June 2010 Archivesپنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹
La graine et le mulet
تریلر فیلم در یوتیوب مریم مومنی | ۲:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹
اگر روزی دستم به جایی برسد و قدرتش را داشته باشم روز مادر و روز پدر را از تقویم ها حذف می کنم. به جایش همان روز تولد آدم ها را باید جشن گرفت حالا چه مادر/پدر باشند یا نباشند. مریم مومنی | ۹:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(5) دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹
از مجموعه عکس گلشیری مریم مومنی | ۵:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(2) چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
«مونیخ. آسمان با ابر سنگفرش شده بود. شعر خرابه ها. خیابان های آسفالت پهن٫خالی٫ ساختمان های جدید کرم رنگ ناشناس٫ سربازان آمریکایی چاقگردن و باسن درشت که با ماشین های دراز کم رنگ پرسه کلیسای زنان با دو مناره ی پستان شکلش. »* از دفترچه ی خاطرات سوزان سونتاگ- ژوئن ۱۹۵۸ مریم مومنی | ۴:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹
.حدود ساعت پنج که دو ساعت به تعطیلی اش مانده وارد سوپرمارکت ارزان نزدیک خانه می شوم. اغلب قفسه هایی که چیزهای به درد بخوری داشتند خالی شدهاند. میوه و سبزی و نان می خواهم. موز هست و کیوی. انگور سبز و سیب های سفت بی مزه. چهار تا طالبی مانده که خرابند. آخرین بسته ی دوتایی آووکادو را برمی دارم. چند تا گلابی هم. چند تا کیوی هم. سیب زمینی ها را معمولن می ریزند توی یک جعبه ی یک متری مقوایی و سفت. سیب زمینی هم به تهش رسیده. خم می شوم و دستم را می کشم که از آن ته یک بسته بردارم. به سختی دستم می رسد و کشیده می شود و درد می گیرد. سیب زمینی ها خرابند. می اندازمشان و می روم آن طرف تر جوانه ی سویا برمی دارم. هیچ چیز به درد بخور دیگری نیست. دستم درد می کند. نگرانم که بلایی سرش آمده باشد. سوپرمارکت های ارزان با قفسه های خالی توهین بزرگی است. می دانم که در انبارشان جنس دارند اما زحمت نمی دهند به خودشان که این چند ساعت آخر قفسه های خالی را پر کنند. رضایت مشتری برایشان اهمیت چندانی ندارد. همینی که هست. نمی خواهی برو گرانترش را ازسوپرمارکت های شیک تر بخر که همیشه تا خرخره در قفسه هایشان جنس جا داده اند. مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹
الکساندرا"- تا به حال سفر رفته ای؟ مریم مومنی | ۴:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(1) چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹
بیمارستان خصوصی مبل هایی راحت و رنگارنگ داشت. چترم را در ورودی بیرونی پارک کرده بودم. انتظار می کشیدم. سکوت بود. انگار کسی درد نمی کشید. انگار که آدم ها وسعشان رسیده بود دردشان را بفروشند و آرام گیرند. جای خوبی بود که در کافه تریایش با محبوبت وعده ی دیدار بگذاری. صدای قطرات منظم آب می آمد که در برکه ی مصنوعی کوچک وسط سالن می چکیدند. حتا صدای قورباغه های مصنوعی ته باغ هم می آمد. هنوز باران می آمد. مریم مومنی | ۱۱:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹
برای این که روزم را هدر ندهم باید از روز قبلش بدانم که قرار است چه کنم. امروز نشستم و برنامه ی خوب و کلی ای ریختم که معلوم باشد هر روزم چه طور بگذرد. نمی خواهم تابستان به آخر برسد و کارهایی که می خواستم انجام بدهم نیمه تمام مانده باشند. مریم مومنی | ۹:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(1) پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹
باید یکی از ما پیششان میماند. عصرهای جمعه که اغلب همه با هم برمی خاستند تا سر خانه و زندگیشان بروند و خود را برای صبح شنبه آماده کنند میشد در چشم هایشان خواند که باز هم بمانید. چرا همهتان با هم؟ چرا این طور تنهایمان می گذارید که گویی هرگز نبوده اید؟ مریم مومنی | ۱۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(4) چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹
نام هنرمند: مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(4) ![]() |
|