November 2009 Archives



یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸

به یاد مسعود رسام عزیز

مسعود رسام عزیز از معدود آدم هایی بود که بلد بودند دوربین نگاهشان را به خوشی ها و خنده ها و امیدهای جامعه ی تلخ مان بیندازند. نشانمان دهند که اگر بخواهیم می توانیم همه ی دیوار های خانه مان را سبز کنیم. اگر بخواهیم می توانیم اتاقک کوچکی بالای پشت بام درست کنیم وبا آن که دوستش داریم در آن زندگی کنیم و خوش‌بخت باشیم . می توانیم قانون بگذاریم که موقع قهر آدم ها حق صحبت کردن با هم داشته باشند و همین حرف زدن٫ خشم را کم کم از یادمان ببرد و مهر را جانشینش کند.

که از دل انقلاب و ساواک و خون و خشونت می شود نشست و آدم هایی بیرون کشید که ژیان خنده دار داشته باشند و قیافه شان با نمک باشد و اسم مخفی شان سوسک سیاه و خرمگس باشد و بچه ها را بخندانند.

که بهداشت و تمیزی را با خنده و خوشی به بچه هایمان یاد دهیم. نترسانیم‌شان. (همان موقع ها که یک عده فکر می کردند هر چه بیم و هراس ماجرا بیشتر باشد نتبجه ی آموزش بهتر می شود.)
که درد و غم سهم همه مان است و این را همه می دانیم . اما به جای غصه خوردن و زهر ریختن به خودمان و دیگران و نشان دادن سیاهی ها و زخم زدن و زخم را بارها و بار ها کندن می شود چشم مان را به سیاهی ها ببندیم و سبزی و امید را در اتاق و خانه و شهرمان زنده نگه داریم.
...

یادش همیشه سبز خواهد ماند.

مریم مومنی | ۱۱:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(25)



سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸

رم شهر بی دفاع

چند سال باید بگذرد؟ چند سال گذشته است ؟
فیلم هنوز شروع نشده بود. اشتفان آلمانی نشسته بود ردیف جلویمان. یک صندلی کنارش خالی بود. سالن نمایش فیلم که یکی از تالار های کوچک دانشگاه است نیمه تاریک بود. نورش در حدی تنظیم است که هم بشود فیلم را دید و هم بشود یادداشت برداشت. دیدم ماریا نیامده .دختر ایتالیایی که اشتفان تازگی ها توجه خاصی به او دارد. با هر بار باز شدن در باریکه نوری سالن را کمی روشن می کرد و اشتفان برمی گشت ببیند ماریا است که وارد شده یا نه. بالاخره آمد. کت قهوه ای رنگی تنش بود و موهایش مثل همیشه رها و مواج بدون گیره یا گل سری. آمد نشست کنار اشتفان. برگشت سلام کرد و لبخند رد و بدل کردیم.
فیلم شروع شد و من حواسم بود که چند نسل از دوره ی فیلم گذشته که الان یک دختر ایتالیایی و یک پسر آلمانی عاشقانه روبرویم نشسته اند و همه با هم گوشه ای از تاریک ترین روزهای تاریخ قرن بیستم را می بینیم. یکی دو جا ماریا صورتش را با دست هایش پوشاند که صحنه ی داغ زدن و شکنجه ی جورجیو را نبیند. یکی دو جا نزدیک بود گریه ام بگیرد. نمی دانم در ذهن اشتفان چه می گذشت. شرم تاریخی؟ بی خیالی امروزی؟ عشق به ماریا؟ یا حتا هم دردی با ماریا؟ کسی چه می داند شاید اجدادش از مخالفان نازی بودند. اجداد ماریا چی؟ جزو کدام دسته بودند؟ . اجداد من چی؟ آن موقع کجا بودند و در دلشان چی می گذشته؟ ترس از نیروهای بیگانه ی متفقین در سرزمین خودشان؟ دست و پنجه نرم کردن با قحطی؟
...
فیلم که تمام شد زود وسایلم را جمع کردم و زدم بیرون.
دلم هوای آزاد می خواست. باد بی رحمانه می وزید

مریم مومنی | ۶:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(12)



پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸

یه کلاه پشمی خریدم.
بوی گوسفند می ده.
بوی گوسفند تمیز. گوسفند حموم رفته.

مریم مومنی | ۸:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(7)



شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸

به مادرم بگویید
.
.
.
انار شیرین پیدا کردم.
دلش نسوزه واسه انارهایی که آقای پست نذاشت واسه من بفرسته

مریم مومنی | ۱:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(15)



جمعه ۲۲ آبان ۱۳۸۸

قلم باتوم ماست!

ما احتیاج به دشمن نداریم. تا وقتی خودمون خودمون رو می خوریم احتیاج به دشمن نداریم. روشن‌فکر جماعتی که ما باشیم در اصل چاقو کش و جاهل کوچه پس کوچه های قدیمی هستیم که نمی توانیم آرام سر میز مذاکره بنشینیم و بحث کنیم و یاد بگیریم و یاد دهیم.باید طرف را له و لورده کنیم تا ثابت شود حق با ما بوده.باید حرف مان را با نیش و کنایه و ریش‌خند همراه کنیم تا خواننده ی متون‌مان حس کند که دقیقن سر یکی از چهاراه های قدیمی ایستاده و معرکه ی بزن بزنی را تماشا می کند.
این همه خشونت تنها متعلق به دسته و گروه خاصی نیست. اگر اهل قدرت نظامی باشیم با باتوم و چماق و اسلحه به سراغ مخالفمان می رویم. اگر نباشیم قلم‌مان را باتوم می کنیم و بر فرق سر مخالف می کوبیم.
چیزی که نهایتن از دل این ها بیرون می آید سنتز اندیشه ی تازه ای از دل تز و آنتی تز نیست. دو تا چاقوکش خسته و عرق ریزان است با زخم هایی که به هم زده اند و طرف‌دارانی که گلویشان از فرط تشویق و هیاهو گرفته است. گرد و غبارش هم کمی بعد می خوابد و باز روز از نو و روزی از نو.

مریم مومنی | ۱۱:۵۶ صبح | پیام ها(18)



یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸

تفاوت ساختار متون انگلیسی و فرانسوی

متون آنگلو ساکسون ها در مقایسه با متون دیگری که خوانده ام یک ویژگی مشخص دارد و آن هم ساختار پاراگراف های مشخص است. این طور که هر پاراگراف یک ایده ی مهم و اصلی را مطرح می کند که معمولن در اولین جمله ی پاراگراف است و باقی بدنه به بسط و توسعه ی آن می پردازد و مثال می زند و در اغلب موارد با جمله ای به پایان می برد که پل ارتباطی بین پاراگراف خود و پاراگراف بعدی است. این سازمان‌دهی متن ٫خواندنش را راحت می کند. خیلی وقت ها می گویند اگر می خواهید نگاهی سرسری به مقاله بیندازید و دست تان بیاید که از چه حرف می زند جمله های اول هر پاراگراف را فقط بخوانید. همیشه البته این طور نیست اما درخیلی از موارد و به خصوص در مقاله ها و متون دانشگاهی این طور است.

خواننده ای که به این نوع ساختار بندی عادت دارد خواندن متن فرانسوی برایش سخت تر می شود. فرانسوی ها تا جایی که من دیده ام خود را به این که در هر پاراگراف تنها یک ایده ی اصلی مطرح شود مقید نمی کنند. و ممکن است یک پاراگراف چند ایده ی اصلی داشته باشد و پاراگراف بعدی تکرار پاراگراف قبلی باشد با عباراتی هم معنی و هیچ ایده ی تازه ای نداشته باشد. متون فرانسوی مثل جریانی هستند که خواننده را با خود می برند بدون این که ملاحظه ی حوصله و وقت خواننده را داشته باشند ولی این به معنی این نیست که جذاب نباشند. در متن فرانسوی نمی توان دقیق رد بحث را گرفت. باید به نویسنده فرصت داد که حرفش را کامل بزند و بعد موقع تحلیل می رسد.در متن انگلیسی برعکس از همان پاراگراف اول می توان آجربندی و شکل گیری ایده ها را قدم به قدم دنبال کرد.

این ها برداشت شخصی من است و واضح است که حکم کلی نیست. چیزی است که من دیده ام در اغلب موارد.
و البته منظور من حوزه ی دانشگاهی است نه ادبیات.

مریم مومنی | ۴:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(5)



سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸

آدم های این طرف آب یا همان خارجی هایی که من در این پنج سال دیده ام به طور کلی تصویر نادقیق٫ محدود و اغلب منفی ای از ایران دارند اگر داشته
باشند. خیلی هایشان چیزی درباره ی ایران نمی دانند جز این که کشوری است در منطقه ی خاور میانه. زیاد پیش می آید که آدم های معمولی ایران را با عراق اشتباه بگیرند. بپرسند اهل کجایی. جواب بشنوند ایران. بعد با دلسوزی بپرسند شرایط جنگ خیلی سخت بود نه؟ و بعد حالی شان کنید که مجید جان اون عراق بود.
تعداد زیادی از آدم های معمولی که اخبار را در روزنامه های زرد و مجانی مترو و اتوبوس ها دنبال می کنند دو کلمه ی مشخص می دانند درباره ی ایران: احمدی نژاد و بمب اتمی.
تصور این ها بعد از انتخابات اخیر ایران کمی متزلزل شده است اما به دلیل این که علاقه ای به پی‌گیری مصرانه ی اخبار و ماجراهای به شدت نامربوط به محدوده ی زندگی شان ندارند و یا به دلایل دیگر هم چنان همان ذهنیت منفی را دارند. ممکن است چیزی نگویند اما گاهی از نگاه و سکوت ناگهانی می فهمی کمی احساس ناامنی کرده اند که یک ایرانی جلویشان سبز شده.
یک عده هم هستند که چیزی درباره ی ایران نمی دانند ولی باهوش تر از آن هستند که به رسانه های خودی شان صد در صد اعتماد کنند. این ها معمولن از دیدن آدم جا نمی خورند. برخوردشان اغلب دوستانه و در بعضی موارد بی تفاوت است.گاهی برای گفت و گوی بیشتر درباره ی ایران می پرسند اما اغلب کنجکاوی خاصی ندارند. و فارغ از ملیت با آدم ارتباط برقرار می کنند (/یا نمی کنند)
خارجی های اغلب مسلمان که اصلیت شان به کشورهای در حال توسعه و یا اغلب فقیر بر می گردد و به اروپا مهاجرت کرده اند اغلب با فهمیدن این‌که ایرانی هستی خوش‌حال می شوند و شروع به تعریف از احمدی نژاد می کنند و او را قدرت برتر مستضعفین که در برابر آمریکا ایستاده می دانند. تکلیف این عده معلوم است. پوپولیسم چقدر باید قوی باشد که به خارج از مرزها نفوذ کرده باشد. اغلب این آدم ها سر صحبت که باز کنی می بینی که از اوضاع داخلی ایران کوچکترین اطلاعی ندارند.
عده ی محدودی هم هستند که به مناسبت هایی چیزی خارج از سیاست از ایران می دانند... منظورم مولوی و حافظ نیست بل‌که مثلن حادثه ای مثل زلزله ی بم. مولوی و حافظ و سعدی آن طور که ما انتظار داریم معروفیت جهانی داشته باشند متاسفانه ندارند. فرش ایران و گربه ی ایرانی و مدل موی فرح را یک زمانی به ملیت ما نسبت می داده اند . ام‌روز ولی به جز نسلی که از قدیم این ها را می شناخته کم‌تر کسی است که بشناسد.
دلایل دیگر هم هست که باعث شود کسی کمی بیشتر از ایران بداند. مثلن دوست٫ آشنا و یا همسایه ی ایرانی داشته باشد٫ یا رستوران ایرانی شهر را کشف کند و نمک‌گیرش شود و یا ساکن شهری باشد که ایرانی هایش به نسبت زیادند و گذرش به محله های ایرانی نشین بیفتد.

بین همه ی این ها دل آدم خوش است که یک نفر حالا به هر دلیلی اسم ایران را که می شنود به جز سیاست چیز دیگری هم درباره ی ایران بداند. برای من اندک مواردی بوده. یکی از آن ها پسری چینی بود. دوست دوست‌مان که برای اولین بار می دیدیمش و از ایران علی دایی را می شناخت و یک بازیکن دیگر فوتبال که یادم نیست الان.
یکی دو نفر را دیدم که خیام می شناختند.
یک نفر هم عطار
باز بین این جماعت که کمی بیشتر از ایران می دانند تعداد نه چندان کمی را دیده ام که سینمای ایران را می شناسند. یا دقیق تر بگویم کیارستمی را. این یک عده بیش از همه ی گروه های بالا من را خوش‌حال می کنند. می خواستم درباره ی کیارستمی بنویسم. از حوصله ی این پست خارج است. موکول می شود به نوشته ی بعدی یا بعدی.
...
مشاهدات شخصی من به حوزه ی اروپا محدود است. حکم کلی صادر نمی کنم.

مریم مومنی | ۱۰:۴۱ صبح | پیام ها(11)



پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸

بیمارستان کودکان در موزه ی هنر مدرن

تعدادی از اتاق های موزه ی هنر مدرن به بیمارستان کودکان مربوط می شد. یکی از اتاق ها خالی خالی بود. حلقه ی دایره شکلی به قطر حدود یک متر از سقف اش آویزان بود و پرده ی حریر سفیدی که ارتفاعش از سقف تا کف اتاق بود به آن وصل. انگار چوب‌پرده را از پنجره کنده باشی با همان پرده ای که به آن وصل است و خم اش کرده باشی تا دو سرش به هم برسد و حلقه بزند. وسط حلقه که می ایستادی پرده ی سفید دورت می چرخید. کمی ترس‌ناک بود . انگار میان گردابی ایستاده باشی که نمی دانی ابتدا و انتهایش کجاست. بعد البته بازدید کنندگان دیگر می آمدند میان حلقه و تو یادت می افتاد که انتها را بلدی و این جا بیمارستان نیست با آن سفیدی خفه کننده اش که به تو نگوید سرانجام چه خواهد بود. می توانی پرده را کنار بزنی و از گرداب حریر بیرون بیایی.
جای آرامی بود.

مریم مومنی | ۴:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸

برای تلمای نداشته ام

کاش کسی را کشته بودیم
بانک زده بودیم
کاش ابدیت ته گراند کانیون آغوش گشوده بود
برای جنازه های سوخته مان
در پیکر مچاله شده ی اتومبیل

خوبی
به درد این کثافت‌خانه نمی خورد
جنگل و دریا باید خشک شوند
دنیا باید یک گراند کانیون باشد از این سر تا آن سر
یک گراند کانیون گنده که در سیاهی عالم دور خودش می چرخد
وما را می بلعد
مایی که سوار بر اتومبیل هایمان
به قعرش پرواز می کنیم

مریم مومنی | ۰:۵۵ بعدازظهر |



پنجشنبه ۵ آذر ۱۳۸۸

از دختران سرزمین‌ام

وبلاگ نگار یک ویژگی خاص دارد که کم‌تر جایی دیده ام. آن هم روایت صادقانه از زندگی دختر جوانی است که برای من تازگی دارد و بسیار خوش‌آیند است. خوش‌حال می شوم وقتی می بینم دختر پر انرژی و خوش‌بینی به زندگی هست که ساکن پای‌تخت هم نیست و با امکانات فضای اطرافش سعی در بهتر کردن دنیایش/دنیایمان دارد. دلم یک جورهایی گرم می شود به اینده ی دختران سرزمین ام.

چند تا از نوشته هایش را این جا بخوانید. نمی دانستم کدام ها را انتخاب کنم. تقریبن همه شان خیلی خوب‌اند. باقی را تشریف ببرید به وبلاگ خودش. با لهجه ی شیرین گرگانی پذیرایی می شوید:

رکاب می‌زنم و عشق در دلم جاری‌است
توی مسیر دوچرخه‌سواری‌م با سه تا دختر دی‌گر آشنا شده‌ام، با خودم و میم می‌شویم پنج نفر. دخترهای دی‌گری هم هست‌اند که گاهی در مسیر می‌بینم. فعلن این پنج نفر -که گروه خون‌مان کم و بیش به‌هم می خورد- تصمیم گرفته‌ایم کارهای گروهی با محوریت دوچرخه‌سواری انجام بدیم. یکی این‌که توی شهر با دوچرخه‌هاما حضور داشته باشیم و دی‌گر این‌که اگر زبانم لال مشکل قانونی برای دوچرخه‌سواری زنان پیش آمد -که این یکی دو سال اخیر گاهی زمزمه‌اش به گوش می‌رسد- اعتراض کنیم و مانع بشویم. ام‌روز تصمیم گرفتیم برای گروه‌مان یک سایت داشته باشیم از لحاظ رسانه‌مندی. اسم گروه‌مان هم بی‌بی استرابادی هست، به یاد فمینیست گرگانی. اگر کسی برای راه‌اندازی سایت می‌تواند به ما کمک کند لطفن به من خبر بدهد.

نان پختن، نان شكستن، نان قسمت كردن، نان بودن
این‌جا عاشق نانوایی رفتن و نان خریدن ام. نان سبوس را از کارگاه سیدین می‌خرم.از کنار رودخانه می‌روم تا به کارگاه نان‌ و شیرینی‌پزی برسم. گاهی یک خرده نان‌عیدی و زنجفیلی هم می‌خرم تا با چایی عصر بخوریم. نان قلاچ را از نانوایی شهرک آب‌یاری می‌خرم .نان خریدن برای من مثل معصومم‌زاده رفتن برای دخترعامو عفت است. مناسک خاصی دارد. یک عشق نهان و شوق قدیمی دارم در این راه. کوچه‌هایی که طی می‌کنم تا به نانوایی برسم، درخت بیدی که در نزدیکی نانوایی است، پیاده‌روها... همه این‌ها برای من یک حالت عاشقانه‌یی دارند. سال‌ها پیش نان خانه‌ما را همیشه من می‌خریدم. بابا می‌گفت نگار نان‌آور خانه است. من خوشم می‌امد که نان‌آور باشم.
از آن سربالایی که پایین می‌آیم، نان‌ قلاچ‌های داغ توی سفره نارنجی گل‌دار پاکیزه، مثل یک توده خوش‌بختی توی دست‌های من اند.

رادیوی خوب من
دی‌شب -شب تنهایی‌م در خاک غریب- در آن خانه‌ی دل‌گیر رادیو پیام را گرفته بودم و داشتم غصه می‌خوردم که چرا این شب باید درست هم‌آن شبی باشد که آن مردک اعصاب خردکن مجری بخش شبان‌گاهی است؟ من از هفت مجری شبان‌گاهی شش تای‌شان را دوس دارم. ساعد باقری را دوس دارم، صدرالدین شجره را عاشق ام، کاکاوند و صالح‌علا خوب اند، خزایی و کوچویی هم بدکی نی‌است‌اند به‌نظرم. اما آن یکی، حتا تحمل یک لحظه شنیدن صداش را هم ندارم. بخش شبان‌گاه که شروع شد در کمال شگفتی شنیدم که صدا، صدای کاکاوند است. ظاهرن برنامه‌شان عوض شده است. این شد که تا نیمه‌شب رادیو گوش دادم و آهنگ‌های خوب و صدای خوب. ممنون آقای کاکاوند که نگذاشتی شب تنهایی‌م زیاد پرغصه باشد. و ممنون ای چرخ‌فلک که یک بار هم شده در این سنوات اخیر، بر مراد دل ما گشتی.
و چه یاد کردم از سال‌های نوجوانی که رادیوم تا صبح روشن بود و بالای سرم ورور می‌کرد. سال کنکور که با رادیو درس می‌خواندم کلّن و هیچ فکر نمی‌کردم که چه‌قدر ضرر می‌کنم. سال‌های دانش‌جویی و هم‌خانه‌گی با میم که صبح‌ها با صدای رادیو صبحانه می‌خوردیم و گاهی شب‌ها در حالی که چراغ‌ها خاموش و در رخت‌خواب بودیم رادیوی یکی‌مان روشن بود و وقتی صدایش را کم می‌کردیم که مزاحم خواب آن دی‌گری نباشد، آن دی‌گری صدایش در می‌امد که: ئه! کم نکن دارم گوش می‌دم. یک شب، ابتدای سرمای جان‌سوز زم‌ستانی که گاز قطع شد و برف بارید و امتحان‌ها عقب افتاد، خودمان را با یک بخاری برقی توی اتاق من حبس کرده بودیم. سه‌شنبه‌شبی بود و رشید کاکاوند مهمان داشت و مهمانش حمید متبسم بود. صدای آرام آن دو را گوش می‌کردیم، بیرون برف می‌بارید و ما زیر لحاف‌های‌مان جمع شده بودیم.

ظرف‌هایش
دلم می‌گیره وقتی مامان می‌گه : «ظرف‌هام» رو شستم، «غذام» رو پختم. از اون میم مالکیتی که می‌چسبانه به غذایی که برای ما پخته و به ظرف‌هایی که ما کثیف کرده ایم و او شسته. انگار خودش باور داره که پختن و شستن وظیفه اون ئه.
دلم می‌گیره اما حاضر نیستم خودم ظرف‌ها رو بشورم.

مریم مومنی | ۹:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(9)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2