April 2010 Archivesیکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹
یکشنبه ظهر است. با بهداد می نویسم. در کتابخانه. آداپتور لپ تاپم سوخته از ده روز پیش.یک عدد تازه اش را آن لاین خریدم که هنوز دستم نرسیده. دستم در پوست گردو است که به نظر خودم جای خوب و خوشمزه ای است. پشت سر هم باید می خواندم شبانه روز تا به موقع برسم همه ی متن ها را تحویل دهم. توانستم. این خوشحالم می کند. مانده یک مقاله ی طولانی و جدی برای یکی از سمینار ها که فرصت اش دو هفته ی دیگر است و بعد هم خواندن برای امتحان های پایان ترم که روال مشخص تری دارد و با این که تلاش می طلبد خلاقیت لازم ندارد آن طور که نوشتن این همه متن فکر و خلاقیت می طلبید. یک جور خستگی خوبی در بدنم مانده که لذت بخش است. از کار و خواندن مدام و به کار گرفتن ذهن می آید. نتیجه ی یکی دو تا از مقاله های نیمه ی ترم هم که آمد اثر لبخند را ماندگار تر کرد. بگذریم. این مدتی که نبودم و فونت فارسی نداشتم(و هنوز هم ندارم) خواب زمستانی هم فیلتر شد. بالاخره در تاریخ این وبلاگ نمی شد این اتفاق بیفتد و آن را ننویسم. می نویسم که یادم بماند زمانش را. مریم مومنی | ۱:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(2) چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹
هر چه بالاتر مریم مومنی | ۱:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(1) جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۸۹
تحقق یک رویا
جشنواره ی فیلم مستند انجمن فیلم ایرلند امروز روز اولش بود و تا یکشنبه ادامه دارد. اگر پول اضافی داشتم هر سه روز را از صبح تا شب در سینما می گذراندم بس که تازگی ها علاقه ام به فیلم مستند زیاد شده و طرفدارش شده ام. مستند هم که می گویم گزارش های کسالت بار و خواب آور از مثلن زندگی حیوانات با صدای یکنواخت یک سرد و گرم چشیدهی روزگار به ذهن تان نیاید چون آن ها حوصله ی من را هم سر می برند. باید مستند خوب دیده باشید تا بدانید چه می گویم. فیلمی که امروز دیدم اسمش بود جهانگردان فضا. ماجرای سفر انوشه انصاری بود که چند سال پیش به عنوان اولین توریست زن به فضا رفت و یک هفته در یک ایستگاه فضایی زندگی کرد. فیلم با تصاویر بکری از قزاقستان شروع می شود که انوشه قرار است از آن جا به همراه دو فضانورد دیگر به فضا پرتاب شود. منتها داستان با صحنه ی به زمین نشستن آن ها و انتهای سفرشان شروع می شود. عکاس ها و خبرنگارها منتظرند. آدم های دیگر هم هستند. جایی که سفینه به زمین می نشیند و خیلی با احتیاط سه فضانورد را از آن خارج می کنند و کمکشان می کنند که کلاه هایشان را بردارند. صورت انوشه را می بینیم که عرق کرده٫ کمی خسته به نظر می رسد اما لبخند می زند. یک نفر سیبی درشت و زرد دستش می دهد. و بعد سیل حلقه های گل است که گردنش می اندازند و عکس گرفتن ها و باقی داستان. جذاب بودن ماجرا اما به این است که جزییات زندگی روزمره ی انوشه و دیگر فضانوردان را در فیلم می بینیم.خیلی بیشتر از تصاویری که در فیلم های دیگر ٫کوتاه دیده ایم. این که چه طور موهایش را می شوید و مسواک می زند. چه طور غذا می خورند و شوخی می کنند و نخود فرنگی ها در هوا معلق می مانند و قطره های آب مثل جیوه گرد سر جایشان می مانند و جاری نمی شوند. روز و شبی که طبق ساعت و نه نور خورشید تعیین می شود و کیسه خوابی که باید آن را به سختی پوشید و منظره ی بی نظیری از زمین زیر پایشان و پنجره ی انوشه که توی فیلم می گوید مخصوصن این یکی را انتخاب کرده که رو به زمین منظره ی خوبی دارد. و بعد زمینی که از آن همه فاصله سبز و آبی و خاکی دیده می شود بدون مرزهای سیاسی و جغرافیایی یک پارچه است و کسی به ذهنش هم نمی رسد که آن پایین ممکن است جنگ و جنایت و قحطی و بدبختی در جریان باشد. زیبا و باشکوه و آرام و ساکت. اما فیلم همه اش این نیست. کمی بعد از این که صحنه ی پرتاب سفینه به فضا را می بینیم داستان فیلم می چرخد و این بار به جای میلیونر ایرانی-آمریکایی٫ مردان روستایی قزاق را می بینیم که سوار به دو سه تا کامیون به سمت محل به زمین خوردن قسمت های اضافی سفینه از فضا می روند . شب را در وسط بیابان اتراق می کنند و روز در انتظار شکار باقی مانده هایی از فلز و سیم با دوربین های شکاری شان آسمان را نگاه می کنند. چهار تکه ی مختلف هر کدام به وزن یک تن از سفینه در مرحله ی اول جدا می شود که محلی ها به آن شلغم می گویند چون شکلش شبیه شلغم است. این شلغم های قیمتی که پر از آلومینیوم و تیتانیوم و مواد دیگرند را دلالان محلی جمع می کنند و به چینی ها می فروشند و پول خوبی به جیب می زنند. سالن سینما برای دو ساعت برای من قرقیزستان بود. دلم می خواست جای آن عکاس جوان نروژی (اگر درست یادم مانده باشد) فیلم از برهوت سرد و بکر آن جا عکس می گرفتم. وسط بیابان خشک و سرد با دلالان فلز قزاق سر سفره می نشستم و از غذایی که جلوی دوربین روی آتش درست کردند می خوردم. جایی که چند مایل آن طرف ترش زنی که زاده ی سرزمین من بود عازم فضا شده بود و ما انگشت حیرت به دهان دور شدنش را تماشا کرده بودیم و بعد در انتظار رسیدن شلغم های آسمانی چشم به بالا دوخته بودیم. این جا می توانید تریلر فیلم را ببینید. مریم مومنی | ۱۱:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(4) شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹
مامان مامان مامان مریم مومنی | ۱:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(8) دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹
دلم می خواهد بتوانم نظمی بدهم به این همه مزخرفی که هر روز از سر ناچاری از جلوی چشمم می گذرد. ایده ی خوراک خوان ایده ی خوبی بود اولش. یک وقت هایی هم خیلی به درد می خورد اما در کل بازار مکاره ای است که از دست آدم در می رود و می بینی ساعت ها در آن چرخیده ای و هیچ چیز دستت را نگرفته. تکرار زیاد دارد. تکرار من را خسته می کند. ذهن را کند می کند. یک نفر متنی را نوشته. بعد می بینی سه نفر از دوستانت هر کدام با یک نوت متفاوت آن را به اشتراک گذاشته اند. متن را بارها و بارها می بینی. لطیفه ی بی مزه ای را مدام می بینی. چرت و پرت های سخنگویی را که دیروز در سخنرانی اش پرت و پلا بافته هزار بار جلوی چشمت می آید. هزار بار حرص می خوری از حماقتش. اما کاری از دستت برنمی آید. بعد فردای آن روز همان ها به شکل کاریکاتور٫ جوک٫ پست وبلاگ در متن ها و نوشته ها و نظرها می آید. کاری نمی توانی بکنی. حتا گاهی متن کوتاه حکیمانه ای به اشتراک گذاشته می شود. جمله ای از بزرگان مثلن. خیلی خوب و پند آموز است اما حال من را به هم می زند. اگر به جا در متنی استفاده شود خوب است. لذتش را می شود درک کرد. اگر از متن بریده شود و روزی سی چهل تایش بی ربط و باربط از جلوی چشمت رد شود ارزشش در حد آگهی تلویزیونی پایین می آید. خلاصه اش کنم. از این همه اطلاعاتی که روزانه دریافت می کنم نود درصدش برایم بی فایده و گاه مضر است. برای کشتن وقت البته عالی است. غبطه می خورم به زمانی که مجبور نبودم برای رفع دلتنگی سراغ اینترنت بیایم که با دریایی از زباله (و اندک نهر هایی از آب تمیز) روبرو شوم. مریم مومنی | ۸:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹
دارم این کتاب رو ورق می زنم تا مقاله هایی که به موضوعم مربوط می شه رو پیدا کنم. اول کتاب نوشته: In Memory خیلی عجیبه که در جایی که انتظارش رو نداری چیزی ببینی که بیش از هر آدم دیگه ی دور و برت به تو نزدیک باشه. یادمه چند روز پیش که داشتم کتاب رو برای اولین بار از قفسه ی کتابخونه برمی داشتم و بازش می کردم این صفحه رو دیدم و ناخود آگاه نفسم بند اومد. مریم مومنی | ۹:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(3) چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
این متن یکی از ترانه های لنگستون هیوز با ترجمه ی شاملوئه که به نظرم یه جاهایی اش شاهکار ترجمه است و یه جاهاییش هم احتیاج به ویرایش حسابی داره. شاید هم اگه خود شاملو الان زنده بود و می خواست دوباره این رو ترجمه کنه تغییر می داد و سکته های شعر رو می گرفت و کمی هم به متن اصلی پایبند تر می موند. مثلن اون «کدوحلوایی» و خط آخر که کاملن یه چیز دیگه ترجمه شده The Ballad Of The Landlord ترانه صابخونه صابخونه٫ صابخونه Landlord, landlord, صابخونه٫ صابخونه Ten Bucks you say I owe you? ده دلار از پیش بت بدهکارم و What? You gonna get eviction orders? چی؟ حکم تخلیه می گیری؟ Um-huh! You talking high and mighty. هوم! گنده تر از گاله ات فرمایشات می کنی٫ حریف! Police! Police! - پلیس! پلیس! Copper's whistle! سوت آجان Precinct Station. کلانتری محل مردی صاحبخانه اش را تهدید به مرگ کرد. مریم مومنی | ۱:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(1) شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
خشونت در کلام بزرگان ادب پارسیموشکی صندوق را سوراخ کرد/ خواب گربه موش را گستاخ کرد مولوی جان! در هنرمند بودن و شاعر بودن و بی نظیر بودنت در خیلی از زمینه ها شکی نیست. اجازه هست چار کلوم هم نقدت کنیم؟ اسمش رو هم بذاریم رساله ای در باب «خشونت» در آثار مولوی. حالا آثار هم شاید وقت نکنیم همه اش رو بگردیم به جاش بذاریم رساله ای در باب خشونت در «غزلیات شمس»- یا بر عکس می تونیم یه پروژه ی ملی تعریف کنیم که به طور شخصی و غیر حکومتی انجام بشه. هر کی حس و حالش رو داره می تونه شرکت کنه. هر کی وقت داره و حوصله داره هر از چندی لای یکی از این دیوان اشعار شعرای کهن فارسی رو باز کنه یکی از شعر ها رو بخونه و ببینه خشونت توش هست یا نه و اگه هست نمودهاش چیه و چه طور بیان شده. مثلن خشونت کلامی بیشتر هست یا رفتاری. کجاها این خشونتئه ارزشمند جلوه داده می شه. کجاها امر می شه به خشونت. کجاها شاعر با افتخار از خشونت دفاع می کنه و امر خشن رو به رخ دیگران می کشه. فکر می کنم به اندازه ی کافی روی ابعاد مثبت آثار این آقایون و خانوم های شاعر کار شده باشه. وقتشه با یه نگاه دیگه هم به این بخش مهم از فرهنگ و تاریخمون نگاه کنیم: نگاه انتقادی مریم مومنی | ۷:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
در راستای بحث اخیر در باب نوشته ی شادی صدر و نقد حامد : به فرض که مثال فرضی حامد کاملن معکوس و مردان ایرانی نود و پنج درصد بیمار و پنج درصد هم سالم باشند. راه اصلاح آن نود و پنج درصد این نیست که همان پنج درصد سالم را هم به مریم مومنی | ۱۱:۰۸ صبح | پیام ها(6) پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
مجددون
به تازگی در مصر یک نوع برنامه ی تلویزیونی(ماهواره ای)ِ نمایش ِواقعیت (Reality Show)راه افتاده که بر خلاف برنامه های مشابه آن در کشورهای دیگر شرکت کنندگانش نه موش و سوسک می خورند و نه علیه هم نقشه می کشند بلکه در دو تیم دختران و پسران برای انجام دادن فعالیت مفیدی با هم مسابقه می دهند. این برنامه که «مجددون» نام دارد از دویست و پنجاه هزار متقاضی از کشورهای عرب برای شرکت٫ شش نفر دختر و شش نفر پسر را انتخاب می کند و هفتاد و دو ساعت به آن ها وقت می دهد که هر هفته موضوعی را که جامعه شان از آن رنج می برد مورد هدف قرار دهند و برای آن کاری بکنند. مثلن در یکی از قسمت های برنامه از جوان ها خواسته شده بود تا به کمک مشکل بیکاری امانی های اردن بروند و برای پیدا کردن موقعیت شغلی و مراحل درخواست دادن برای آن (مثلن مصاحبه٫ و …) کمکشان کنند. این اولین بار است که در برنامه ای از این سبک در کشورهای عربی دختر ها و پسر ها با هم رقابت می کنند که همین خشم عده ای از تندروها و افراطیون را برانگیخته. وبسایت برنامه ی مجددون مریم مومنی | ۲:۰۰ صبح | پیام ها(4) ![]() |
|