category: شعر و شاعری



شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۴

اين شعر يد اله رويايی

اين شعر يد اله رويايی بعد از مدت ها نخواندن يک شعر خوب، صبح اردی‌بهشتی ام را عطرآگين کرد.







 


 

مریم مومنی| ۱۰:۴۴ صبح |



دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۴

سر راهت
برایم ریحان بچین
تب کرده ام.

مریم مومنی| ۳:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(7)



پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸۵

رد انگشتانم
بر دامن های تابستانی
جلد کتاب ها
کاغذ های یادداشت
بر سر پسرکی کوچک
بر پاکت شیر
گوشی تلفن
بر کلمات به زبان نیامده
و کابوس های نیمه شب

مریم مومنی| ۰:۱۴ صبح |



یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵

حزن

صبح ظهر می شود
ظهر ،غروب
و غروب نیمه شب.
به سلیمان می مانم
خیره به روبرو
و موریانه ها عصایم را می جوند
غافل از این که
زنده تر از همیشه ام

مریم مومنی| ۴:۴۲ صبح | پیام ها(6)



دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵

دلتنگی های نیمه شب

دلم می خواهد
جغدی روی قرنیز پنجره مان بنشیند
سرک بکشد توی اتاق.
به من
که روی شانه هایم پتو انداخته ام
ولی هنوز می لرزم
خیره نگاه کند
بعد چند بار پلک بزند
و برود.

مریم مومنی| ۲:۳۵ صبح | پیام ها(11)



سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵

نهیلیسم حیوانی

آن کدام حیوان است که دنیا را به هیچ گرفته
وارونه،
شولای سیاه در بر
تاب می خورد
و ککش هم نمی گزد
که
از آن پایین روی سرش برف بریزد
یا از آن بالا سنگش بزنند
...
کاش من هم یک خفاش بودم.

مریم مومنی| ۱۰:۳۶ صبح | پیام ها(6)



جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵

هی باد بوزد،
هی من خواب ببینم غریبه ها ریخته اند خانه مان
و من
در خانه خودمان
غریب شده ام.

هی باد بوزد.
هی من غریب بشوم

مریم مومنی| ۷:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(9)



شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵

روی خاک باغچه
دختری با لب های کبود
غنوده بود.
برف می بارید
همسایه ها پلیس خبر کردند
بس که خاک باغچه سرخ بود،
و لب های دختر کبود.
جنازه پیدا نشد.

برف ها که آب شدند
دختر جوانه زد
و کمی بعد
عطر شکوفه هایش
مست مان می کرد.

مریم مومنی| ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵

پیاله
پیاله
برایمان زهر می آورند
پیاله ها را می شویم
و با پارچه خشک می کنم
تا گل و مرغشان برق بیفتد
بعد برمی گردانم:
نذرتان قبول !

مریم مومنی| ۲:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(14)



چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵

در آپارتمان مان چشمه جوشیده است
آب قل قل می کند
می رسد به پای دامنم.
به جای زمین
روی صندلی می نشینم
و موقر کتاب می خوانم.
آب بالا می آید
بالا می آید
و از پنجره سرریز می شود :
آبشار کتاب و فنجان و خرده ریز و عکس
پنجره را می بندم
آب بالا می آید
بالا می آید
دست می اندازد دور کمرم
و بعد گلویم
لب هایم را می بوسد
اشکم را می شوید
بعد بالاتر
بالاتر
با...

مریم مومنی| ۱۱:۱۵ صبح | پیام ها(10)



سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۵

پیش از این
خاکسترم
در کوزه ای دربسته بود.
اکنون
در شهر بادخیز
روی شیروانی ها می گسترم
از چشمه های سنگی جاری می شوم
و قاطی غبار
بر پنجره ها می نشینم.

مریم مومنی| ۶:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(8)



چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵

روز عشاق

سرباز
با پوتین های واکس خورده
و چهره ای کودکانه
برای محبوب اش
گوشواره می خرد
و به پیرمرد گدا
از سرشفقت
لبخند می زند.

مریم مومنی| ۹:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(12)



چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۵

مرگ
جا به جایی رنگ هاست
دخترک را ببین
نیمی در مرداب
نیمی در آسمان
لب هایش سورمه ای شده
چشمانش سفید
و دست هایش یشمی
فقط نمی دانم
سرخی گونه هایش کجا پر کشیده

مریم مومنی| ۹:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(18)



سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵

مرثیه ای برای سرزمین ام

این جا خانه من نیست.
قلب ام جای دیگری می تپد
.اگر هنوز بتپد
گاهی در بعد از ظهر های کوتاه زمستان
فکر می کنم که هرگز
هرگز
این اندازه دور نبوده ام
از درد
، فقر
، ظلم
و سیاهی
من در شهری با شیروانی های قرمز زندگی می کنم.
و گاهی که هوا ابری نباشد
آسمانی آبی می بینم
آن قدر آبی
که گاه به چشم های خودم شک می کنم.

اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم ها گروهی می میرند
من هر شب خوابشان را می بینم
وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم
هر بار گوش هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.

در سرزمین من
رنج بی داد می کند
حماقت سر به آسمان می زند
سرزمین من دشت هایی وسیع،
کوه هایی سر به فلک
چنارهایی پیر
و کویری تفتیده دارد

من سرزمینم را دوست دارم
و نمی دانم
این باتلاقی که می بینم
و عده ای به آنجا نسبتش می دهند
کابوس است
یا
خوابی سبک

من حساب خنده هایی که روز به روز
از پشت سیم تلفن کمتر می شوند را دارم
دلم می خواهد
از همان سیم تلفن
و یا صفحه کامپیوتر
یکی یکی بیرون بکشمتان
و در آغوشتان بگیرم.
بعد دور هم بنشینیم
چای بنوشیم
و
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.
در بعد از ظهر کوتاه زمستانی.

مریم مومنی| ۱۱:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(37)



دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۵

عیدانه

 

انگشتانم را هاشور می زنم
و صبر می کنم
تا چلچله ها در حیاط پشتی بخوانند
و من بفهمم وقتش شده
بعد هاشورها را شیار بزنم
و لای شیار ها
ردیف ردیف
بنفشه بکارم
و راه بیفتم از این شهر به آن شهر

سال ها بگذرد

آن قدر که دیگر نباشم
و در لالایی های زمستانه
مادرها
قصه کولی ای را بگویند
که دامن پرچینش روی زمین می کشید
و هر سال
زودتر از موعد
در دستهایش
بهار ارمغان می آورد

مریم مومنی| ۹:۲۴ صبح | پیام ها(31)



پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶

مویه

عصر
در بازار ماهی فروش ها
کودکم را ربودند.
کودک نداشته ام را.

مریم مومنی| ۹:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶

عشق

پلنگ سیاهی
روی کاسه ای خیس
نشسته

اینجا آشپزخانه است
یک شب مهتابی.

مریم مومنی| ۹:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(4)



یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶

نخستین مادر

نیمه شبی طبل می کوبند
صدایش نه از شمال می آید
نه از غرب و شرق
نه از آسمان

هنوز
روشنایی در افق گم نشده بود
که فرزندم، فرزندم را کشت.
و فرزندم، فرزندم را در خاک سرد خواباند.

و حال که تا بامداد چندی نمانده،
خون فرزندم در رگ های زمین می دود.
من
نبض زمین را می شنوم.

مریم مومنی| ۹:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(6)



چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶

زن همسایه
بودای رنجوری است
انگار نه انگار که آخرالزمان نزدیک است،
عصرها
با غبغبی زیر گلو،
چانه ای کوچک،
و لبخندی ازلی
در ورودی خانه اش می ایستد
و سیگاری روشن می کند.

مریم مومنی| ۲:۳۸ صبح | پیام ها(3)



سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

شکن
چون خم گیسوی بلندش
که حلقه حلقه
تکرار می شود
تا به پایین برسد
یا پلکان عمارتی قدیمی
در هبوطی مجنون وار
به دور ستونی
پیچک زده
می چرخد و به زمین می رسد

شکن!
مرغی دریایی ام
هزار بار
در لاجورد آسمان
گرد خویش پیچک زده ام
و آن پایین
روی ساحل
شکسته ام.

مریم مومنی| ۱۰:۲۱ صبح |



پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

سنگریزه ها را
دانه دانه
روی سفیدی شیر لیوانم
که خاکستر بسته
می اندازم
انگار
صدای باران در حیاط پشتی

مریم مومنی| ۱۱:۵۷ صبح | پیام ها(4)



سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

تقسیم

نیمه شبم از آن تو
صلاه ظهرت از آن من

کابوس هایم از آن تو
برگ هایت از آن من

انگشتانم از آن تو
پرنده هایت از آن من

مریم مومنی| ۰:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(5)



یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

روزمره

لابه لای لوبیا سبزها
توی سینی
آفتاب پرستی جا خوش کرده
با دم سبز پیچک وارش
به رنگ لوبیا درآمده
و چشم هایش را می چرخاند
تا بخنداندم
من دم لوبیا ها را می گیرم
وحواسم هست
که اشتباهی
دم آفتاب پرست را نچینم.
تلویزیون فیلم نشان می دهد.
سرخ پوستی،
زن جوانی را به دوش گرفته،
روی اسب می نشاند.
اسب چهار نعل می تازد.
از دشت ها
از رودخانه ای کم عمق
از سنگلاخ
من به این فکر می کنم
که
دو روز قبلش
صدایش را شنیده بودم
که می خندید
و دلش
برایم تنگ شده بود
و بعد
از کجا می دانستم
که دیگر نخواهد بود؟
اصلا از کجا بدانیم،
که آخرین بار است؟
...
این شعر نیست
متن
پاره
پاره
من است.

مریم مومنی| ۰:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(6)



پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۶

درد

این که بر علم زده اند
و در مرغزاران سرخ
طوافش می دهند
از آن کیست؟

این سر سنگین کیست
با شاپرکی بر گیسو؟


مریم مومنی| ۱۰:۳۵ صبح | پیام ها(5)



یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

لاک پشت من

به لاک پشت ام
قرقره ای بستم
و بدرقه اش کردم
در حالی که
سر نخ در دستم بود
و دلم بی قرار می تپید.

می خواست برود دنیا را ببیند:
شالیزارهای چین،
خانه های سنگی یمن،
مدرسه های باله روسیه
و بچه های سیاه پوست تانزانیا
که با پلاستیک سوخته
به خواب می روند.

گاهی که خوشحال است
نخ را سه بار می کشد
و من نفس راحتی می کشم
که هنوز چیزی برای خوشحالی مانده

اما اغلب
نخ اش می لرزد
و این یعنی
یا باد می وزد،
یا دارد اشک می ریزد.

من
می دانم
که در دشت های آفریقا،
نوار غزه،
عراق،
هندوستان
و اغلب جاهای دنیا
باد می وزد

وگرنه
مگر یک لاک پشت
چقدر اشک برای ریختن دارد؟

مریم مومنی| ۷:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(36)



دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶

غواص

این دست من است
یا خاک تفته کویر
که در شیارهای گلی اش
مروارید جستجو می کنی؟


مریم مومنی| ۰:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(5)



جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶

می رود
می آید
نمی بیند
نمی شنود
نمی خندد


می روم
می آیم
می بینم
می شنوم
نمی خندم


غریب شده ایم.

مریم مومنی| ۴:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(19)



یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶

روی شانه هایت
آفتاب می بارد
به وقت انگور چینی،
اواخر تابستان.




مریم مومنی| ۱۱:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶

هویج

هویج
قطره خورشید است
چکیده در خاک
کاکل سبزش را بگیر
و بیرون بکش
آخ هم نمی گوید
شوخ و شنگ بیرون می جهد

مریم مومنی| ۰:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(4)



چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶

پشت گلدان هایم اسبی می تازد
چهارنعل
وحشی
پرشکوه.

روی فرش بالا می آورم
تمام آنچه امروز،
دیروز
و همه عمرم خورده ام.

اسب شیهه می کشد،
سوارش می شوم:
وحشی،
چهارنعل
و پرشکوه.

مریم مومنی| ۴:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۶

فروغ به روایت من :


مرا پناه دهید

در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان

کدام اوج ؟


(کپی رایت ایده : عباس کیارستمی)

مریم مومنی| ۱۰:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(0)



یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶

زمین را می کند
زاغچه
هر روز
هر روز

از درخت خرمالو
تا بوته های خالی رز
بید مجنون را دور می زند
عرقش روی خاک می چکد
روی زمین شیار شیار شده

فردا باران می بارد

از این سر
تا آن سر
نهر جاری می شود

ما همدیگر را دوست داریم
پای پنجره خیس
زاغچه را می بینیم
که
هرروز
هرروز
زمین را می کند.

مریم مومنی| ۱:۱۱ صبح | پیام ها(4)



شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶

کلیساهای واژگون
عشاق نگون بخت
در پیاله شرابی
ته نشین می شوند

به گاه ِ بعد از ظهرهای برگ ریز

مریم مومنی| ۶:۳۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۶

عبورم دهید از روز
از نور فروزان
روشنایی تب دار

نهال های آلبالو
قد می کشند
می شکفند
پیر می شوند

عبورم دهید از روز
از شکفتن
زنده بودن.

مریم مومنی| ۵:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(4)



جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶

گزارش آب و هوا

روزهای بارانی شاعر پرور است
برف نویسنده های بزرگ خلق می کند
داستان های پاورقی محصول روزهای آفتابی
رنگین کمان مخصوص قصه های کودکان
رعد و برق کارآگاه ها را وارد نوشته می کند
توفان فیلسوف می زاید
و روزهای ابری
به پاره کردن همه آنچه
روزهای قبل نوشته شده
می گذرد.

مریم مومنی| ۳:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(7)



پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸۶

اوهام جنگلی

سموری ایستاده
سموری نشسته

گوشه لب هردو شان ته سیگاری ،
نمه لبخندی ،
یکی امیدوار
دیگری تباه شده.

همه زندگی شاید همین است:
سموری ایستاده
سموری نشسته

مریم مومنی| ۹:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(8)



جمعه ۱۴ دی ۱۳۸۶

همه راه های جهان
قد یک بند
باریک می شوند
من
بند باز خوبی نیستم

م
ا
د
م

ط
و
ق
س

م
ن
ک
ی
م.

مریم مومنی| ۴:۰۳ بعدازظهر | پیام ها(3)



شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶

بمب های مهاجر: بمب هایی که کوچ می کنند.

بمب
صدای گِرد و بمی داشت
کمی متفاوت تر از موشک
که تیز می بُرید.
ما به شیشه هایمان چسب زدیم.
ضربدر های بزرگ
از گوشه ی آسمان
تا ریشه ی قالی
همه بمب ها خانه ما را نشانه می گرفتند
و به جاهای دیگری می خوردند.
ما بارها می مردیم.
آن ها آدم های دیگری را دفن می کردند
جنگ که تمام شد
ضربدر ها را پاک کردیم
جای شان روی شیشه مانده بود
پنجره های ضربدری،
شیشه هایی که بارها لرزیده بودند،
آسمانی که سیاه مانده بود.

دوستم پدرش را عوض کرد
ما خانه مان را
و بزرگ تر که شدیم
آسمان مان را .

می گویند جنگ سال هاست که تمام شده
پس چرا بمب ها هنوز می ترکند؟
شیشه ها می لرزند؟
و هیچ شعری آرام مان نمی کند؟

مریم مومنی| ۵:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(16)



یکشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۶

تب طولانی

مامان !
من تب کرده ام
صف تمام نمی شود
تنور اما چرا.
تنور دوم هم نرسید
سر نان را بگیر جلوی چشم هایم
تهش می رسد سر زانو ها.
نان ها
لای سفره پارچه ای
تب می کنند
من
توی دمپایی پلاستیکی و دامن

لخ لخ لخ

چقدر طول می کشد این زندگی

لخ لخ لخ

انگار دمپایی پلاستیکی پای آدم ...

انگار آدم تب ...

مریم مومنی| ۰:۰۸ صبح | پیام ها(7)



پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶

ماه تاب

دختر
حمام مهتاب گرفته
شب تا سحر
زیر نورش دراز کشیده
به تنش شعر مالیده
لچک ترنج قالی را
نگاره به نگاره
لمس کرده
دست کشیده
ماه
بر او تابیده
تابیده
تابیده.

مریم مومنی| ۲:۱۹ صبح | پیام ها(5)



جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶

رنگین کمان

بنفش،
رنگ آخر اسفند بود.
نیلی،
آبی،
سبز
را گم کرده بودیم.
دشمن،
دستکش سیاه داشت
و پشت دود و خاک و خار
پنهان می شد.

ما
شنوندگان عزیزی بودیم
که در شب های تاریک
به بوی بنفشه،
به خار های کف پایمان
و وضعیت های رنگارنگمان
توجه می کردیم:
زرد،
نارنجی،
قرمز.

سفید،
رنگ چشم سربازان گمنام بود
وقتی هفته ها پلک نمی زدند.
رنگ وضعیت آخر.

مریم مومنی| ۰:۱۴ صبح | پیام ها(14)



دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷


روی پلک هایم
پولک ماهی دوخته ام
تا
دریا را
خواب ببینم.

مریم مومنی| ۰:۱۱ صبح | پیام ها(14)



پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۷

جاودانگی

استخون هات رو می فروشی به من؟
گاهی
میشه تا ابد
نگهشون داشت
بغلشون کرد
و زیر خاک خوابید

مریم مومنی| ۱۱:۲۴ صبح | پیام ها(8)



دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۷

تمدن

زن همسایه مرد.

زن همسایه هرشب مرد.

زن همسایه هر شب زیر کتک مرد.

وقتی ما لوبیا پلو می خوردیم
و با شکم های سیر
به موزیک شب رادیو
گوش می دادیم.

مریم مومنی| ۱۱:۴۳ بعدازظهر | پیام ها(7)



پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷

گلوی آدم را
باید
گاهی
بتراشند

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است.

دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند.

مریم مومنی| ۷:۲۰ صبح | پیام ها(18)



پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷

پاییز

پاییز یه امر شخصیه
کافیه آدم مثلن یه جفت جوراب بلند سبز بخره
تا پاییز بیاد
باد بوزه ته کوچه
و خاک و برگش بره تو چشم آدم

خب
پاییز من از دیروز بعد از ظهر شروع شد.

مریم مومنی| ۶:۰۷ صبح | پیام ها(23)



سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷

هی باد
از خاموشی ی من بیا
فریاد زنان
به کبودی ی خود
و مرا
شهر به شهر برگو
که به اتاقم
کاشی کاشی
شکسته ام


«محمدرضا اصلانی»

مریم مومنی| ۱۰:۲۳ صبح | پیام ها(8)



یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۷

بوسه

عصاره ی به
روی لب هایت

غبار گرفته
آفتاب متروک تابستان

عصاره ی به
روی لب هایم.

مریم مومنی| ۱:۲۰ بعدازظهر | پیام ها(15)



جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷

فقط یک ریل آهن به من بدهند
بلدم چطور خوش بخت باشم.

مریم مومنی| ۱۰:۳۸ صبح | پیام ها(10)



چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۷

عملیات

کربلای یک
دو
سه
چهار

ساعت چهار بار نواخت
اینجا
مردانی تنها
در آستانه ی فصلی گرم
دراز به دراز
افتاده اند
و می گریند.

مریم مومنی| ۷:۵۵ بعدازظهر | پیام ها(4)



دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۷

شغال

شغال آمده
پشت پنجره ی آپارتمان
طبقه ی چهارم
قبل از نیمه شب.
انگور تعارفش می کنیم
کمی گریه می کند
کمی انگور می خورد
و خودش را پرت می کند از ارتفاع

برگ ریز پاییزی
روی آسفالت سرد
یک شغال از شغال های دنیا کم

دهانش
بوی انگور
بوی انگور

مریم مومنی| ۱:۱۴ صبح | پیام ها(7)



پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۷

شهر سوخته ی من

زیر پوستم
شهری روییده است
شهری که
شبانه آتش گرفته
شبانه زن هایش کل کشیده اند
کودکانش گم شده اند
درخت هایش دود

زیر پوستم
شهر سوخته ای روییده.

مریم مومنی| ۷:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(11)



سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷

بچه لال شده

بچه توی درگاه نشسته
بچه حرف نمی زند

بمب زده اند
کوچه ی مرجان

بچه لال شده
بچه زنده است

نان خشک بده
نمک بگیر
دمپایی پلاستیکی
بیسکوییت حیوانات

بچه٫ خرس می خورد
بچه٫ زرافه می خورد
بچه٫ میمون می خورد
پای کرگدن می خورد.

بچه حرف نمی زند
بچه لال شده
بچه زنده است

مریم مومنی| ۱۱:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(10)



دوشنبه ۲ دی ۱۳۸۷

آن سپیدی خواب‌گون
که تابستان را تطهیر می کند
کجاست؟

مریم مومنی| ۰:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(8)



پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷

سرباز
سربرده
سرباخته
روغن ماسیده بر قاشق
ماسیده بر سقف دهان
ماسیده بر مویرگ ها
وقت ناهار
بازی تمام می شود:
مساوی

مریم مومنی| ۱۱:۴۴ صبح | پیام ها(1)



شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۷

تاریک که می شود حالم خوب می شود تاریک
آفتاب شادی دیگران است
تمام روز غلت می زنم لای کاغذهایت
با موی شانه نکرده
خودم را می نویسم
خواب طولانی که طره کنار گوش را می چسباند به پوست
یقین همان خرده گچ هایی است که روی بالش و شانه هایم ریخته
من پیکره ای گچی بودم
که زغال چشمانم
و هویج بینی ام
به جای مانده.

مریم مومنی| ۴:۵۷ بعدازظهر | پیام ها(7)



شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷

برای تو

تو که آب
مرداب
نی‌زار دم کرده
تو که خون‌ات
قطره قطره
اذان گفته
عربی رقصیده
قایق‌ات به گل نشسته
تو که شط
از گرمایت
بخار شده
تو که
گاوهای شمال
دو روز تمام
برایت ماغ
تو که
تک‌ تیرانداز
چشم‌ات
قلب‌ات
رادیو جیبی‌ات

مریم مومنی| ۰:۵۷ صبح | پیام ها(3)



دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۷

کودکی(۱)

ته لیوان شیر
جمع شده
سپیدی چهارسالگی ام

و پرده های رنگ باخته از آفتاب

و مرغ ها

و تخم هنوانه های لیز توی مشت
و زمان که نمی گذشت
تا هوس باغ هنوانه ام
در حاشیه ی شهر
با خانه های آجری

و روزهای طولانی
زانوهای زخم و زیلی

و لات های محل
که سه چرخه ام را جلوی چشمم

و پدربزرگ
که نهال های آلبالویش
بلد بودند
اذان بگویند

مریم مومنی| ۰:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(3)



سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷

طوطیان سبز رنگ دجله
که بر شانه هایم نشسته اید
بال بزنید
پیش از آن که پاییزم برسد.

مریم مومنی| ۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(4)



پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۷

بهار در راه

زخم انگشتانم
سالک گونه ات
لرزش دستانش

پاک شدند
زیر باران اسفند ماه

مریم مومنی| ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(3)



چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۷

مرثیه

این خانه را
من نفس می کشم
این خاک ها
این بنفشه های سوخته
این پنجره های پیر را
من نفس می کشم
این خانه
این سقف نیمه ویران
از بهار آن سال
درون من است
نشانی اش من شده ام
من نفس می کشم.

مریم مومنی| ۹:۱۸ صبح | پیام ها(3)



سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۷

بلوغ (۱)

به سان بچه گربه ای
که مادر
دندان گرفته
از پس گردن
من
بالا کشانده ام
شانه های افتاده ام را
تا گرده های آسمان

باریده ام
پیش از آن که ابر.
تابیده ام
پیش از آن که خورشید.

مریم مومنی| ۰:۲۷ صبح | پیام ها(15)



شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸

کودکی (۲)

در تاریکی کوچه
قلمدوش‌ات بودم
شب بود
بوی امن برنج می آمد

مریم مومنی| ۰:۴۴ صبح | پیام ها(8)



پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

تو بیا من را به صلیب بکش
برای پچپچه های شبانه
و میخ های کف دستم
میخ های ابدی کف دستم
که وصل‌ام کرده اند
به جهنمی که
زیر زمین‌مان می جوشد

تو بیا من را به صلیب بکش
که این توفان
که قرار نمی گیرد
این همه خاک
به چشم‌هایمان

تو بیا من را به صلیب بکش
تا حیات ببخشم
جرثقیل های مرده را
که ما را به آسمان می رسانند

مریم مومنی| ۱:۱۹ بعدازظهر | پیام ها(5)



چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

رویش

بال بزن
مرغک دودکش های قدیمی
بال بزن

رستاخیز
از خانه ی ما آغاز می شود
از خاکستر
مطبخ های
هزار ساله

مریم مومنی| ۴:۴۴ بعدازظهر |



سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

بشارت

مگس مرده
به ماه می چسبد
من
از
معجزه ی
روزهای
تاریک
سخن می گویم.

مریم مومنی| ۸:۱۸ صبح |



چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۸

کودکی-۳

سوگند به موش های بلوار کشاورز
که در خواب هایم
خندق زده اند

سوگند به سینمای قدیمی
به گلنار
به آن دو پسر بچه
که ماه را دزدیدند

سوگند به ترب های غول‌آسا
سوگند به بابابزرگ عروسکی
که آواز می خواند:
بیا بیا بیرون بیا
از دل خاک بیرون بیا

سوگند به دل خاک
سوگند به دل وسیع خاک.

مریم مومنی| ۰:۳۱ صبح |



جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸

چهارفصل سبز مرداب

کاج های مرداب انزلی
در خیال من است
که روییده اند

کاج های مرداب انزلی
در خیال من است
که می رویند

مریم مومنی| ۶:۵۲ بعدازظهر |



چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

هی تو لبخند می زنی

غزال های پیر
در شعرم
جست و خیز می کنند
این‌جا
هیچ چیز سر جایش نیست
جز عنکبوت‌های گرسنه
که به فرمان من
تار می تنند

تو در شعر من گیر افتاده ای

هی می خواهم از پاییز بگویم
هی تو لبخند می زنی
خیال بّرّت داشته
میان دشت آفتاب‌گردان
نشسته ای

لبخند نزن
زندانی باید گریه کند

مریم مومنی| ۰:۵۵ صبح |



شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸

بید

من بید شده ام

لای لباس های پشمی
ژاکت های قدیمی
پیراهن های تابستانی
حفره های کوچک حفر می کنم
به خیال این‌که
تونل های دراز
به نور خواهند رسید
اما تنها از این کنج تاریک کمد
به کنج دیگرش
می رسم

من بید شده ام.
کند پرواز می کنم
زود به دام می افتم
راحت جان می دهم.

مریم مومنی| ۸:۳۶ بعدازظهر |



جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸

شهید پتروس فهمیده

شهید پتروس فهمیده
انگشتش در سوراخ سد
کمرش زیر تانک
کودکی ما را نفس می کشد

جلو می روم
پیر کودکی است
و برعکس بنجامین دکمه
پیر هم خواهد مرد

زمزمه می کند:
کنار بیا
بگذار دوزخ
از بعد از ظهر هایمان
به تاخت بگذرد.

مریم مومنی| ۲:۰۵ صبح |



سه شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸

برای تلمای نداشته ام

کاش کسی را کشته بودیم
بانک زده بودیم
کاش ابدیت ته گراند کانیون آغوش گشوده بود
برای جنازه های سوخته مان
در پیکر مچاله شده ی اتومبیل

خوبی
به درد این کثافت‌خانه نمی خورد
جنگل و دریا باید خشک شوند
دنیا باید یک گراند کانیون باشد از این سر تا آن سر
یک گراند کانیون گنده که در سیاهی عالم دور خودش می چرخد
وما را می بلعد
مایی که سوار بر اتومبیل هایمان
به قعرش پرواز می کنیم

مریم مومنی| ۰:۵۵ بعدازظهر |



شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹

مامان
جهان به زودی تمام می شود
من و تو تمام می شویم
پیش از آن‌که
در باد دویده باشیم
بی دغدغه ی اجاق‌های روشن
وزنجیرهای سنگین مسوولیت
و سجاده های هزار بار
و جوراب های زنانه ی مشکی

مامان
کنار شوفاژ گریه می کنم
برای صدف های شکسته
و گوش‌ماهی هایی که
صدای فاضلاب می دهند
و دست های ترک خورده ات

مامان
دلم می خواهد
ته جهان را ببینم
آن هنگام که خرماهای شیرین گردودار
از نخل های افراشته
بر دامنت می افتند
و مسیح
در قاب های خاک گرفته ی بهشت زهرا
پشت گل‌های مصنوعی آفتاب خورده
به ما لبخند می زند
و بشارت می دهد
به بهاری که
نخواهد آمد

مریم مومنی| ۱:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(8)



پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹

کودکی-۴

عروسکم کور
چشمش زیر صندلی
لباسش روی بند
شیشه ها می لرزند

می نویسم ژاله
ژاله می میرد
می نویسم باران
باران نمی‌بارد
می نویسم شهید
بابا گریه می کند

عروسکم کور
شکم اش پاره شده
توی شکمت چی داری گلی؟

خرده کاموا دارم
تکه پارچه دارم
پنبه دارم

چشمم را بدوز
خواهش می کنم چشمم را بدوز
می خواهم دنیا را ببینم

مریم مومنی| ۹:۲۴ صبح | پیام ها(1)



پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹

کوچ

پیش از رفتن
باید
تمام کتاب ها را خواند
نباید دلم
جایی
میان اوراق قدیمی
بتپد.

مریم مومنی| ۶:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(5)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2