December 2009 Archives



چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

وقتی از خواندن متنی به هیجان می آیم و لذت می برم نمی توانم آن را سریع به پایان برسانم. لذت باید به تدریج در من بنشیند. نه یک‌باره. بعد از خواندن یک پاراگراف یا یک جمله یا عبارت الهام بخش٫ باید جای دیگری وقت بگذرانم که اثرش در من ته نشین شود. مفید ترین‌اش احتمالن زمانی است که دست به ثبت کردن این حس می زنم مثلن درباره ی آن‌چه خوانده ام و یا دیده ام می نویسم. که البته این کم‌تر اتفاق می افتد. اغلب می خواهم لذت خواندنش را با دیگرانی قسمت کنم که درکی از ماجرا دارند. یا صرفن شنوندگان مشتاقی هستند.

مریم مومنی | ۱:۵۹ صبح | پیام ها(19)



شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸

مریم مومنی | ۱:۳۶ صبح | پیام ها(3)



شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸

به خاطر فهرست بلند بالای خواندنی های واجب در طول ترم که عملن تمام وقت مفیدم را می گیرد جایی برای خواندن خارج از روال درسی نمی ماند. و البته که چه بهتر از این وقتی عاشق درسی که می خوانی باشی و بخواهی عمیق آن را یاد بگیری و درباره اش بیشتر و بیشتر بخوانی و بدانی. خواندنی که تمام نمی شود چون همین طوری هم خیلی بیش تر از مقدار معمول مصرف آدم توی سبدش گذاشته اند و گفته اند همه ی این ها را باید خوانده باشی و کلیت جامعی دستت آمده باشد. باید هفته به هفته پیش بروی که اگر از همان هفته ی اول شروع نکنی که من نکردم و هفته ی اول درگیر جابه جا شدن و آشنایی و هفته ی دوم سرماخوردگی بودم و دو سه هفته عقب ماندم و تمام ترم مثل آدمی که دنبال قطار می دود با فاصله ی منظم و نامنظم می دویدم و می دانستم که تنها هم نیستم.اما خب فرقم با این ها این بود و هست که این ها به زبان مادری‌شان می خوانند و امتحان می دهند و من به زبان این ها. و از معدود خارجی هایی هستم که این جا علوم انسانی می خوانم پس ماجرا قابل مقایسه با رشته های مهندسی نیست. این‌جا و اصولن همه ی رشه های علوم انسانی دانستن و به کار گرفتن درست زبان بخشی از اصل ماجراست. زبانی که کارش تنها رساندن مفهوم هم نباشد و بتواند کمی قلم‌فرسایی کند و به موقع اش بسط و تفصیل بدهد و نقد و تحلیل اش را جدی بگیرند.

داشتم می گفتم که خواندنی های این ترم با این که تعداد درس هایم هم به نسبت ترم آینده کم است خیلی زیاد بود. دوازده سیزده تا کتاب غیر درسی از وین آورده بودم که الان می بینم فقط یکی شان را خوانده ام. آن هم آن قدر که یک روز حال بدی داشتم و این کتاب با جملات کوتاهش متن قابل تحملی برای حوصله ی کم آن روزم بود.
یک ستون روزنامه هم گوشه ی اتاق جمع کرده ام که اغلب روزنامه ی دانشگاه هستند که مجانی توزیع می شود و هر بار برداشته ام گذاشته ام آن گوشه که کی شود وقت کنم بیشتر از تورق ده پانزده دقیقه ای بخوانم ببینم چه خبر است. اما وقت نمی شود. یک چند عدد هم روزنامه ی آخر هفته ی گاردین است که چند بار شنبه ها خریدم که کسالت آخر هفته خواب‌گاه را رنگ بزنند که باز به هر دلیلی در حد تورق مانده اند. شاید فقط یک شماره اش را کمی درست و حسابی تر خواندم و عهد کردم همه ی آخر هفته ها همین کار را بکنم و بعد به هر دلیلی نشد.

یک سری هم مقاله و گزارش و نقد و تحلیل و حتا داستان کوتاه از این نشریه و آن مجله کپی گرفته ام که آن ها را هم باز چند تایی شان دست خورده و نصفه نیمه خوانده شده منتظرند که تعطیلات بین دو ترم برسد و سراغشان بروم.

سرفصل نود درصد اخبار و وبلاگ های این مدت را خوانده ام و مرتب دنبال می کنم. متاسفانه؟ نمی دانم. تاسف ام از این است که اگر روزی به اینترنت سر نزنم ان‌گار وظیفه ی مهمی را انجام نداده ام. اتفاق تازه ای افتاده که نمی دانم. نوشته ی جدید دوستی را نخوانده ام و یا حال و روز همه ی آن هایی که الان دیگر همه جای دنیا پخش شده اند را نمی دانم. ایرانی و غیر ایرانی: آدم هایی که می شناسم و به دلیلی برایم مهم هستند و یا دوستشان دارم و یا هردو.

تاسف ام اما از این است که چرا وقت کافی برای خواندن همه ی آن چه دلم می خواهد بخوانم و بدانم ندارم. تاسفی هم البته نیست. یا باید درباره ی هزاران مورد کمی بدانم یا درباره ی معدودی ٫ خیلی بدانم. و بعد این حجم عظیم خواندنی ها و دیدنی ها و دانستنی های پیش رو که هنوز انجام نداده ای و به سرانجام و بهره وری رساندن حداقل بخشی از دانسته هاست که آدم را نگران می کند. که هر چه بیشتر بدانی بی نهایت ندانسته هایت بزرگ تر می شود.

مریم مومنی | ۱۰:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(6)



یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸

تفکیک زباله در خواب‌گاه

چند وقتی است که مجموعه خواب‌گاه های مختلف محوطه ی دانشگاه با هم رقابت دارند بر سر تفکیک زباله ها. نمی دانم چقدر رقابت جدی است و اصلن برای کسی به جز گروه سبز های دانشگاه مهم است یا نه. بعید می دانم که باشد. یکی دو بار از طرف مسوولین مجتمع خوابگاه ما ایمیل آمد که بچه ها! باید در تفکیک زباله این بار برنده شویم حتمن و گویا درصدی که اعلام کرده بودند خوابگاه ما که حدود حداقل ده ساختمان سه چهار طبقه است نمی دانم چندم شده و این ها. می خواستند هیجان بدهند که کسی جدی نگرفت. توی هر آپارتمان سه تا جعبه زباله به رنگ های مختلف هست و یک جای آویزان کردن کیسه زباله ی تر. اما خیلی بستگی دارد که با چه کسانی زندگی می کنی و چقدر برایشان مهم است که قوطی کنسرو ذرت خالی شان را قاطی زباله های پلاستیکی نیندازند.
هفته ی قبل اعلام کردند که برای اتاقک سطل های زباله ی مجموعه خوابگاه ما که همه ی کیسه ها به آن جا می رود رمز ورود گذاشته اند که زباله های دیگران(مجموعه های دیگر) قاطی زباله های ما نشود و شرایط مسابقه عادلانه باشد. بعد این طوری است که باید با کیسه آشغال های سنگین که توی این سرما از ساختمان خودت کشان کشان آورده ای این جا و می خواهی زودتر از شرشان خلاص شوی اول اسم رمز آشغال دانی را وارد کنی و بعد در برایت باز شود و بروی تو. رمز را هم ایمیل کرده بودند به همه ی ساکنین ۱۰ ساختمان.
امروز که از جلوی اتاقک رد می شدم دیدم انبوهی کیسه ی آشغال دم در جمع شده بیرون روی آسفالت. خنده ام گرفت به آن همه تکنولوژی و طرح مسابقه و رقابتی کردن ماجرا در اوضاعی که کسی حتا حوصله نکرده بود ایمیل مسوولین را باز کند و اسم رمز را یادش بماند٫بچه ها خیال خودشان را راحت کرده بودند و کیسه ها را همان جا پشت در گذاشته بودند.

مریم مومنی | ۸:۳۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۸

زمستان

در اتاقم
آتش روشن کرده ام
محرومین زمین
با اندک بار و بندیل شان
این جا
جمع شده اند
تنگ هم

شب تاریک است
بوی مقوای کهنه
آب‌جو های ارزان قیمت
و پلاستیک سوخته را
به آتش داده ایم

عطر دود گرفته ایم.

مریم مومنی | ۱۰:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸

نبودی

توری مرغی
شب که می شه
کیش کیش
سقف آسمون

ستاره هه قرمز بود.
با دو تا چشای خودم دیدم.
برگشتم نشونت بدم
نبودی.

توری مرغی
قدقدخدا
نوک می زنن
نیگات می کنن
از پهلو
زندگی مرغی همینه
همیشه دو طرفت رو می پایی
دون می چینی
قدم می زنی
صب تا غروب٫
صب تا غروب
ملاحظه می کنی
مراقبه می کنی
مناظره می کنی
صب تا غروب

شب که می شه
توری مرغی
ستاره قرمزه

مریم مومنی | ۱۱:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(6)



یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸

در سوگ آزاده ای که آزاد نبود

montazeri.jpg

من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش- ایستاده در برابر دیوار-
و به آن سنگ‌ها می اندیشم که برهنه بر پای ایستاده اند
در آب رود
.
.
.
.

اکتاویوپاز

مریم مومنی | ۱۱:۴۶ صبح | پیام ها(9)



سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸

آسوده و آزاد بخوابی

چرا گمان می کردم آن‌قدر زنده می مانی که آزادی را با هم جشن بگیریم؟
رفتنت زود بود پیرمرد عزیز
هر چند می دانم تاب آوردن پشت آن میله هایی که تابوت ات را هم می خواستند حبس کنند چطور است
اما ببین در همان لباس های سفید و ساده ات چه بزرگ و باشکوه و مهیب بودی که حتا نبودنت هم باعث ترسشان شده و زده اند شیشه های خانه ات را شکسته اند.

سگ های وحشی هر چه بیش‌تر پارس کنند و بدرند عظمت ات را بیشتر می فهمیم و اگر بدانی که چقدر هر روز که بگذرد دلمان برایت تنگ تر خواهد شد.

مریم مومنی | ۱۰:۲۷ صبح | پیام ها(6)



پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

امروز

به قصد پیاده رودی اومده بودیم از خونه بیرون که اصرار کرد باهامون بیاد. کلی سر موهاش بحث کردیم که چه جوری ببندیم‌شون. کدوم جوراب هاش رو بپوشه. کفش قرمزهاش رو پوشید. شال گردن مامانش رو انداخت دور گردنش. گفتم بزرگه برات داره می کشه زمین. گفت فاین! و درش آورد. بیرون خونه چمن ها یخ زده بود. آسفالت یخ زده بود. دستم رو گرفت که راه بره و لیز بخوره رو آسفالت و داد بزنه یوهووووو. دستم رو گرفت که جیغ بزنه و از خیابون رد بشیم وقتی هنوز ماشینی نیست. دستم رو گرفت که روی جدول قدم بزنه. دست های کوچیکش یخ بود. به دیوارهای یخ زده دست می زد. به شمشادها. چمن ها. نرده ها. بعد انگشتش رو می برد تو دهنش که گرم بشه. گفتم خوکی می گیری ها! دستت رو نکن تو دهنت. یکی دو تا میوه ی بوته ای رو هم امتحان کرده بود که بعدتر لو داد. گفتم این دونه ها خوراکی نیست. یادش آوردم اون چیزی که ایران می خورده زالزالک بوده که با این ها فرق داره خیلی. آواز خوندیم. پاستیل خوردیم. سر راه رفتیم تو یه کلیسای بزرگ و روشن و پرنور. هیچ کس نبود. با درخت کریسمس عکس گرفتیم. با پنجره رنگی ها عکس گرفتیم. نشست رو سکوی اصلی گفت وایسا وسط کلیسا ازم عکس بگیر. کنار شمع ها ازش عکس گرفتم. رفت آروم نشست لبه ی ماکت طویله ای که مسیح نوزاد اون جا به دنیا اومده. عکس گرفتم. اومدیم بیرون. لونه های چوبی پرنده ها رو دیدیم که وصل کرده بودند به درخت ها. حلقه های گل بشارت دهنده ی این روزها که پشت هر دری آویزونه. پاپانوئل های پلاستیکی که مثل بادکنک بادشون کرده بودند و از در و پنجره ی مردم بالا می رفتند. تشنه اش بود. قمقمه قرمزش رو بهش دادیم آب بخوره. بقیه اش رو ریخت روی زمین. هر قدم یکی دو قطره می ریخت. گفتم چی کار می کنی. گفت می خوام موقع برگشتن راهمون رو از روی این ها پیدا کنیم و گم نشیم.

مریم مومنی | ۰:۳۴ صبح | پیام ها(6)



شنبه ۵ دی ۱۳۸۸

شما و آقای موسوی چند ساعت در روز یکدیگر را میبینید و با هم صحبت می کنید ؟

تفاوت می کند. گاهی آن قدر مشغول کاریم که خیلی زیاد همدیگر رانمی بینیم ولی معمولا و به طور متوسط روزی سه چهار ساعت را با هم می گذرانیم و درباره همه چیز صحبت می کنیم

بیشتر درباره چه صحبت می کنید ؟

از سیاست تا هنر از اقتصاد تا بچه ها و درس ها و خانواده هایشان .

حتی در چنین روزهائی هم از هنر صحبت می کنید ؟

چرا صحبت نکنیم؟ من الان تابلوئی را درباره ندا آقا سلطان شروع کردم به نام ندا . البته من در نقاشی و مجسمه سازی سیاسی کار نیستم و به ارزش هنر معتقدم ولی الان ندا لحظه ای از جلوی چشمم نمی رود و نمی توانم به او فکر نکنم .ضمن اینکه هنر را از پروسه های اجتماعی دور نمی بینم ولی الان ندا بر تاریخ تصویر سازی ذهنی من می درخشد و تا آن را تمام نکنم آرام نمی گیرم .

آقای موسوی درباره مواضع و فعالیت ها و بیانیه هایشان هم با شما مشورت می کند ؟

اصلا تا این لحظه هرگز ما زندگی بدون مشورت نداشته ایم و هر دو با هم مشورت می کنیم اما فقط در کارهای هنری ام خیلی دوست ندارم ایشان به من مشورت بدهند .

شما چطور ؟همین کار را درباره آثار هنری ایشان می کنید ؟

من هم سعی می کنم این گونه رفتار کنم .چون این نکته مهمی است که یک اثر هنری محصول تکاپوی شدید روانی انسان است و فکر نمی کنم هیچ کس بخواهد در این زمینه کسی را شریک کند. مگر انکه کار انجام شده باشد . مقوله های فکری هم تا در ذهنم پخته نشود به مشورت درباره آن دست نمی زنم چون هر چیزی باید ساختار پیدا کند. درباره موسوی هم این کار را می کنم و تا ساختار اندیشه ای و تئوریکش حاصل نشده باشد به آن موضوع نزدیک نمی شوم .این روش متدولوژیک من است .

جنبش سبز ارتباط شما رابا یکدیگر بیشتر کرده یا کمتر ؟به نظر می رسد مشغله ها و گرفتاری های آقای موسوی افزایش یافته است؟

جنبش سبز همه ما را به خود مشغول کرده ، جنبش سبز در این روزها همه زندگی ماست. جنبش سبز تبلور همه آرمانهای مغفول ما در طی این سی سال و حتی طی یک صد سال بین مشروطه و انقلاب اسلامی است .من و موسوی با جنبش سبز نفس می کشیم ، فکرمی کنیم و با آن زندگی می کنیم.جنبش سبز تازه به دوران رسیده نیست .به واژه سبز نگاه کنید .سبز تبلور بسیاری از ارمانهای زیبای مردم ماست ،چه در زندگی مادی و چه در زندگی معنوی ،حتی فیلم و ادبیات و هنر ،مثل خانه سبز ،حضور سبز ،قدم سبز تا امروز که به واژگان ترکیبی جنبش سبز رسیده ایم.سبز اهل بیت هم که جای خود را دارد.

بخشی از گفت‌ و گوی ژیلا بنی یعقوب با زهرا رهنورد

مریم مومنی | ۸:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(3)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2