June 2010 Archives



پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹

La graine et le mulet

couscous.jpg

تریلر فیلم در یوتیوب
صفحه ی ویکی پدیای فیلم

مریم مومنی | ۲:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹

اگر روزی دستم به جایی برسد و قدرتش را داشته باشم روز مادر و روز پدر را از تقویم ها حذف می کنم. به جایش همان روز تولد آدم ها را باید جشن گرفت حالا چه مادر/پدر باشند یا نباشند.
دلم نمی خواهد آن هایی که مادر/پدر و یا هردو را از دست داده اند جای خالی‌ عزیزانشان در این روز خاص بیشتر به چشم‌شان بیاید و رنج بیشتری بکشند.

مریم مومنی | ۹:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(5)



دوشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۹

Picture 20.png
هوشنگ گلشیری٫فرزانه طاهری و فرزندانشان
مهرماه ۱۳۶۸

از مجموعه عکس گلشیری

مریم مومنی | ۵:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹

«مونیخ.

آسمان با ابر سنگ‌فرش شده بود.

شعر خرابه ها.

خیابان های آسفالت پهن٫‌خالی٫ ساختمان های جدید کرم رنگ ناشناس٫ سربازان آمریکایی چاق‌گردن و باسن درشت که با ماشین های دراز کم رنگ پرسه
می زنند.

کلیسای زنان با دو مناره ی پستان شکلش. »*
..............................

از دفترچه ی خاطرات سوزان سونتاگ- ژوئن ۱۹۵۸
(سیزده سال پس از پایان جنگ جهانی دوم)

مریم مومنی | ۴:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(2)



پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹

.حدود ساعت پنج که دو ساعت به تعطیلی اش مانده وارد سوپرمارکت ارزان نزدیک خانه می شوم. اغلب قفسه هایی که چیزهای به درد بخوری داشتند خالی شده‌اند. میوه و سبزی و نان می خواهم. موز هست و کیوی. انگور سبز و سیب های سفت بی مزه. چهار تا طالبی مانده که خرابند. آخرین بسته ی دوتایی آووکادو را برمی دارم. چند تا گلابی هم. چند تا کیوی هم. سیب زمینی ها را معمولن می ریزند توی یک جعبه ی یک متری مقوایی و سفت. سیب زمینی هم به تهش رسیده. خم می شوم و دستم را می کشم که از آن ته یک بسته بردارم. به سختی دستم می رسد و کشیده می شود و درد می گیرد. سیب زمینی ها خرابند. می اندازمشان و می روم آن طرف تر جوانه ی سویا برمی دارم. هیچ چیز به درد بخور دیگری نیست. دستم درد می کند. نگرانم که بلایی سرش آمده باشد. سوپرمارکت های ارزان با قفسه های خالی توهین بزرگی است. می دانم که در انبارشان جنس دارند اما زحمت نمی دهند به خودشان که این چند ساعت آخر قفسه های خالی را پر کنند. رضایت مشتری برایشان اهمیت چندانی ندارد. همینی که هست. نمی خواهی برو گرانترش را ازسوپرمارکت های شیک تر بخر که همیشه تا خرخره در قفسه هایشان جنس جا داده اند.
یک بسته توت فرنگی یخ زده برداشته ام که بریزم روی بستنی. قفسه ی فریزری بستنی ها هم خالی است. فقط بستنی دانه ای دارند.
ماست و پنیر و ماهی و روغن زیتون هم می خرم.
از فروشگاه که بیرون می آیم هوای گرم و شرجی می نشیند روی پوستم. عینک آفتابی دنیا را خنک جلوه می دهد.
کیسه های خرید و وسایل خودم سنگین اند و تلق تولوق به هم می خورند. تمام راه سر و صدا می کنند تا به خانه می‌رسم.

مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

الکساندرا

alexandra.jpg

"- تا به حال سفر رفته ای؟
- نه.
- دوست داری کجا بروی؟
- می خواهم مکه و سنت پترزبورگ شما را ببینم.
- مکه را خودت برو. اما می توانم سنت پترزبورگ ببرمت.
نظرت چیست؟
- می دانم ربطی به شما ندارد٫ اما آزادی‌مان را پس بده. ما خسته ایم و تا ابد دوام نمی آوریم.
- «ما» چه کسی است؟
پسرم٫ کاش انقدر ساده بود
برای تحمل هر کسی حدی وجود دارد.
یک‌بار زن سال‌خورده ی ژاپنی ای به من گفت٫ چیزی که باید اول از خدا بخواهید٫‌این است که به شما «فراست» بدهد.
قدرت در اسلحه٫‌یا در دستان آدمی نیست. "

مریم مومنی | ۴:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(1)



چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹

بیمارستان خصوصی مبل هایی‌ راحت و رنگارنگ داشت. چترم را در ورودی بیرونی پارک کرده بودم. انتظار می کشیدم. سکوت بود. انگار کسی درد نمی کشید. انگار که آدم ها وسعشان رسیده بود دردشان را بفروشند و آرام گیرند. جای خوبی بود که در کافه تریایش با محبوبت وعده ی دیدار بگذاری. صدای قطرات منظم آب می آمد که در برکه ی مصنوعی کوچک وسط سالن می چکیدند. حتا صدای قورباغه های مصنوعی ته باغ هم می آمد.
زوج مسنی از یکی از اتاق ها بیرون آمدند. سلانه و آرام قدم بر می داشتند. مرد بارانی زن را از جالباسی برداشت و پایین‌تر گرفت که زن بپوشدش. پیر و خمیده بودند. زن لبخند می‌زد. از من پرسید هنوز باران می آید؟

هنوز باران می آمد.

مریم مومنی | ۱۱:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹

برای این که روزم را هدر ندهم باید از روز قبلش بدانم که قرار است چه کنم. امروز نشستم و برنامه ی خوب و کلی ای ریختم که معلوم باشد هر روزم چه طور بگذرد. نمی خواهم تابستان به آخر برسد و کارهایی که می خواستم انجام بدهم نیمه تمام مانده باشند.
سه ماه پیش که سی ساله شدم تصمیم گرفتم که دیگر کاری را نیمه رها نکنم. کارهای نیمه تمام آزارم می دهند. کتاب های نیمه خوانده٫ نوشته های رها شده٫ ایده های به اجرا در نیامده مثل خرت و پرت های زیر قالی و تخت اند. به ظاهر به چشم نمی آیند اما صاحب‌خانه می داند که آن زیر چه خبر است. باید تکلیف‌شان را معلوم کرد.

مریم مومنی | ۹:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹

باید یکی از ما پیش‌شان می‌ماند. عصرهای جمعه که اغلب همه با هم برمی خاستند تا سر خانه و زندگی‌شان بروند و خود را برای صبح شنبه آماده کنند می‌شد در چشم هایشان خواند که باز هم بمانید. چرا همه‌تان با هم؟ چرا این طور تنهایمان می گذارید که گویی هرگز نبوده اید؟
نگاه سنگین‌شان روی صورت هایمان هنگام خداحافظی و بوسیدن های آخر و در آغوش کشیدن ها سنگین‌مان می کرد اما با زمان چه کسی توانسته بجنگد که ما دومی‌اش باشیم؟
تلخی اش لحظه ای بود که همه سوار ماشین ها شده بودیم و برایشان با لبخند دست تکان می دادیم. آن دو پیکره‌‌ی لرزان و قدیمی را به سایه روشن عصر می سپردیم بی آن‌که بدانیم آیا باز هم دیداری هست...

مریم مومنی | ۱۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹

red-girl.png

نام هنرمند:
salustiano

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(4)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2