January 2010 Archivesجمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
دیروز آخرین روز سال ۲۰۰۹ میلادی بود. در خانه نشسته بودیم. صدای آتش بازی از بیرون می آمد. هیچ چیز آرامم نمی کرد. نشستم و این را کشیدم. جمله ی داخل تصویر از بیانیه ی سیزدهم میرحسین عزیز است. امروز صبح بیانیه هفدهم را هم خواندیم. کاش سال ۲۰۱۰ سالی بهتر و خوشیمن تر برای مردم عزیزمان و دیگر مردمان دنیا باشد. مریم مومنی | ۲:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(6) شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸
معرفی کتاب رازامیرپویان عزیز بخش تازه ای رو در وبلاگ راز شروع کرده که معرفی کتاب هایی است که در دانشگاه خوانده و می خواند. خوبی اش اینه که معرفی صوتی است و کافی است به وبلاگش سر بزنید و فایل رو دانلود کنید و بشنوید. دستش درد نکند. مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح | پیام ها(0) یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
اغلب از شادی ای که در آن حضور داریم بی خبریم. لحظاتی هست که آرامش و خوشحالی ما را در بر گرفته اند. می توانیم به آینده بیاندیشیم و رویا بپروریم. این لحظه ها همان رویایی است که آرزوی رسیدن به آن را داریم و ناغافل در آن زندگی می کنیم اما به آن بی توجه هستیم. کودکی از این جنس است. تجربه کردن حضور کسی که دوستش داریم و حالا مرده است یا از ما دور شده است٫ از این جنس است. حتا لحظه ای که با محبوبمان از آینده/آرزویی پیش رو حرف می زنیم و خیال می پرورانیم : به امید شبی کنار اقیانوس٫ پیچیده به هم....به امید تابستانی بی دغدغه٫ بستنی خوردن در بعد از ظهر روزی آرام... به امید روزی که بالکن کوچکی داشته باشیم پر از گلدان های ریز و درشت... به امید آزادی از بندهایی که دیگران به دست و پایمان زده اند...همین لحظه هاست که بعدها به خاطرش می آوریم و افسوس می خوریم که به قدر کافیشان شاد نبوده ایم. آینده ای که هرگز نیامده را وارد لحظه ی حالمان کردیم و سرخوشی لحظه را صرف تضمین چیزی که نیامده کرده ایم. زمان که بگذرد ٫ آن چه شیرین تر و دست نیافتنی تر به نظر می آید همان لحظه ای است که نیمه از آن نوشیده ایم و به خیال خود مستی اش را برای بعدتر ذخیره کردیم. همان لحظه ی رویاپردازی دونفره. مریم مومنی | ۱۱:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(1) سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸
و بوی دریا می آمدمرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست از: مریم مومنی | ۳:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(4) جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
زنانی که دوست می دارم-۱
عجیب نباید باشد که زنی از سرزمینی در حاشیه ی دانوب به سرزمین من رفته باشد و من از آن جا به این جا آمده باشم که هر کدام دور از موطن اولیه بعد از مدتی به یک حس مشترک برسیم حالا گیرم که یکی دو نسل تفاوت سنی در میان باشد و آن حس هم همان طور که خود خانم گیزلا وارگا سینایی می گوید حس متعلق نبودن به هیچ جاست. این که نه به این خاک و نه به هیچ خاک دیگری تعلق داشته باشی.
تصویر را از سایت خانم وارگا سینایی برداشته ام مریم مومنی | ۲:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(8) ![]() |
|