November 2009 Archivesیکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸
به یاد مسعود رسام عزیزمسعود رسام عزیز از معدود آدم هایی بود که بلد بودند دوربین نگاهشان را به خوشی ها و خنده ها و امیدهای جامعه ی تلخ مان بیندازند. نشانمان دهند که اگر بخواهیم می توانیم همه ی دیوار های خانه مان را سبز کنیم. اگر بخواهیم می توانیم اتاقک کوچکی بالای پشت بام درست کنیم وبا آن که دوستش داریم در آن زندگی کنیم و خوشبخت باشیم . می توانیم قانون بگذاریم که موقع قهر آدم ها حق صحبت کردن با هم داشته باشند و همین حرف زدن٫ خشم را کم کم از یادمان ببرد و مهر را جانشینش کند. که از دل انقلاب و ساواک و خون و خشونت می شود نشست و آدم هایی بیرون کشید که ژیان خنده دار داشته باشند و قیافه شان با نمک باشد و اسم مخفی شان سوسک سیاه و خرمگس باشد و بچه ها را بخندانند. که بهداشت و تمیزی را با خنده و خوشی به بچه هایمان یاد دهیم. نترسانیمشان. (همان موقع ها که یک عده فکر می کردند هر چه بیم و هراس ماجرا بیشتر باشد نتبجه ی آموزش بهتر می شود.) یادش همیشه سبز خواهد ماند. مریم مومنی | ۱۱:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(25) سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸
رم شهر بی دفاعچند سال باید بگذرد؟ چند سال گذشته است ؟ مریم مومنی | ۶:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(12) پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸
یه کلاه پشمی خریدم. مریم مومنی | ۸:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(7) شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸
به مادرم بگویید مریم مومنی | ۱:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(15) جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸
قلم باتوم ماست!ما احتیاج به دشمن نداریم. تا وقتی خودمون خودمون رو می خوریم احتیاج به دشمن نداریم. روشنفکر جماعتی که ما باشیم در اصل چاقو کش و جاهل کوچه پس کوچه های قدیمی هستیم که نمی توانیم آرام سر میز مذاکره بنشینیم و بحث کنیم و یاد بگیریم و یاد دهیم.باید طرف را له و لورده کنیم تا ثابت شود حق با ما بوده.باید حرف مان را با نیش و کنایه و ریشخند همراه کنیم تا خواننده ی متونمان حس کند که دقیقن سر یکی از چهاراه های قدیمی ایستاده و معرکه ی بزن بزنی را تماشا می کند. مریم مومنی | ۱۱:۵۶ صبح | پیام ها(18) یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸
تفاوت ساختار متون انگلیسی و فرانسویمتون آنگلو ساکسون ها در مقایسه با متون دیگری که خوانده ام یک ویژگی مشخص دارد و آن هم ساختار پاراگراف های مشخص است. این طور که هر پاراگراف یک ایده ی مهم و اصلی را مطرح می کند که معمولن در اولین جمله ی پاراگراف است و باقی بدنه به بسط و توسعه ی آن می پردازد و مثال می زند و در اغلب موارد با جمله ای به پایان می برد که پل ارتباطی بین پاراگراف خود و پاراگراف بعدی است. این سازماندهی متن ٫خواندنش را راحت می کند. خیلی وقت ها می گویند اگر می خواهید نگاهی سرسری به مقاله بیندازید و دست تان بیاید که از چه حرف می زند جمله های اول هر پاراگراف را فقط بخوانید. همیشه البته این طور نیست اما درخیلی از موارد و به خصوص در مقاله ها و متون دانشگاهی این طور است. خواننده ای که به این نوع ساختار بندی عادت دارد خواندن متن فرانسوی برایش سخت تر می شود. فرانسوی ها تا جایی که من دیده ام خود را به این که در هر پاراگراف تنها یک ایده ی اصلی مطرح شود مقید نمی کنند. و ممکن است یک پاراگراف چند ایده ی اصلی داشته باشد و پاراگراف بعدی تکرار پاراگراف قبلی باشد با عباراتی هم معنی و هیچ ایده ی تازه ای نداشته باشد. متون فرانسوی مثل جریانی هستند که خواننده را با خود می برند بدون این که ملاحظه ی حوصله و وقت خواننده را داشته باشند ولی این به معنی این نیست که جذاب نباشند. در متن فرانسوی نمی توان دقیق رد بحث را گرفت. باید به نویسنده فرصت داد که حرفش را کامل بزند و بعد موقع تحلیل می رسد.در متن انگلیسی برعکس از همان پاراگراف اول می توان آجربندی و شکل گیری ایده ها را قدم به قدم دنبال کرد. این ها برداشت شخصی من است و واضح است که حکم کلی نیست. چیزی است که من دیده ام در اغلب موارد. مریم مومنی | ۴:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(5) سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸
آدم های این طرف آب یا همان خارجی هایی که من در این پنج سال دیده ام به طور کلی تصویر نادقیق٫ محدود و اغلب منفی ای از ایران دارند اگر داشته بین همه ی این ها دل آدم خوش است که یک نفر حالا به هر دلیلی اسم ایران را که می شنود به جز سیاست چیز دیگری هم درباره ی ایران بداند. برای من اندک مواردی بوده. یکی از آن ها پسری چینی بود. دوست دوستمان که برای اولین بار می دیدیمش و از ایران علی دایی را می شناخت و یک بازیکن دیگر فوتبال که یادم نیست الان. مریم مومنی | ۱۰:۴۱ صبح | پیام ها(11) پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸
بیمارستان کودکان در موزه ی هنر مدرنتعدادی از اتاق های موزه ی هنر مدرن به بیمارستان کودکان مربوط می شد. یکی از اتاق ها خالی خالی بود. حلقه ی دایره شکلی به قطر حدود یک متر از سقف اش آویزان بود و پرده ی حریر سفیدی که ارتفاعش از سقف تا کف اتاق بود به آن وصل. انگار چوبپرده را از پنجره کنده باشی با همان پرده ای که به آن وصل است و خم اش کرده باشی تا دو سرش به هم برسد و حلقه بزند. وسط حلقه که می ایستادی پرده ی سفید دورت می چرخید. کمی ترسناک بود . انگار میان گردابی ایستاده باشی که نمی دانی ابتدا و انتهایش کجاست. بعد البته بازدید کنندگان دیگر می آمدند میان حلقه و تو یادت می افتاد که انتها را بلدی و این جا بیمارستان نیست با آن سفیدی خفه کننده اش که به تو نگوید سرانجام چه خواهد بود. می توانی پرده را کنار بزنی و از گرداب حریر بیرون بیایی. مریم مومنی | ۴:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(3) سه شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
برای تلمای نداشته امکاش کسی را کشته بودیم خوبی مریم مومنی | ۰:۵۵ بعدازظهر | پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸
از دختران سرزمیناموبلاگ نگار یک ویژگی خاص دارد که کمتر جایی دیده ام. آن هم روایت صادقانه از زندگی دختر جوانی است که برای من تازگی دارد و بسیار خوشآیند است. خوشحال می شوم وقتی می بینم دختر پر انرژی و خوشبینی به زندگی هست که ساکن پایتخت هم نیست و با امکانات فضای اطرافش سعی در بهتر کردن دنیایش/دنیایمان دارد. دلم یک جورهایی گرم می شود به اینده ی دختران سرزمین ام. چند تا از نوشته هایش را این جا بخوانید. نمی دانستم کدام ها را انتخاب کنم. تقریبن همه شان خیلی خوباند. باقی را تشریف ببرید به وبلاگ خودش. با لهجه ی شیرین گرگانی پذیرایی می شوید: رکاب میزنم و عشق در دلم جاریاست نان پختن، نان شكستن، نان قسمت كردن، نان بودن رادیوی خوب من ظرفهایش مریم مومنی | ۹:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(9) ![]() |
|