category: کتابخونهشنبه ۲ مهر ۱۳۸۴
از دفتر خاطرات ويرجينيا
از دفتر خاطرات ويرجينيا وولف: چهارشنبه ۱۲ سپتامبر ۱۹۳۴: راجر يکشنبه درگذشت.فردا برمی خيزيم و به طور غريزی به مراسم ترحيم می رويم.احساس گيجی می کنم؛ انگار از چوب ساخته شده ام.لئونارد می گويد که زنان می گريند.اما من نمی دانم چرا -بيشتر با ونسا گريه می کنم. و بيش از آن احساس حماقت می کنم که بتوانم چيزی بنويسم.سرم سفت و سنگين است.به نظرم فقر زندگی چيزی است که حالا به سراغم آمده؛ و اين چادر سياه بر روی همه چيزها.هوا گرم است و باد می وزد.... موپاسان درباره نويسندگان می گويد:« در او ديگر هيچ گونه احساس ساده ای وجود ندارد.هرآنچه می بيند، شادی هايش، لذت ها دردهايش،نااميدی هايش، فوراْ به سوژه ای برای مشاهده تبديل می شوند.علی رغم هرچيز،علی رغم خواست خودش، قلبها،چهره ها رفتارها و قصدها را تحليل می کند» يادت می آيد پس از مرگ مادر در کنار رختخواب او بوديم و استلا پنهانی پرستار را به ما نشان داد که گريه می کرد.من که سيزده سال داشتم گفتم که او تظاهر می کند، و از اين ترسيدم که به قدر کافی احساس غم نداشته ام.می بينيد. خلق و خوی نويسنده چنين است. « هرگز نمی تواند مثل ديگران به سادگی صادقانه رنج ببرد، بينديشد، دوست بدارد و احساس کند، بی آنکه پس از هر شادی و هر قطره اشک ، خود را بکاود و ضميرش را بشکافد» ( یادداشت های روزانه ویرجینیاوولف ترجمه خجسته کیهان) مریم مومنی| ۱۰:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(2) دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴
گروه کتاب خوانی ما به تعداد انگشتان دست نمی رسد اعضایش . ماهی یک بار دور هم جمع می شویم و درباره کتابی که برای آن ماه مشخص کرده ایم حرف می زنیم.جلسه گروه دوشنبه اول هر ماه در کتابخانه دانشگاه تشکیل می شود و یک بقالی کوچک انگلیسی هم از حامیان گروه مطالعه ما است و با چیپس و آب میوه در این شهرآلمانی زبان از مطالعات انگلیسی حمایت می کند. من تنها دانشجوی گروه هستم و بقیه درسشان تمام شده است. دو نفر هم کتابدار داریم که تجربه زیادی دارند و ادبیات روز را دنبال می کنند و خیلی خوب نقد می کنند. ما هر ماه کتابی می خوانیم و فارغ از هرگونه کلمه عجیب و غریبی (مثل انواع ایسم ها) درباره کتاب حرف می زنیم. اینکه از کتاب خوشمان آمده یا نه و کدام شخصیت را دوست داریم و به چه علت و اینکه نویسنده چقدر در پرداخت شخصیت ها موفق بوده و درباره زبان و زمان اثر و زمان روایت و طرح داستان حرف می زنیم.طوری که هر کسی که با اصطلاح های خاص حوزه نقد بیگانه باشد هم بتواند در گفتگو شرکت کند و لذت ببرد که به گمانم خیلی ارزشمند است.این طوری است که آدم ها از ادبیات و کتاب ترسشان می ریزد و ذهنشان که از بند ایسم های مختلف رها شده می تواند خیلی معقول و آزادانه بیاندیشد.اینجا از کلی گویی خبری نیست. مغلق حرف زدن هم برای کسی اعتبار نمی آورد چون واژه ها را نمی شود ارزان خرج کرد و اگر واژه خاصی را به کار ببری باید دلیل و برهان اش را هم پشت سرش بگویی .
مریم مومنی| ۱۰:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(1) جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
کتاب های شنیدنیایران که بودیم یه بار به این فکر افتادم که چه خوب می شد اگه یه انتشاراتی همت می کرد و یک سری از کتاب هاش رو به صورت صوتی عرضه می کرد.مثل نوارهای قصه کودکان یا شعرهای شاملو که به صورت صوتی موجود بود.این فکر از جمله رویاهایی بود که وقتی ساعت ها توی تاکسی، ترافیک تهران رو تحمل می کردم به سراغم میومد.وقتی که راننده رادیو رو روشن میکرد و فوتبال مثلا تراکتورسازی اراک رو با یه تیم دیگه با هیجان گوش می کردو من هم در صندلی عقب خودم رو حسابی یه گوشه جمع کرده بودم و در انتظار پایان ترافیک حواسم مدام به آقای کناری ام بود که خطایی ازهمان نوع که خودتان بهتر می دانید ازش سرنزند.البته نوارهای موسیقی جای خودش را برایم داشت.اما وقتی خسته می شدم دلم می خواست خیلی وقت ها یک اثر ادبی خوب بشنوم.یک داستان کوتاه خوب مثلا. اینجا که آمدیم دیدم این ایده مدت هاست اجرا شده و یک قسمت از کتاب فروشی ها و کتابخانه ها به کتاب های شنیداری تعلق دارد.همه مدل کتابی هم تویشان پیدا می شود.از آثار کلاسیک بگیر تا ادبیات مدرن.شعر و نمایشنامه هم که جای خود دارد.نمی دانم چرا این ایده در ایران تا به حال اجرا نشده.یادم می آید یک زمانی دولت آبادی بخش هایی از کلیدرش را خوانده بود به همراه نوای سه تار و بعدجلویش را گرفتند و نگذاشتند ادامه پیدا کند.علتش را نمی دانم.شایدیکی به گوششان زمزمه کرده بود که "تنها صداست که می ماند" و آنها هم صدا را در نطفه خفه کرده بودند. مریم مومنی| ۱۰:۰۸ صبح | پیام ها(7) شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۴
از جذاب ترين مجموعه هاي عكس هاي ناب قرن بيستم ، سري getty images است كه هرجلد ، يك دهه را به تصوير مي كشد.عكس ها،بسته به اتفاقات مهم دهه به چند بخش عمده تقسيم شده اند: كار، فقرا و اشراف، جنگ، مردم، هنر، مد، كودكان،ورزش، انقلاب، تفريح، و ...توضيحات خواندني پايين عكس ها و مقدمه كوتاه اول هر بخش ، بدون لطمه زدن به سرعت ورق زدن كتاب و سربردن حوصله خواننده، خيلي موجز، اطلاعات لازم را منتقل مي كنند.هر جلد 400 صفحه است و به قطع مربع شكل ( اندازه كاشي هاي 15 در 15 سانت) زده شده است. تمام توضيحات، به سه زبان نوشته شده.انگليسي و فرانسه و آلماني و يا انگليسي و ايتاليايي و اسپانيايي.اين دو نوعش را من ديده ام. شايد به زبان هاي ديگر هم ترجمه شده باشد. قيمتش هم به نسبت حجم و كيفيت چاپ خيلي مناسب است،( اينجا 6 يورو) .اگر به روايت تازه و مصوري از تاريخ قرن بيستم علاقه داريد و امكانش برايتان هست،با يكي از دهه هاي محبوبتان شروع كنيد و اولين جلد را بخريد.ديري نمي گذرد كه دومي را هم مي خريد و ... مریم مومنی| ۸:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(5) سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
این هم یک نویسنده خوب نیجریه ای. این هم کتابش. این خانم فقط سه سال از من بزرگتره ولی یک کتابی نوشته که با وجود چند خطای کوچک ، خیلی عالی نوشته و پرداخته شده. داستان دختر پانزده ساله ای به اسم "کامبیلی" که پدری متعصب و به قولی بسیار بنیادگرا دارد و اصرار به تربیت فرزندانش تحت بنیاد گرایی و نظم و اجبار پادگانی.کامبیلی و برادرش کم کم با نوع متفاوتی از زندگی آشنا می شوند و ... این همه صدا از کشورهای مختلف.هرکس داره قصه سرزمین خودش رو میگه و بقیه هم می خونن و می شنون. اون وقت به جز قصه بمب اتمی کسی چیزی یکی نیست بگه به جای غر زدن خودت قلم بردار و سهم خودت رو حداقل ادا کن . مریم مومنی| ۲:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(8) جمعه ۵ اسفند ۱۳۸۴
بخشی از یک کتابباز هم یک نویسنده خوب دیگر که این یکی هم اتفاقا سه سال از من بزرگتراست! دارم کتابش را می خونم.فوق العاده است. عاشق اسکار ، پسربچه کوچک داستان شده ام.این متن پایین ، بخشی از کتاب Extremely Loud & Incredibly Close است. که سال 2005 چاپ شده. گفتگوی اسکار با مادرش.از انگلیسی اش نترسید( متن فوق العاده ساده است ) و تا آخر بخوانید. The next morning I told Mom I couldn't go to school again.She asked what was wrong.I told her , "The same thing that's always wrong." " You're sick?" " I'm sad." " About Dad?" "About everything." She sat down on the bed next to me ,even though I knew she was in a hurry. :What's everything?" I started counting on my fingers : " The meat and dairy products in our refrigerator,fistfight,car accidents,Larry --- " "Who's Larry?" The homeless guy in front of the Museum of Natural History who always says ' I promise it's for food ' after he asks for money." She turned around and I zipped her dress while I kept counting." How you don't know who Larry is , even though you probably see him all the time,how Buckminster just sleeps and eats and goes to the bathroom and has no raison d’ệtre , the short ugly guy with no neck who takes tickets at the IMAX theater, how the sun is going to explode one day, how every birthday I always get at least one thing I already have, poor people who get fat because they eat junk food because it's cheaper..." That was when I ran out of fingers,but my list was just getting started,and I wanted it to be مریم مومنی| ۱۰:۱۴ صبح | پیام ها(8) پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۵
یکی از هیجان انگیز ترین بخش های کتاب فروشی های این جا برای من بخش آشپزی است. تنوع کتاب ها هم در این بخش در مقایسه با ایران خیلی زیاد است.از آشپزی ملیت های مختلف گرفته تا کتاب هایی مثلا با عنوان " آشپزی یهودی" یا "غذاهای مورد علاقه فوتبالیست ها" یا کتاب آشپز های معروفی که اکثرا در تلویزیون با برنامه هایشان معروف می شوند ، یا آشپزی برای مناسبت های مختلف، مثلا" شیرینی های عید پاک" یا آشپزی های عجیب و غریب هالووین یا " کیک درست کردن به همراه کودکان" . خیلی از این کتاب ها همانطور که از اسمشان پیداست فقط به نوشتن چنددستور آشپزی اکتفا نمی کنند و به حواشی امر هم می پردازند. اغلبشان هم از عکاس های معروفی که تخصصشان " عکاسی از غذا" است استفاده می کنند .عکس های رنگی و با کیفیت چاپ بالا اثر متن و لذیذ جلوه کردن غذارا هم دوبرابر می کند .بین این همه کتب آشپزی از ملیت های مختلف آشپزی ایرانی خیلی مظلوم واقع شده. یکی دوتا کتاب بدون تصویر دیده بودم با نگارش قدیمی .خشک و بی روح. امروز برای اولین بار این کتاب را کشف کردم و ورقش زدم . داغ از تنور آمده. تاریخ چاپش فوریه 2006 است و کیفیت متن و عکس هایش خیلی حرفه ای است.تصاویر مختلف از مردم در بخش های مختلف ایران ، سر میز رستوران ها یا پای سفره عشایر و یا غذاخوردن بازاریان در حجره هایشان و مهم تر از همه تصاویر فوق العاده از غذا ها و دسر های ایرانی کنجکاوی حتی خود ما که ایرانی هستیم را برمی انگیزد چه برسد به بقیه.نویسنده این کتاب هم خانم ندا افرشی است وکتاب به زبان آلمانی نوشته شده است. قیمت : حدود 30 یورو
مریم مومنی| ۷:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(5) چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵
خاموشی زنان
در کتاب "Man made language" دیل اسپندر به این واقعیت اشاره می کند که برخی از مقولات زبانی در واقع تعاریفی هستند که زنان در ساخت آن " I was completely unprepared [for childbirth].My mother said I would have to work hard, and my friend who had a baby a month or so before had just said it wasn't cracked up to be.I was so angry afterwards.I wanted to know why they hadn't told me, why they hadn't share the experience and they said they hadn't wanted to frighten me.But I was much more frightened...thinking something was going wrong...than I would have been if they had talked about it.I've been told I am a social disaster now because I always tell women what it was like for me so they can have a more realistic picture of what to expect.People don't like that It makes waves.There seems to be a conspiracy to stop women from getting information of what happens, on what it feels like...to be out of control.A lot of men are horrified when you confront them with some of the facts.It disturbs their serene ideas of motherhood.They want to think of it as beautiful and they don't like to introducing contradictions.Conversation just falls apart when I tell them that the doctor sewed my arsehole back in the wrong place.You can't make anything beautiful out of that." مریم مومنی| ۱۰:۲۸ صبح | پیام ها(14) سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۵
از: سفرنامه تاورنيهدر ميان شتر فروشان حيله و تقلب فراوان است ، همان طور كه در ميان اسب فروشان ما . به ياد مي آورم كه در بازگشت از چهارمين سفرم به ايران درقزوين يك تاجر ايراني از هشت شتري كه خريده بوددر چهار تاي آنها كه به نظرش بهتر مي آمدند فريب خورده بود: آن ها فربه و سرحال به نظر مي آمدند، اما حيله به زودي برملا شد و فهميد كه آنها را باد كرده بودند. اين اشخاص مهارت دارند كه نزديك دم شتران را طوري سوراخ كنند كه خريدار متوجه نشود و آن را به تردستي دوباره مي بندند. از اين سوراخ در شتر باد مي دمند و از شتري لاغر چنان شتر فربه و خوش ظاهري مي سازند كه غالبا بصيرترين ديدگان را فريب مي دهد، به خصوص در فصلي كه پشمش مي ريزد و به آن قطران ماليده اند كه باز بيشتر تقلب را پنهان مي سازد..... " سفرنامه تاورنيه" ترجمه : حميد ارباب شيراني. نشر نيلوفر مریم مومنی| ۴:۳۵ صبح | پیام ها(2) پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵
از خاطرات ادوارد سعید:
... از نظر من هیچ چیزی دردناک تر و طرفه آن که خواستنی تر از آوارگی ها زندگی مرا رقم نزده است: آوارگی از کشوری به کشوری دیگر، از شهری به ...در عین حال به کسانی که مانده و به سفر نیامده اند نیز غبطه می خورم، کسانی که در بازگشت می بینمشان، که چهره هاشان به علت اختلال یا به علت چیزی که ظاهرا تحرک اجباری است افسرده نشده است، کسانی که با خانواده هایشان خوش اند، خود را لای بارانی و کت و شلوار راحت پیچیده اند، و ایستاده اند تا همه تمایاشان کنند. * برگرفته از "بی در کجا" نوشته ادوارد سعید- ترجمه علی اصغر بهرامی مریم مومنی| ۱:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(6) جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵
بارت و من: بخش اولتمام این دو هفته را بی توقف درس خوانده ام. شب ها تا دیر وقت کتاب خانه می مانم و در راه بازگشت به خانه مدام جایم را در قطار تغییر می دهم( آخرشب ها مردم بی ملاحظه تر می نوشند و بوی دهانشان فراری ام می دهد). حجم زیادی باید بخوانم و تحلیل کنم. وقت برای همه چیز کم می آورم. دیشب کم حوصله و خسته پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم مقاله امروز را آماده می کردم که دیدم دیگر نمی توانم. رهایشان کردم تا امروز صبح زود و بعد از دو سه ساعت سر و کله زدن با متن هنوز برایم ناقص و خام بود. سردرد و بدن درد پنهان هم ناگهان چهره نشان دادند و من به جای رفتن به دانشگاه تصمیم گرفتم خانه بمانم.به اضطراب تحویل ندادن به موقع مقاله امروزم فکر نکنم و به جایش صبح بادخیز را با پتوی گرم وتنی آسوده سر کنم. به جای درس ها و متون انگلیسی کتاب " اتاق روشن، تاملاتی در باب عکاسی" را دست گرفتم. نمی دانم چه قدرتی و یا بهتر بگویم چه جذبه ای برایم دارد این نوشته های بارت. در عین کشف و شهود هایش که خواننده را هم در آن ها سهیم می کند، سرخوشی توام با آرامشی محزون در واژه هایش جاری است. تا جایی که مثل " در جستجوی زمان از دست رفته" پروست نمی توانم بارت را هم یک ریز و بی وقفه بخوانم. از جنس بطری آب نیستند که برای رفع عطش سریع بنوشم. باید مثل نوشیدنی گوارایی جرعه جرعه عطر و طعمشان را مزمزه کنم. "اتاق روشن" تاملات لذت بخش بارت در حوزه عکاسی است. خودش می گوید که حتی عکاس آماتور هم نبوده و تنها گاه گاهی موضوع عکاسی واقع شده است. با این حال بیننده دقیق و با حوصله ای است. جایی از کتاب دو مفهوم ویژه معرفی می کند.(بخش 10) که آن هارا استودیم و پونکتوم می نامد. این دو عنصر به عقیده او در کنارهم اگر حاضر شوند جذابیت خاصی به عکس می دهند. استودیوم یک پهنا و گستره است . نشان گر پیامدی از فرهنگ و اطلاعات ما از دنیا. به رخ کشنده تاریخ و جغرافیا: آنچه باید بدانیم. استودیوم تاثری معمولی برمی انگیزد. حسی که بیننده معمولی را درگیر می کند.اما آن چیزی که استودیوم را در هم می شکند پونکتوم است که از درون صحنه مثل تیری پرتاب می شود و سوراخ می کند. زخمی به جا می گذارد ( بارت: پونکتوم یک عکس آن حادثه ای است که مرا سوراخ می کند و هم چنین کبود می کند و برایم دردناک است)
مریم مومنی| ۲:۲۴ بعدازظهر | پیام ها(3) چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۵
اسطوره نزد چپ"هرگز اسطوره چپ به قلمرو گسترده مناسبات انسانی که گسترده ترین سطح ایدئولوژی " بی معنا" است، دست نمی یابد. زندگی روزمره برای او دست نیافتنی است: در جامعه بورژوایی، اسطوره"چپی" درباره ازدواج، آشپزی، خانه،تاتر، حقوق، اخلاقیات و غیره وجود ندارد...اسطوره چپ اسطوره ای فقیر و اساسا فقیر است. راه و رسم باروری را نمی داند....یک قدرت برتر یعنی قدرت افسانه پردازی را کم دارد. هر کاری هم بکند پیرامون آن چیزی خشک و ادبی، بوی گند شعار فرمایشی باقی می ماند. به قول معروف شق و رق می ماند. در واقع چه چیز نحیف تر از اسطوره استالین وجود دارد؟ در آن هیچ ابتکاری وجود نداردو فقط نوعی تملک ناشیانه است.... این ناقص بودن، اگر بتوانم از این واژه استفاده کنم، ناشی از طبیعت"چپ" است: واژه چپ هر قدر هم نامشخص باش، همواره در رابطه با فرد ستمدیده، کارگر یا استعمار شده به کار می رود.پس گفتار فرد ستمدیده نمی تواند فقیر، کسل کننده و مستقیم نباشد: تنگ دستی آن به همان اندازه زبانش است: او فقط یک زبان دارد، همواره همان زبان کارش. فرازبان یک عنصر تجملی است. هنوز نمی تواند در آن جایی داشته باشد. گفتار انسان ستمدیده واقعی است... این گفتار ناتوان از دروغ گفتن است: دروغ یک غنا است و بر اساس فرض مالکیت، حقایق و شکل های مبادله استوار است. این فقر ذاتی، اسطوره های نادر و نحیف تولید می کند: و یا اسطوره های فرار و یا سخت کج و کوله.... می توان گفت که به یک معنا اسطوره چپ همواره یک اسطوره مصنوعی و یک اسطوره بازسازی شده است: بی دست و پایی آن نیز از همین جا ناشی می شود." مریم مومنی| ۱۱:۳۴ صبح | پیام ها(1) دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵
بارت و اوقات فراغت" اگر هم می خواهید می گویم قادر نیستم برای بطالت جایی در زندگی ام بیابم. همین طور هم (البته بادرجه کمتر) برای اوقات فراغت. جز وقت هایی که با دوستان می گذرانم زندگی ام فقط در کار و یا نوعی تنبلی ناخوشایند خلاصه می شود. هرگز از ورزش چندان خوشم نیامد و حالا هم که دیگر سنم از آن گذشته است. اگر کسی مثل من تصمیم بگیرد " کاری نکند" خوب چه کار کند؟ از کتاب : پروست و من ( رولان بارت) تالیف و ترجمه : احمد اخوت مریم مومنی| ۹:۵۰ بعدازظهر | پیام ها(9) شنبه ۹ دی ۱۳۸۵
نمی دانم رمان "شب های سیرک" آنجلا کارتر به فارسی ترجمه شده یا نه. یکی از شخصیت های فرعی داستان، دختری است که مثل زیبای خفته بسیار زیباست و سال هاست که خواب است. تقریبا تمام نقشش را در خواب بازی می کند و به همراه دختران عجیب دیگر در موزه ای نمایش داده می شود. زیبای خفته فقط شب ها کمی بیدار می شود، سوپ می خورد( یا بهتر بگویم : به او سوپ می خورانند) و بعد دوباره می خوابد. روز به روز هم لاغر تر می شود و کمتر می خورد. با تقریب خوبی غمگین ترین شخصیت رمان است. زیبای خفته خواب هم می بیند. تمام مدت چشم هایش در حرکت است و چون پوستش روز به روز شفاف تر می شود حرکت چشمانش بهتر پیداست. * مریم مومنی| ۲:۱۷ صبح | پیام ها(2) چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۵
از زندگی نامه برتراند راسل :اینها را راسل درباره دوستش " کرامپتن" می گوید : " در سالهای آخر زندگی بیشتر وقت بیکاری را صرف نوشتن کتابی درباره فلسفه می کرد، اما بسیار با بی اعتنایی از آن یاد می کرد و برای نمونه به مردی، در نمایشنامه ای اشاره می کرد که تنها هنرش پختن کلوچه بود و تنها بلندپروازیش این آرزو که پیش از مردن واقعا کلوچه خوبی بپزد. در جوانی ، فلسفه، بعد از شعر یونانی، اشتغال عمده فکری اش بود. هنگامی که تازه او را شناختم، وقت زیادی را صرف بحث در اخلاق و مابعدالطبیعه می کردیم- در سالهای میانی عمر، یک حرفه پر مشغله همه وقت او را به کارهای عملی مشغول ساخت، اما سرانجام توانست قسمتی از وقتش را برای اندیشه های صرفا نظری اختصاص دهد، و با مسرتی از ته دل به این کار پرداخت. وقتی که کتاب تقریبا تمام شده بود، گمش کرد، همانطور که گاهی افراد گرانبهاترین چیزی را که دارند گم می کنند. کتاب را در قطار راه آهن جاگذاشته بود، ودیگر پیدا نشد که نشد. شاید کسی آن را برداشته و به امید داشتن ارزش مادی زیاد نگاه داشته بود. گم شدن کتاب را، مختصر و کوتاه اما با تاثر زیاد، اعلام داشت و گفت که باید کار را از روی یادداشتهای کوتاهی که نگاه داشته است از نو شروع کند، و بعد موضوع صحبت را عوض کرد. در چند ماهی که پیش از مرگش سپری شد وی را کمتر می دیدیم، اما وقتی که می دیدیم همچنان شاد و پرمهر بود. بیشتر نیروی صرف نشده خود را مصروف به پایان رساندن کتابی که گم شده بود می کرد، اما کلوچه هیچ گاه تمام نشد."
زندگی نامه برتراند راسل- ترجمه احمد بیرشک- انتشارات خوارزمی مریم مومنی| ۷:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
داریم برای کتابخانه عمومی "وین"(بورگ گاسه) با همت دو دوست دیگر ،بخش فارسی درست می کنیم. همیشه وقتی از جلوی بخش عربی و ژاپنی و ترکی رد می شدم حسرت می خوردم که چرا وین با این همه فارسی زبان ایرانی و افغان و تاجیک، یک قفسه حتی کوچک کتاب فارسی ندارد. حالا از این به بعد قرار است کمتر حسرت بخورم. فرصتی شده که کتاب های فارسی مان را که نخوانده ام این چند روز دست بگیرم تا قبل از هدیه دادن به کتابخانه تمامشان کنم. کتاب های ترجمه را هم قرار شده صحبت کنیم ببینیم می شود آن ها را هم اهدا کرد یا نه. فعلا گفته اند صد کتاب جا دارند و البته قرار است بعدا تعداد را زیاد تر کنند. دوستان ساکن وین! کسی هست که دلش بخواهد در این حرکت فرهنگی کمک کند؟ مریم مومنی| ۱۱:۳۷ صبح | پیام ها(6) یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵
تعطیلات بین دوترم فرصت خوبی است برای این که با خیال راحت بتوان کتاب فارسی خواند. دلیل دیگرش هم شاید این است که همان طور که گفتم داریم کتاب های فارسی مان را هدیه می دهیم به کتاب خانه و من یک سری شان را فرصت نکرده بودم بخوانم و یا هر وقت که ورق می زدمشان،رقبای خارجی شان متاسفانه در رقابت پیروز می شدند و فارسی ها می رفتند در اولویت های بعدی.بین این چند تایی که تا الان خوانده ام، تهران، شهر بی آسمان امیرحسن چهل تن(دقت کنید: امیرحسن. نه امیرحسین!) کتاب شسته رفته خوبی از آب درآمده.از زبان نرینه و پرداخته شده اش لذت بردم. پختن و عمل آوردن چنین نثری کار هر کسی نیست. ماجرا هم گرچه ممکن است کشش داستانی چندانی نداشته باشد، روایتی منسجم از حال و روز مردم تهران از زبان و نگاه "کرامت "جاهل می دهد.از کودتای بیست و هشت مرداد تا تهران پنجاه و هفت و بعد از آن.
مریم مومنی| ۷:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۵
یکی از تفاوت های ما با این طرفی ها نوع سفر کردن است. اینجا که آمده ام می بینم مردم قبل از رفتن به سفر درباره مقصدشان بسیار می خوانند و دست خالی راه نمی افتند. البته کتاب هم تا دلتان بخواهد دراین باره هست. بخش مهم و اغلب بزرگی از کتاب فروشی ها و کتاب خانه ها را کتاب های سفر تشکیل می دهند. انواع نقشه ها و سفرنامه ها و راهنماهای توریستی و غیر توریستی مثلا راهنمای سفر برای بانوان تنها یا راهنمای پیاده روی های طولانی یا عکاسی در سفر یا آنچه نباید از دست دهید و در دفترچه راهنماها نیامده و چه می دانم از این دست. یکی از این کتاب ها را داشتم ورق می زدم دیدم بخشی هست به نام کتاب هایی که باید خواند قبل از اینکه به شهر ... بروید. و یک سری کتاب ادبیات داستانی و سفرنامه را ردیف کرده بود. به ذهنم رسید که اگر بشود لیستی درست کنم و برای هر شهری یکی دو کتاب که خواندنشان قبل یا در طول سفر حسی متفاوت از جنبه صرفا توریستی به آدم بدهد بنویسم. کار سختی است. اولین مثالش هم سووشون سیمین دانشور خواهد بود و شهر شیراز. دومی هم استانبول، خاطرات یک شهر است ( نوشته اورهان پاموک، نویسنده ترک برنده جایزه نوبل 2006)برای استانبول که مشغول خواندنش شده ام و دلم می خواهد بعد خواندنش دوباره استانبول را ببینم. حالا اگر باز هم یادم آمد می نویسم. شما هم اگر چیزی به ذهنتان رسید بنویسید. مریم مومنی| ۷:۱۸ بعدازظهر | پیام ها(11) شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶
لب نوشش حافظ کیارستمی از بهترین اتفاق های امسال بود در عرصه شعر ایرانی . هر چند که اصل شعر ها متعلق به حافظ است ، گزیده چینی عبارت ها و شکستن مریم مومنی| ۲:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(10) سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۸۶
مرگ در یوتوپیاچند تا پشه در یک ساعت اخیر کشته باشم خوب است؟عصر پنجره را باز کردم که هوا در خانه بچرخد تا همین یک ربع پیش باز مانده بود. همه صحنه دوست داشتنی ای نیست دیدن جسد پشه های کند پرواز ریز نقش
مریم مومنی| ۰:۰۷ صبح | پیام ها(10) یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۶
.... بخشی از رمان "خدای چیزهای کوچک" نوشته آرونداتی روی، ترجمه گیتا گرگانی
مریم مومنی| ۹:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶
اگر از ادبیات داستانی ایرانی نا امید شده اید، بروید کتاب "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکد قربان" اثر حسین مرتضاییان آبکنار را تا چاپ دومش تمام نشده بخرید و برای تلاشی که نویسنده کرده تا یک داستان تمیز شسته رفته حسابی بنویسد،( بدون اینکه زبان یا ساختارش بلنگد)، سر تاقچه هایتان شمعی روشن کنید. یا هر کار دیگری که فکر می کنید کمک می کند بفهمیم که به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را !
مریم مومنی| ۱۱:۰۴ صبح | پیام ها(4) دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶
اودرادک"...او در نگاه اول، یک گلوله ی نخِ پهن ِ ستاره ای شکل به نظر می آید. انگار دور یک گوی ستاره مانند را پیچیده باشند. دقیق تر بگوییم او جز کلافی از ریسمان های کهنه، تکه تکه و رنگارنگ که اینجا و آنجا به هم گره خورده اند چیز دیگری نیست. با این همه اودرادک چیزی بیش از یک گلوله نخی است زیرا از وسط ستاره آن یک میله ی چوبی بیرون آمده که با میله ی کوچک دیگری که با زاویه ی قائمه به آن می پیوندد دو پایه ای را می سازدو اودرادک با این دو میله ی کوچکی که در دو طرف بدن دارد می تواند عمود بر روی دو پا بایستد. انسان گرفتار این وسوسه می شود که نکند این موجود زمانی دارای شکل معقولی بوده و اکنون فقط بقایایی از آن باقی مانده. اما چنین چیزی محتمل نیست. دست کم هیچ اثری از آن مشهود نیست، زیرا هیچ جای او ناتمام و ناقص به نظر نمی آید که چنین نتیجه گیری کنیم. همه چیز به اندازه کافی بی معناست اما در قالب خود بسیار کامل است. به هر حال، آزمایش دقیق ناممکن است زیرا اودرادک به حدی سریع است که هرگز نمی توان به او دست یافت. او دزدانه به ترتیب در پستو، پلکان، راهرو و دالان و رودخانه می پلکد. اغلب ماه ها ناپدید می شود و انسان فکر می کند به خانه دیگری رفته اما او همیشه با وفاداری تمام به خانه ی صاحب اصلی اش باز می گردد. بسیاری اوقات وقتی انسان دارد از در بیرون می رود و چشمش به او می افتد که به نرده تکیه داده و ایستاده احساس می کند که اودرادک می خواهد با او حرف بزند. اما از او سوال مشکلی نباید پرسید. او به حدی صغیر است که در برابرش جز رفتاری کودکانه کار دیگری نمی توانید بکنید. بی هیچ مقصودی از خود می پرسم آیا او عاقبت چه خواهد شد؟ ممکن است بمیرد؟ در زندگی فقط آن هایی می میرند که هدفی ، مقصودی داشته اند. فعالیتی که ان ها را فرسوده کند. اما این امر درباره اودرادک صادق نیست. پس آیا باید چنین پندارم که او همیشه با آن دنبالچه ریسمانی اش از پلکان غلت زنان پایین می آید و درست جلو پای بچه هایم و نوادگانم سبز می شود؟ او به هیچ کس که فکر کنید آزاری نمی رساند اما این موضوع که او احتمالا بیش تر از من عمر خواهد کرد برایم تا حدودی دردناک است." فرانتس کافکا: گروه محکومین برگرفته از کتاب موجودات خیالی خورخه لوئیس بورخس/ برگردان : احمد اخوت مریم مومنی| ۱۱:۳۷ بعدازظهر | پیام ها(1) یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶
"ها کردن"پیمان هوشمندزاده بلد است بنویسد. حداقل از خیلی های دیگر بهتر بلد است. اما داستانی برای گفتن ندارد. روایتش قصه و ماجرا ندارد. خواننده را نمی کشاند تا آخر. مجموعه داستان "هاکردن" اش را خواندم. یکی دو جا هم آفرین گفتم. یکی آن جا که پیرزن ترک همسایه کلمه بیرون می ریزد و راوی تا زانو در کلمه می رود. یک جا هم آخر داستان "ها کردن" .همان تصویر نهایی ِ ها کردن که به نظرم ناب بود. مریم مومنی| ۹:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(5) ![]() |
|