October 2009 Archivesسه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸
Although we may live as if our beliefs were the only true and real explanations of how the world is, we need only compare our own ideology with that of another group or culture or era to see how historically and socially shaped many of those views are. from "Film Art:An Introduction" بر سر فهمیدن همین سه خط چه خون ها که در تاریخ ریخته نشده. مریم مومنی | ۳:۱۹ بعدازظهر | چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸
سیاه ترین دروغسیاه ترین دروغ ها٫ دروغی است که بخشی از حقیقت در آن باشد. آن وقت می شود نیمچه حقیقت. و این چیزی است که نمی توان به جنگش رفت. واضح است که ظلمی که در آن نود درصد است جایی برای دفاع از طرف باقی نمی گذارد. مریم مومنی | ۰:۲۳ صبح | پیام ها(11) چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸
جلسه ی انجمن ادبیدیروز عصر جلسه ی انجمن ادبی دانشگاه بود. برای اولین بار می رفتم. دعوت کرده بودند از یک نویسنده ی ایرلندی که داستان کوتاهش جایزه ی نمی دانم کجا را گرفته بود بیاید برایمان حرف بزند. حدود بیست نفر بودیم. نویسنده خانم سی و شش هفت ساله ای بود که کمی هم با تاخیر آمد و برایمان یک داستان کوتاه خواند. همان که جایزه گرفته بود. و بعد سوال و جواب بود و بعد دوباره یکی دو تا بخش از دو تا از داستان هایش خواند. داستان اولش که من خوشم آمد از زبان پسر بچه ی کوتوله ای بود که با مرد قدبلندی آشنا می شود و ... سوال کردند که قبلش چقدر مطالعه کرده چون یک سری اصطلاح های پزشکی داشت داستان و همین طور اصطلاح های غواصی. گفت در کلوب غواصی با خانوم بلند قدی آشنا می شود که به او گفته به انجمن بلند قد ها می رود. جایی که آدم های بلندقد آن جا عضوند. بعد از همان جا جرقه ی اولیه ی داستان زده می شود و خانم نویسنده می رود دنبال خواندن و پژوهش موضوع. اصطلاح های غواصی هم که مربوط به همان کلوب بوده. اینکه زیر آب صورت غواص ها و حالتی که درچهره شان نشان می دهند برای ارتباط با هم خیلی مهم می شود و خب دست ها هم که بدیهی است و یک عالمه هم اسم موجودات زیر دریا بود و جلبک و گیاه و آبزی که همه را رفته بود خوانده بود و قبل از نوشتن حسابی اطلاعات جمع کرده بود.یکی دو تا فیلم یوتیوب هم تاثیر داشته در شکل دادن داستانش. به قول آقای قاسمی مواد خام ادبی. (راستی از آن همه مواد خام ادبی آخر کسی داستانی بیرون کشید؟از این همه مواد خام ادبی که دیدیم و آن جا نبود چه؟ ...بگذریم) مریم مومنی | ۴:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(9) جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸
شهید پتروس فهمیدهشهید پتروس فهمیده جلو می روم زمزمه می کند: مریم مومنی | ۲:۰۵ صبح | سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸
سوالبرای یک غیر ایرانی که علاقه مند به خواندن ادبیات ایران باشد چه پیشنهاد می کنید که هم خوب باشد و هم ترجمه شده باشد به انگلیسی و هم ترجمه متن فارسی به انگلیسی اش قابل اطمینان باشد. پیشاپیش از دوستانی که حوصله می کنند و جواب می دهند ممنونم. مریم مومنی | ۱۱:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(27) پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸
و این جوری هاست که صبح زود از خواب پریده. بالش را فشار داده به صورتش از سمت چپ و کمی بعد از سمت راست و بعد لحاف اول را کنار زده و بعد دومی را کنار زده و از جایش بلند شده و کورمال کور مال موبایلش را از خرت و پرت های روی میز یافته و صفحه اش را روشن کرده که ببیند ساعت چند است و چقدر روزش را حرام کرده که قرار بود صبح تا شب اش درس بخواند و دیده پنج صبح و هوا تاریک و مرغ ها همه در حال نالیدن در محوطه ی خوابگاه بی عقل و هوش. راهی دستشویی شده و حین بیرون آمدن خودش را در آینه دیده که موهایش از شدت رطوبت صبحگاهی کم از زلف های میرزای جنگلی ندارند و هر کدام در جهتی به خود پیچیده اند و همه با هم به هم پیچیده اند و راهی آشپزخانه شده و چراغ روشن نکرده و در نور یخچال و شفق صبح گاهی آب لیمو و روغن زیتون و نمک و شوید را توی لیوان خوشگله قاطی کرده و همین طور که داشته هم می زده چشمش به ظرف در بسته ی روی میز افتاده که یادداشتی رویش بوده و سرش را آورده نزدیک که بخواند ماجرای یادداشت را و خط سارا را دیده که نوشته: بله. این جوری هاست. مریم مومنی | ۶:۳۱ صبح | پیام ها(25) دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۸
دیوان (ه ی) شرقی -غربینیمی این جا نیمی آن جا فرسوده می کند. به هر دو نیاز دارم و در هوای هر دو نفس می کشم و زندگی می کنم. اما زندگی در مرز این دو جهان با این عمق که من انتظار دارم ممکن نیست. زمان اجازه اش را نمی دهد. توانایی های آدمی هم. دیر یا زود به یک سو متمایل می خواهم شد و یا یک جایی لب مرز ساکن می شوم. مریم مومنی | ۰:۲۱ بعدازظهر | سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۸
منتظر اتوبوس تو راهرو هاستل ایساده بودیم. بیرون بارون می اومد. هوا سرد بود. چترهامون جمع شده بود دوباره و آب ازشون چکه می کرد رو زمین٫ رو کفش ها٫ رو ساک ها و کوله پشتی ها. گفت چترت آدم رو خوشحال می کنه. یه رنگین کمونه تو این هوای مزخرف. رنگین کمونه روزهای آخر عمرش رو می گذرونه. مریم مومنی | ۸:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(0) چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸
آواز یا دعا؟از کلیسای جامع بیرون میایم. توریستی رفته بودیم داخلش عکس بگیریم. مردم صبح یکشنبه ای نیمکت ها رو پر کرده بودند. سکوت. شمع ها روشن ٫ بوی عود یا نمی دونم چی تو فضا. دسته ی کشیش ها و همراهانش که پنج شیش نفر بود از همون دری وارد شدند که من وایساده بودم. از کنارم رد شدند و مردم از جاشون بلند شدند و شروع کردند به آواز خوندن. دیوار حاشیه رو گرفتیم و از پشت سرشون عبور کردیم و ساکت اومدیم بیرون. صلیب کشید دم در. آوازشون تو گوشم بود. سرمای بیرون خورد تو صورتامون. آوازه رو زمزمه می کردم. گفت داری آوه ماریا رو می خونی؟ گفتم چی هست؟ همین که داشتند تو کلیسا می خوندند؟ گفت آره. گفتم نه فقط دارم آهنگش رو می زنم. گفت خواهش می کنم مریم! مریم مومنی | ۱:۴۹ صبح | پیام ها(10) ![]() |
|