February 2010 Archives



چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

در فساد الفبای فارسی

آی با کلاه را باید ریشه کن کرد. کلاه همیشه از مصادیق فرهنگ منحط غربی بوده که بیگانگان به ما تحمیل کرده اند. پیشنهاد من استفاده از آی با روسری(در متون مربوط به بانوان) و آی با ریش(در متون مربوط به آقایان) است.
ب٫ پ٫ ت٫ ث باید تغییر شکل پیدا کندن تا شکل شان آدم را به گناه نیندازد. درواقع این ها مثل آدم هایی خوابیده هستند که زندگی خود را به بطالت می گذرانند و دراز کشیده اند و دچار پوچی و افسردگی شده اند. و یا اعوذبالله منتظر هستند که خوابشان ببرد و خواب های شیطانی و جن.سی ببینند.

ج چ ح خ متبلور کننده ی برآمدگی شکم و دیگر اندام های برآمده می باشند و بالقوه و بالفعل اسباب گناه و تحریک انسان .
د ذ ر ز ژ به دلیل شکل ظاهری شان القا کننده ی گوشه ی کفش های مردانه و فرم آزاد و رهای دامن های زنانه هستند که انسان را در مجموع به یاد اعضای بدن می اندازند که این خود خالی از اشکال نیست.

س ش ص ض از بی ناموس ترین و بی حیا ترین حروف الفبای منحط فارسی می باشند که نگارنده از بیان خصوصیاتشان در این مکان عمومی شرم دارد.
همین طور اضافه کنید ع غ را با برآمدگی های متصل به هم.

ط ظ انسان را به یاد دسته می اندازند که از اسباب گناه است

ف حکم ب پ را دارد
ق مثل انسان بی کاری است که چمباتمه زده و سر به گریبان فرو برده و عینک اش را هم روی سرش گذاشته که این کار به یاد آورنده ی سینمای جهان‌خوار هالیوود و هنرپیشگان فاسد آن است که عینک های آفتابی خود را بالای سرشان می گذارند گاهی اوقات.

ک گ بدون توجه به شکل ظاهری‌شان باید از الفبای فارسی حذف شوند چون در بسیاری از کلمات بی ناموسی و فحش های رکیک از آن ها استفاده می شود.

ل قد رعنایی دارد با برآمدگی ای در انتها که این دو خصیصه برای ابطال پاک بودن و عفیف بودن این حرف هر یک به تنهایی کفایت می کنند.
م به خودی خود شکل افراد مسن در کهن سالی را دارد که چیز خوبی است اما اسم این حرف باید تغییر کند چون به یاد آورنده ی بعضی اعضای بدن می باشد و اسباب گناه.

ن برعکس م اسم خوبی دارد و انسان را به یاد برکت خدا می اندازد اما شکل گرد و برآمده ی آن متبلور کننده ی خود شیطان در رخت‌خواب می باشد. چیزی بدتر از ردیف س ش ...

و حکم ر ز را دارد.
ه دو چشم دارد که گاهی اوقات با مژگانی برافراشته و ریمل زده در بعضی دست‌خط ها دیده می شود که جایز نیست.
ی فرو رفتگی و برآمدگی دارد و علاوه بر گناهان س ش انسان را به یاد افراد مست می اندازد که به دلیل فساد و شراب خوارگی قادر به کنترل خود نیستند و تلو تلو می خورند.

از وزارت ارشاد و پس از آن قوه ی قضاییه خواهش‌مندم فکری به حال وخیم و منحط و غربی زده ی الفبای فارسی بکنند که همین الان هم برای جلوی فاجعه را گرفتن دیر است.
--------------
پی نوشت: جرقه ی این ایده های ناب از مباحثاتی که اخیرن پیرامون لوگوی تهران امروز شکل گرفته به ذهن ام رسید که در شکل گیری این بحث بسیار روشن‌گر بودند.
والسلام.

مریم مومنی | ۸:۳۲ صبح | پیام ها(26)



شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸

سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خواب‌گاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد.

مریم مومنی | ۵:۵۷ صبح | پیام ها(5)



یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

داشتم متنی را می خواندم. رسیدم به این جمله که بر شیری که به زمین ریخته شده گریه کردن بی فایده است. یادم افتاد در فارسی معادل چنین جمله ای می شود آب رفته به جوی باز نمی گردد. آب٫ این آب مقدس سرزمین های خشک.

بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره به جان هم انداخته باشند و این ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را.

امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن.

مریم مومنی | ۱:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(8)



سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸

پنجره را می بندیم
خون کف خیابان
خشک می‌شود
زمستان تمام می‌شود
پاییز تمام می‌شود
تابستان نفرین شده
تمام می‌شود

بهار است

دست در دست هم
چنارهای خیابان ولی عصر را
در آغوش می گیریم.

مریم مومنی | ۰:۴۰ صبح | پیام ها(8)



پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۸

نیمه شب است. دوباره از خواب پریده ام و اتاق سرد است. کیسه ی آب جوش زیر لحاف ها هم سرد شده. نمی توانم بلند شوم و تا آشپزخانه بروم که همین گرمای اندک را هم از دست می دهم و خواب به چشم آوردن می شود تلاشی مضاعف. لپ تاپ را در تاریکی اتاق از روی میز بر می دارم و می گذارمش روی تخت. بازش می کنم. نور صفحه اش را کم می کنم. بچه ها چند تایی بیدارند و مضطرب. فردا بیست و دو بهمن است. به دلم نشسته که چیزی نخواهد شد. دلم می خواهد همین را بنویسم. نمی نویسم. من که سبک بار ساحل های این سر دنیا هستم از چیزی که به دلم گذشته چه می توانم بنویسم؟ ساحل؟ یادم می افتد ساحل این شهر را یکی دو باری بیشتر ندیده ام. از همان سپتامبر تا به حال. گاهی اوقات صبح ها که از خواب‌گاه به سمت کلاس ها می روم و چمن‌زار های دانشگاه را رد می کنم مرغان دریایی سفید را می بینم که پراکنده روی چمن ها نشسته اند و نمی دانم انتظار چه را می کشند. حتا گاه آن قدر بی حرکت اند که فکر می کنی شب که خواب بوده ای چمن‌زار ها مرغ سفید رویانده اند. انگار گیاهانی ثابت باشند بر پهنه ی سبز٫ پهنه ی همیشه سبز این سرزمین.
بعضی اوقات هم پرواز می کنند تک و توک. بالا می پرند و روی تیر چراغ برقی می نشینند. گاهی اوقات هم بوی دریا می آید. این یکی البته خیلی خیلی نادر است. شاید یک بار حس کرده باشم. البته آن قدر با ساحل فاصله داریم که خنده دار است بگویم این بو از ساحل آمده. اما هر چه بود بوی دریا بود.

چیزی نمی نویسم. خاموش خبرها را دنبال می کنم. خبری هم نیست. نیمه شب است. خسته که می شوم دست دراز می کنم و از روی میز مقاله ای که باید سه روز پیش می خواندم را برمی دارم. چند صفحه ای می خوانم و بعد می بینم که نمی شود. موقعیت جدی تری باید داشته باشم مثلن پشت میز نشسته باشم تا یادداشت هم بردارم و یا حاشیه بنویسم. می بندمش. دم صبح خوابم می برد. پیش از آن یاد آن چه می افتم که ممکن است به زودی از دستش بدهم. همیشه وقتی قرار است به چیز خوشایندی فکر کنم ذهنم می کاود و وحشتناک ترین اتفاق ها را پیدا می کند. همیشه بدترین‌ای هست. مصیبت اتفاق نیفتاده ای. مصیبت اتفاق افتاده ای. آن چه در معمولی ترین لحظه ها به یادت بیاورد که اساس این جهان تغییر و گذشت زمان است و این گذشت زمان یعنی همان چیزهایی که از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. همان زمان از دست رفته.
سلام امیر بامداد...

صبح خوش‌آیندی است. نور از حاشیه ی خیلی باریک پرده ی ضخیم سورمه ای رنگ خودش را به دیوار های داخلی پنجره انداخته. دلم خوش است که امروز آفتابی است. امروز یعنی صبح یعنی همین الان. وگرنه که آسمان این سرزمین هر ساعتش یک ساز می زند. بلند می شوم و پرده را بالا می زنم و هیتر را روشن می کنم و حوله ام را برمی دارم. آب گرم نعمت بزرگی است. لحظاتی که زیر آب گرم هستیم لحظات خوش‌بختی ماست. این را اولین بار لورا گفته بود. حالا خیلی وقت است که مرده. هیچ عکسی از او ندارم چون همه ی عکس هایم را زمانی به برادرش دادم و هیچ وقت فرصت نشد دوباره پس بگیرم. چند ساله بودیم؟ نوزده ساله. دوش آب گرم و سیب خوردن با خوش‌حالی همیشه مرا به یاد لورا می اندازد.

بدنم عطر زنجفیل گرفته. بخار زنجفیل می زند توی اتاق. صبحانه می خورم و با عجله وسایلم را جمع می کنم. لپ تاپ را هم برمی دارم. باید درس بخوانم. باید متنی بنویسم و قلم توتم من نیست. من توتم نمی خواهم. توتم نمی پرستم...

دلم نمی خواهد این متن را تمام کنم.
این متن در این جا تمام نمی شود.

مریم مومنی | ۹:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(10)



سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸

پرواز

پنجره باز بود. داشتم ناهار می خوردم. صدای ویز طولانی از بیرون می آمد. دیدم دو تا از بچه ها بیرون نشسته اند و یکی شان دارد با هلی‌کوپتر کنترل از راه دور کوچکی بازی می کند. پسره ی دانش‌جو و دل خوش. سعی کرد پروازش دهد. هلی کوپتر از روی زمین بلند می شد اما اوج گرفتنش ناگهانی بود و کمی که بالا می رفت سقوط نصفه نیمه ای می کرد. کمی نگاهشان کردم ببینم چقدر بالا می رود. تا پنجره ی طبقه ی دوم که اتاق من باشد می رسد یا نه. بعد حوصله ام سر رفت و برگشتم سر ناهار.
الان که رفتم پنجره را ببندم دیدم یکی شان رفته و آن یکی هم دارد هلی کوپترش را جمع می کند و می گذارد توی کیف مخصوصش. خوب تر که نگاه کردم دیدم روی صندلی چرخ‌دار نشسته. از این مدل جدید ها که چرخ بزرگ ندارند و با دکمه می شود راحت راه‌شان انداخت. برای همین در نگاه اول متوجه نشده بودم. پسر بساطش را جمع کرد و دکمه ی صندلی اش را زد و دور شد.
پسره ی دانش‌جو و دل خوش؟

مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(16)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2