category: زنگ ها برای که به صدا در می آیندیکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۷
زنگ ها برای که به صدا در می آیند ۲ داشتیم درباره ی موضوعی در نت جستجو می کردیم . رسیدیم به یکی از این فروم های ایرانی که ملت بحث می کنند تویش. سوال و جواب و خلاصه هرچه که زمان پیوستن به فروم:
مریم مومنی| ۱۰:۴۹ صبح | پیام ها(9) شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
مردمان عجیبی هستیم. مریم مومنی| ۷:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(25) سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۷
گلستان به روایت خودمدر پوستین خلق نیفت عزیز جان مریم مومنی| ۱۱:۳۴ صبح | پیام ها(2) یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۷
ملتی که ما باشیمملت در طلب گنج قارون مریم مومنی| ۷:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(26) دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۷
دزدآهااااااای
مریم مومنی| ۰:۲۹ بعدازظهر | پیام ها(16) سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۷
با احترام به حق مالکیت معنوی و غیر معنویخانوم ایکس متاسفم که توضیحات شما برای من قانع کننده نبود. یک معذرت خواهی ساده همان دیروز می توانست از خیلی از این جدل های لفظی جلوگیری کند. همه ی ما آدم هستیم و اشتباه می کنیم و این قابل بخشش است.منتها از موضع بالا برخورد کردن به جای معذرت خواهی را نمی توانم هضم کنم. تاریخ کپی کردن متن من در وبلاگ شما مال شش روز قبل از این است که من متوجه شوم این مطلب آن جاست و معلوم نبود اگر نمی فهمیدم حالاحالا ها این لینکی که شما می گویی به منبع قرار بود داده شود داده می شد یا نه.هیچ جای کامنت ها هم اشاره ای نمی کنید که آهای ملت این ها حرف های من نیست و حتا سعی در از اشتباه درآوردن آن هایی که برایتان کامنت گذاشته اند و تشویق تان کرده اند نکرده اید. . من از شما که دانشجوی حقوق هستید بیشتر انتظار رعایت حق و حقوق مردم را دارم تا آدم های عامی و بی سواد. اصلن همین هم مضاف می شود بر علت های تاسف خودم. بعد به جای عذر خواهی کردن برای من دفاعییه می فرستید. با این حال من قصد انتقام گیری و اذیت کردن شما را ندارم. تهمت هم نزدم. کاری را کردم که در عرف معمول امروز همه می کنند. اگر مال و منالشان بی اجازه برداشته شود داد می زنند آی دزد. من فکر نمی کنم شما حق این را داشته باشید که من را محکوم کنید.
امیدوارم که روزگارتان بهتر از این شود.
مریم مومنی| ۶:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
مایکل جکسون هازن ها و دخترهایمان دارند روز به روز فرتوت تر می شوند. درست مثل ماشین هایی که تصادف کرده باشند و صاف کاری رفته باشند٫ بارهاو بارها. این نوشته حرف تازه ندارد. مریم مومنی| ۳:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(27) شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۷
روز جهانی زندخترک برداشته نوشته زن بدون مرد مثل ماهی بدون دوچرخه است و با فونت درشت تر نوشته زیرش که روز جهانی زن مبارک من در حکمت روز جهانی ها مانده ام. همه ی روز های جهانی از تولد و سالگرد و سالمرگ بگیر تا روز سعدی و پرستار و زن و مهندس. از برنامه ریزی ها و سیاست گذاری های مفیدش که بگذریم باقی اش ادا اطفار های ماست که هی یادمان بیاورد چیزی را که همیشه باید یادمان باشد. و بعد انگار که همان یک روز باشد دود می شود و می رود تا سال بعد که دوباره روزش بشود. زن بودن مبارک نیست مرد بودن هم مبارک نیست. همین طور که زن بودن نامبارک هم نیست که مرد بودن هم نیست. مریم مومنی| ۲:۳۶ بعدازظهر | پیام ها(13) جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۸۷
مشتی خاک بر قلمه های شمعدانی می پاشم که روز آغاز شود*یک روز صبح که بیدار شدم دیدم صدای چکش کاری می آید. در را باز کردم. برگشتند به من نگاه کردند. یکی شان بالای نردبان چکش به دست. آن یکی هم این پایین ایستاده بود. گفتند باید به در همه ی خانه ها پرده پلاستیکی بزنیم که گرد و خاک وارد خانه نشود. دو روز بعدش جرثقیل پارک کردند دم خانه. علامت خطر به در و دیوارها چسباندند. به دزد های مصالح ساختمانی هشدار دادند. بعدش هم که دیگر از در و دیوار خاک می بارید و می بارد هنوز هم. صبح ها با اره برقی و سنگبر بیدار می شویم. شب ها هم با احتیاط راه پله های خاکاندود را بالا می رویم و یک دور قبل از ورود به خانه دوش خاک می گیریم زیر همان پرده های پلاستیکی که خیر سرشان اگر نبودند انقدر خاکی نمی شد آدم. خانه هم که پر شده. این وسط هم به آخرین چیزی که می شود فکر کرد عیدبازی و خانه تکانی و این حرف هاست. نه امکان پذیر است و نه وقتاش را دارم و نه حوصله اش را. امروز پیرزن لپ گلی ساخمان را دیدم . گفت می بینی چه بساطی درست کرده اند؟ گفتم من عاشق این حیاط بودم. گفت اینا به من گفته بودن تا اونجا بیشتر نمیان جلو و با دستش خط نامعلومی را نشان داد. اما الان همه چی رو از بین بردن. همه ی گلدون سفیدها رو شکستن. اون درخت ها رو از« نیدراسترایش» آورده بودم کاشته بودم این جا. شده بودن انقد ٫و با دستش قد درخت هایی را نشان داد که دیگر نبودند. انگار بچه های هشت نه ساله مثلن. گفتم می دونم. دردناکه .خیلی دردناکه. اشک توی چشم هاش جمع شده بود. داشت از شیر آب توی راه رو سطل اش رو پر می کرد. نگاه کردیم به حیاط سرسبزی که شده تلی از خاک. گفت آخر هفته ی خوبی داشته باشید.
بخش کوچکی از حیاط کوچک ساختمان ما- سال گذشته اواخر بهار * عنوان این مطلب را از احمدرضا احمدی گرفته ام. از کتاب:روزی برای تو خواهم گفت. مریم مومنی| ۴:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۷
منتظر قطار در یکی از ایستگاههای مترو وین. نگاهم به مانیتور پخش آگهی است ولی حواسم جای دیگر. یک آن جلوی چشمم می آید جشن نوروز. تا بیایم درست بخوانمش که ببینم چیست می رود صفحه ی بعد. توضیح معنی نوروز را نوشته بود: سال نو کردها اسمی از ایران و یا حتا فارس ها نیست. مریم مومنی| ۵:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(18) شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۸
در شهر بازی پینوکیو چه می گذرد؟یعنی بین این همه آدم که آن بالا نشسته اند یک نفر نیست که بزند توی دهن این مردک به صرف دروغگویی هایش؟ مریم مومنی| ۰:۴۱ صبح | دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
من رای می دهمصبح سرد زمستان بود. دو سه سال پیش. باد می وزید و سوز سردش نمی گذاشت دست از جیب درآوریم حتا با دستکش. سر چهارراه نزدیک خانه رسیدم که چند سطل آشغال بزرگ کنار هم ردیف بودند. یادم است باد زد و در یکی از این سطل ها باز شد و تکه آشغال سبکی به هوا برخاست. چرخ زد و چند متر آن طرف تر فرود آمد. آقای محترمی داشت از آن طرف کوچه می آمد. دوید. تکه آشغال را از چنگ باد گرفت. آمد دوباره این طرف خیابان. انداختش توی سطل و در سطل را بست و محکم کرد که دوباره باز نشود. بعد هم راهش را ادامه داد و رفت. مسوولیت پذیری اجتماعی در بین این جماعت بیشتر دیده ام. ماجرای بالا تنها یک نمونه از آن است. فرق کشوری مثل اتریش با کشوری که دموکراسی هنوز نه ریشه ای دارد و نه ساق و برگی همین چیزهاست. همین مسوولیت پذیری تک تک آدم ها. همین بلوغ اجتماعی که باور دارد هر کس به خودی خود تاثیرگذار است و رای تک تک افراد و عمل دانه دانه شان در سرنوشت جمعی همه موثر است. مریم مومنی| ۰:۲۴ صبح | جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸
میدانم که آرزوی دوری است اما دلم می خواهد روزی برسد که حیات به صرف خود حیات ارزش داشته باشد. یعنی اگر موجود زنده ای ٫ و حالا از نوع خودمان بگویم٫ آدمی ٫به ناحق کشته شود دردمان این باشد که حیات از بدنش رفته. از بدن این آدمی که تا دمی قبل داشته نفس می کشیده. دمی قبل زنده بوده و حالا دیگر نیست. روزی برسد که بگرییم برای آن که بی گناه کشته شده٫ به ناحق از دنیا رفته یا به زنجیر کشیده شده مریم مومنی| ۱۱:۵۰ بعدازظهر | ![]() |
|