May 2010 Archives



دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

از ضرب‌المثل های ایرانی چه می آموزیم؟(۱)

ضرب المثل:
تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟
.
.
.
می آموزیم:
در زمان های قدیم مردم برای خواباندن خودشان به جای شمردن گوسفند برای خودشان لالایی می گفتند.
یا
می آموزیم:
نحوه ی استدلال قدما را
یا
می آموزیم:
چطور یک نفر حرف غیر منطقی ای زد و سالیان سال دیگران آن را تکرار کردند چشم و گوش بسته
یا
...
؟

مریم مومنی | ۱:۲۸ صبح | پیام ها(2)



سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

خسته ام.

دو هفته مانده به پایان این ترم و تمام شدن امتحان ها. آخرین مرحله ی ماراتن دور از خانه. ظرف تحمل‌ام در بعضی چیزها تقریبن ته کشیده. اگر امتحان نداشتم وضع خیلی بهتر بود. هر چقدر هم درسی را دوست داشته باشم از خواندن برای امتحان پایان ترم‌اش بیزارم. دلم تنگ شده. وقت ندارم بروم بیرون و خوش بگذرانم. هوا هم‌چنان سرد است. سرد که می گویم یعنی دیشب دوباره با کیسه ی آب جوش و دو عدد لحاف و ژاکت خوابیدم. خلاصه ابر و باد و باران همه شاد و خوش و خنده زنان در کارند تا ببینند من چند زنه حلاجم.

در بعد از ظهر کسالت بار کتاب‌خانه ی شلوغ که هر کسی به نحوی روی اعصاب بقیه است٫ دارم متنی درباره ی عثمان سمبنه می خوانم. کارگردان سنگالی که پدر سینمای آفریقاست. (یعنی بود. و سه سال پیش عمرش را داد به شما) نویسنده ی متن٫‌پشت صحنه ی آخرین فیلم سمبنه را ساخته و از فیلم برداری سر صحنه می گوید:
(فیلم در روستای جریسو در بورکینافاسو تهیه می شود)
«جریسو هم مانند خیلی از روستاهای آفریقایی گویی از باقی دنیا دور افتاده است: نه جاده ی آسفالت برایش کشیده اند٫ نه آب لوله کشی دارد و نه برق. گرمای طاقت فرسای استوایی روز٫ شب ها با غبار و پشه جای‌گزین می شود. سمبنه که آن موقع هفتاد و نه سال داشت با خودش یکی دو جین تکنسین و هنرمند و بازیگر و ماشین‌آلات سنگین آورده بود. موضوع فیلم ٫جهاد علیه مساله‌ی ختنه ی زنان در آفریقا است. فیلم‌برداری به مدت نه هفته٫‌هفته ای پنج روز از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب و تنها یک ساعت برای خوردن نهار انجام می شد. خود سمبنه همان یک ساعت را هم استراحت نمی کرد و ترجیح می داد که درباره ی کار بعد از ظهر فکر کند. در طول دوارده ساعت فقط یک لیوان شیر ترش می نوشید. یک روز بعد از ظهر همان طور که روی صندلی اش نشسته بود غش کرد و مردمک چشم هایش بالا رفت. با آب سرد و بادبزن به هوش آوردیم‌اش. نمایش دردناکی بود. اما سمبنه به محض این‌که توانست از جایش بلند شود٫ گروه را دوباره جمع کرد و کار را از سر گرفت. کنارش رفتم و سعی کردم قانع اش کنم که یکی دو روزی در هتل بانفورا استراحت کند. سمبنه در پاسخ گفت: «برگردیم سر کار. بعد از مرگم تا دلم بخواهد زمان استراحت خواهم داشت.»

................
درست وقتی که از خستگی نمی توانستم پلک چشم هایم را دور از هم نگه دارم و حوصله ی درس خواندن را هم نداشتم روح عثمان سمبنه با آب سرد و بادبزن به سراغم آمد.
برای استراحت و خوش گذراندن به اندازه ی کافی وقت خواهم داشت.

moolade.jpg


مریم مومنی | ۷:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(6)



پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

این خردی رو که آدم شب امتحان به دست می‌اره چرا حالا نگیم اول یا وسط ترم٫ دو شب قبل از امتحان به دست نمیاره؟
هر چقدر هم که درس رو از اول ترم خونده باشم و طبق برنامه ی مطالعاتی پیش‌نهادی جلو رفته باشم باز انگار شب امتحان باید باشه که قطعه های پازل کامل کنار هم بشینه و تصویرم از موضوع جامع و کامل بشه.
بعد چه لذتی داره از یه طرف این حس و از طرف دیگه نهیب می زنی به خودت که چرا زودتر به این درجه از علم نرسیدی و اگه وسط ترم مثلن رسیده بودی چقدر فرق می کرد اوضاع.
D:
متوجه منظورم هستید دیگه؟

مریم مومنی | ۹:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(10)



سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹

سه شنبه صبح
باران در حیاط پشتی

مریم مومنی | ۱۱:۱۱ صبح | پیام ها(5)



شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۹

نوشتن٫ همین و تمام *

این ها قانون های تازه ی من برای نوشتن است که خودم برای خودم وضع کرده ام. اگر بتوانم به‌شان پای‌بند بمانم از خودم راضی‌تر خواهم بود:

قانون اول : تا وقتی نوشته ات تمام نشده آن را برای کسی نخوان/تعریف نکن
قانون دوم: فایل ورد نوشته ات را باز بگذار و در کنار سر زدن به صفحه های دیگر به آن هم سری بزن و اندکی متن را جلو ببر.
قانون سوم: هر روز حتا اگر شده چند جمله بنویس.
قانون چهارم: اگر چیزی برای نوشتن نداری و به بن‌بست خورده ای برگرد و ویرایش کن. اگر ویرایش کمکی نکرد کمی از متن فاصله بگیر و بعدتر به سراغش برو.
قانون پنجم: نوشته هایت را تمام کن.

* عنوان کتابی از مارگریت دوراس

مریم مومنی | ۶:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(2)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2