Notice: Function _load_textdomain_just_in_time was called incorrectly. Translation loading for the acf domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home2/ghoddusi/public_html/maryamblog/wp-includes/functions.php on line 6170

Notice: Function _load_textdomain_just_in_time was called incorrectly. Translation loading for the wpsh domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /home2/ghoddusi/public_html/maryamblog/wp-includes/functions.php on line 6170
 خواب زمستانی
12 دی 1385
سرسره

خیلی خیلی بچه که بودم سرسره ها فقط یک نوع بودند. توی صف می ایستادی، بالا می رفتی،بعد می نشستی و قبل از اینکه بتوانی به اندازه کافی لذت آن بالا را ببری، بچه پشت سری بسته به مقدار فرهنگش یا هل می داد یا جیغ می زد یا آرام می گفت که وقتش است سر بخوری . سر خوردن هم خیلی طول نمی کشید. با یک شیب ثابت می آمدی پایین .
کمی که بزرگتر شدم سرسره ها قد کشیدند و کوهان درآوردند. تعدادشان هم بیشتر شد اما نه آن قدر زیاد که به هر بچه ای یک سرسره برسد. باز هم صف می ایستادیم تا نوبتمان شود و بعد در دو مرحله هیجان انگیز و یک مکث کوتاه چند ثانیه ای بینشان سر بخوریم پایین. یادم است آن موقع ها همه اش فکر می کردم که به زودی سرسره جدید تری می سازند که به جای یک کوهان دو کوهان داشته باشد. انتظار بیهوده زیادی کشیدم . در حدی که دیگر بزرگ شدم و قضیه یادم رفت تا اینکه بعد ها غول هزار کوهانی در شهربازی دیدم که آدم ها هزار پله بالا می رفتند و به پایشان گونی می کشیدند و موقع سر خوردن هزار بار جیغ می زدند و آن پایین که می رسیدند از شدت خنده و جیغ می دیدی چشمانشان پر اشک شده.
برای رفع کنجکاوی یک بار سوارش شدم و متاسفانه اصلا خاطرم نمانده که آخرش با دلخوشی آمدم بیرون یا نه. گمان کنم دستهایم را گرفته بودم دو طرف و همین باعث شده بود که سرعتم کم شود و تنظیم سرعت آن قدر ذهنم را مشغول کره بود که به خودم که آمدم دیدم رسیده ام آن آخر. بار اول و آخرم بود.
امروز خیلی اتفاقی یاد سرسره افتادم. یاد سرسره های قدیمی فلزی که سر ظهر آفتاب داغشان می کرد و دست آدم می سوخت.
یاد سرسره های یک کوهانه،
و یاد سرسره های دوکوهانه ای که هیچ وقت ساخته نشدند.