September 2009 Archives



پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

غصه نخور دیوونه
کی دیده که شب بمونه؟*

وجودم تکه تکه شده. یک بخش‌اش را به آتش کشیده اند و نشسته اند تا خاکستر شود و خاکسترش را پخش هوا کنند. یک بخش اش را کاشته ام و هر روز آب و نور می دهم که سبز بماند و جوانه هایش روزی شاخ و برگ دهند. این دو تکه اما چنان از هم دورند که نه از سبز شدنم عمیقن شاد شوم و نه قدرت باور کردن آتش گرفتنم را داشته باشم.

صدای شادی دانش‌جوها از محوطه ‌ي خوابگاه می آید. دیروقت شب است. من در نیمه‌ی سوخته‌ی خود به تماشایشان نشسته ام.

* از شاملو

مریم مومنی | ۰:۳۷ صبح | پیام ها(9)



جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۸۸

افسانه ها و واقعیاتی در باب تجاوز

کتاب‌چه‌ی راهنمای دانشجویان که بهمون دادند بخش های مختلفی داره از زندگی در خوابگاه و درس خوندن و فعالیت های اجتماعی گرفته تا معرفی انجمن ها و اتحادیه های مختلف دانشجویی و غیره. بخش هایی هم هست که به مسائل سلامت بهداشت و روان و امنیت مربوط می شه. مثل سلامت س.ک.س٫ تغذیه٫ و سلامت روانی. یک جایی هم در کنار توصیه های مختلف امنیتی درباره ی تجاوز توضیح داده که گفتم هرچند که شرایط هر جامعه ای با جوامع دیگه متفاوته خوندنش ممکنه به درد بخوره. متن زیر رو از این کتاب‌چه ترجمه کردم:


- افسانه: متجاوزین غریبه اند و در مکان های خلوت٫ کوچه های تاریک٫ پشت بوته ها این کار را می کنند
واقعیت: تحقیقات نشان می دهد که در اغلب موارد٫ متجاوز فردی آشناست. ممکن است دوست٫ هم‌کار٫ یکی از بستگان و یا شریک فرد باشند. حدود پنجاه درصد تجاوزها در خانه ی خود فرد و یا متجاوز رخ می دهد.

- افسانه: آن‌هایی که مورد تجاوز قرار می گیرند خودشان با نحوه ی لباس پوشیدن و رفتار طرف متجاوز را ترغیب به این عمل می کنند
واقعیت: هیچ انسانی نباید تجاوز را تجربه کند٫ از او سواستفاده شود و یا آزار ببیند. بیشتر تجاوز ها از قبل برنامه ریزی شده اند. و این‌که فرد در آن موقعیت چه لباسی پوشیده تفاوتی در ماجرا ایجاد نمی کند.

- افسانه: فرد متجاوز کسی است که تشنه‌ی س.ک.س است و میل جنسی اش بیمارگونه و غیر قابل کنترل است
واقعیت: متجاوزین غریبه ۳۵ درصد خشونت های جنسی بزرگسالان را مرتکب می شوند. ۲۴ درصد زنان که این مساله را تجربه کرده اند قربانی خشونت جنسی شریک زندگی فعلی و یا سابقشان بوده اند. ۴۲ درصد مردانی که به آن ها تجاوز شده قربانی دوستان و آشنایان خود بوده اند. (آمار مربوط به کشور ایرلند است.)

- افسانه: تا زمانی که عملی خشن مثل گاز گرفتن٫ بریدن و یا استفاده از اسلحه که منجر به جراحت بدنی شود رخ نداده نمی توان اسم این عمل را تجاوز گذاشت.
واقعیت: بعضی از حمله ها به شدت آسیب بدنی به جای می گذارند و باقی نه. اما در همه ی موارد فرد متجاوز کنترل زندگی وتمایل جنسی قربانی اش را به دست گرفته و نتیجه اش آشفتگی های روانی قربانی خواهد بود . فردی که به او تجاوز شده دچار اختلال های تغذیه٫ خواب٫ ترس از ارتفاع٫ افسردگی و مشکلات جنسی می شود و حتا تلاش هایی برای کشتن خود می کند.

- افسانه: تجاوزچیز مهمی نیست. همان س.ک.س است وقتی زنی به آن تمایل ندارد
واقعیت: تجاوز جنسی تنها س.ک.س نیست. تعرض به انسانیت و سو استفاده از تن انسان برخلاف میلش است. عزت واعتماد به نفس فرد را از بین می برد و او را به بازی‌چه ی سو استفاده ی جنسی تقلیل می دهد. اگر فرد تمایلی به رابطه ی جنسی نداشته باشد و به آن مجبور شود تنها اسمی که روی این عمل می توان گذاشت خشونت و تجاوز است. خفت و حقارت آن را کسی نباید هرگز متحمل شود.

گزارشی از ایرلند می گوید که ۲۸ درصد مردان و ۴۲ درصد زنان قربانی خشونت جنسی بوده اند.

مریم مومنی | ۶:۱۵ صبح | پیام ها(7)



یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۸

نوشتن برایم سخت نشده و حتا بسیار دلم می خواهد بنویسم. اما منتشر کردنش برایم سخت است. چند وقت پیش بود که نیمای عزیز می گفت بنویسم. توصیه کرد که بنویسیم. می گفت باید به زندگی برگشت. باید نوشت. و ای کاش خودش بیشتر می نوشت. برای من که ایران نیستم و احتمالن خیلی های دیگر نوشتن از دنیای خارج از آن سرزمین سخت شده. زندگی این سوی آب طبیعی است که حس و حال داخل را ندارد و مسیر خودش را دارد ادامه می دهد. خیلی هایمان از جمله خودم از مسیرش خارج شده ایم و هنوز برنگشته ایم. ذهنمان درگیر و نگران اتفاقات داخل ایران است. می خوانیم و می بینیم و می شنویم هر روز. دلمان آن جا می تپد. غم و شادی اش غم و شادی مان است. برای من یکی حداقل این طور است. و همین است که نمی گذارد زندگی کنم به معنایی که آدم ها این جا دارند زندگی می کنند. همین است که قدرت تمرکزم را گرفته و مدت هاست که نتوانسته ام کتابی بخوانم٫ برنامه ی طولانی مدت مطالعه بریزم و یا فراتر از آن به افق های طولانی تری فکر کنم. ذهن و روانم درگیر امروز است. این هفته. این ماه.

این را نوشتم که یادم بیندازد با همه ی این اتفاقاتی که افتاده و دارد می افتد فراموش نکنم که زمانی شمعی در دست داشته ام. روشنش کرده بودم. سوسویی می کرد. مراقبش بودم که خاموش نشود. و همه ی امیدم این بود که بیشتر و بیشتر بدرخشد و دنیایمان را روشن تر کند. که همین نورها ٫‌همین شمع هایی که دست تک تک‌مان است انگیزه ای برای ماندن و ادامه دادن بوده و هست. نباید بگذاریم آن طور که آن ها می خواهند خاموش شود که به آرزویشان برسند و جهل حاکم شود. باید بیش از گذشته بخوانیم و بدانیم و آگاهی ببخشیم. باید بیش تر بنویسیم.

سعی ام این است که به زندگی برگردم.

مریم مومنی | ۱۰:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(7)



دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸

کار آسونیه ذوق آدم ها رو از بین بردن. بسیار آسون. ولی هنر اینه که اگه از ذوق یکی دیگه ذوق نمی کنیم حداقل همین دوست داشتنه رو محترم بشمریم و بذاریم لذت های کوچک زندگی آدم ها سر جاشون بمونه.
از شجریان(گوگوش/ شادمهر/ هر کی اصلن...) خوشت نمیاد؟ دلیل نداره بیای تو بوق و کرنا کنی. خیلی ها لذت می برن از صداش. تو برو از همونی که خوشت میاد لذت ببر اما به سلیقه ی بقیه ایراد نگیر.
از نارنجی(یا هر رنگ دیگه ای) خوشت نمیاد؟ دلیلی نداره به روی دوستت بیاری و اون لباس نارنجی که تنشه رو از چشمش بندازی.
از فلان کارگردان خوشت نمیاد؟ فلان نویسنده؟ از هر کی دلت می خواد خوشت نیاد. اما حق بده به بقیه که سلیقه شون مثل تو نباشه.
دنیای امروز دنیای تعیین تکلیف کردن برای سلیقه ی دیگران نیست. اگه فلان کالا / هنرمند / محصول هنری٫ سرگرمی/ رنگ/ غذا رو دوست ندارین دندون روی جیگر بذارین و اجازه بدین بقیه لذتشون رو ببرن.

معلومه که اولین مخاطب این نوشته خودم هستم.

مریم مومنی | ۱۱:۱۳ صبح | پیام ها(11)



چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۸

کاش یه اتاق درس مجازی بود٫ یه چیزی شبیه سالن مطالعه٫ می رفتیم اون‌جا آنلاین می شدیم و مجبورمون می کرد درس بخونیم و اونترنت نکنیم به خودمون. مثلن تنظیم می کردی که در وعده های ۴۵ دقیقه (معلومه گرسنمه؟) تمرکز کنی روی کارت /کتابت/... و تو این مدت اگه بخوای ایمیل چک کنی٫ گودر سر بزنی٫ فیس ببوکی بوقش در بیاد بدجور. و زنگ تفریح هم به موقع برای آدم تنظیم کنه و پیشنهاد بده چی کار کنیم. مثلن تویه زنگ تفریح یه حرکت ورزشی انجام بدیم . یا مثلن بگه این زنگ تفریح وقت هویجه. این یکی وقت خوندن روزنامه است. اون یکی وقت گپ زدن/چت کردنه. وقتی هم تموم شد دوباره بوق بزنه که برگردی سر درس و کار.

اگه خواستین ایده ام رو به بیل گیتس هم می تونین بفروشین

مریم مومنی | ۹:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(10)



پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۸

از خوابگاه و دیگر شیاطین

تو هر واحدی یه سری دفترچه قوانین خوابگاه انداختن به تعداد نفرات. یه دونه برمی دارم و ورق می زنم. یه بخش هست که خلاف های مختلف خوابگاهی رو نوشته به همراه جریمه شون. جلوش هم سه تا ستون هست: بار اول٫ بار دوم٫ بار سوم. جنایت های سنگینی مثل دزدی به بار دوم اینا نمی رسه چون همون بار اول می اندازن بیرون. و جالبه که این ها رو که لیست کردن تازه به ذهن آدم می رسه که چه کارها که نمی شه کرد علاوه بر خوابیدن و درس خوندن.
D:

بعضی هاشون رو اینجا می نویسم همین جوری محض اطلاع:
- دست زدن به وسایل آتش خاموش کنی- ایجاد مزاحمت بدین وسیله: بار اول: اخراج از خوابگاه
- دزدی: بار اول: اخراج از خوابگاه٫ معرفی به پلیس
- وارد شدن به جاهایی که مجاز نیستید: اخراج از خوابگاه٫ معرفی به پلیس
- مهمان بدون هماهنگی که شب بماند: بار اول: ۱۰۰ یورو مهمان باید بدهد و احتمال اخراج از خوابگاه. بار دوم: اخراج از خوابگاه
- رفتار های ضد عرف و مزاحمت: بار اول: جریمه ۱۰۰ یورو و سرزنش شدن و احتمال اخراج. بار دوم: جریمه ۲۰۰ یورو و سرزنش شدیدتر و احتمال اخراج. بار سوم: اخراج
- سیگار کشیدن داخل ساختمان ها: بار اول : ۱۵۰ یورو و سرزنش. بار دوم:‌حداکثر جریمه قانونی و یا اخراج از خوابگاه. بار سوم: اخراج از خوابگاه
- اجازه دادن به فرد دیگری که در خوابگاه سیگار بکشد: مثل مورد بالا
- بهداشت نامناسب محیط خوابگاه: بار اول:‌پرداخت هزینه ی نظافت‌چی به علاوه نفری ۵۰ یورو در هر واحد خوابگاه. بار دوم: نفری ۷۵ یورو و سرزنش شدید و پول نظافت‌چی. بار سوم: اخراج از خوابگاه
- بیرون نرفتن از خوابگاه به محض شنیدن آژیر خطر: بار اول: ۵۰ یورو و سرزنش. بار دوم: ۱۰۰ یورو و سرزنش. بار سوم: اخراج از خوابگاه
- ... 

مریم مومنی | ۱۰:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(9)



دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸

از تفاوت های خواب‌گاه و خونه

میای می بینی بوی غذای خوش‌مزه آش‌پزخونه رو برداشته و هم خواب‌گاهی داره آشپزی می کنه.
بو می کشی و به به و چه چه.
تشکر می کنه ازت.
غذاش رو می کشه تو بشقابش و شروع می کنه به خوردن.
همین‌طور که داری وسایلت رو جا به جا می کنی مقادیر زیادی درباره ی غذاهه حرف می زنید وغذاهای مشابه و این چیزها.
و خب
همین
D:
دماغت رو جا می ذاری تو آش‌پزخونه و خودت میای تو اتاق

مریم مومنی | ۱۱:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۸

بیدار که شدم بوی شمع سیب می آمد. حدس زدم حالم بهتر شده باشد که دوباره بو را حس می کنم. نیمه شب از سر و صدای دختر اتاق کناری از خواب پریدم و بعد هم از سرفه خوابم نبرد. صبح که بیدار شدم یازده صبح بود. اداره ی پلیس مهاجرت افتاد به فردا. مدارک را کنار گذاشته ام از دیشب. رفتم آش‌پزخانه. سالاد درست کردم. برنج مخلوط ام را گرم کردم. برگشتم توی اتاق. غذا خوردیم. رفتم دوباره چایی ریختم. امشب سال‌گرد گینس است. نمی دانم کدامشان. پدربزرگ که آن آب‌جو تیره رنگ مخصوص را اختراع کرده یا نوه اش که آن روز مجسمه اش را دیدیم و می گفت که خیرشان به مردم می رسیده و کارآفرین بوده اند و شغل درست کرده اند به وقت نداری ایرلندی ها. و خب این جماعت دنبال بهانه اند که دور هم جمع شوند و شادخواری کنند. گفتم نمی آیم. می خواهم بروم جلسه ی انجمن فیلم. باید تا شب استراحت کنم. درس نمی خوانم امروز. عصر شاید تمرین زبان کنیم اگر خبر دهد. دارم صبحانه در تیفانی می بینم. روی تخت دراز کشیده ام. ضعف دارم هنوز. اما بهترم.

مریم مومنی | ۴:۱۷ بعدازظهر |



پنجشنبه ۲ مهر ۱۳۸۸

مادرم در چهارم سپتامبر ۲۰۰۶ درگذشت.
بعد از این‌ بود که فهمیدم چقدر وضعیت سلامت ذهنی پدرم را از من پوشیده نگه داشته بود

پدرم آلزایمر ندارد اما حافظه ی کوتاه مدتش را از دست داده است.

بردمش به مراسم خاک‌سپاری و بعد وقتی به خانه برگشتیم هر پانزده دقیقه یک باز از من می پرسید مادرم کجاست. باید بارها و بارها توضیح می دادم که او مرده است.

چرا کسی به من نگفته است؟
چرا من را به خاک‌سپاری نبرده اند؟
چرا در بیمارستان به ملاقاتش نرفتم؟

این چیزها در حافظه اش نیست.
اندکی بعد فهمیدم که نمی توانم مدام به او بگویم زنش مرده است. او به یاد نمی آورد و این که بارها باید مرگ مادرم را دوره می کردیم برای هردومان کشنده بود.

تصمیم گرفتم به او بگویم که مادرم به پاریس رفته است تا از برادربیمارش مراقبت کند

و این ٫ جایی است که او الان آن‌جاست.

این یک روزنگار است
برای ثبت پدرم و رابطه مان.

برای روزهایی که برایمان باقی مانده است.
3951579896_00d96467ce.jpg

مریم مومنی | ۱۰:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(11)



یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸

رویای کالیفرنیا دارم

برگ‌ها همه قهوه ای
آسمون خاکستریه
اومدم قدم بزنم
تو یه روز زمستونی

گرم و نرم بودم اگه
الان ال.ای بودم
رویای کالیفرنیا دارم
تو این روز زمستونی

رفتم تو یه کلیسا
که سر راهم بود
زانو زدم
انگاری دارم دعا می کنم

می دونی٫ کشیش‌ئه سرما رو دوس داره
می دونه که من می مونم
رویای کالیفرنیا دارم
تو این روز زمستونی

برگ‌ها همه قهوه ای
آسمون خاکستریه
اومدم قدم بزنم
تو یه روز زمستونی

اگه به دختره نگفته بودم
همین امروز راه می افتادم
رویای کالیفرنیا دارم
تو این روز زمستونی

از این‌جا بشنوید.

مریم مومنی | ۴:۴۹ صبح | پیام ها(9)



چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

برای عباس جعفری

رودخانه نباید آدم ها را ببرد.
آب نباید غضب داشه باشد

نمی شناختمش. اما هر روز منتظرم که در خبرها بخوانم:
آن مرد آمد.
آن مرد با قایق آمد.

مریم مومنی | ۱:۳۵ صبح | پیام ها(8)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2