category: آشپزخونهسه شنبه ۵ مهر ۱۳۸۴
معرفی وبلاگ: چنچنهچنچنه در شیراز به خورده خوری گفته می شود، به این معنی که کسی مدام در" حال خوردن است مخصوصا وقتی کم می خورد ولی مدام درحال خوردن است. وقتی بچه بودم یادم می آید وقتی قبل از نهار یا شام می رفتم و یک چیزی می خوردم مادر می گفت چنچنه نکن سرمیز غذا نمی توانی غذا بخوری "
مریم مومنی| ۲:۴۸ بعدازظهر | پیام ها(3) پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۴
جیمی الیور آشپزجیمی الیور پنج سال از من بزرگتره و خیلی آدم معروفیه.معروفیتش هم به خاطر روش آشپزی مخصوص خودشه که خیلی راحت و سریع آشپزی می کنه و هر آدمی رو که فکر می کنه فقط بلده نیمرو بپزه تشویق می کنه به جرأت به خرج دادن و نزدیک شدن به ماهی تابه و فر و قابلمه.من اولین بار توی کتاب فروشی های اینجا کتاب های"The naked chef " رو ديدم که درواقع لقب جیمی اولیوره و اشاره می کنه به اینکه آشپز نباید حتما یه آدم چاق باشه با پیش بند سفید و کلاه مخصوص سر آشپز بلکه میتونه یه پسر جوون و پرانرژی باشه و مدام بالا پایین بپره و خیلی سریع یه غذای خوب رو آماده کنه.طوری که واقعا قابل خوردن باشه و اشتهابرانگیز. ديدن فيلم آشپزی جيمی اليور با لهجه اساکس ( برای سانسور نشدن اينجوری نوشتم) ای اش به جز تمرين زبان انگليسی کلی ايده جديد برای آشپزی به من می دهد. خودش در زندگی نامه اش ميگه که <وقتی مدرسه ميرفته، پسر ها معتقد بودند که آشپزی يه کار دخترونه است اما اون اهميت نداده به اين حرف و واقعا آشپزی رو دوست داره>. همين علاقه اون به آشپزی رو ميشه توی صفت های مثبتی که بعد از هر ادويه و يا سبزی و يا پنير ، پشت سر هم رديف می کنه ديد. جيمی اليور به آدم ياد ميده که چطور ميوه ها و صيفی جات و سبزی و رشته و بسته های مختلف ادويه و وانيل های طبيعی رو به راحتی با هم مخلوط کنه و به اونها به چشم موجودات زنده ای نگاه کنه که واقعا دوستشون داره و از ترکيب عطر و رنگ و بوی اونها لذت ببره.
پيشنهاد: ديدن فيلم های آشپزی جيمی اليور به دوستان خارج از کشور مخصوصا آقايون مجرد توصيه ميشه مریم مومنی| ۰:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(6) دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴
مرغ های آریستوکرات!عصرجعبه تخم مرغ 6 تایی را باز کردم که دوتایشان را بپزم.نامه کوچکی در جعبه بود ازطرف مونیکا زاینر مدیر مرغ داری به این مضمون: از عصر تا حالا دارم زندگی این مرغ های آریستو کرات را تصور می کنم ! مریم مومنی| ۶:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(7) پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۴
از آن جایی که من امروز اندکی زیادی عصبانی هستم، تیر دوم را به سوی آقای امیر رازی پرتاب می کنم. نوشته اول آقای رازی به خاطر سبک بودن لحن بیان ایشان و نوشته دومشان به دلیل نگاه توهین آمیز ایشان به زنان به شدت مورد انتقاد من است..هرچند که ایشان با نوشتن این که ستون آشپزی شان مخصوص مردان است و زنان از آن بهره ای نمی برند، خیال خودشان را راحت کرده اند و لحنی زن ستیزانه را در پیش گرفته اند( نگاهی بیاندازید به مطلب عشق و کمی نمک آنجایی که می نویسند: حرف آخر:
مریم مومنی| ۵:۵۴ بعدازظهر | پیام ها(5) پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۵
یکی از هیجان انگیز ترین بخش های کتاب فروشی های این جا برای من بخش آشپزی است. تنوع کتاب ها هم در این بخش در مقایسه با ایران خیلی زیاد است.از آشپزی ملیت های مختلف گرفته تا کتاب هایی مثلا با عنوان " آشپزی یهودی" یا "غذاهای مورد علاقه فوتبالیست ها" یا کتاب آشپز های معروفی که اکثرا در تلویزیون با برنامه هایشان معروف می شوند ، یا آشپزی برای مناسبت های مختلف، مثلا" شیرینی های عید پاک" یا آشپزی های عجیب و غریب هالووین یا " کیک درست کردن به همراه کودکان" . خیلی از این کتاب ها همانطور که از اسمشان پیداست فقط به نوشتن چنددستور آشپزی اکتفا نمی کنند و به حواشی امر هم می پردازند. اغلبشان هم از عکاس های معروفی که تخصصشان " عکاسی از غذا" است استفاده می کنند .عکس های رنگی و با کیفیت چاپ بالا اثر متن و لذیذ جلوه کردن غذارا هم دوبرابر می کند .بین این همه کتب آشپزی از ملیت های مختلف آشپزی ایرانی خیلی مظلوم واقع شده. یکی دوتا کتاب بدون تصویر دیده بودم با نگارش قدیمی .خشک و بی روح. امروز برای اولین بار این کتاب را کشف کردم و ورقش زدم . داغ از تنور آمده. تاریخ چاپش فوریه 2006 است و کیفیت متن و عکس هایش خیلی حرفه ای است.تصاویر مختلف از مردم در بخش های مختلف ایران ، سر میز رستوران ها یا پای سفره عشایر و یا غذاخوردن بازاریان در حجره هایشان و مهم تر از همه تصاویر فوق العاده از غذا ها و دسر های ایرانی کنجکاوی حتی خود ما که ایرانی هستیم را برمی انگیزد چه برسد به بقیه.نویسنده این کتاب هم خانم ندا افرشی است وکتاب به زبان آلمانی نوشته شده است. قیمت : حدود 30 یورو
مریم مومنی| ۷:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(5) جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۸۵
سرکش ترین جای خونه آشپزخونه است. کافیه یه روز به حال خودش بذارین و ببینین چه کولی بازی ای درمی آره . مریم مومنی| ۴:۲۳ صبح | پیام ها(8) سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵
سوپهم زدن گاه و بیگاه سوپ مثل کشیدن یک نخ سیگار آرام بخش است. حرکتی دایره وار به ملاقه می دهی و قارچ و هویج و نخودسبزها بالا می آیند، خودی نشان می دهند و سنگین دوباره ته نشین می شوند. می شود بار ها و بار ها بیایی و تکرارش کنی. من که اگر سوپی روی اجاق داشته باشم شورش را در می آورم از بس که راه می روم و غرق در فکر و خیال هی می آیم و سوپ را هم می زنم.گاهی اوقات تصمیم می گیرم که بنشینم و کتابی بخوانم یا کار مفید تری بکنم. اما نمی شود.چنددقیقه بعدش به خودم که می آیم می بینم بالای قابلمه ایستاده ام و دارم سوپ را هم می زنم. چه جاذبه ای است که می کشاندم؟ گاهی خودم هم متعجبم. مریم مومنی| ۱۰:۱۰ بعدازظهر | پیام ها(13) سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۵
من نمی فهمم چرا بوی بادمجون سرخ شده و کتلت و سایر غذاهای چرب و چیلی تا مدت ها می مونه اما بوی سالاد و میوه و خوردنی های باطراوت به محض خورده شدن از بین میره. تو این یه مورد هم مثل اغلب موارد دنیا غلبه و دوام با پلیدهاست. مریم مومنی| ۵:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(6) پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵
لیچیدر بین میوه های رنگین و اغلب بی مزه اینجا یکی دوسالی است که لیچی و یا لایچی موقعیت خاصی پیدا کرده . این میوه همان طور که از اسمش پیداست در جنوب چین کشف شده (البته قضیه به ده قرن قبل بر می گردد) و قرن هفدهم به برمه می رسد و صد سال بعدش به هند و بالاخره قرن نوزدهم درختچه هایش را در انگلستان و فرانسه می کارند و بعد هم سر از آمریکا و جاهای دیگر در می آورد.دقیق نمی دانم اما گمان کنم بیشتر از دو سه سالی نباشد که اتریشی ها لیچی می خرند همان طور که سیب می خرند. به هر حال اگر اتریشی ها هم لیچی نخرند همانطور که سیب می خرند، من این کار را می کنم. لیچی پوسته خشک و چوبی نازکی دارد که پر از دندانه های تیز است. طوری که چند بار به این فکر کرده ام که چه طور برای اولین بار کسی به این فکر افتاده که بشکندش و داخلش را بخورد. اما این اتفاق افتاده و فکر کردن به آن مثل فکر کردن به علت بیگ بنگ به کار امروز آدم نمی آید. زیر این پوسته خشک، بافت لیزی خوابیده ( البته نه به لیزی لیزهای خرمالو) که شیرین است و طعم چین می دهد(دست کم برای من جنوب چین این مزه ای است) .بافت لیز لیچی موقع لمس کردن به بافت تخم نیم پخته پنگوئن شبیه است.(برداشت آزاد: این حس شخصی من است! ) لیچی ها حتی می توانند اتریشی های ساکت را توی فروشگاه به حرف بیاورند. مثلا همین هفته پیش بود که بعد از حساب کردن چیزهایی که خریده بودم در صندوق، خانم محترمی آرام به من نزدیک شد و از من اجازه گرفت که چیز مهمی نشانم بدهد. بعد بسته لیچی هایی که خریده بودم را در نور آفتاب چرخاند و به من فهماند که چند دانه از لیچی های داخل بسته کپک های ریزی دارد و واقعا باعث آبروریزی این فروشگاه است که لیچی خراب به مردم غالب (قالب؟)می کنند.شوهر آن خانم هم پشت سرش ایستاده بود و نهایتا هر سه برای این فروشگاه متاسف شدیم و من در عین ناباوری به جای اینکه بروم بسته لیچی را پس بدهم انداختمش توی کیفم و با باقی چیزها آوردم خانه. توی راه هم به این فکر کردم که این اتریشی های زرنگ گول لیچی های خراب را نخوردند و من خوردم. خانه که رسیدم، بعد جادادن پنیر و تخم مرغ و گوجه فرنگی در یخچال ،بسته لیچی را باز کردم و خیلی امتحانی یکی شان را شکستم. جای شما و خانم اتریشی خالی. عجب لیچی های شیرینی بودند.کپک هم نتوانسته بود از پوسته بگذرد و اگر آن همه خسته نبودم برمی گشتم فروشگاه تا دماغ سوخته خانم محترم را ببینم چه شکلی شده.
مریم مومنی| ۸:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(9) شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
:)شور زندگی سنج من سالاد اه. خب مریم مومنی| ۹:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(8) ![]() |
|