category: سینما



چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶

دون لوپه

دون لوپه ی تریستانا برای من همان پیرمرد محترمی است که چند سال پیش در تاکسی کنارم نشست و به شیوه معمول همه آزار دهنده ها شروع کرد به آزار دادن مردانه. خودش را به خواب زده بود که اعتراضی نشنود و کسی باورش نشود که شنید. مانده بودم به چهره مظلومش اعتماد کنم یا نه. دون لوپه ی تریستانا را بارها دیده ام. مردان مظلوم و مطمئن و آرام و پرخضوعی که کمی که سن ات کمتر باشد به جای اینکه به آن ها گمان بد ببری به خودت شک می کنی که نکند اشتباه کرده ای. حتما حواسش نبوده. آخر مگر می شود؟ مگر آدم به این خوبی ذره ای پلیدی در وجودش هست که بخواهد آزارت دهد و بعد در عین ناباوری می بینی که می شود و شده است. و از همان موقع هاست که اعتمادت می شکند و تلخی و سیاهی را پشت چهره هایی که سفید دیده بودی می بینی. بعد باز هم وقت لازم داری که ببینی سیاهی هم می شکند و کمی سفیدی پشت آن چه فکر می کردی کاملا سیاه است پنهان شده. زمان لازم است که بزرگ شوی. زمان لازم است که آدم ها را خاکستری ببینی.

 

مریم مومنی| ۶:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(7)



چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶

اوزاک یعنی دور

اوزاک یعنی دور
آدم انتظار یک فیلم-شعر ترکی را ندارد معمولا. ولی خب گاهی اوقات در خانه همسایه اتفاق های خیلی بهتری می افتد.
این فیلم یکی دو عدد جایزه کن و غیره هم برده که به نظر من حقش بوده کاملا.

اوزاک را دوست داشتم. برای خلوت بودنش، روایت رئال از ترکیه مدرن و آدم های شهری و نقب هایی که به زندگی روستایی می زند، برای آدم های قابل باور و واقعی اش ،موسیقی اش وهمچنین نماهای فوق العاده و در عین حال بکرش از استانبول.

 

پی نوشت : فکر کنم خیلی معلومه که مفهوم خانواده از بین رفته در اروپا و محبت دیگه تو دلها جاری نیست و من و حامد باید کم کم به فکر خریدن یه سگی، گربه ای چیزی باشیم. کانون گرم خانواده رو اگه اینترنت نخواد نگه داره پس کی نگه میداره؟
چرا من زودتر نفهمیدم که تو این رو نوشتی همسر جان؟
D:
راستی با اون چیزایی که نوشتی موافقم فقط این اگزیستانسیال رو اون وسط نمی فهمم .

مریم مومنی| ۵:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

درباره ی پسر

le_fils_01.jpg

ما وقت زیادی رو اختصاص میدیم به این که بازیگر ها چه لباسی بپوشند. در فیلم پسر دکور صحنه خیلی طبیعی به نظر می رسه تا حدی که انگار ما چیزی بهش اضافه نکردیم و درواقعیت همون طوری بوده. اما به هیچ وجه درست نیست. ما وقت زیادی صرف کردیم که رنگ های مناسب رو انتخاب کنیم. برای تعیین لباس بازیگرها هم وقت زیادی صرف می کنیم. که همه ی این ها بخشی از ساختن فیلمه. لباس ها هم برای ما و هم برای بازیگر ها مهمه. درسته که از قبل می دونیم که اولیویر و فرانسیس قراره شلوار پیش بند دار بپوشند اما بعضی از این شلوار ها دکمه دارند و بعضی ها زیپ. بعضی هاشون لباس فرم مکانیک هاست و بعضی ها لباس کارفرماها. و یا آیا اولیویر باید به جای این ها شلوار و پیرهن بپوشه؟ آیا همیشه قراره توی فیلم یه لیاس بپوشه؟
گاهی سر این جور چیزها اختلاف نظر داریم باهم . هر کسی ایده که در ذهنش هست رو می گه و با این ایده ها بازی می کنیم و پرورش شون می دیم. سرش بحث می کنیم و بازیگر رو هم واردش می کنیم. بازیگر همه ی لباس ها رو امتحان می کنه. حتی وقتی که تقریبا تصمیم مون مشخص شده که چی قراره بپوشه. بهش می گیم که یه چیز متفاوتی می خواهیم و بازیگر تک تک لباس ها رو می پوشه و مرتب لباس های مختلف رو امتحان می کنه. من فکر می کنم که این مرحله ایه که تکلیف خیلی چیزها مشخص می شه. مخصوصن برای آدم هایی مثل مورگان که تجربه ی بازیگری ندارند. اون می فهمه که ما وقت زیادی رو اختصاص می دیم به این که اون قراره توی فیلم چی بپوشه. کدوم نوع لباس پیش بندی رو. آیا کت هم روش بپوشه یا نه. هیچ کدوم از ایم ها در متن فیلم نامه نیست. ذره به ذره اش رو باید کشف کرد و تعیین کرد. از رنگ های درخشان استفاده نمی کنیم. تقریبن در هیچ کدوم از لباس ها رنگ تند استفاده نشه و من فکر می کنم که این اثر خاصی روی تماشاگر داره....


بخشی از گفتگو با برادران فرانسوی داردن که کارگردان های قابلی هستند.

برایم مهم است که آدم حسابی های کاردان این طرف چه کار می کنند و رمز موفقیت شان چیست. چه طور به دنیای اطراف شان نگاه می کنند و سر چه چیزهایی بیشتر وقت می گذارند برخلاف ما تا کارشان کامل تر و کامل ترمی شود. لذت دیدن فیلم شاهکار پسر را دیدن گفتگو با این دو کارگردان و بازیگر اصلی فیلم چند برابر کرد. این پاره متن بالا را از این فیلم مصاحبه شان ترجمه کردم و البته که برای فهمیدن ارزش کار این ها و مهارتشان در دقت کردن به جزییات بدون دین فیلم و لمس حقیقی واقعیت به نمایش در آمده بی معنی است. آن قدر که شک کنیم به این که الیویر آیا واقعن حرفه اصلی اش نجاری نبوده در کنار بازیگری؟ و تنهایی اش را در لحظه

های پر از سکوت تعمیر کمر بند چرمی اش یا غذا خوردن اش جدا از بقیه و یا عینک شماره بالایش که چشم هایش را درشت ترو غمگین ترنشان میدهد عمیقن باور نکنیم.
هیچ چیز قرار نیست سرسری انجام شود. روی تک تک حرکت ها و همه ی جزییات علاوه بر مسائل مهم و اصلی وقت گذاشته می شود که محصول نهایی به معنای واقعی کامل و بدون نقص باشد.

مریم مومنی| ۵:۱۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

Nobody Knows

 


Nobody knows, as the title suggest, We never aware of these problems, by our own choice or not. The movie has an unusual slow pace. There is no climax, everything just get worse. Just the those misfortune people nobody knows, their life are not full of excitement, everyday is another to get by, nothing to wish for, nothing to hope for

[+]

مریم مومنی| ۷:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷

Time of the Wolf

 

"Maybe tomorrow even...
Maybe tomorrow, there'll be...
There'll be a big car come racing up.
A sports car,see.
You like them, I bet?
And a guy will get out
and say everything's fine again.
And water will flow in our mouths
with roast pigeons
and maybe the dead
will come back to life..."

بعضی از فیلم ها آدم را بالغ می کندُ بزرگ می کند. دیدن و ندیدنشان مثل هم نیست. دیگر آن آدم قبل از فیلم نیستی. فرق می کند با یکی دو ساعت وقت گذراندن و لذت بردن و بعد از چند روز هم فراموش کردن اش. می روند جایی در وجودت می نشینند. این فیلم میشاییل هانکه را گفته اند به نوعی تصویر آخرالزمان است. زمانه ای که پرده ی شفقت و عرف فرو ریخته است و گرگ های سرکوب شده درونمان بدون ترس از قانون و اخلاق می درند و ویران می کنند.

مریم مومنی| ۱۰:۳۳ صبح | پیام ها(3)



شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

رزتا:‌برنده ی نخل طلای کن ۱۹۹۹

Rosetta.jpg


Your name is Rosetta. My name is Rosetta. You found a job. I found a job. You've got a friend. I've got a friend. You have a normal life. I have a normal life. You won't fall in a rut. I won't fall in a rut. Good night. Good night


پی نوشت:
این برادران بلژیکی داردن غول های بی سروصدایی هستند که شاهکار می سازند به معنای مطلق کلمه.

مریم مومنی| ۰:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(0)



سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷

Rumble Fish

rumble_fish.jpg

Father: No, your mother... is not crazy. And neither, contrary to popular belief, is your brother crazy. He's merely miscast in a play. He was born in the wrong era, on the wrong side of the river... With the ability to be able to do anything that he wants to do and... findin' nothin' that he wants to do. I mean nothing.

مریم مومنی| ۱۰:۰۹ صبح | پیام ها(4)



یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷

و حالا


سیمرغ بلورین قابل باورترین فیلم جنگ تحمیلی رو

اهدا می کنم

به

«طبل بزرگ زیر پای چپ»


tabl.jpg

مریم مومنی| ۷:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(4)



یکشنبه ۷ مهر ۱۳۸۷

Depuis qu'Otar est parti

otar.jpg


از وقتی اتار رفت, برنده ی جایزه ی منتقدین جشنواره کن شد. چند سال پیش البته. این مادربزرگی که روی تخت می بینید مال این فیلم نیست. یعنی فقط مال این فیلم نیست. فیلم را که ببینید متوجه می شوید چه دارم می گویم. اتار هم دایی رفته ی همه ی ماست. که گاهی زنگ می زند. گاهی که یادش باشد و وقت داشته باشد و البته نمرده باشد.
این جا در این عکس دختر دارد برای مادربزرگش کتاب می خواند. حدس من این بود که «در جست و جو ی» پروست است. و چه انتخاب به جایی کرده نویسنده ی فیلم نامه که یکی از شاهکارترین متن های تاریخ ادبیات را که در رثای مادربزرگ ها (هم) نوشته شده را برداشته گذاشته توی دستان این دختر گرجی لاغر که همین طور که برای مادربزرگش می خواند پاهایش را هم آرام ماساژ می دهد.
بعد نگاه نکنید به این عکس که من این بالا چسبانده ام. چون حس غالب فیلم را نشان نمی دهد. مادربزرگ فیلم در عین رنجور بودنش خیلی زنده است. خیلی زنده تر از این که در رختخواب افتاده باشد. اصلن از همان صحنه ی اول فیلم که مادر و دختر و مادر بزرگ در قنادی نشسته اند و مادربزرگ است که کیک انتخاب می کند و هر سه نفرشان از یک برش کیک می خورند دست آدم می آید که ...


نمی خواهید که فیلم را لو بدهم؟

مریم مومنی| ۲:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(6)



چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۷

Head On

headon.JPG

Ari:
They tell you that God is dead; but, man, they still want you to have a purpose. I say look at your parents: hard-working migrants, work two jobs, struggle all your life, buy your kids a house...there, that's purpose. They tell you to be a doctor, a teacher, be creative, do something, believe in something, believe in family and the future, save the world, believe in love. But fuck it, I'm no scholar, I'm no worker, I'm no poet.

مریم مومنی| ۹:۵۹ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۱۷ آبان ۱۳۸۷

Le Chignon d'Olga

olga.jpg

مریم مومنی| ۱۱:۴۱ صبح | پیام ها(3)



سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷

Tan de repente

tan1.jpg

دیه‌گو لرمن کارگردان این فیلم آرژانتینی جایی گفته:
من از آن هایی هستم که فکر می کنم اگر آدم ها موقع تمام شدن فیلمی همان هایی باشند که موقع شروع فیلم بوده اند٫‌فیلم به درد بخوری ندیده اند.

کارگردان جوان آرژانتینی هنگام ساختن این فیلم ۲۶ سال داشته.
و خب می توانید این را مطمئن باشید که بعد از دیدن این فیلم آدم ابتدای فیلم نیستید. و این یعنی که فیلم لرمن به شدت ارزش‌مند است.

یکی دو ترانه ی اسپانیایی هست در فیلم که هیچ جا نتوانستم اسمی از خواننده اشان پیدا کنم.
یکی شان موزیک این صحنه است که یکی از بهترین سکانس های فیلم است.
کسی می تواند کمک کند؟

مریم مومنی| ۰:۱۵ صبح | پیام ها(1)



چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷

L'enfant

Picture 4.png

فیلم های برادران داردن همان فیلم هایی هستند که اگر من زمانی کارگردان بودم آرزو داشتم بسازم‌شان. خود عریان زندگی را آن قدر واقعی و قابل باوربه تصویر می کشند که نمی دانم توصیف‌اش می شود چی. تخته سنگ بزرگی بر قفسه ی سینه ی آدم که ذره ذره ی نفس کشیدن مان را بشماریم واز خودآگاه‌ شدنش دردمان بگیرد
یا امیدی حقیقی به واقعیت پرده ی سینما که آدم هایی مثل همه ی ما را جلوی چشم‌مان می نشاند و لذت رویابینی های ‌مان را با درد مشترک حیات جای‌گزین می کند.

مربوط:
- پسر
- رزتا

مریم مومنی| ۱۱:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(7)



یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸

The Band's Visit

Picture 16.png

مریم مومنی| ۸:۱۸ صبح | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۹

La graine et le mulet

couscous.jpg

تریلر فیلم در یوتیوب
صفحه ی ویکی پدیای فیلم

مریم مومنی| ۲:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(1)



دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

الکساندرا

alexandra.jpg

"- تا به حال سفر رفته ای؟
- نه.
- دوست داری کجا بروی؟
- می خواهم مکه و سنت پترزبورگ شما را ببینم.
- مکه را خودت برو. اما می توانم سنت پترزبورگ ببرمت.
نظرت چیست؟
- می دانم ربطی به شما ندارد٫ اما آزادی‌مان را پس بده. ما خسته ایم و تا ابد دوام نمی آوریم.
- «ما» چه کسی است؟
پسرم٫ کاش انقدر ساده بود
برای تحمل هر کسی حدی وجود دارد.
یک‌بار زن سال‌خورده ی ژاپنی ای به من گفت٫ چیزی که باید اول از خدا بخواهید٫‌این است که به شما «فراست» بدهد.
قدرت در اسلحه٫‌یا در دستان آدمی نیست. "

مریم مومنی| ۴:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(1)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2