندازه روشون. به دنبال چرا نیستیم که. هر چرایی که جواب نمی خواد. یه جور شکایت به نمی دونم کی. از دست کی.


وقتی در آغوشت هستم٫ و شب است٫ و دنیا آرام گرفته٫ انگار دردهای بزرگ فرصت پیدا می کنند که زنده شوند و دورمان حلقه‌ی آتش بزنند. دنیا می شود همین روشنی آتشی که ما در مرکزش دراز کشیده ایم و نمی دانیم کدام لحظه است که آتش به بدن‌‌هایمان نزدیک می شود.

مریم مومنی | ۱۰:۴۴ صبح |

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2