April 2010 Archives



یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹

یک‌شنبه ظهر است. با بهداد می نویسم. در کتاب‌خانه. آداپتور لپ تاپم سوخته از ده روز پیش.یک عدد تازه اش را آن لاین خریدم که هنوز دستم نرسیده. دستم در پوست گردو است که به نظر خودم جای خوب و خوش‌مزه ای است. پشت سر هم باید می خواندم شبانه روز تا به موقع برسم همه ی متن ها را تحویل دهم. توانستم. این خوش‌حالم می کند. مانده یک مقاله ی طولانی و جدی برای یکی از سمینار ها که فرصت اش دو هفته ی دیگر است و بعد هم خواندن برای امتحان های پایان ترم که روال مشخص تری دارد و با این که تلاش می طلبد خلاقیت لازم ندارد آن طور که نوشتن این همه متن فکر و خلاقیت می طلبید. یک جور خستگی خوبی در بدنم مانده که لذت بخش است. از کار و خواندن مدام و به کار گرفتن ذهن می آید. نتیجه ی یکی دو تا از مقاله های نیمه ی ترم هم که آمد اثر لبخند را ماندگار تر کرد. بگذریم.
با همه ی بی خوابی ام دلم می خواهد بروم گالری نقاشی ملی ایرلند که یکی از جاهای مورد علاقه ی من در این شهر است. روزهای شنبه و یکشنبه تور مجانی هست برای بازدید تابلوها. یکی از بهترین راهنماهای موزه را من در همین جا تجربه کردم: خوش اخلاق و دقیق و با علاقه به چیز هایی که می گفت و توضیح می داد. آدم فکر نمی کرد طرف یک سری جمله مصنوعی حفظ کرده که تحویل بازدید کننده ها بدهد. برایش مهم بود که ملیت مان چیست تا بسته به علاقه ی احتمالی مان جزییات بیشتری برایمان بگوید. دختربچه ی هشت ،نه ساله را هم به همان اندازه تحویل گرفت که بقیه ی ما را و سعی می کرد یک جاهایی که مربوط به دنیای کودکانه می شد را با زبان خود بچه به او توضیح دهد.

این مدتی که نبودم و فونت فارسی نداشتم(و هنوز هم ندارم) خواب زمستانی هم فیلتر شد. بالاخره در تاریخ این وبلاگ نمی شد این اتفاق بیفتد و آن را ننویسم. می نویسم که یادم بماند زمانش را.

بعد هم این که نظرهای متن قبلی را هنوز کامل منتشر نکرده ام. فکر می کردم فرصت پیدا می شود که متن سومی درباره ی سوسن خانوم و نقد فرهنگ عامه بنویسم و خیلی از حرف های نامربوطی را که خواننده های عصبانی از ظن خود به من نسبت داده اند پاسخ دهم. که احتمالن از دومی خواهم گذشت و اگر وقت و حوصله ای باشد درباره ی همان موضوع اول خواهم نوشت. از گفت و گوی دو نفره و کامنت به کامنت پرهیز می کنم که به نظر من بی هوده و وقت گیر است و اغلب هم بیشتر از این که مفید و سازنده باشد در فضای مجازی که پر از سؤ فهم هاست آزارنده است. یکی دو تا نکته ی خوب هم دوستان عزیزی در کامنت ها و یا ایمیل مطرح کردند که اگر فرصتی بود آن ها را هم منتشر می کنم.

مریم مومنی | ۱:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹

هر چه بالاتر
تنها تر
تا خورشید چیزی نمانده
ای ایکاروس محزون!

مریم مومنی | ۱:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۸۹

تحقق یک رویا

anooshe.jpg

جشن‌واره ی فیلم مستند انجمن فیلم ایرلند امروز روز اولش بود و تا یکشنبه ادامه دارد. اگر پول اضافی داشتم هر سه روز را از صبح تا شب در سینما می گذراندم بس که تازگی ها علاقه ام به فیلم مستند زیاد شده و طرف‌دارش شده ام. مستند هم که می گویم گزارش های کسالت بار و خواب آور از مثلن زندگی حیوانات با صدای یک‌نواخت یک سرد و گرم چشیده‌ی روزگار به ذهن ‌تان نیاید چون آن ها حوصله ی من را هم سر می برند. باید مستند خوب دیده باشید تا بدانید چه می گویم. فیلمی که ام‌روز دیدم اسمش بود جهان‌گردان فضا. ماجرای سفر انوشه انصاری بود که چند سال پیش به عنوان اولین توریست زن به فضا رفت و یک هفته در یک ایستگاه فضایی زندگی کرد.

فیلم با تصاویر بکری از قزاقستان شروع می شود که انوشه قرار است از آن جا به هم‌راه دو فضانورد دیگر به فضا پرتاب شود. منتها داستان با صحنه ی به زمین نشستن آن ها و انتهای سفرشان شروع می شود. عکاس ها و خبرنگارها منتظرند. آدم های دیگر هم هستند. جایی که سفینه به زمین می نشیند و خیلی با احتیاط سه فضانورد را از آن خارج می کنند و کمک‌شان می کنند که کلاه هایشان را بردارند. صورت انوشه را می بینیم که عرق کرده٫ کمی خسته به نظر می رسد اما لبخند می زند. یک نفر سیبی درشت و زرد دستش می دهد. و بعد سیل حلقه های گل است که گردنش می اندازند و عکس گرفتن ها و باقی داستان. جذاب بودن ماجرا اما به این است که جزییات زندگی روزمره ی انوشه و دیگر فضانوردان را در فیلم می بینیم.خیلی بیشتر از تصاویری که در فیلم های دیگر ٫کوتاه دیده ایم. این که چه طور موهایش را می شوید و مسواک می زند. چه طور غذا می خورند و شوخی می کنند و نخود فرنگی ها در هوا معلق می مانند و قطره های آب مثل جیوه گرد سر جایشان می مانند و جاری نمی شوند. روز و شبی که طبق ساعت و نه نور خورشید تعیین می شود و کیسه خوابی که باید آن را به سختی پوشید و منظره ی بی نظیری از زمین زیر پایشان و پنجره ی انوشه که توی فیلم می گوید مخصوصن این یکی را انتخاب کرده که رو به زمین منظره ی خوبی دارد. و بعد زمینی که از آن همه فاصله سبز و آبی و خاکی دیده می شود بدون مرزهای سیاسی و جغرافیایی یک ‌پارچه است و کسی به ذهنش هم نمی رسد که آن پایین ممکن است جنگ و جنایت و قحطی و بدبختی در جریان باشد. زیبا و باشکوه و آرام و ساکت.

اما فیلم همه اش این نیست. کمی بعد از این که صحنه ی پرتاب سفینه به فضا را می بینیم داستان فیلم می چرخد و این بار به جای میلیونر ایرانی-آمریکایی٫ مردان روستایی قزاق را می بینیم که سوار به دو سه تا کامیون به سمت محل به زمین خوردن قسمت های اضافی سفینه از فضا می روند . شب را در وسط بیابان اتراق می کنند و روز در انتظار شکار باقی مانده هایی از فلز و سیم با دوربین های شکاری شان آسمان را نگاه می کنند. چهار تکه ی مختلف هر کدام به وزن یک تن از سفینه در مرحله ی اول جدا می شود که محلی ها به آن شلغم می گویند چون شکلش شبیه شلغم است. این شلغم های قیمتی که پر از آلومینیوم و تیتانیوم و مواد دیگرند را دلالان محلی جمع می کنند و به چینی ها می فروشند و پول خوبی به جیب می زنند.

سالن سینما برای دو ساعت برای من قرقیزستان بود. دلم می خواست جای آن عکاس جوان نروژی (اگر درست یادم مانده باشد) فیلم از برهوت سرد و بکر آن جا عکس می گرفتم. وسط بیابان خشک و سرد با دلالان فلز قزاق سر سفره می نشستم و از غذایی که جلوی دوربین روی آتش درست کردند می خوردم. جایی که چند مایل آن طرف ترش زنی که زاده ی سرزمین من بود عازم فضا شده بود و ما انگشت حیرت به دهان دور شدنش را تماشا کرده بودیم و بعد در انتظار رسیدن شلغم های آسمانی چشم به بالا دوخته بودیم.

این جا می توانید تریلر فیلم را ببینید.

مریم مومنی | ۱۱:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(4)



شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹

مامان
جهان به زودی تمام می شود
من و تو تمام می شویم
پیش از آن‌که
در باد دویده باشیم
بی دغدغه ی اجاق‌های روشن
وزنجیرهای سنگین مسوولیت
و سجاده های هزار بار
و جوراب های زنانه ی مشکی

مامان
کنار شوفاژ گریه می کنم
برای صدف های شکسته
و گوش‌ماهی هایی که
صدای فاضلاب می دهند
و دست های ترک خورده ات

مامان
دلم می خواهد
ته جهان را ببینم
آن هنگام که خرماهای شیرین گردودار
از نخل های افراشته
بر دامنت می افتند
و مسیح
در قاب های خاک گرفته ی بهشت زهرا
پشت گل‌های مصنوعی آفتاب خورده
به ما لبخند می زند
و بشارت می دهد
به بهاری که
نخواهد آمد

مریم مومنی | ۱:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(8)



دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹

دلم می خواهد بتوانم نظمی بدهم به این همه مزخرفی که هر روز از سر ناچاری از جلوی چشمم می گذرد. ایده ی خوراک خوان ایده ی خوبی بود اولش. یک وقت هایی هم خیلی به درد می خورد اما در کل بازار مکاره ای است که از دست آدم در می رود و می بینی ساعت ها در آن چرخیده ای و هیچ چیز دستت را نگرفته. تکرار زیاد دارد. تکرار من را خسته می کند. ذهن را کند می کند. یک نفر متنی را نوشته. بعد می بینی سه نفر از دوستانت هر کدام با یک نوت متفاوت آن را به اشتراک گذاشته اند. متن را بارها و بارها می بینی. لطیفه ی بی مزه ای را مدام می بینی. چرت و پرت های سخن‌گویی را که دیروز در سخنرانی اش پرت و پلا بافته هزار بار جلوی چشمت می آید. هزار بار حرص می خوری از حماقتش. اما کاری از دستت برنمی آید. بعد فردای آن روز همان ها به شکل کاریکاتور٫ جوک٫ پست وبلاگ در متن ها و نوشته ها و نظرها می آید. کاری نمی توانی بکنی. حتا گاهی متن کوتاه حکیمانه ای به اشتراک گذاشته می شود. جمله ای از بزرگان مثلن. خیلی خوب و پند آموز است اما حال من را به هم می زند. اگر به جا در متنی استفاده شود خوب است. لذتش را می شود درک کرد. اگر از متن بریده شود و روزی سی چهل تایش بی ربط و باربط از جلوی چشمت رد شود ارزشش در حد آگهی تلویزیونی پایین می آید.

خلاصه اش کنم. از این همه اطلاعاتی که روزانه دریافت می کنم نود درصدش برایم بی فایده و گاه مضر است. برای کشتن وقت البته عالی است. غبطه می خورم به زمانی که مجبور نبودم برای رفع دلتنگی سراغ اینترنت بیایم که با دریایی از زباله (و اندک نهر هایی از آب تمیز) روبرو شوم.

مریم مومنی | ۸:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹

دارم این کتاب رو ورق می زنم تا مقاله هایی که به موضوعم مربوط می شه رو پیدا کنم. اول کتاب نوشته:

In Memory
of
Kaveh Golestan
(1950-2003)
and
with love for
Hengameh, his wife,
and Mehrak, his son.

خیلی عجیبه که در جایی که انتظارش رو نداری چیزی ببینی که بیش از هر آدم دیگه ی دور و برت به تو نزدیک باشه. یادمه چند روز پیش که داشتم کتاب رو برای اولین بار از قفسه ی کتاب‌خونه برمی داشتم و بازش می کردم این صفحه رو دیدم و ناخود آگاه نفسم بند اومد.
کتابی که دارم می خونم هیچ ربطی به کاوه گلستان و یا عکاسی و یا ایران نداره. مولفانش هم ایرانی نیستند.

مریم مومنی | ۹:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

این متن یکی از ترانه های لنگستون هیوز با ترجمه ی شاملوئه که به نظرم یه جاهایی اش شاه‌کار ترجمه است و یه جاهاییش هم احتیاج به ویرایش حسابی داره. شاید هم اگه خود شاملو الان زنده بود و می خواست دوباره این رو ترجمه کنه تغییر می داد و سکته های شعر رو می گرفت و کمی هم به متن اصلی پای‌بند تر می موند. مثلن اون «کدوحلوایی» و خط آخر که کاملن یه چیز دیگه ترجمه شده
اما ترجمه ی دو سه بند اول شعر عالیه
مقایسه کنید خودتون:

The Ballad Of The Landlord

ترانه صابخونه

Landlord, landlord,
My roof has sprung a leak.
Don't you 'member I told you about it
Way last week?

صابخونه٫ صابخونه
سقف چیکه می کنه٫
اگه یادت باشه هفته پیشم
اینو بهت گفتم.

Landlord, landlord,
These steps is broken down.
When you come up yourself
It's a wonder you don't fall down.

صابخونه٫ صابخونه
این پله ها دخل‌شون در اومده٫
تعجبه که چطور خودت
وقتی ازشون میری بالا کله پا نمیشی!

Ten Bucks you say I owe you?
Ten Bucks you say is due?
Well, that's Ten Bucks more'n I'l pay you
Till you fix this house up new.

ده دلار از پیش بت بدهکارم و
موعد پرداخت ده دلار دیگه‌م رسیده؟
خب٫ پس بدون و آگاه باش که پول بی پول
مگه این که اول اوضاع خونه رو رو به راه کنی!

What? You gonna get eviction orders?
You gonna cut off my heat?
You gonna take my furniture and
Throw it in the street?

چی؟ حکم تخلیه می گیری؟
آب و برق رو قطع می کنی؟
اثاثمو می ریزی تو خیابون؟

Um-huh! You talking high and mighty.
Talk on-till you get through.
You ain't gonna be able to say a word
If I land my fist on you.

هوم! گنده تر از گاله ات فرمایشات می کنی٫ حریف!
بگو تا دخلتو بیارم!
یه مشت که تو اون کدو حلواییت کوبیدم
نطقت کور کور می شه

Police! Police!
Come and get this man!
He's trying to ruin the government
And overturn the land!

- پلیس! پلیس!
این مرتیکه رو بگیرین!
می خواد دولتو ساقط کنه!
می خواد مملکتو بریزه به هم!

Copper's whistle!
Patrol bell!
Arrest.

سوت آجان
آژیر ماشین گشتی
توقیف

Precinct Station.
Iron cell.
Headlines in press:
Man Threatens landlord
Tenant Held Bail
Judge GIives Negro 90 Days In County Jail!

کلانتری محل
سلول آهنین
و عنوان مطالب روزنامه ها:

مردی صاحبخانه اش را تهدید به مرگ کرد.

مریم مومنی | ۱:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

خشونت در کلام بزرگان ادب پارسی

موشکی صندوق را سوراخ کرد/ خواب گربه موش را گستاخ کرد
اندر آتش افکنیم آن موش را/ همچنان کان مردک طباخ کرد
گربه را و موش را آتش زنیم/ در تنوری کآتشش صد شاخ کرد

مولوی جان! در هنرمند بودن و شاعر بودن و بی نظیر بودنت در خیلی از زمینه ها شکی نیست. اجازه هست چار کلوم هم نقدت کنیم؟ اسمش رو هم بذاریم رساله ای در باب «خشونت» در آثار مولوی. حالا آثار هم شاید وقت نکنیم همه اش رو بگردیم به جاش بذاریم رساله ای در باب خشونت در «غزلیات شمس»- یا بر عکس می تونیم یه پروژه ی ملی تعریف کنیم که به طور شخصی و غیر حکومتی انجام بشه. هر کی حس و حالش رو داره می تونه شرکت کنه. هر کی وقت داره و حوصله داره هر از چندی لای یکی از این دیوان اشعار شعرای کهن فارسی رو باز کنه یکی از شعر ها رو بخونه و ببینه خشونت توش هست یا نه و اگه هست نمودهاش چیه و چه طور بیان شده. مثلن خشونت کلامی بیشتر هست یا رفتاری. کجاها این خشونت‌ئه ارزش‌مند جلوه داده می شه. کجاها امر می شه به خشونت. کجاها شاعر با افتخار از خشونت دفاع می کنه و امر خشن رو به رخ دیگران می کشه.
بعد اگه حوصله تون بیشتر بود و پروژه جلو رفت می شه بررسی کرد که کجای تاریخ این خشونته عیان تره و کجاها کم تر شده. مثلن دوره ای بوده که نوع بیان کردنش تغییر کرده باشه؟ یا محتوای خشن سر جاش بوده باشه ولی ظرافت زبانی بیشتر شده باشه طوری که در خوانش اول شعر ٫ به چشم نیاد؟
یا چه می دونم یک عالمه سوال دیگه که من اگه بشینم بنویسم همه رو از کار و زندگی ام می مونم.

فکر می کنم به اندازه ی کافی روی ابعاد مثبت آثار این آقایون و خانوم های شاعر کار شده باشه. وقتشه با یه نگاه دیگه هم به این بخش مهم از فرهنگ و تاریخ‌مون نگاه کنیم: نگاه انتقادی

مریم مومنی | ۷:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(8)



سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

در راستای بحث اخیر در باب نوشته ی شادی صدر و نقد حامد :

به فرض که مثال فرضی حامد کاملن معکوس و مردان ایرانی نود و پنج درصد بیمار و پنج درصد هم سالم باشند. راه اصلاح آن نود و پنج درصد این نیست که همان پنج درصد سالم را هم به
آتش بقیه بسوزانید و تار و مار کنید. به جایش می توان از همان پنج درصد سالم هم‌دلانه کمک گرفت برای اصلاح نود و پنج درصد بیمار
اگر به تساوی مرد و زن باور دارید کمک کنید با هم و در کنار هم به آن برسیم. جدا کردن مرد و زن و دیوار کشیدن بین دو جنس و از پشت دیوار سنگ پرانی کردن به جنس مخالف تنها آتش ماجرا را شعله ور تر می کند.

مریم مومنی | ۱۱:۰۸ صبح | پیام ها(6)



پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

مجددون

mujadedun.jpg

به تازگی در مصر یک نوع برنامه ی تلویزیونی(ماهواره ای)ِ نمایش ِواقعیت (Reality Show)راه افتاده که بر خلاف برنامه های مشابه آن در کشورهای دیگر شرکت کنندگانش نه موش و سوسک می خورند و نه علیه هم نقشه می کشند بلکه در دو تیم دختران و پسران برای انجام دادن فعالیت مفیدی با هم مسابقه می دهند. این برنامه که «مجددون» نام دارد از دویست و پنجاه هزار متقاضی از کشورهای عرب برای شرکت٫ شش نفر دختر و شش نفر پسر را انتخاب می کند و هفتاد و دو ساعت به آن ها وقت می دهد که هر هفته موضوعی را که جامعه شان از آن رنج می برد مورد هدف قرار دهند و برای آن کاری بکنند. مثلن در یکی از قسمت های برنامه از جوان ها خواسته شده بود تا به کمک مشکل بی‌کاری امانی های اردن بروند و برای پیدا کردن موقعیت شغلی و مراحل درخواست دادن برای آن (مثلن مصاحبه٫ و …) کمک‌شان کنند. این اولین بار است که در برنامه ای از این سبک در کشورهای عربی دختر ها و پسر ها با هم رقابت می کنند که همین خشم عده ای از تندروها و افراطیون را برانگیخته.
عمرو خالد که مغز متفکر پشت این برنامه است می گوید که از جوان ها خواسته بود در مرحله ی اول برایش بنویسند که در بیست و پنج سال آینده دلشان می خواهد در کشورشان چه اتفاق هایی بیفتد و آرزوهایشان چیست. حدود هفتصدهزار آرزو به دست‌شان رسیده که آن ها را در بیست و شش موضوع مختلف دسته بندی کرده اند و اولویت بندی. اولین اولویت را هم موقعیت شغلی داشته که روی همین شروع به ساختن برنامه کرده اند.
این دو گروه جوان که در این برنامه ی ماه‌واره ای شرکت می کنند با ماموریت های مشخص هفتگی به روستاها می روند و در راه اندازی کسب و کار های خانگی و فرستادن کودکان به مدرسه به خانواده های روستایی کمک می کنند. دوربین تمام این لحظات را ثبت می کند و هر هفته در یک نشست با حضور اعضای دو تیم و داوران٫ یک نفر از اعضا که کم‌ترین نقش فعال را داشته از مسابقه حذف می شود.
عمرو خالد با اشاره به انتقادهایی که درباره ی شرکت دو جنس در برنامه از او شده می گوید:
ما معتقدیم که زنان می توانند عامل تغییر باشند ;علی‌رغم بی عدالتی ای که در کشورهای عربی متاسفانه بر آن ها حاکم است. برای همین در برنامه مان دختران و پسران را نشان می دهیم و از هر دو گروه می خواهیم که برای رفع مشکلی بکوشند و عامل تغییر باشند. زنان کم‌تر از مردان نیستند و در خیلی از قسمت ها تیم دختران مسابقه را برده اند. و همین باعث شده که دختران بسیاری بعد از برنامه ها با ما تماس بگیرند و بگویند ما هم دلمان می خواهد مثل این ها باشیم و تغییر ایجاد کنیم.
...
متن بالا را از برنامه ای که کریستین امان پور در این باره تهیه کرده بود نوشتم. گزارشی بود از مصر و گفت‌و گو با عمرو خالد که در مجموع خیلی دیدنی بود و انگیزه بخش. گاهی فکر می کنم یک لذت که از آن محرومیم تنها بودن زبانی/فرهنگی مان در دنیاست. کشورهای فارسی زبان دنیا سه چهار تای محدودند که همان ها هم اتحادی با هم ندارند. اگر تعدادمان بیشتر بود مثل حوزه ی فرانکوفون یا کشورهای عرب٫ لذت تبادل فرهنگی در عین استفاده از زبان مشترک در سطحی فراملّی را می چشیدیم.

وب‌سایت برنامه ی مجددون
وب‌سایت عمرو خالد که برنامه ی کریستین امان‌پور را می توانید در همان جا ببینید

مریم مومنی | ۲:۰۰ صبح | پیام ها(4)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2