|
پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
برای کودکانمان چه قصه هایی بخوانیممریم مومنی | ۰:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(0) شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸
شهیدماهی های سرخ مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح | پیام ها(15) دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
گریه می کنی مامان؟ *
این دو تکه از دو شعر مختلف است که من کنار هم گذاشتمشان. مریم مومنی | ۱۱:۲۶ صبح | پیام ها(26) یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
ما خشونت نمی خواهیم. رای مان را می خواهیم. حق مدنی مان را می خواهیمحالا می فهمم چرا آن روزها که کودک بودیم به دستانمان مداد رنگی می دادند که لاله بکشیم. شهید لاله قرمزی بود. گل سرخی با برگ های سبز بلند در دفتر نقاشی مان. فیلم جان دادنش را نشانمان نداده بودند. لحظه ای که دوستاناش دم آخر نفس کشیدنش را بالای سرش به نظاره نشسته اند ٫ کسی نشانمان نداده بود. چشم هایی که نگاه می کند و ناگهان درست در یک لحظه ی مشخص گوشه ای از حرکت باز می ایستد را نمی دیدیم. بگذاریم نقش خون در ذهن های مان بماند مریم مومنی | ۱۱:۲۰ صبح | پیام ها(21) شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
در این عمر بیست و نه ساله ام به یاد ندارم روزهایی را که زمان برایم این قدر سریع ودر عین حال این قدر طولانی گذشته باشد مریم مومنی | ۱۰:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(8) جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
سورئال هایی که رئال می شوندرنه ماگریت ٫ روزی سیب سبز بزرگی کشید که تمام خانه را گرفته بود.
مریم مومنی | ۰:۴۳ صبح | پیام ها(6) پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
برای جوانه های سبزی که شبنم خون بر برگ هایشان هم چنان می رویندگردنکشان شب٫
(نصرت رحمانی) مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح | پیام ها(4) شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
شنبه ی سیاهو ما همچنان دوره می کنیم مریم مومنی | ۸:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(25) یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸
ما به میر حسین موسوی رای می دهیم
روینده باد شکفتن جوانه های سبز امید در سیاهی جهل و شیادی عکس از اینجا مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(24) دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
من رای می دهمصبح سرد زمستان بود. دو سه سال پیش. باد می وزید و سوز سردش نمی گذاشت دست از جیب درآوریم حتا با دستکش. سر چهارراه نزدیک خانه رسیدم که چند سطل آشغال بزرگ کنار هم ردیف بودند. یادم است باد زد و در یکی از این سطل ها باز شد و تکه آشغال سبکی به هوا برخاست. چرخ زد و چند متر آن طرف تر فرود آمد. آقای محترمی داشت از آن طرف کوچه می آمد. دوید. تکه آشغال را از چنگ باد گرفت. آمد دوباره این طرف خیابان. انداختش توی سطل و در سطل را بست و محکم کرد که دوباره باز نشود. بعد هم راهش را ادامه داد و رفت. مسوولیت پذیری اجتماعی در بین این جماعت بیشتر دیده ام. ماجرای بالا تنها یک نمونه از آن است. فرق کشوری مثل اتریش با کشوری که دموکراسی هنوز نه ریشه ای دارد و نه ساق و برگی همین چیزهاست. همین مسوولیت پذیری تک تک آدم ها. همین بلوغ اجتماعی که باور دارد هر کس به خودی خود تاثیرگذار است و رای تک تک افراد و عمل دانه دانه شان در سرنوشت جمعی همه موثر است. مریم مومنی | ۰:۲۴ صبح | شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۸
در شهر بازی پینوکیو چه می گذرد؟یعنی بین این همه آدم که آن بالا نشسته اند یک نفر نیست که بزند توی دهن این مردک به صرف دروغگویی هایش؟ مریم مومنی | ۰:۴۱ صبح | شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
ضرب المثل چینی احمق در جستجوی شادی است مریم مومنی | ۱۰:۳۷ بعدازظهر | چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
رفتار مجازینمی دانم آیا جایی نشسته ایم از اصول رفتاری مجازی مان حرف بزنیم؟ دنیای مجازی که شاید برای خیلی از ما بخشی از دنیای واقعی را گرفته اصول خاص خودش را دارد و این اصول برای هر کسی متفاوت است. فکر کردم شاید بد نباشد اگر اصول رفتاری ام در دنیای مجازی را این جا بنویسم. اصولی که سعی کرده ام به آن ها پایبند باشم . نمی گویم همیشه موفق بوده ام. فهرست زیر اولویت ندارد٫هر چه به ذهنم رسیده را نوشته ام: مریم مومنی | ۷:۵۰ بعدازظهر | سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
بشارتمگس مرده مریم مومنی | ۸:۱۸ صبح | جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
به احترام رضا سید حسینیپنج شش سال پیش بود. سوار تاکسی بودم . به میدان محسنی رسیدیم که مقصد آخر بود. پیاده که شدم آقای محترمی در قسمت جلو را باز کرد تا پیاده شود و کرایه اش را حساب کند. یک هو به خودم آمدم. رضا سید حسینی عزیز بود. این جور مواقع که باشید چه می گویید؟ من از آن دست آدم هایی هستم که چیزی نمی گویم. گوشه ای می ایستم و نگاه می کنم. نگاهش کردم پیرمرد را که با کهن سالی دست و پنجه نرم می کرد. آدم دلش می خواست بلند گو دستش بگیرد و وسط میدان بایستد و به همه بگوید که رضا سید حسینی الان همین جا ایستاده. دارد باقی پول کرایه را پس می گیرد. آهای مردم. به احترامش سر جایتان بایستید. بعضی آدم ها بی آن که جنجال و هیاهو داشته باشند ردی عمیق از خود به جا می گذارند. مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح | پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
کابوس هایی که باد می آورددیشب قبل از خواب باد می آمد. چراغ ها خاموش بود. خواب دیدم داربست های فلزی مثل عنکبوت های غول آسا از وزش باد جان گرفته اند و چنگالشان را فرو می کنند در دیوارها. بعد بیدار شدم. مردی تمام قد در درگاه پنجره ایستاده بود. درست شبیه مرگ با آن لباس مخصوص اش در مهر هفتم برگمان. صبح دیگر باد نمی وزید.
مریم مومنی | ۷:۱۹ بعدازظهر | چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
رویشبال بزن رستاخیز مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر | سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
با همه ی تلخی آن روز نشسته بودم به مرتب کردن ریخت و پاش های خانه و کتاب و کاغذ ها و چینوا آچه به نویسنده ی نیجریه ای آمده بود سی ان ان .
مریم مومنی | ۰:۳۵ بعدازظهر | ![]() |
|