چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۹

سه روز در هفته بگذاریم که خلاقیت هوایی بخورد

امروز آقاهه تو رادیو می گفت ماهایی که خیال می کنیم زندگی مون با وجود دستگاه های مختلف سرگرم کننده ی مفید و غیر مفید خیلی پر بازده تر شده از یک نکته ی حیاتی غافلیم. ماهایی که وقتی منتظر اتوبوس وایسادیم و یا تو صف بلیت سینما داریم ایمیل چک می کنیم و پادکست گوش می دیم و تو فیس بوک استتوس جدید می ذاریم و عکس های عروسی دوست مون رو که اون سر دنیا آپلود کرده می بینیم و در واقع به خیال خودمون چندکاره عمل می کنیم داریم سر خودمون رو شیره می مالیم. البته نه این که همه اش ضرر باشه اما لب کلام طرف این بود که وقتی از تمام منافذ زمانی خالی استفاده می کنیم تا به نحوی پرشون کنیم ضمن این که آمارها نشون داده بعد از مدتی آدمی شده ایم که نمی تونیم روی چیزی درست و حسابی تمرکز کنیم و احتیاج داریم مدام از این شاخه به اون شاخه بپریم و حوصله مون خیلی زود سر می ره٫ اما مهم تر از همه اون فضای خالی که قوه ی خلاقه مون رو به کار می ندازه و فعالش می کنه رو با سرگرمی های دیگه پر می کنیم. اطلاعات بی شماری به مغزمون سر ریز می کنیم غافل از این که جایی و زمانی برای استفاده از اون ها و خلق چیزی تازه نمی ذاریم. یک راه پیشنهاد شده اینه که سه روز آخر هفته این وسیله ها رو خاموش کنیم و به دنیای قبل از اینترنت و موبایل برگردیم.
سه روز می شه دوام آورد. نه؟

مریم مومنی | ۹:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(5)



چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۹

از آلفاویل و دیگر هیچ

چرا باید در شهری که عمر چیزها اغلب به قرن ها می رسد محبوب ترین ویدئوکلوب من تنها ۱۳ سال دوام بیاورد؟ امروز صبح هنوز چشم هایم را درست باز نکرده بودم که ایمیل آلفاویل را دیدم که تصمیم گرفته اند کاسبی شان را جمع کنند و فیلم ها را بفروشند و مغازه را تعطیل کنند. آلفاویلی ها یکی از خوش اخلاق ترین مغازه داران وین بودند که اصلن آدم یادش می رفت مغازه شان توی وین است. گنجینه ی فیلم شان هم کامل بود و تقریبن غیر ممکن بود که فیلمی را سراغ بگیری و نداشته باشند. خوبی شان هم این بود که بخش سینمای غیر هالیوودشان خیلی غنی تر از بخش هالیوود بود. از سینمای اروپا و شرق دور و آمریکای لاتین و آسیای میانه و مستند و خلاصه همه جور منطقه و ژانری که بخواهی داشتند. توی ایمیل نوشته بودند که فیلم هایشان را از امروز به مدت سه ماه می فروشند. این مدت فیلم هم قرض می دهند. سر ظهر وارد مغازه شان شدم. خودم را آماده کرده بودم که کسی ایمیل را نگرفته باشد و معدودی آن جا باشند و صاحب‌مغازه ها با غم در حالی که دود سیگارشان را بیرون می دهند با یکی دو تا مشتری خیلی وفادارشان گپ بزنند و از روزگار بنالند. چیزی که دیدم شباهتی به این تصویر نداشت. مردم حمله کرده بودند و تقریبن نصف فیلم ها تا همان ظهر روز اول رفته بود. یک عالمه آدم هم توی مغازه ی دو طبقه می پلکیدند که دست هر کدامشان ده بیست تا دی وی دی بود. یعنی تراژدی نمناک خداحافظی تبدیل شده بود به جنگ کرکس ها. فیلمی را بر داشتم. یک نفر پشت سرم ایستاده بود. تا تصمیم گرفتم که نمی خواهمش و سر جایش گذاشتم پشت سری آن را قاپید و گفت مرسی که نخواستیش. آخیش. خلاصه کرکس ها آن تو بال بال می زدند و فیلم ها را روی هوا درسته می بلعیدند. من هم جوجه کرکسی بودم بین آن ها. دست آخر پنج شش فیلم انتخاب کردم. هر کدام را ۶ یورو می فروخت. یکی شان را گفت چون خیلی جدید است هنوز نمی فروشیم و فعلن برای کرایه دادن است. گفتم کی می فروشیدش؟ گفت نمی دونم. با این روندی که داره پیش می ره کسی نمی دونه. شاید اصلن همین فردا فروش رفت این هم. می خواستم بگم مرد حسابی خب اگه قراره فردا بفروشی چرا همین امروز به من نمی فروشی؟ هان؟ نگفتم. کرکس بازاری بود. من هم یکی ازآن ها. با این تفاوت که نمی خواستم زیاد بخرم و نگاهم به جیبم هم بود. چند تا جمله ی سوزناک هم آماده کرده بودم که بگویم راجع به تعطیلی آلفاویل. دیدم فضای سوزناکی نیست. آهنگ شاد گذاشته اند و پشت سر هم مشتری راه می اندازند.
این هم از آلفاویل. انگیزه ی من برای زندگی در وین نصف شد. به همین راحتی.

مریم مومنی | ۸:۰۹ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹

همه چیز را جمع کرده ام. همه ی حرف هایی که باید به کسی می گفتم. همه ی غم هایی که باید در آغوش کسی اشک‌شان می کردم. همه ی دل‌تنگی هایی که باید توی چاه فریاد می زدم.

لعنت به این همه بند
لعنت به قلم٫ وقتی نتواند چاه نخلستان‌ات باشد

مریم مومنی | ۱۰:۱۲ بعدازظهر |



سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹

سه و پنجاه دقیقه ی نیمه شب. صدای برگ ها را می شنوم. باران می بارد.

مریم مومنی | ۳:۵۱ صبح | پیام ها(3)



چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹

نیمه شب بیدار شدم. دو لت پنجره را باز کردم و نشستم پشت میز. ذهنم آماده و تن‌ام هوشیار بود. سکوت شبانه را با چه چیز می توان عوض کرد؟ خوابم نمی آمد. از خیابان خلوت و نور مهتابی های کوچه عکس گرفتم. ماشین های رنگی کنار هم منظم پارک شده بودند. با خواهرم که آن سر دنیا بیدار بود گپ زدیم. یک صفحه هم ترجمه کردم. نزدیک صبح خوابم برد. روزهای گرم تابستان تمام شده اند و اوایل پاییز این‌جاست.
هوا اغلب اوقات خنک است.
یک پیراهن با نقش زنبق بنفش خریدم یکی دو ماه پیش. می ماند برای تابستان بعد.

مریم مومنی | ۱:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(5)



سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۹

آن شیروانی های قدیمی اطراف بهارستان. آن روزهای دود آلود که صبح زود و تاریک سوار تاکسی نارنجی رنگ آقای شکوری می شدیم. آن بعد از ظهرهای خسته و نیمه بی جان‌ که از مدرسه به خانه بر می گشتیم و همان مسیر تکراری را هر روز و هر روز از این سر شهر تا آن سرش طی می کردیم. آن شیروانی ها را دوست دارم. رنگ خاکستری شان به یادم هست. می دانستم از همان موقع که شیروانی برای شهر باران خیز است. کودکی ده ساله بودم. باز باران با ترانه٫‌توی جنگل های گیلان می بارید. این جا خبری نبود. تهران ما باران نداشت . حداقل آن قدر نداشت که خانه ها شیروانی بخواهند.
و من ممنون آن هایی بودم که به یاد بارانی که ندارد برایش شیروانی گذاشته بودند.

مریم مومنی | ۰:۱۴ صبح | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۹

کوچ

پیش از رفتن
باید
تمام کتاب ها را خواند
نباید دلم
جایی
میان اوراق قدیمی
بتپد.

مریم مومنی | ۶:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(5)



چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۹

ht_KevinConnelly.jpg

کوین مایکل کانلی وقتی به دنیا آمد پا نداشت. یک جور اختلال مادرزادی مانع از رشد پاهایش شده بود. او عکاس است و به دور دنیا سفر کرده و از مردمی که به او خیره می شدند عکس گرفته. کتاب خاطراتش هم به تازگی منتشر شده است. چند روز پیش گفت گویی از او می شنیدم. از برخورد آدم ها می گفت. از پسر بچه ای که از مامانش پرسیده بود که آیا پاهای آقا را کوسه خورده؟ یا وقتی به سارایوو رفته بود و مردم فکر می کردند که او هم مثل یکی از آن ها در جنگ معلول شده. می گفت سخت بود که می دیدم مردم با دیدن من به یاد دوران پر درد جنگ می افتند و من خاطرات تلخ‌شان را برایشان زنده می کنم. می گفت مچ خودش را گرفته وقتی داشته به یکی از همین معلولان جنگ نگاه می کرده که پای راست و دست چپ اش قطع شده بوده. بعد به خودش آمده و دیده که همان کاری را دارد می کند که بقیه ی آدم ها با خودش می کنند. می گفت بعضی ها هم برایش پول و غذا ریخته اند.

بعد صحبت پدرش شد. می گفت پدرش آدمی بوده که دلش می خواسته کاری کند تا بچه هایش بیشتر احساس راحتی کنند. با این‌که خیلی دوست‌شان داشته اما روش های غیر معمولی را پیش می گرفته. مثلن این که سیبیل های پرپشتش را بلند کرده بوده و موهای بلند خاکستری داشته. مادر کوین بعد ها به پسرش گفته بود که پدرت این کار را می کرد تا بخشی از توجه مردم را از تو به خودش جلب کند تا قدری از نگاه دیگران آسوده باشی. فلسفه اش هم این بوده که اگر من عجیب و غریب تر از پسرم باشم مردم کم‌تر به او نگاه خواهند کرد.

....
همه ی این‌ها و خیلی بیشتر از این را می توانید در کتاب خاطراتش بخوانید.

مریم مومنی | ۳:۰۶ بعدازظهر | پیام ها(5)



سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹

شب

کوچه های تاریک
پنجره های روشن
عشق
گربه ای‌است
سفید
زیر ماشین.

مریم مومنی | ۱۰:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹

«غالبا در آثار تصویری نواحی خاوری ایران به الگوی سنخ «مغولی» برای چهره ها بر می خوریم. همانطور که اشاره کردیم٫ این الگو در چهره نگاری بودایی آسیای میانه شکل گرفته و چون سنتی قوی در منطقه بسط یافته بود. جالب آنکه سخنوران مسلمان نیز غالبا زیبایی آدمی را برحسب شباهت آن با تصویر آرمانی بودا وصف می کردند. بدین سان٫ تشبیهاتی از قبیل ماهرو (رخ چون قرص ماه)٫ چشم بادامی٫ ابروی کمانی و دهان غنچه در شعر تغزلی رایج شد (کاربست همزمان این الگو در ادبیات و هنر دوره اسلامی نشانه دیگری از پیوند نقاشی با شعر است). خواهیم دید که در پی استیلای سلجوقیان بر ایران٫ این قرارداد صورتگری از خاور به نواحی باختری راه یافت.»

نقاشی ایران از دیرباز تا امروز/ رویین پاکباز/انتشارات زرین و سیمین

پ.ن: پاراگراف بالا در بخش مربوط به قرن چهار و پنج هجری آمده است.

مریم مومنی | ۹:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹

ورزش زنان

ز نیرو بود زن را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی

یک سری بدیهیات می خواهم بگویم که از بچگی آن قدر شعارش را توی گوشمان خوانده اند و چیز دیگری نشان داده اند که تا بشنویم‌شان حالمان بد می شود. یکی اش هم همین ورزش. تصویرهایی که از ورزش کردن دارم:

صبح خیلی زود است. سوار سرویس مدرسه هستم. رادیو روشن است. مردی در زورخانه دلنگ دلنگ زنگ می زند و مابین زنگ ها اشعاری می خواند با آهنگ یک‌نواخت و کسل کننده و قدیمی. دلم می خواهد رادیو خاموش باشد. به دل من نیست. دلم می خواهد مرد را خفه کنم که سر صبحی جان کودک را با کسالت و کهن‌سالی پر می کند. اسمش را هم گذاشته اند ورزش باستانی که نتوانی بگویی بالای چشمش ابرو است. هیچ ربطی به کودک ندارد. بزرگ تر هم که می شوم ربطی به زن ندارد.

در کنار این برنامه ی مشخص صدای مزخرف مجری های لوس رادیویی که به جای این که دم صبحی زبان به کام گرفته و حرف نزنند و تنها آهنگ پخش کنند با خوشحالی مصنوعی و بی ربط به ترافیک صبح‌گاه شعارهای تکراری من باب ورزش و سلامت می دهند. نمی شود فهمید منظورشان از ورزش یعنی چه. تلویزیون تصویر هم اضافه می کند تا منظورشان را بهتر بفهمیم:
ورزش پیرمرد ها: در پارک بنشینی و شطرنج بازی کنی. نسخه ی پیش‌رفته اش این‌که در نیم دایره هایی دور هم بایستید و یک نفر مربی جلویتان به شما نرمش بدهد. معمول ترینش هم این است که پاها باز. خم می شوید. دست چپ به سمت پای راست بعد دست راست به سمت پای چپ و بعد بلند می شوید و دوباره از اول. یک دو سه هو. یک دو سه هو.
ورزش خانم های خانه دار: پیاده روی در پارک ها و بوستان های کوچک شهرداری ها. پیاده روی از خانه تا نانوایی و بالعکس. ورزش همگانی به همراه وزیر زن در پارک با کمترین حد تکان دادن اعضای بدن.
ورزش پسربچه ها: فوتبال در کوی و برزن. گل کوچیک٫ گل بزرگ٫‌دوچرخه سواری٫بالاشهری ها: بسکتبال در کوچه٫‌اسکیت٫ ...
ورزش دخترها: تا قبل از دبستان لی لی در کوچه. بعد از دبستان هم کسی از ورزش دخترها خبر نمی دهد مگر این که دخترها برای خودشان خانوم های بی آزار و خانه داری شده باشند که علاوه بر نرمش صبح‌گاهی نان تازه ی داغ هم تهیه می کنند.

ورزش دانشگاه:(این یکی را تلویزیون نشان نمی دهد) به حد مرگ دراز نشست رفتن٫ دویدن٫ بارفیکس٫ و آمادگی جسمانی در یک ترم. ترم دوم را هم یادم نیست چه خبر بود.
خلاصه حرفم این است که آن نشاط و شادابی ای که ورزش باید داشته باشد را نشان نمی دهند. تصاویری که با ورزش هم‌راه است یا به درد دختران و زنان نمی خورد و مردانه و خشن است و یا هم‌راه کردن آن با رنجی مضاعف است که خود طرف خود به خود نخواهد انگیزه اش تقویت شود و ورزش کند. چه کسی دوست دارد زیر چند لایه لباس بدن گرم و عرق کرده هم داشته باشد؟ و کجاست که بشود راحت و بدون آزار مردان مزاحم و قانون راحت ورزش کرد؟ کلاس های ورزش؟ اگر هزینه ی کلاس ورزش را نداشته باشیم چه؟ پارک و کوچه و خیابان که ملک طلق آقایان است. کجا برای من می ماند؟ من یعنی زن ایرانی طبقه ی متوسط یا پایین.

از آرزوهای من برای زنان سرزمینم این است که راحت و ارزان و بی دردسر بتوانند ورزش کنند. آرزوی مهم ترش این‌که روزی اهمیت ورزش کردن را بفهمند و دخترانشان را از همان ابتدا اهل ورزش بار بیاورند. درد دارد که از بین پنجاه شصت نفری که امروز مشغول ورزش بودیم خانوم ایرانی هم‌وطن تنها کسی بود که بدون استثنا تمام حرکات را اشتباه انجام می داد و زود تر از همه خسته می شد و بدن ناورزیده ای داشت با چربی های اضافی موضعی. تازه این نمونه ی خوب اش است که بالاخره در این سن و سال فهمیده درد کمر و پا و گردن با رژیم غذایی درست نمی شود. ماهیچه های قوی می خواهد که بتوانند بار بدن را تا آخر بکشند.

مریم مومنی | ۲:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(3)



پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۹

کودکی-۴

عروسکم کور
چشمش زیر صندلی
لباسش روی بند
شیشه ها می لرزند

می نویسم ژاله
ژاله می میرد
می نویسم باران
باران نمی‌بارد
می نویسم شهید
بابا گریه می کند

عروسکم کور
شکم اش پاره شده
توی شکمت چی داری گلی؟

خرده کاموا دارم
تکه پارچه دارم
پنبه دارم

چشمم را بدوز
خواهش می کنم چشمم را بدوز
می خواهم دنیا را ببینم

مریم مومنی | ۹:۲۴ صبح | پیام ها(1)



چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹

red-girl.png

نام هنرمند:
salustiano

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ صبح | پیام ها(4)



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹

باید یکی از ما پیش‌شان می‌ماند. عصرهای جمعه که اغلب همه با هم برمی خاستند تا سر خانه و زندگی‌شان بروند و خود را برای صبح شنبه آماده کنند می‌شد در چشم هایشان خواند که باز هم بمانید. چرا همه‌تان با هم؟ چرا این طور تنهایمان می گذارید که گویی هرگز نبوده اید؟
نگاه سنگین‌شان روی صورت هایمان هنگام خداحافظی و بوسیدن های آخر و در آغوش کشیدن ها سنگین‌مان می کرد اما با زمان چه کسی توانسته بجنگد که ما دومی‌اش باشیم؟
تلخی اش لحظه ای بود که همه سوار ماشین ها شده بودیم و برایشان با لبخند دست تکان می دادیم. آن دو پیکره‌‌ی لرزان و قدیمی را به سایه روشن عصر می سپردیم بی آن‌که بدانیم آیا باز هم دیداری هست...

مریم مومنی | ۱۱:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(4)



پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹

برای این که روزم را هدر ندهم باید از روز قبلش بدانم که قرار است چه کنم. امروز نشستم و برنامه ی خوب و کلی ای ریختم که معلوم باشد هر روزم چه طور بگذرد. نمی خواهم تابستان به آخر برسد و کارهایی که می خواستم انجام بدهم نیمه تمام مانده باشند.
سه ماه پیش که سی ساله شدم تصمیم گرفتم که دیگر کاری را نیمه رها نکنم. کارهای نیمه تمام آزارم می دهند. کتاب های نیمه خوانده٫ نوشته های رها شده٫ ایده های به اجرا در نیامده مثل خرت و پرت های زیر قالی و تخت اند. به ظاهر به چشم نمی آیند اما صاحب‌خانه می داند که آن زیر چه خبر است. باید تکلیف‌شان را معلوم کرد.

مریم مومنی | ۹:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(1)



چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹

بیمارستان خصوصی مبل هایی‌ راحت و رنگارنگ داشت. چترم را در ورودی بیرونی پارک کرده بودم. انتظار می کشیدم. سکوت بود. انگار کسی درد نمی کشید. انگار که آدم ها وسعشان رسیده بود دردشان را بفروشند و آرام گیرند. جای خوبی بود که در کافه تریایش با محبوبت وعده ی دیدار بگذاری. صدای قطرات منظم آب می آمد که در برکه ی مصنوعی کوچک وسط سالن می چکیدند. حتا صدای قورباغه های مصنوعی ته باغ هم می آمد.
زوج مسنی از یکی از اتاق ها بیرون آمدند. سلانه و آرام قدم بر می داشتند. مرد بارانی زن را از جالباسی برداشت و پایین‌تر گرفت که زن بپوشدش. پیر و خمیده بودند. زن لبخند می‌زد. از من پرسید هنوز باران می آید؟

هنوز باران می آمد.

مریم مومنی | ۱۱:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹

الکساندرا

alexandra.jpg

"- تا به حال سفر رفته ای؟
- نه.
- دوست داری کجا بروی؟
- می خواهم مکه و سنت پترزبورگ شما را ببینم.
- مکه را خودت برو. اما می توانم سنت پترزبورگ ببرمت.
نظرت چیست؟
- می دانم ربطی به شما ندارد٫ اما آزادی‌مان را پس بده. ما خسته ایم و تا ابد دوام نمی آوریم.
- «ما» چه کسی است؟
پسرم٫ کاش انقدر ساده بود
برای تحمل هر کسی حدی وجود دارد.
یک‌بار زن سال‌خورده ی ژاپنی ای به من گفت٫ چیزی که باید اول از خدا بخواهید٫‌این است که به شما «فراست» بدهد.
قدرت در اسلحه٫‌یا در دستان آدمی نیست. "

مریم مومنی | ۴:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(1)



پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹

.حدود ساعت پنج که دو ساعت به تعطیلی اش مانده وارد سوپرمارکت ارزان نزدیک خانه می شوم. اغلب قفسه هایی که چیزهای به درد بخوری داشتند خالی شده‌اند. میوه و سبزی و نان می خواهم. موز هست و کیوی. انگور سبز و سیب های سفت بی مزه. چهار تا طالبی مانده که خرابند. آخرین بسته ی دوتایی آووکادو را برمی دارم. چند تا گلابی هم. چند تا کیوی هم. سیب زمینی ها را معمولن می ریزند توی یک جعبه ی یک متری مقوایی و سفت. سیب زمینی هم به تهش رسیده. خم می شوم و دستم را می کشم که از آن ته یک بسته بردارم. به سختی دستم می رسد و کشیده می شود و درد می گیرد. سیب زمینی ها خرابند. می اندازمشان و می روم آن طرف تر جوانه ی سویا برمی دارم. هیچ چیز به درد بخور دیگری نیست. دستم درد می کند. نگرانم که بلایی سرش آمده باشد. سوپرمارکت های ارزان با قفسه های خالی توهین بزرگی است. می دانم که در انبارشان جنس دارند اما زحمت نمی دهند به خودشان که این چند ساعت آخر قفسه های خالی را پر کنند. رضایت مشتری برایشان اهمیت چندانی ندارد. همینی که هست. نمی خواهی برو گرانترش را ازسوپرمارکت های شیک تر بخر که همیشه تا خرخره در قفسه هایشان جنس جا داده اند.
یک بسته توت فرنگی یخ زده برداشته ام که بریزم روی بستنی. قفسه ی فریزری بستنی ها هم خالی است. فقط بستنی دانه ای دارند.
ماست و پنیر و ماهی و روغن زیتون هم می خرم.
از فروشگاه که بیرون می آیم هوای گرم و شرجی می نشیند روی پوستم. عینک آفتابی دنیا را خنک جلوه می دهد.
کیسه های خرید و وسایل خودم سنگین اند و تلق تولوق به هم می خورند. تمام راه سر و صدا می کنند تا به خانه می‌رسم.

مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(3)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2