October 2009 Archives



سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸

Although we may live as if our beliefs were the only true and real explanations of how the world is, we need only compare our own ideology with that of another group or culture or era to see how historically and socially shaped many of those views are.

from "Film Art:An Introduction"
by
Bordwell and Thompson

بر سر فهمیدن همین سه خط چه خون ها که در تاریخ ریخته نشده.

مریم مومنی | ۳:۱۹ بعدازظهر |



چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸

سیاه ترین دروغ

سیاه ترین دروغ ها٫ دروغی است که بخشی از حقیقت در آن باشد. آن وقت می شود نیم‌چه حقیقت. و این چیزی است که نمی توان به جنگش رفت.
این ها را من نمی گویم. زمانی منتقدین در نقد فیلم کوییز شو رابرت ردفورد گفته اند و دیدم چقدر به اوضاع و احوال خودمان می خورد.
ثابت کردن این‌که طرف آدم حقه باز و کلاشی است اگر نود درصد مواقع دروغ بگوید و ده درصد راست بگوید بسیار سخت است. تا می آیی برای مردم آن نود درصد را ثابت کنی آن ده درصد را جلوی چشمت می آورند و محزونت می کنند از این‌که می بینی فریب مکرش را خورده اند.

واضح است که ظلمی که در آن نود درصد است جایی برای دفاع از طرف باقی نمی گذارد.
در محضر عدالت البته.

مریم مومنی | ۰:۲۳ صبح | پیام ها(11)



چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸

جلسه ی انجمن ادبی

دیروز عصر جلسه ی انجمن ادبی دانشگاه بود. برای اولین بار می رفتم. دعوت کرده بودند از یک نویسنده ی ایرلندی که داستان کوتاهش جایزه ی نمی دانم کجا را گرفته بود بیاید برایمان حرف بزند. حدود بیست نفر بودیم. نویسنده خانم سی و شش هفت ساله ای بود که کمی هم با تاخیر آمد و برایمان یک داستان کوتاه خواند. همان که جایزه گرفته بود. و بعد سوال و جواب بود و بعد دوباره یکی دو تا بخش از دو تا از داستان هایش خواند. داستان اولش که من خوشم آمد از زبان پسر بچه ی کوتوله ای بود که با مرد قدبلندی آشنا می شود و ... سوال کردند که قبلش چقدر مطالعه کرده چون یک سری اصطلاح های پزشکی داشت داستان و همین طور اصطلاح های غواصی. گفت در کلوب غواصی با خانوم بلند قدی آشنا می شود که به او گفته به انجمن بلند قد ها می رود. جایی که آدم های بلندقد آن جا عضوند. بعد از همان جا جرقه ی اولیه ی داستان زده می شود و خانم نویسنده می رود دنبال خواندن و پژوهش موضوع. اصطلاح های غواصی هم که مربوط به همان کلوب بوده. این‌که زیر آب صورت غواص ها و حالتی که درچهره شان نشان می دهند برای ارتباط با هم خیلی مهم می شود و خب دست ها هم که بدیهی است و یک عالمه هم اسم موجودات زیر دریا بود و جلبک و گیاه و آب‌زی که همه را رفته بود خوانده بود و قبل از نوشتن حسابی اطلاعات جمع کرده بود.یکی دو تا فیلم یوتیوب هم تاثیر داشته در شکل دادن داستانش. به قول آقای قاسمی مواد خام ادبی. (راستی از آن همه مواد خام ادبی آخر کسی داستانی بیرون کشید؟از این همه مواد خام ادبی که دیدیم و آن جا نبود چه؟ ...بگذریم)

بعد چای و بیسکوییت خوردیم و دوباره برایمان متنی خواند که حوصله اش را نداشتم. داستان جنایی بود . دختری عتیقه می دزدد و در اینترنت به حراج می گذارد و یکی از مشتری هایش تهدید می کند که یک نسخه ی قدیمی برایش بدزدد در ازای حق السکوت. و خب کار به قتل و این جور چیزها می کشد.
به وضوح معلوم بود که نویسنده از داستان جنایی اش بیشتر لذت برده و می برد. و از سوال های ما هم معلوم بود که آن قبلی را بیشتر پسندیده ایم. یکی پرسید که چی الان در دست دارد. گفت دارم روی یک رمان جنایی کار می کنم. آدم چه می تواند بگوید؟ توی دلم می گویم حیف نیست از آن داستان عالی ای که توانسته بودی بنویسی و این انرژی ای که داری روی جنایت و معمای قتل می گذاری؟ بلند نمی گویم. چون به من ربطی ندارد و سلیقه ی من قرار نیست سلیقه ی او باشد...دارد از عادت نوشتن می گوید. این ایجنت های خارجی که نویسنده های این طرف دارند بزرگ‌ترین موتور محرکه اند. رسم است که همه شان داشته باشند. معادل فارسی اش چه می شود؟ پیش‌کار؟ نماینده ‌ی تجاری؟ خلاصه هر چی هست همین ها هستند که واسطه ی بین نویسنده و دنیای پخش و نشر و حتا مردم و خبرنگاران هستند. و وقتی یکی آن بیرون باشد که چرخ تجاری را بچرخاند و یا دست کم کمک کند و انگیزه دهد و اصرار به چرخاندن اش داشته باشد اوضاع فرق می کند.
داشت می گفت که نماینده ی تجاری اش کاری را به او محول کرده بود که برای رساندن به موقع به موعد زمانی باید هر روز می نوشته. و خب هر روز نوشتن کار ساده ای نیست. چون خلق اثر هنری اجبار زمانی بر نمی تابد. دست کم آن قدر منظم مثل چیزهای دیگر نیست که صبح بنشینی سرش و بتوانی تا حد مشخصی کار را جلو ببری. می گفت خودم را مجبور کرده بودم بنویسم و روز هایی که نوشتنم نمی آمد می نشستم به ویرایش داستان های قدیمی ترم و این تناوب ٍ نوشتن- ویرایش ٫ عادت روزانه ام شد تا جایی که تا الان هم می نویسم هر روز و خوش‌حالم از این بابت. اگر هم خسته شوم بلند می شوم کار های مختلفی هست که انجام دهم. هر چه مربوط به پرورش و خلق باشد به من کمک می کند. نقاشی می کنم. آش‌پزی می کنم. باغ‌بانی٫ با بچه ها بازی می کنم و همه ی این‌ها در نهایت به نوشتن ‌ام کمک می کند.
آخر جلسه هم از یکی دو نفر پرسید که می نویسند یا نه و نوشتن برایشان چطور است. پسر کوتاه قدلاغر اندام ردیف جلو گفت شعر می گوید. دختر موفرفری دورگه هم مشغول نوشتن رمانی خیالی است. بقیه هم چیزی بروز ندادند.

مریم مومنی | ۴:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(9)



جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸

شهید پتروس فهمیده

شهید پتروس فهمیده
انگشتش در سوراخ سد
کمرش زیر تانک
کودکی ما را نفس می کشد

جلو می روم
پیر کودکی است
و برعکس بنجامین دکمه
پیر هم خواهد مرد

زمزمه می کند:
کنار بیا
بگذار دوزخ
از بعد از ظهر هایمان
به تاخت بگذرد.

مریم مومنی | ۲:۰۵ صبح |



سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸

سوال

برای یک غیر ایرانی که علاقه مند به خواندن ادبیات ایران باشد چه پیشنهاد می کنید که هم خوب باشد و هم ترجمه شده باشد به انگلیسی و هم ترجمه متن فارسی به انگلیسی اش قابل اطمینان باشد.

پیشاپیش از دوستانی که حوصله می کنند و جواب می دهند ممنونم.

مریم مومنی | ۱۱:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(27)



پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸

و این جوری هاست که صبح زود از خواب پریده. بالش را فشار داده به صورتش از سمت چپ و کمی بعد از سمت راست و بعد لحاف اول را کنار زده و بعد دومی را کنار زده و از جایش بلند شده و کورمال کور مال موبایلش را از خرت و پرت های روی میز یافته و صفحه اش را روشن کرده که ببیند ساعت چند است و چقدر روزش را حرام کرده که قرار بود صبح تا شب اش درس بخواند و دیده پنج صبح و هوا تاریک و مرغ ها همه در حال نالیدن در محوطه ی خواب‌گاه بی عقل و هوش. راهی دست‌شویی شده و حین بیرون آمدن خودش را در آینه دیده که موهایش از شدت رطوبت صبح‌گاهی کم از زلف های میرزای جنگلی ندارند و هر کدام در جهتی به خود پیچیده اند و همه با هم به هم پیچیده اند و راهی آشپزخانه شده و چراغ روشن نکرده و در نور یخچال و شفق صبح گاهی آب لیمو و روغن زیتون و نمک و شوید را توی لیوان خوشگله قاطی کرده و همین طور که داشته هم می زده چشمش به ظرف در بسته ی روی میز افتاده که یادداشتی رویش بوده و سرش را آورده نزدیک که بخواند ماجرای یادداشت را و خط سارا را دیده که نوشته:
هی بچه ها. این ها رو مامانم برای ما پخته. بخوریدشون!
و تازه یادش افتاده که سارای کانادایی دیروز سر صبحانه گفته بود دوستش قرار است از کانادا بیاید و قرار است برود فرودگاه دنبالش. و شب آن قدر دیر برگشته بوده که مهمان سارا را پاک از یاد برده بوده و در ظرف را باز کرده و انبوهی کلوچه ی کاکاکویی دیده که مامانانه فرم گرفته اند : همه تقریبن یک شکل اما هر کدام با هویت خاص خودش. و یکی را برداشته و در ظرف را بسته و محبت مامانانه که ملیت نمی شناسد را گاز زده و از دور بوسه ای به مامان سارا در کانادا فرستاده و خوش‌حال یک گاز کلوچه و یک قلپ آب‌لیمو خوران به اتاقش برگشته که این ها را بنویسد.

بله. این جوری هاست.

مریم مومنی | ۶:۳۱ صبح | پیام ها(25)



دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۸

دیوان (ه ی) شرقی -غربی

نیمی این جا نیمی آن جا فرسوده می کند. به هر دو نیاز دارم و در هوای هر دو نفس می کشم و زندگی می کنم. اما زندگی در مرز این دو جهان با این عمق که من انتظار دارم ممکن نیست. زمان اجازه اش را نمی دهد. توانایی های آدمی هم. دیر یا زود به یک سو متمایل می خواهم شد و یا یک جایی لب مرز ساکن می شوم.
ساکن می شوم؟

مریم مومنی | ۰:۲۱ بعدازظهر |



سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۸

منتظر اتوبوس تو راهرو هاستل ایساده بودیم. بیرون بارون می اومد. هوا سرد بود. چترهامون جمع شده بود دوباره و آب ازشون چکه می کرد رو زمین٫ رو کفش ها٫ رو ساک ها و کوله پشتی ها. گفت چترت آدم رو خوش‌حال می کنه. یه رنگین کمونه تو این هوای مزخرف.
راست می گه.

رنگین کمونه روزهای آخر عمرش رو می گذرونه.
باد این شهر کمرش رو شکسته

مریم مومنی | ۸:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(0)



چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸

آواز یا دعا؟

از کلیسای جامع بیرون میایم. توریستی رفته بودیم داخلش عکس بگیریم. مردم صبح یکشنبه ای نیمکت ها رو پر کرده بودند. سکوت. شمع ها روشن ٫ بوی عود یا نمی دونم چی تو فضا. دسته ی کشیش ها و همراهانش که پنج شیش نفر بود از همون دری وارد شدند که من وایساده بودم. از کنارم رد شدند و مردم از جاشون بلند شدند و شروع کردند به آواز خوندن. دیوار حاشیه رو گرفتیم و از پشت سرشون عبور کردیم و ساکت اومدیم بیرون. صلیب کشید دم در. آوازشون تو گوشم بود. سرمای بیرون خورد تو صورتامون. آوازه رو زمزمه می کردم. گفت داری آوه ماریا رو می خونی؟ گفتم چی هست؟ همین که داشتند تو کلیسا می خوندند؟ گفت آره. گفتم نه فقط دارم آهنگش رو می زنم. گفت خواهش می کنم مریم!
با تحکم گفت. ساکت شدم.
عصر دوباره داشتم زیر لب یه چیزی زمزمه می کردم. گفت داری آوه ماریا می خونی؟ گفتم نه . یادم نیست اصلن ملودی اش چی بود. گفت آهان!
.....
ای بابا!
به قول اون گفته ی معروف حواسمون نیس که بعضی چیزا واسه ما خاطره است واسه اونا دعا

مریم مومنی | ۱:۴۹ صبح | پیام ها(10)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2