February 2010 Archivesچهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸
در فساد الفبای فارسیآی با کلاه را باید ریشه کن کرد. کلاه همیشه از مصادیق فرهنگ منحط غربی بوده که بیگانگان به ما تحمیل کرده اند. پیشنهاد من استفاده از آی با روسری(در متون مربوط به بانوان) و آی با ریش(در متون مربوط به آقایان) است. ج چ ح خ متبلور کننده ی برآمدگی شکم و دیگر اندام های برآمده می باشند و بالقوه و بالفعل اسباب گناه و تحریک انسان . س ش ص ض از بی ناموس ترین و بی حیا ترین حروف الفبای منحط فارسی می باشند که نگارنده از بیان خصوصیاتشان در این مکان عمومی شرم دارد. ط ظ انسان را به یاد دسته می اندازند که از اسباب گناه است ف حکم ب پ را دارد ک گ بدون توجه به شکل ظاهریشان باید از الفبای فارسی حذف شوند چون در بسیاری از کلمات بی ناموسی و فحش های رکیک از آن ها استفاده می شود. ل قد رعنایی دارد با برآمدگی ای در انتها که این دو خصیصه برای ابطال پاک بودن و عفیف بودن این حرف هر یک به تنهایی کفایت می کنند. ن برعکس م اسم خوبی دارد و انسان را به یاد برکت خدا می اندازد اما شکل گرد و برآمده ی آن متبلور کننده ی خود شیطان در رختخواب می باشد. چیزی بدتر از ردیف س ش ... و حکم ر ز را دارد. از وزارت ارشاد و پس از آن قوه ی قضاییه خواهشمندم فکری به حال وخیم و منحط و غربی زده ی الفبای فارسی بکنند که همین الان هم برای جلوی فاجعه را گرفتن دیر است. مریم مومنی | ۸:۳۲ صبح | پیام ها(26) شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸
سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خوابگاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد. مریم مومنی | ۵:۵۷ صبح | پیام ها(5) یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
داشتم متنی را می خواندم. رسیدم به این جمله که بر شیری که به زمین ریخته شده گریه کردن بی فایده است. یادم افتاد در فارسی معادل چنین جمله ای می شود آب رفته به جوی باز نمی گردد. آب٫ این آب مقدس سرزمین های خشک. بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره به جان هم انداخته باشند و این ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را. امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن. مریم مومنی | ۱:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
پنجره را می بندیم بهار است دست در دست هم مریم مومنی | ۰:۴۰ صبح | پیام ها(8) پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۸
نیمه شب است. دوباره از خواب پریده ام و اتاق سرد است. کیسه ی آب جوش زیر لحاف ها هم سرد شده. نمی توانم بلند شوم و تا آشپزخانه بروم که همین گرمای اندک را هم از دست می دهم و خواب به چشم آوردن می شود تلاشی مضاعف. لپ تاپ را در تاریکی اتاق از روی میز بر می دارم و می گذارمش روی تخت. بازش می کنم. نور صفحه اش را کم می کنم. بچه ها چند تایی بیدارند و مضطرب. فردا بیست و دو بهمن است. به دلم نشسته که چیزی نخواهد شد. دلم می خواهد همین را بنویسم. نمی نویسم. من که سبک بار ساحل های این سر دنیا هستم از چیزی که به دلم گذشته چه می توانم بنویسم؟ ساحل؟ یادم می افتد ساحل این شهر را یکی دو باری بیشتر ندیده ام. از همان سپتامبر تا به حال. گاهی اوقات صبح ها که از خوابگاه به سمت کلاس ها می روم و چمنزار های دانشگاه را رد می کنم مرغان دریایی سفید را می بینم که پراکنده روی چمن ها نشسته اند و نمی دانم انتظار چه را می کشند. حتا گاه آن قدر بی حرکت اند که فکر می کنی شب که خواب بوده ای چمنزار ها مرغ سفید رویانده اند. انگار گیاهانی ثابت باشند بر پهنه ی سبز٫ پهنه ی همیشه سبز این سرزمین. چیزی نمی نویسم. خاموش خبرها را دنبال می کنم. خبری هم نیست. نیمه شب است. خسته که می شوم دست دراز می کنم و از روی میز مقاله ای که باید سه روز پیش می خواندم را برمی دارم. چند صفحه ای می خوانم و بعد می بینم که نمی شود. موقعیت جدی تری باید داشته باشم مثلن پشت میز نشسته باشم تا یادداشت هم بردارم و یا حاشیه بنویسم. می بندمش. دم صبح خوابم می برد. پیش از آن یاد آن چه می افتم که ممکن است به زودی از دستش بدهم. همیشه وقتی قرار است به چیز خوشایندی فکر کنم ذهنم می کاود و وحشتناک ترین اتفاق ها را پیدا می کند. همیشه بدترینای هست. مصیبت اتفاق نیفتاده ای. مصیبت اتفاق افتاده ای. آن چه در معمولی ترین لحظه ها به یادت بیاورد که اساس این جهان تغییر و گذشت زمان است و این گذشت زمان یعنی همان چیزهایی که از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. همان زمان از دست رفته. صبح خوشآیندی است. نور از حاشیه ی خیلی باریک پرده ی ضخیم سورمه ای رنگ خودش را به دیوار های داخلی پنجره انداخته. دلم خوش است که امروز آفتابی است. امروز یعنی صبح یعنی همین الان. وگرنه که آسمان این سرزمین هر ساعتش یک ساز می زند. بلند می شوم و پرده را بالا می زنم و هیتر را روشن می کنم و حوله ام را برمی دارم. آب گرم نعمت بزرگی است. لحظاتی که زیر آب گرم هستیم لحظات خوشبختی ماست. این را اولین بار لورا گفته بود. حالا خیلی وقت است که مرده. هیچ عکسی از او ندارم چون همه ی عکس هایم را زمانی به برادرش دادم و هیچ وقت فرصت نشد دوباره پس بگیرم. چند ساله بودیم؟ نوزده ساله. دوش آب گرم و سیب خوردن با خوشحالی همیشه مرا به یاد لورا می اندازد. بدنم عطر زنجفیل گرفته. بخار زنجفیل می زند توی اتاق. صبحانه می خورم و با عجله وسایلم را جمع می کنم. لپ تاپ را هم برمی دارم. باید درس بخوانم. باید متنی بنویسم و قلم توتم من نیست. من توتم نمی خواهم. توتم نمی پرستم... دلم نمی خواهد این متن را تمام کنم. مریم مومنی | ۹:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(10) سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
پروازپنجره باز بود. داشتم ناهار می خوردم. صدای ویز طولانی از بیرون می آمد. دیدم دو تا از بچه ها بیرون نشسته اند و یکی شان دارد با هلیکوپتر کنترل از راه دور کوچکی بازی می کند. پسره ی دانشجو و دل خوش. سعی کرد پروازش دهد. هلی کوپتر از روی زمین بلند می شد اما اوج گرفتنش ناگهانی بود و کمی که بالا می رفت سقوط نصفه نیمه ای می کرد. کمی نگاهشان کردم ببینم چقدر بالا می رود. تا پنجره ی طبقه ی دوم که اتاق من باشد می رسد یا نه. بعد حوصله ام سر رفت و برگشتم سر ناهار. مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(16) ![]() |
|