|
سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
پنجره را می بندیم بهار است دست در دست هم مریم مومنی | ۰:۴۰ صبح | پیام ها(4) یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
داشتم متنی را می خواندم. رسیدم به این جمله که بر شیری که به زمین ریخته شده گریه کردن بی فایده است. یادم افتاد در فارسی معادل چنین جمله ای می شود آب رفته به جوی باز نمی گردد. آب٫ این آب مقدس سرزمین های خشک. بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره به جان هم انداخته باشند و این ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را. امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن. مریم مومنی | ۱:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(7) شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸
سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خوابگاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد. مریم مومنی | ۵:۵۷ صبح | پیام ها(5) چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸
در فساد الفبای فارسیآی با کلاه را باید ریشه کن کرد. کلاه همیشه از مصادیق فرهنگ منحط غربی بوده که بیگانگان به ما تحمیل کرده اند. پیشنهاد من استفاده از آی با روسری(در متون مربوط به بانوان) و آی با ریش(در متون مربوط به آقایان) است. ج چ ح خ متبلور کننده ی برآمدگی شکم و دیگر اندام های برآمده می باشند و بالقوه و بالفعل اسباب گناه و تحریک انسان . س ش ص ض از بی ناموس ترین و بی حیا ترین حروف الفبای منحط فارسی می باشند که نگارنده از بیان خصوصیاتشان در این مکان عمومی شرم دارد. ط ظ انسان را به یاد دسته می اندازند که از اسباب گناه است ف حکم ب پ را دارد ک گ بدون توجه به شکل ظاهریشان باید از الفبای فارسی حذف شوند چون در بسیاری از کلمات بی ناموسی و فحش های رکیک از آن ها استفاده می شود. ل قد رعنایی دارد با برآمدگی ای در انتها که این دو خصیصه برای ابطال پاک بودن و عفیف بودن این حرف هر یک به تنهایی کفایت می کنند. ن برعکس م اسم خوبی دارد و انسان را به یاد برکت خدا می اندازد اما شکل گرد و برآمده ی آن متبلور کننده ی خود شیطان در رختخواب می باشد. چیزی بدتر از ردیف س ش ... و حکم ر ز را دارد. از وزارت ارشاد و پس از آن قوه ی قضاییه خواهشمندم فکری به حال وخیم و منحط و غربی زده ی الفبای فارسی بکنند که همین الان هم برای جلوی فاجعه را گرفتن دیر است. مریم مومنی | ۸:۳۲ صبح | پیام ها(21) شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۸
جنبش سبز در آشپزخونهحامد داره تعریف می کنه برام که بعد چهار روز که قابلمه ی عدسی پخته شده رو روی اجاق گاز فراموش کرده بوده به سراغش می ره و می بینه که عدس ها جوانه زدن.
مریم مومنی | ۹:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(7) جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸
از سرزمین هرزدر کتابخانه نشسته ام و سرزمین هرز الیوت را می خوانم. لپ تاپ جلویم باز است: برای لغتنامه اش و اینترنت. هر دو به کارم می آیند. متن پر از ارجاعاتی است که برای زمانه ی ما غریب اند. نمی دانم اگر صد سال پیش بود و خواننده ی آن دوره بودم چه حسی از آن داشتم و چه می فهمیدم. احتمالن انتظار می رفت خیلی از کلاسیک های آن زمان را به عنوان دانشجوی فرهنگ و ادبیات انگلیسی خوانده باشم و بدانم. خیلی فراتر از شکسپیر که همین حالا هم انتظار می رود : کمدی الهی دانته با این که متنی انگلیسی نیست در اصل٫ جزو اولین ها می بود. متنِ اغلب اپراهای معروف هم. شاید اگر الیوت الان می خواست سرزمین هرز را بنویسد ارجاعاتش را از اخبار سیاسی٫ سینما و موسیقی آلترناتیو یا شورشی انتخاب می کرد. نمی دانم. متن را به کندی جلو می روم چون هر چند خط به یکی از پانوشتها می رسم و باید همه را بخوانم. هر چند که در نهایت کمک چندانی نمی کند اما تصویر را بهتر شکل می دهد: تصویر گنگ را. لذتش هم در همین است. اگر قرار بود معنی واحدی پشت کلمه های متن باشد که همان صد سال پیش تمام شده بود و رفته بود... خواندن با کمک اینترنت و گوگل هم فال می شود و هم تماشا. اگر لغتنامه ی لپ تاپ کلمه را نداشته باشد گوگل مشتتان را خالی نمی گذارد. یکی دو جا به چند تا از ملودی های ارجاع داده شده در متن برخوردم. فایل صوتی شان را پیدا کردم و شنیدم. یک جا هم همین الان کلمه ای را دیدم که حدس زدم پرنده یا حشره ای باشد. پیدایش کردم. پرنده ای کوچک در اندازه ی گنجشک آن طور که در ویکیپدیا عکسا ش را گذاشته اند و با صدایی شبیه قطرات آب آن طور که الیوت نوشته. متن ویکی پدیا هم صدای پرنده را از خوش الحان ترین صداها بین مرغان می داند. ترجمه ی فارسی شعر را اینجا ندارم. بخش هایی از آن را در یکی از آخرین شماره های زنده رود احمد اخوت به قول از بهمن شعله ور نوشته بود. ترجمه ی خیلی خوبی بود. کاش متن کامل فارسی اش را هم می شد بخوانم. مریم مومنی | ۱:۵۹ بعدازظهر | پیام ها(7) پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
آقای سلینجر: روحتان شادنوشتن پیوستگی می خواهد. باید عادت باشد. وگرنه آنقدر سوال هست که بیخ گلوی قلم آدم را بگیرند و منصرفاش کنند از نوشتن: برای چه می نویسی؟ برای که؟به درد چه کسی می خورد؟ که چه بشود؟ هان؟ مدت ها بود می خواستم از سینه سرخ کوچکی بنویسم که دیده ام. دیشب خواب می دیدم ظالم به خانه مان آمده بی اجازه و بی دعوت. کسی به او اعتنایی نمی کرد. بلند شد و جلوی چشممان رقصید. با نفرت نگاهش می کردیم و خاموش بودیم. صبح که بیدار شدم دو نفر را اعدام کرده بودند. سینه سرخ کوچک را چند باری میان بوته های خشک محوطه ی دانشگاه دیده ام. بار اول نزدیکش رفتم. پرهای سینه اش حنایی بود. سرخ نبود. چشم هایش زیباترین چشم هایی است که در میان پرندگان دیده ام. دو دکمه ی کوچک مشکی و بی آزار که نشانی از ترس و بی پناهی در آن ها نیست.دو دو نمی زنند. سینه سرخ کوچکی که زمستان لای بوته های خشک می چرخد و چند باری وسط کلمه هایم پریده و تا خواستهام بگیرمش پرواز کرده نشان چیست؟ عصر ایمیلی برایم آمده بود: شغل پاره وقت: مراقبت از یک آقای کهنسال از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر. دوشنبه تا جمعه. وظایف: نگهداری از ایشان و تمیز کردن آشپزخانه بعد از شام. مریم مومنی | ۷:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2) سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸
دو تفاوت عمده میان صهیونیسم و جنبش ملی فلطسین را در نظر بگیرید. صهیونیسم برای رسیدن به اهدافش(که به طور عمده غصب سرزمینهای تازه است) سیاست توجه به جزییات را پیشه کرد. حال آنکه گرایش ما فلسطینی ها -که براستی نمی شود آنرا یک سیاست خواند- این بوده است که بر اصول تخطی ناپذیر عمومی پای بفشاریم٫ گرایشی که هیچوقت ما را از مقابله با «موقعیتهای غیرمترقبه» مصون نداشته است. نتیجه این است که صهیونیست ها اکنون دولت دارند٫ فلسطینی ها ندارند. درست است که صهیونیست ها ثابت کردند که قدرت برتر نظامی دو گروه متخاصم بودند و اصول عامی هم داشتند که بر آن تکیه کنند٫ اما نقطه مرکزی بسیجشان٫ هدفهایی به نسبت مشخص بوده است- به گفته چایم وایزمن: «یک راس بز دیگر٫ یک وجب زمین دیگر.» به یاد دارم وقتی بچه بودم از اینکه روزی٫ پس از به سر آمدن مهلت تعیین شده از طرف انگلیسی ها٫ هبرانی های ما (یعنی قدرقدرتهای فلسطینی) صهیونیست ها را با چوب و چماق از سرزمین ما بیرون می راندند٫ آزرده می شدم. اما اینها را نیز به خاطر می آورم: بحثها٫ گواهیها٫ مخالفتهای مختلف با مبارزه ما٫ تصویرهایی که هنوز در نهایت شفافیت در پیش دیدگانم قرار دارند٫ از جمله صفهای پی در پی کشاورزان یهودی٫ دانش آموزان٫ یا حتی رهگذرانی که سرگرم کار خود بودند و به زندگی عاجل و بی هدف عربهای فلسطینی٫ که بعدها معلوم شد موقعیت مالی و وابستگی شان به زمینداران بزرگ اثری در سرنوشتشان ندارد٫ اعتنایی نداشتند. برخلاف زندگی یهودیان٫ هیچ گونه جزییاتی درباره ی زندگی عربها ذکر نشده بود. هیچ سازمانی نبود که مشخص کند بخشی از پول بلیت سینمای ما به مرکزی مثل آژانس یهود می رسد. آنچه ما داشتیم - و هنوز هم داریم- بازارچه های ما و مراکز بومی ما بوده است: کثیف٫ ثبت نشده و ارزان.
مریم مومنی | ۳:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(1) جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
زنانی که دوست می دارم-۱
عجیب نباید باشد که زنی از سرزمینی در حاشیه ی دانوب به سرزمین من رفته باشد و من از آن جا به این جا آمده باشم که هر کدام دور از موطن اولیه بعد از مدتی به یک حس مشترک برسیم حالا گیرم که یکی دو نسل تفاوت سنی در میان باشد و آن حس هم همان طور که خود خانم گیزلا وارگا سینایی می گوید حس متعلق نبودن به هیچ جاست. این که نه به این خاک و نه به هیچ خاک دیگری تعلق داشته باشی.
تصویر را از سایت خانم وارگا سینایی برداشته ام مریم مومنی | ۲:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(9) سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸
و بوی دریا می آمدمرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست از: مریم مومنی | ۳:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(5) یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
اغلب از شادی ای که در آن حضور داریم بی خبریم. لحظاتی هست که آرامش و خوشحالی ما را در بر گرفته اند. می توانیم به آینده بیاندیشیم و رویا بپروریم. این لحظه ها همان رویایی است که آرزوی رسیدن به آن را داریم و ناغافل در آن زندگی می کنیم اما به آن بی توجه هستیم. کودکی از این جنس است. تجربه کردن حضور کسی که دوستش داریم و حالا مرده است یا از ما دور شده است٫ از این جنس است. حتا لحظه ای که با محبوبمان از آینده/آرزویی پیش رو حرف می زنیم و خیال می پرورانیم : به امید شبی کنار اقیانوس٫ پیچیده به هم....به امید تابستانی بی دغدغه٫ بستنی خوردن در بعد از ظهر روزی آرام... به امید روزی که بالکن کوچکی داشته باشیم پر از گلدان های ریز و درشت... به امید آزادی از بندهایی که دیگران به دست و پایمان زده اند...همین لحظه هاست که بعدها به خاطرش می آوریم و افسوس می خوریم که به قدر کافیشان شاد نبوده ایم. آینده ای که هرگز نیامده را وارد لحظه ی حالمان کردیم و سرخوشی لحظه را صرف تضمین چیزی که نیامده کرده ایم. زمان که بگذرد ٫ آن چه شیرین تر و دست نیافتنی تر به نظر می آید همان لحظه ای است که نیمه از آن نوشیده ایم و به خیال خود مستی اش را برای بعدتر ذخیره کردیم. همان لحظه ی رویاپردازی دونفره. مریم مومنی | ۱۱:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(2) شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸
معرفی کتاب رازامیرپویان عزیز بخش تازه ای رو در وبلاگ راز شروع کرده که معرفی کتاب هایی است که در دانشگاه خوانده و می خواند. خوبی اش اینه که معرفی صوتی است و کافی است به وبلاگش سر بزنید و فایل رو دانلود کنید و بشنوید. دستش درد نکند. مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح | پیام ها(0) جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
دیروز آخرین روز سال ۲۰۰۹ میلادی بود. در خانه نشسته بودیم. صدای آتش بازی از بیرون می آمد. هیچ چیز آرامم نمی کرد. نشستم و این را کشیدم. جمله ی داخل تصویر از بیانیه ی سیزدهم میرحسین عزیز است. امروز صبح بیانیه هفدهم را هم خواندیم. کاش سال ۲۰۱۰ سالی بهتر و خوشیمن تر برای مردم عزیزمان و دیگر مردمان دنیا باشد. مریم مومنی | ۲:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(6) شنبه ۵ دی ۱۳۸۸
شما و آقای موسوی چند ساعت در روز یکدیگر را میبینید و با هم صحبت می کنید ؟ تفاوت می کند. گاهی آن قدر مشغول کاریم که خیلی زیاد همدیگر رانمی بینیم ولی معمولا و به طور متوسط روزی سه چهار ساعت را با هم می گذرانیم و درباره همه چیز صحبت می کنیم بیشتر درباره چه صحبت می کنید ؟ از سیاست تا هنر از اقتصاد تا بچه ها و درس ها و خانواده هایشان . حتی در چنین روزهائی هم از هنر صحبت می کنید ؟ چرا صحبت نکنیم؟ من الان تابلوئی را درباره ندا آقا سلطان شروع کردم به نام ندا . البته من در نقاشی و مجسمه سازی سیاسی کار نیستم و به ارزش هنر معتقدم ولی الان ندا لحظه ای از جلوی چشمم نمی رود و نمی توانم به او فکر نکنم .ضمن اینکه هنر را از پروسه های اجتماعی دور نمی بینم ولی الان ندا بر تاریخ تصویر سازی ذهنی من می درخشد و تا آن را تمام نکنم آرام نمی گیرم . آقای موسوی درباره مواضع و فعالیت ها و بیانیه هایشان هم با شما مشورت می کند ؟ اصلا تا این لحظه هرگز ما زندگی بدون مشورت نداشته ایم و هر دو با هم مشورت می کنیم اما فقط در کارهای هنری ام خیلی دوست ندارم ایشان به من مشورت بدهند . شما چطور ؟همین کار را درباره آثار هنری ایشان می کنید ؟ من هم سعی می کنم این گونه رفتار کنم .چون این نکته مهمی است که یک اثر هنری محصول تکاپوی شدید روانی انسان است و فکر نمی کنم هیچ کس بخواهد در این زمینه کسی را شریک کند. مگر انکه کار انجام شده باشد . مقوله های فکری هم تا در ذهنم پخته نشود به مشورت درباره آن دست نمی زنم چون هر چیزی باید ساختار پیدا کند. درباره موسوی هم این کار را می کنم و تا ساختار اندیشه ای و تئوریکش حاصل نشده باشد به آن موضوع نزدیک نمی شوم .این روش متدولوژیک من است . جنبش سبز ارتباط شما رابا یکدیگر بیشتر کرده یا کمتر ؟به نظر می رسد مشغله ها و گرفتاری های آقای موسوی افزایش یافته است؟ جنبش سبز همه ما را به خود مشغول کرده ، جنبش سبز در این روزها همه زندگی ماست. جنبش سبز تبلور همه آرمانهای مغفول ما در طی این سی سال و حتی طی یک صد سال بین مشروطه و انقلاب اسلامی است .من و موسوی با جنبش سبز نفس می کشیم ، فکرمی کنیم و با آن زندگی می کنیم.جنبش سبز تازه به دوران رسیده نیست .به واژه سبز نگاه کنید .سبز تبلور بسیاری از ارمانهای زیبای مردم ماست ،چه در زندگی مادی و چه در زندگی معنوی ،حتی فیلم و ادبیات و هنر ،مثل خانه سبز ،حضور سبز ،قدم سبز تا امروز که به واژگان ترکیبی جنبش سبز رسیده ایم.سبز اهل بیت هم که جای خود را دارد. بخشی از گفت و گوی ژیلا بنی یعقوب با زهرا رهنورد مریم مومنی | ۸:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(3) پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
امروزبه قصد پیاده رودی اومده بودیم از خونه بیرون که اصرار کرد باهامون بیاد. کلی سر موهاش بحث کردیم که چه جوری ببندیمشون. کدوم جوراب هاش رو بپوشه. کفش قرمزهاش رو پوشید. شال گردن مامانش رو انداخت دور گردنش. گفتم بزرگه برات داره می کشه زمین. گفت فاین! و درش آورد. بیرون خونه چمن ها یخ زده بود. آسفالت یخ زده بود. دستم رو گرفت که راه بره و لیز بخوره رو آسفالت و داد بزنه یوهووووو. دستم رو گرفت که جیغ بزنه و از خیابون رد بشیم وقتی هنوز ماشینی نیست. دستم رو گرفت که روی جدول قدم بزنه. دست های کوچیکش یخ بود. به دیوارهای یخ زده دست می زد. به شمشادها. چمن ها. نرده ها. بعد انگشتش رو می برد تو دهنش که گرم بشه. گفتم خوکی می گیری ها! دستت رو نکن تو دهنت. یکی دو تا میوه ی بوته ای رو هم امتحان کرده بود که بعدتر لو داد. گفتم این دونه ها خوراکی نیست. یادش آوردم اون چیزی که ایران می خورده زالزالک بوده که با این ها فرق داره خیلی. آواز خوندیم. پاستیل خوردیم. سر راه رفتیم تو یه کلیسای بزرگ و روشن و پرنور. هیچ کس نبود. با درخت کریسمس عکس گرفتیم. با پنجره رنگی ها عکس گرفتیم. نشست رو سکوی اصلی گفت وایسا وسط کلیسا ازم عکس بگیر. کنار شمع ها ازش عکس گرفتم. رفت آروم نشست لبه ی ماکت طویله ای که مسیح نوزاد اون جا به دنیا اومده. عکس گرفتم. اومدیم بیرون. لونه های چوبی پرنده ها رو دیدیم که وصل کرده بودند به درخت ها. حلقه های گل بشارت دهنده ی این روزها که پشت هر دری آویزونه. پاپانوئل های پلاستیکی که مثل بادکنک بادشون کرده بودند و از در و پنجره ی مردم بالا می رفتند. تشنه اش بود. قمقمه قرمزش رو بهش دادیم آب بخوره. بقیه اش رو ریخت روی زمین. هر قدم یکی دو قطره می ریخت. گفتم چی کار می کنی. گفت می خوام موقع برگشتن راهمون رو از روی این ها پیدا کنیم و گم نشیم. مریم مومنی | ۰:۳۴ صبح | پیام ها(6) سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
آسوده و آزاد بخوابیچرا گمان می کردم آنقدر زنده می مانی که آزادی را با هم جشن بگیریم؟ سگ های وحشی هر چه بیشتر پارس کنند و بدرند عظمت ات را بیشتر می فهمیم و اگر بدانی که چقدر هر روز که بگذرد دلمان برایت تنگ تر خواهد شد. مریم مومنی | ۱۰:۲۷ صبح | پیام ها(6) یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸
در سوگ آزاده ای که آزاد نبود
من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشم اکتاویوپاز مریم مومنی | ۱۱:۴۶ صبح | پیام ها(9) دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸
نبودیتوری مرغی ستاره هه قرمز بود. توری مرغی شب که می شه مریم مومنی | ۱۱:۳۴ بعدازظهر | پیام ها(6) ![]() |
|