category: زنگ ها برای که به صدا در می آیند



یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

زنگ ها برای که به صدا در می آیند ۲

داشتیم درباره ی موضوعی در نت جستجو می کردیم . رسیدیم به یکی از این فروم های ایرانی که ملت بحث می کنند تویش. سوال و جواب و خلاصه هرچه که
انتظارش را دارید در یک فروم ببینید. چیزی که توجه مان را جلب کرد مشخصات فردی بود که اعضا کنار اسمشان باید می نوشتند:

زمان پیوستن به فروم:
شهر :
اتومبیل:
گوشی موبایل:


گفتم که کمی دست مان بیاید جوان های مملکت مان چطور خودشان را معرفی می کنند.

مریم مومنی| ۱۰:۴۹ صبح | پیام ها(9)



شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷

مردمان عجیبی هستیم.
هیچ چیز بیشتر از شادی دیگران ناراحت‌مان نمی کند.

مریم مومنی| ۷:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(25)



سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷

گلستان به روایت خودم

در پوستین خلق نیفت عزیز جان
حمایت از غزه و خلیج فارس و بشریت پیش‌کش‌ات.

مریم مومنی| ۱۱:۳۴ صبح | پیام ها(2)



یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۷

ملتی که ما باشیم

ملت در طلب گنج قارون
ملت گلدکوئست
ملت تصمیم های یک‌شبه٫ خوش‌بختی های یک‌شبه
ملت آن طرف آب بهشت برین٫‌این طرف جهنم
ملت کم طاقت
کم تلاش
ملت دانش شفاهی/تاکسوی/سلمونی‌ای
ملت تنبلی های سیاسی٫
ملت طنز پردازی به جای رفتن پای صندوق رای
یا چماق به دست و ویران گر
ملت راه حل های ساده و یک شبه: انقلاب٫‌ویرانی٫‌آتش زدن
ملت حذف اقلیت٫‌نابود کردن مخالف

ملتی است که معتبر ترین تئوری شکست خوردن و پیش‌نرفتن‌اش می شود تئوری توطئه : نگذاشتند٫‌دست دشمن. این ها همه اش برنامه اس٫‌همه شون سر و ته یه کرباس‌اند٫ هر کاری کنیم فایده نداره٫‌کار کار انگلیسیاس٫ من امتحانم رو خوب دادم معلمه با من لج بود از اول٫‌اینا پشت سر من نقشه می کشن. ....


مریم مومنی| ۷:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(26)



دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۷

دزد

آهااااااای
دزد ه رو بگیرین


با تشکر ویژه از پالپ عزیز در معرفی دزد
:)

مریم مومنی| ۰:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(16)



سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷

با احترام به حق مالکیت معنوی و غیر معنوی

خانوم ایکس

متاسفم که توضیحات شما برای من قانع کننده نبود. یک معذرت خواهی ساده همان دیروز می توانست از خیلی از این جدل های لفظی جلوگیری کند. همه ی ما آدم هستیم و اشتباه می کنیم و این قابل بخشش است.منتها از موضع بالا برخورد کردن به جای معذرت خواهی را نمی توانم هضم کنم. تاریخ کپی کردن متن من در وبلاگ شما مال شش روز قبل از این است که من متوجه شوم این مطلب آن جاست و معلوم نبود اگر نمی فهمیدم حالاحالا ها این لینکی که شما می گویی به منبع قرار بود داده شود داده می شد یا نه.هیچ جای کامنت ها هم اشاره ای نمی کنید که آهای ملت این ها حرف های من نیست و حتا سعی در از اشتباه درآوردن آن هایی که برایتان کامنت گذاشته اند و تشویق تان کرده اند نکرده اید. . من از شما که دانش‌جوی حقوق هستید بیشتر انتظار رعایت حق و حقوق مردم را دارم تا آدم های عامی و بی سواد. اصلن همین هم مضاف می شود بر علت های تاسف خودم. بعد به جای عذر خواهی کردن برای من دفاعییه می فرستید.

با این حال من قصد انتقام گیری و اذیت کردن شما را ندارم. تهمت هم نزدم. کاری را کردم که در عرف معمول امروز همه می کنند. اگر مال و منال‌شان بی اجازه برداشته شود داد می زنند آی دزد. من فکر نمی کنم شما حق این را داشته باشید که من را محکوم کنید.


و نهایت اینکه از شرایط موجود و اوضاعی که برایتان پیش آمده متاسفم ولی نه من و نه هیچ کس دیگری به جز خود شما مسبب‌اش
نبودید.

امیدوارم که روزگارتان به‌تر از این شود.


مریم مومنی


پی نوشت:
متن بالا جواب ایمیلی بود به ایمیلی که کپی کننده ی متن من(گفتند نگوییم دزد) همین یکی دو ساعت پیش برای من فرستاد
ماجرا از نظر من تمام شده است.
از دوستان و خواننده های محترم این وبلاگ هم خواهش می کنم ماجرا را تمام شده بدانند.
ممنون از لطف و هم‌راهی تان.

مریم مومنی| ۶:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(8)



سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷

مایکل جکسون ها

زن ها و دخترهایمان دارند روز به روز فرتوت تر می شوند. درست مثل ماشین هایی که تصادف کرده باشند و صاف کاری رفته باشند٫ بارهاو بارها.
این را وقتی بعد از مدتی دوری می بینی بیشتر متوجه می شوی. ابروهای ماژیکی(شما اسمش را بگذار تتو)٫ پودر مات کننده ای که مثل خاکستر روی پوست صورت
نشسته٫‌گونه های تیز از زیر تیغ جراح بیرون آمده. رنگ مویی که به پوست‌ و سن و سال‌شان نمی خورد و ...
. این ها دست خودمان است. بلاهایی که به اسم زیبایی سر خودمان در می آوریم و آخرش یکی یک عدد مایکل جکسون مونث می شویم

این نوشته حرف تازه ندارد.
غم دارد.

مریم مومنی| ۳:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(27)



شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

روز جهانی زن

دخترک برداشته نوشته زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است و با فونت درشت تر نوشته زیرش که روز جهانی زن مبارک
و یک عده هم خوش خوشان‌شان شده از این .
این جور ریش‌خند ها درد از که دوا می کند دختر جان؟

من در حکمت روز جهانی ها مانده ام. همه ی روز های جهانی از تولد و سال‌گرد و سال‌مرگ بگیر تا روز سعدی و پرستار و زن و مهندس. از برنامه ریزی ها و سیاست گذاری های مفیدش که بگذریم باقی اش ادا اطفار های ماست که هی یادمان بیاورد چیزی را که همیشه باید یادمان باشد. و بعد انگار که همان یک روز باشد دود می شود و می رود تا سال بعد که دوباره روزش بشود.

زن بودن مبارک نیست مرد بودن هم مبارک نیست. همین طور که زن بودن نامبارک هم نیست که مرد بودن هم نیست.
بار ظلم جهان را مرد ها به تنهایی نکشیده اند. مرد و زن همه با هم نقش داشته اند و دارند و برداشتنش هم به یاری همه است اگر قرار باشد اصلن روزی برداشته شود.

مریم مومنی| ۲:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(13)



جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷

مشتی خاک بر قلمه های شمعدانی می پاشم که روز آغاز شود*

یک روز صبح که بیدار شدم دیدم صدای چکش کاری می آید. در را باز کردم. برگشتند به من نگاه کردند. یکی شان بالای نردبان چکش به دست. آن یکی هم این پایین ایستاده بود. گفتند باید به در همه ی خانه ها پرده پلاستیکی بزنیم که گرد و خاک وارد خانه نشود. دو روز بعدش جرثقیل پارک کردند دم خانه. علامت خطر به در و دیوارها چسباندند. به دزد های مصالح ساختمانی هشدار دادند. بعدش هم که دیگر از در و دیوار خاک می بارید و می بارد هنوز هم. صبح ها با اره برقی و سنگ‌بر بیدار می شویم. شب ها هم با احتیاط راه پله های خاک‌اندود را بالا می رویم و یک دور قبل از ورود به خانه دوش خاک می گیریم زیر همان پرده های پلاستیکی که خیر سرشان اگر نبودند انقدر خاکی نمی شد آدم. خانه هم که پر شده. این وسط هم به آخرین چیزی که می شود فکر کرد عیدبازی و خانه تکانی و این حرف هاست. نه امکان پذیر است و نه وقت‌اش را دارم و نه حوصله اش را.

امروز پیرزن لپ گلی ساخمان را دیدم . گفت می بینی چه بساطی درست کرده اند؟ گفتم من عاشق این حیاط‌ بودم. گفت اینا به من گفته بودن تا اونجا بیشتر نمیان جلو و با دستش خط نامعلومی را نشان داد. اما الان همه چی رو از بین بردن. همه ی گلدون سفیدها رو شکستن. اون درخت ها رو از« نیدراسترایش» آورده بودم کاشته بودم این جا. شده بودن انقد ٫و با دستش قد درخت هایی را نشان داد که دیگر نبودند. انگار بچه های هشت نه ساله مثلن. گفتم می دونم. دردناکه .خیلی دردناکه. اشک توی چشم هاش جمع شده بود. داشت از شیر آب توی راه رو سطل اش رو پر می کرد. نگاه کردیم به حیاط سرسبزی که شده تلی از خاک.

گفت آخر هفته ی خوبی داشته باشید.
گفتم شما هم.

hayaat.jpg

بخش کوچکی از حیاط کوچک ساختمان ما- سال گذشته اواخر بهار

* عنوان این مطلب را از احمدرضا احمدی گرفته ام. از کتاب:روزی برای تو خواهم گفت.

مریم مومنی| ۴:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷

منتظر قطار در یکی از ایستگاه‌های مترو وین. نگاهم به مانیتور پخش آگهی است ولی حواسم جای دیگر. یک آن جلوی چشمم می آید جشن نوروز. تا بیایم درست بخوانمش که ببینم چیست می رود صفحه ی بعد. توضیح معنی نوروز را نوشته بود:

سال نو کردها

اسمی از ایران و یا حتا فارس ها نیست.
اسم بچه ی شروری که به حق یا ناحق داد و بی داد می کند را کسی دلش نمی خواهد با چیزهای خوبی مثل نوروز و مولوی و ... کنار هم بنویسد
. کنارش می نویسند بمب٫‌ترور٫‌خطر. نوروز می شود فقط سهم کردها و ترک ها.
بله.
روز به روز دارد این طوری تر می شود.

مریم مومنی| ۵:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(18)



شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۸

در شهر بازی پینوکیو چه می گذرد؟

یعنی بین این همه آدم که آن بالا نشسته اند یک نفر نیست که بزند توی دهن این مردک به صرف دروغ‌گویی هایش؟
این آدم دیکتاتور مکاری است که همه ی راه های شنیدن واقعیت را بسته و یا وارونه جلوه داده.
سخت است فریب دغل بازی هایش را نخوردن.
مردم بی نوای عزیزمان گناهی ندارند.

مریم مومنی| ۰:۴۱ صبح |



دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

من رای می دهم

صبح سرد زمستان بود. دو سه سال پیش. باد می وزید و سوز سردش نمی گذاشت دست از جیب درآوریم حتا با دستکش. سر چهارراه نزدیک خانه رسیدم که چند سطل آشغال بزرگ کنار هم ردیف بودند. یادم است باد زد و در یکی از این سطل ها باز شد و تکه آشغال سبکی به هوا برخاست. چرخ زد و چند متر آن طرف تر فرود آمد. آقای محترمی داشت از آن طرف کوچه می آمد. دوید. تکه آشغال را از چنگ باد گرفت. آمد دوباره این طرف خیابان. انداختش توی سطل و در سطل را بست و محکم کرد که دوباره باز نشود. بعد هم راهش را ادامه داد و رفت.
*
مرد می توانست بگوید به من چه. مگر آشغال جمع کردن وظیفه ی من است؟
می توانست بگوید سرد است و سرمای زمستان آدم دستش را از جیبش بیرون نمی آورد. چون سردش می شود.
می توانست بگوید حالا چه فرقی می کند یک آشغال یا چند تکه بیشتر و کم تر بیفتد توی خیابان و باد بچرخاندشان.
می توانست بگوید این تکه آشغال هم مثل آن یکی ته سیگاری که افتاده زمین است. همه شان سر و ته یک کرباس اند و البته بود و نبودشان فرقی به حال من ندارد.
می توانست بگوید من خانه ام کنار این سطل آشغال ها نیست دو کوچه بالاتر است پس به من چه.
می توانست بگوید وظیفه ی من نیست. چند ساعت دیگر که رفتگر بیاید لابد خودش جمع می کند.
*

مسوولیت پذیری اجتماعی در بین این جماعت بیشتر دیده ام. ماجرای بالا تنها یک نمونه از آن است. فرق کشوری مثل اتریش با کشوری که دموکراسی هنوز نه ریشه ای دارد و نه ساق و برگی همین چیزهاست. همین مسوولیت پذیری تک تک آدم ها. همین بلوغ اجتماعی که باور دارد هر کس به خودی خود تاثیرگذار است و رای تک تک افراد و عمل دانه دانه شان در سرنوشت جمعی همه موثر است.

مریم مومنی| ۰:۲۴ صبح |



جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸

می‌دانم که آرزوی دوری است اما دلم می خواهد روزی برسد که حیات به صرف خود حیات ارزش داشته باشد. یعنی اگر موجود زنده ای ٫ و حالا از نوع خودمان بگویم٫ آدمی ٫به ناحق کشته شود دردمان این باشد که حیات از بدنش رفته. از بدن این آدمی که تا دمی قبل داشته نفس می کشیده. دمی قبل زنده بوده و حالا دیگر نیست.
دلم می خواهد روزی برسد که زندگی و زنده بودن-همین و بس- کافی باشد که برای به ناحق از دست دادنش عزا بگیریم.
روزی برسد که اگر آدمی کشته شد منتظر نشویم موقعیت اجتماعی‌اش را بدانیم تا میزان گریه کردن و دل‌سوختگی‌مان برایش را با منصبی که داشته٫ مدرک تحصیلی اش٫
استعداد هنری‌اش٫ طبقه‌ی اجتماعی اش و هزار و یک برچسب دیگر تعیین کنیم٫

روزی برسد که بگرییم برای آن که بی گناه کشته شده٫ به ناحق از دنیا رفته یا به زنجیر کشیده شده
چون آدمی بوده از جنس آدمیان.

مریم مومنی| ۱۱:۵۰ بعدازظهر |

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2