|
شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
داشتم متنی را ویرایش میکردم، یکی از رادیوی های محبوبم در آیتیونز هم روشن بود. رادیویی که اغلب آهنگ های کلاسیک لایت و New Age Instrumental Music پخش میکند (Calmradio.com: Elite Artists) بعد دیدم این چیزی که دارم میشنوم چقدر به درد کار من می خورد و چه حس خوبی دارم. نه مزاحمت دارد نه خنثی است،نه بالا و پایین دراماتیک دارد که حواسم پرت شود،یک جور هماهنگ است با انگشتهایم، با ذهنم، با فضای اتاق و میز کارم. با جملههایی که دارم بالا و پایین میکنم خودش را تنظیم میکند، از رویشان میلغزد بی انکه خودنمایی کند و در عین حال مثل نسیم خنکی در گرما خوشایند و ملموس است. گفتم اسم آهنگساز و نام آهنگ را بنویسم تا بعدتر پیدایش کنم. دیدم نوشته: مریم مومنی | ۱۱:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(2) سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۲
"کف دریاست صورتهای عالم/ ز کف بگذر ..."تمام وقت های اضافه مردهام رو دارم پای اینترنت حروم میکنم. تک تک دقیقه های ارزشمندی که میتونن ذره ذره یک اثر رو خلق کنند تبدیل شده اند به پراکنده کاری هایی با اهداف کوچک و روزمره. اینترنت خوشحالی و بلای جون نسل ماست. فرقش با تمام مدیوم های قبلی (تلویزیون، سینما، روزنامه، ...) اینه که باهاش تعامل داری. مثل یه موجود زنده عمل میکنه برات. معتادت میکنه به شنیدن خبر از هر نوعی. به جایزه های مجازی، به اندوه هایی که شکل ایده هایی از واقعیت رو به خود میگیرن. به نمایش خیرخواهی، تنوع، به محبوبیت، به همبستگی های مصنوعی. به دلزدگی مدام از همه این ها و عطش فروناپذیری به تازه تر و نو تر. مثل نوشیدنیای که هر چه مینوشی سیراب نمیشی ازش. فقط سنگین و سنگین تر میشی. مریم مومنی | ۹:۲۸ بعدازظهر | پیام ها(1) چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۲
گفت و گوی سه ساعته با سوزان سونتاگ درباره سیاست، ادبیات، نوشتن، و احوال شخصی را میتوانید از این لینک ببینید. چند ماه پیش که این ویدئو را کشف کردم و وقت کمی برای تماشایش داشتم بی صبرانه انتظار تنفس های کوتاه بین خواندن و نوشتن را میکشیدم که این گفت و گو را در قسمت های کوتاه تر ببینم. خواندن و شنیدن و دیدن سونتاگ برایم همیشه الهام بخش و انگیزه دهنده است. انرژی و حساسیت ذهنی اش به موضوعات مختلف فردی، اجتماعی و سیاسی آمیخته با شور و ذوقی است که این روزها کمتر میبینیم و خاص نسل های قدیمی تر است که جوانی شان را در دهه های شصت و هفتاد میلادی گذرانده اند و هوای دغدغه های اصالت وجودی و انقلاب ها و ایده آل های آرمانی جمعی را تنفس کرده اند و البته به فردیتشان هم بال و پر داده اند. پ.ن: ویديوهای دیگر این برنامه را هم نگاهی بیندازید. تونی موریسون، بل هوکس، جان آپدایک و دیگران از دیگر مدعوین این برنامه بوده اند. مریم مومنی | ۵:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
آن لحظهی جادویی آزادی را از دست داده ام. جادویش قدم های شتاب گرفته ام بود وقتی از جلسه امتحان بیرون آمده بودم و گوشهای در هم جمع شده از سرمای اوایل مارس که از ریتم تند موزیک پُر بودند و پاهایم را بی اختیار به شتاب وا داشته بودند. آن لحظهی جادویی همان نیروی انباشته ای بود که به ناگهان از کمان رها شده باشد اما نه به سمت هدفی یا پیگیر خط سیری که آزاد و رها و بی قرار، آن قدر که نتواند سکون انتظار در واگن قطار زیر زمینی بین دو ایستگاه را تاب بیاورد. و بعد دفترچه ی قرمز رنگ کوچک را به یاد می آورم که آرزوهای کوچک پس از آزادی را فهرست کرده بودم، تمام کارهایی که قرار بود انجام دهم و چقدر بی صبرانه انتظار می کشیدم که ذهن ام رها شده باشد و وقتم اسیر دیگری نباشد و همه ی این ها چه بی صدا رنگ باخته بودند و بی اهمیت شده بودند. مریم مومنی | ۲:۱۸ صبح | پیام ها(1) سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱
در خرابه های ساختمانی انگار که مدرسه ای قدیمی که آجرهای نیمه کاره اش را برف پوشانده باشد نمایش بازی میکردیم. نوبت نقش او بود. موهایش کوتاه بود. چهره اش می درخشید. مونولوگی طولانی را آغاز کرد که همه مان محو زیبایی لحن و نثر و اجرایش شده بودیم. آدم های دیگری هم بودند. دوستان دیگری که دیگر خبری ازشان ندارم. آدم های سال های دور. و بعد تعجب کرده بودم که یادم رفته بود چقدر خوب می نویسد، که چقدر همیشه خوب و بهتر از همهمان مینوشت. و چه حیف که دیگر نیست. مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۱
دارم کتاب «نظریههای معناشناسی واژگانی» را میخوانم. تا صفحه بیست اش بسیار خسته کننده پیش رفته تا به این مثال رسیدم و گفتم ترجمه اش کنم. زنگ تفریحی هم بشود این وسط بحث بر سر بیان عاطفی است که گویا بعضی از زبان شناسان اوایل قرن بیستم آن را عامل مهمی در تغییرات معناشناسانه میدانستند:
مریم مومنی | ۲:۲۹ صبح | پیام ها(2) شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱
عکس را هفته پیش در موزه گتی دیدم. بین دو پرتره دیگر از خودش محصور مانده بود و به تماشاگر خیره شده بود. مستقیم. چشم در چشم. چیزی که ما را به هم پیوند میدهد در این زمان همین موقعیت محصور و در چارچوب النور است که محصور خویشتن شده است. دستهایی که مانند دیوارههای چوبی قاب صورتش شده اند و چهرهاش را در بر گرفته اند. قابی محصور در قاب دیگر. و بعد همین خطوط و سایهروشن های نه چندان پر رنگ و نور سفید انگار زمستانی که مانند برف که چین و چروک های زمین را میپوشاند جزییات چهره و تن را پوشانده است. مریم مومنی | ۷:۰۴ بعدازظهر | پیام ها(1) یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۱
دیهگوی قدیسصبح آفتاب نزده شال و کلاه کردیم و زدیم بیرون. چراغ های شهر هنوز روشن بودند که از چهارراههای خلوت عبور کردیم و خودمان را رساندیم کنار اسکله. میخواستم طلوع خورشید را ببینم. اجرای زنده. آن جور که بی هوا در یک لحظه مشخص پخش میشود و آسمان را سفید میکند. و بعد بی آن که منتظر سبز شدن چراغ عابر و یا شنیدن پاسخی از ما باشند دوتایی از وسط خیابان رد شدند و در همهمهی شهری که تازه از خواب بیدار شده بود و خمیازه های صبحگاهی میکشید گم شدند. مریم مومنی | ۰:۵۱ صبح | پیام ها(1) دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱
جوک های زن ستیزانهکاش این واکنش های اعتراضی به جوک های اقلیتی و قومیتی دامن جوک های ضد زن را هم میگرفت. دوست عزیزی این جوک را در یکی از فضاهای مجازی نوشته بود: خواستم برایش بنویسم عزیز جان این چیزی که نوشتی در نگاه اول بامزه به نظر می رسد. اما خوب که ببینی طنزش نیشی است به زنانی که در وضعیتی نابرابر در جامعه ای زن ستیز زندگی میکنند و با نابسامانی هایش میسوزند و میسازند. زنانی که نه چتر قانون بالای سرشان است و نه سایهی حمایت فرهنگی- تاریخی. فقط خودشان هستند که باید برای احقاق حقوق نداشته شان مبارزه کنند. این شوخی ها همان قدر برای یک زن باید آزار دهنده باشد که جوک های اقلیتی برای قومیت های عزیز کشورمان مثل آذری و گیلکی و غیره. نمونه های جوک های ضد زن هم کم نیست: از زن ذلیل بودن مردان (دست انداختن مردانی که به زنان کمک میکنند) گرفته تا مسخره کردن پیرزنان (تاکید مردانه بر تاریخ مصرف داشتن زن) وجوک های علیه مادر زنها (با این پیش فرض که زن اگر در نقش مادرزن در مقابل یک مرد قرار بگیرد به خودی خود تبدیل به عفریته میشود) و صدها نمونه دیگر مثل همین جوک بالایی. ننوشتم و گفتم به جایش اینجا بنویسم چون مخاطب این نوشته یک فرد نیست. مخاطب اش همه ما هستیم که گاه بی آنکه خود بخواهیم و یا آگاه باشیم غیرمسوولانه فرهنگی را اشاعه میدهیم که در نهایت قرار است ضد خودمان عمل کند. مریم مومنی | ۷:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(6) شنبه ۲ دی ۱۳۹۱
کلمه ها
مریم مومنی | ۹:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(1) دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱
از خواب میپرم. در تاریکی خودم را میرسانم آشپزخانه. ساعت اجاق میگوید دو و نیم نیمه شب است. پنجره را باز میکنم. دلم اکسیژن نیمه شب میخواهد. چراغ جلوی دوچرخه ام را که گذاشته بودم شارژ شود میگذارم بالای کاناپه. تنظیمش میکنم که روی کتاب بیفتد. کمی سخت است. دستش میگیرم. میخوانم و میخوانم. یک هوس عجیبی دارم که همین الان لباس بپوشم و بروم قدم بزنم. گاهی کتاب را میبندم. چراغ قوه را میاندازم روی وسایل آشپزخانه: کتری برقی، قهوه ساز، پلوپز، بخچال، روی گلدانها میاندازم. خانه را مثل یک دزد وارسی میکنم. روی دوچرخه ام میاندازم. برچسبهای شبرنگی که به آن چسبانده ام برق میزنند. روی کتاب ها و میزم میاندازم. روی سقف می اندازم. یک بار دیگر برچسب دوچرخه ام را امتحان میکنم. خیلی قشنگ است. انگار چراغ باشند. ماشین ها را تصور میکنم که پشت سرم در تاریکی میرانند و برچسب ها بهشان هشدار میدهد. چراغ را میگیرم روی کتاب. یک ساعت دیگر میخوانم و میآیم سراغ فیس بوک. هجوم آدم ها و اتفاق هایشان لحظه ای دیوانه ام میکند. میبندمش و شروع میکنم به نوشتن.دلم میخواهد تا صبح بنویسم. مریم مومنی | ۹:۵۲ صبح | پیام ها(5) یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱
روز کهنه سربازان در آمریکاگوشهی خیابونی که منتهی میشه به میدون هاروارد بعضی وقت ها یه آقای میان سالی میشینه رو زمین و یه تکه مقوا میگیره دستش که روش نوشته: «کهنهسرباز جنگ خلیج» مریم مومنی | ۹:۰۸ بعدازظهر | پیام ها(0) سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۱
طوطیی زان طوطیان لرزید بس ...روز بیست و دوم. مریم مومنی | ۷:۲۱ صبح | پیام ها(1) جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱
عروسی خوبان نسل مادلم میخواست یه عروسی خوبان میساختم. نسخه ۱۳۹۱. بعد اون جایی که حاجی بلند گو دستش میگرفت تو عروسی میگفت: اونایی که دوست و خونوادهاشون تو دنیا پخش نشدن...خوش اومدن بعد این لیست انقدر طولانی میشه که تا آخر فیلم حاجی فقط داره اینا رو میشمره. عروس هم داره رو بالکن گریه میکنه با حاجی. مریم مومنی | ۴:۱۳ صبح | پیام ها(13) شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱
از وبلاگ «سه روز پیش»"تحریم یه اسم شیک واسه جنگه واردات داروهای بیماریهای خاص به خاطر تحریمها قطع یا کم شده. مواد اولیهی خیلی از داروها هم دیگر نمیرسد. دارویی که قبلا میشد راحت و ارزان (البته به نسبت شرایط حالا) تهیه کرد، حالا با قیمت خیلی بالا و با سختی گیر میآید یا اصلا گیر نمیآید. کسی را میشناسم که چندروز یکبار باید برای خرید آمپول چهارمیلیون تومان پول بدهد و با وجود این ممکن است یک هفته بگذرد و آمپول به دستش نرسد. با وجود تحریمها، بیمارها خیلی زود به خط فقر میرسند، خیلی دیرتر درمان میشوند، خیلی زودتر میمیرند. تحریم احتمالن برای ما در گران شدن جنسها خلاصه میشود، ولی دارد جان آدمهای زیادی را میگیرد. در جنگ و حملهی مسلحانه اگر یکنفر بمیرد، مردنش مهم است، تبدیل به خبر میشود، دربارهاش موضعگیری میکنند، اما الان معلوم نیست چقدر آدم بر اثر تحریمها مردهاند، جان سپردهاند، کشته شدهاند. جنگ کشتار پرسر و صداست و تحریم کشتار بیصدا. انگار برای جنگی که دارد اتفاق میافتد صداخفهکن گذاشته باشند. برای ما که هنوز گرفتار بیماریهای خاص نشدهایم نه، اما برای آنها که گرفتارند شاید تحریم بیرحمانهتر از جنگ باشد چون با مشکلشان تنها ماندهاند، چون مشکلشان شخصی است، چون نشانی ازشان توی خبرها و تحلیلها و بیانیههای حقوق بشری نیست. میخواهند اختلافات را مسالمتآمیز حل کنند. مسالمتآمیز یعنی آدمها بمیرند و صدایش درنیاید. دردآور است که جماعتی با تحریم موافقند. چون در ظاهر قرار است به حکومت فشار بیاورد، سکوت کردهاند و فکر میکنند اگر علیه کارهای آمریکا و غرب موضع بگیرند، دارند به جمهوری اسلامی حال میدهند. وقایع را برای خودشان ساده کردهاند: "دشمن دشمنم، دوستم است"، نه به دلیل فکر میکنند و نه به نتیجه. شاید بشود بهجای بهتزده نگاه کردن، کاری کرد. مثلن در خارج از ایران آدمها را جمع کرد جلوی دفتر سازمان ملل، سازمانهای حقوق بشری و اعتراض کرد، از وضعیت بیمارهایی که تحریم دارد جانشان را میگیرد به خبرگزاریهای بزرگ گزارش داد، آدمهای اسم و رسمدار را با خود همراه کرد، کمپین یک میلیون امضا، ده میلیون امضا برای پایان دادن به تحریم دارو راه انداخت. (واردات دارو را تحریم نکردهاند اما با تحریم بانکها و ناممکن شدن نقل و انتقال پول خرید دارو هم سخت یا غیرممکن شده.) اصل مطلب را اینجا از بخوانید ---- مریم مومنی | ۳:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(0) جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱
:>برای اولین بار کلاه ایمنی دوچرخهسواریام به دردم خورد. داشتم سربالاییمون رو رکاب میزدم که یکیاز این میوههای پاییزی از بالا تق خورد بهش. حدس میزنم بلوط بود. مریم مومنی | ۵:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(3) سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۱
آخرین هفتهی نوشتن، مثل لاک پشتی که قرار بوده یک مزرعه کاهو بخوره و الان رسیده به آخرین ردیف، داره سنگین و کند و کمی طاقت فرسا میگذره. بعد نوبت ویرایش میرسه که البته بسته به این که استادم دربارهی فصل اول چی گفته باشه میشه پیش بینی کرد که این مرحله چقدر ممکنه طول بکشه و خب هنوز نفرستاده بعد یه ماه برام. اولین کاری که آخر این هفته خواهم کرد تبدیل خونه از وضعیت اورژانس به وضعیت مراقبت های بعد از عمله. کتاب ها و کاغذها و پوشه های مقاله دور و برم رو جمع خواهم کرد، احتمالن یه گردگیری حسابی کنم و اگه وقت شه دستی به کمد لباس ها بکشم و پیرهن های تابستونی رو که فکر کنم آخرینشون رو یک ماه پیش پوشیدم با لباس های زمستونی تو چمدون جایگزین کنم. شاید یه استراحتی هم به مغزم بدم و یه فرصت کوتاهی داشته باشم برای خوندن حداقل یه کتاب بی ربط به این ماجرا قبل این که برنامه بریزم برای امتحان شفاهی آخر زمستون. مریم مومنی | ۱۱:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(1) دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۱
انتزاع یعنی در دام متن افتادن. تاب انتزاع ندارم ولی چاره ای هم نیست. برگ ها و آدم ها آن بیرون دارند جیغ میکشند. من گوشهایم را با دو دستم گرفته ام و به کلمه هایم نگاه میکنم. مریم مومنی | ۱۰:۰۲ بعدازظهر | پیام ها(4) ![]() |
|