|
شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
مریم مومنی | ۷:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(15) پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷
سرباز مریم مومنی | ۱۱:۴۴ صبح | پیام ها(1) دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷
ادبیات برای جهانی فرا نژادی
مریم مومنی | ۱۰:۴۲ بعدازظهر | پیام ها(3) دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷
شرمنده٫ اینترنت دم دست نبود که زودتر از این ها خبر دهم مریم مومنی | ۱۰:۲۷ بعدازظهر | پیام ها(0) دوشنبه ۲ دی ۱۳۸۷
آن سپیدی خوابگون مریم مومنی | ۰:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷
این روز ها چه می خوانم...احساس می کنم او همواره در آینده زندگی می کرد. در دوران کودکیاش که عمیقن ناشادانه گذشت٫خود را فرد بالغی در آینده می انگاشت که از بند خانواده اش که حس می کرد کنارش گذاشته اند رها شده است. و باور دارم در مدت ازدواج مشتاقانه اما در نهایت از هم پاشیده و غیر ممکن با پدرم٫ برای خود زندگی مستقلی در نیویورک را تصور می کرد: زندگی یک نویسنده و نه فردی دانشگاهی آن طور که او بود. به عنوان یک مقاله نویس٫ آرزوی رمان هایی را در سر داشت که روزی بنویسدشان. هر چه به زندگی اش بیشتر نگاه می کنم رد آینده را بر زمان حال پررنگ تر می بینم. و از طرفی قطعن تنها راهی که می توانست از مرگ فاصله بگیرد زیستن در اکنون بود. اگر به پرده ی سوم نمایش رسیده باشید و بدانید که دو پرده بیشتر به پایان آن باقی نمانده٫ تصور رسیدن پایان نمایش تحمل ناپذیر است. راهی برای انطباق خود با این واقعیت نداریم. به هر روی ٫قضیه برای مادرم این طور بود. تا ماه آخر زندگی اش نرسیده بود٫ به پایان ماجرا نمی اندیشید. و حتا آن موقع... به جای این کار٫ اغلب اوقات بیماری اش علاقه داشت لیستی از رستوران ها و کتاب ها٫ سخنان نغز و وقایع گوناگون٫پروژه های نوشتن و برنامه های سفری انباشته کند٫که همه ی این ها تا جایی که من می فهمیدم روش مبارزه کردن او با آینده تا نفس آخر بود. برگردان از کتاب: شنا در دریای مرگ: خاطرات یک پسر مریم مومنی | ۹:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(5) سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷
Tan de repenteدیهگو لرمن کارگردان این فیلم آرژانتینی جایی گفته: کارگردان جوان آرژانتینی هنگام ساختن این فیلم ۲۶ سال داشته. یکی دو ترانه ی اسپانیایی هست در فیلم که هیچ جا نتوانستم اسمی از خواننده اشان پیدا کنم. مریم مومنی | ۰:۱۵ صبح | پیام ها(1) یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۷
شب های روشن... بالاتر از این سقف رنگ پریده شهرهایمان، بقیه دنیا آرامیده است: تحلیلنرفته از نوری که ما بی رویه مصرف می کنیم؛ خیل انبوهی از ستارگان و سیاره ها و کهکشان ها که در تاریکی ای به ظاهر تمام نشدنی می درخشند. متن کامل مقاله ی نشنال جئوگرافیک را که ترجمه کرده ام اینجا بخوانید. مریم مومنی | ۶:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(6) یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۷
صبح تاریک است. بیدار می شوم. شاخه ها این سو آن سو. کی حال داره بلند شه از جاش؟ سرد شده خونه. صدای تلاش هیتر مرکزی را از آشپزخانه می شنوم. یک بار. دو بار. روشن می شود. تک انفجار کوچک. گر می گیرد. هیتر این خانه پیر شده. مثل خود ساختمان که از هزار و نهصد و دوازده تا الان سر پاست. باد از درز پنجره زوزه می کشد. بلند می شوم از جایم. لباس می پوشم. می آیم توی هال. پتوی مچاله شده را از روی صندلی برمی دارم و می پیچم دورم. همین طوری قنداق -پتو پیچ می روم توی آشپزخانه. نان های نیم پخته را از یخچال در می آورم می گذارم توی فر بپزند. سه تا. گلسو را می آورم یکی از این رویه های ابری صندلی را می گذارم زیرش. می نشانمش روی میز. رادیو را باز می کنم. بعد ظرف های کثیف را جمع می کنم یک طرف. برمی گردم توی هال. دو سه تا فنجان کثیف روی این میز و آن گوشه. می آورمشان می گذارم کنار بقیه. قبل از این که دستکش های زرد پلاستیکی را بپوشم یک نارنگی پوست می کنم. دانه دانه می گذارمش توی دهنم آب شود. برنامه ی رادیو گزارشی است از گروهی از بیماران پارکینسونی. گفت و گو با چند بیمار و پزشک معالجشان و برنامه ی دسته جمعی رقص که برایشان ترتیب داده و می گوید که این بیماران باید حرکت کنند. منتها حرکت کردن برایشان سخت است و اثر رقص این است که آن حس بازدارنده شان را برای حرکت دادن می گیرد و در محیطی راحت تر امکان تحرک برایشان ایجاد می کند. یک جور اثر درمانی خیلی مثبتی داشته رویشان. ظرف های من تمام شده. زوزه ی باد هنوز نه. گاهی باید مرد میانسالی آرامش سال های پشت سر گذاشته اش را توی گیتارش بریزد. مردی که
مریم مومنی | ۱۱:۵۴ صبح | پیام ها(3) شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۷
مرد. شصت و خرده ای ساله. لاغر و با ریش و موی کم رنگ و شانه نشده سوار آسانسور می شود. سیگارش روشن است. این چیه دستت؟ نمی دونی خلاف قانونه؟ می دونم. دلم می خواد خلاف قانون باشم. خاموشش کن. نمی کنم. خاموشش کن. نمی کنم. آسانسور رسیده پایین. می آییم بیرون. پسر جوان با عصبانیت دنبال مرد راه می افتد. بهت گفتم خاموشش کن. نکنم چی کار می کنی مثلن؟ می رم اطلاعات ایستگاه رو میارم اینجا الان. پسر به سمت نامعلومی می دود. مرد کنار ایستاده. با سیگار روشن که معلوم است تازه روشن کرده. چهار دقیقه ای طول می کشد تا قطار بعدی بیاید. صدای داد و بیداد می آید. برمی گردم. زوج مسنی به سیگار مرد اعتراض می کنند. مرد ریش کم رنگ سیگار می کشد و بین پک ها داد می زند. آقای مسن هم صدایش را بلند می کند. زنش کنارش ایستاده. کمی همراهی می کند و بعد آستین شوهرش را می کشد تا از صحنه دورش کند. مرد هم چنان سیگار می کشد. این طرف دور از چشم بقیه مرد دیگری سیگار روشن کرده. شیطونه می گه داد بزنم این یکی رو هم لو بدم حالا که آتیش ماجرا داغه. داد نمی زنم. قطار می آید. سوار می شوم. بوی تند آبجو نفسم را بند می آورد. منبع بو هم معلوم نیست. انگار همه خورده باشند. شنبه ی آخر هفته و دیروقت شب و آخرین روزهای سال که باشد اوضاع همین طور است که هست. از ایستگاه بیرون می آیم. تمام راه تا برسم خانه باد منجمد کننده در گوش ام می چرخد. چه خوب می خواند این زن... ترک پی ما نه... دلی پی مان. پی مان ش کن داارم مریم مومنی | ۱۱:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(3) جمعه ۲۲ آذر ۱۳۸۷
آیا کسی هست که از آتن اینجا رو بخونه؟ مریم مومنی | ۷:۴۷ بعدازظهر | پیام ها(2) پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۷
با این تصویر منفی ای که از مملکت گرامی مون این طرف هست چقدر لذت بخش باید باشه دیدن فیلم هایی که خارجی ها با همه ی کلیشه های ذهنی شون پا به ایران گذاشتند و در عوض با ملتی پر از عشق و صفا روبه رو شدند که همه جا بهشون لبخند می زنند و در دیدار اول به خونه شون دعوتشون می کنند و سفره ای می اندازند از این سر تا اون سر پر از رنگ و مزه و ظرافت. ایران یک جزیره ی بسته است که توی همین بستر خاکی خودش از جاهای دیگه قرنطینه شده. تا وقتی هم که جزیره باقی بمونه٫ نه فارغ از کلیشه های رایج می شه خارجی ها رو شناخت و نه اون ها می تونند تصویر واقعی و نه اغراق آمیز مثبت یا منفی از ما داشته باشند. مریم مومنی | ۷:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(9) یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۷
هر چند وقت یک بار یکی از وبلاگ نویس ها صدایش در می آید که آهای جماعت وبلاگ نویس من براتون متاسفام که درباره ی فلان موضوع همه تون مطلب نوشتید ولی وقتی فلان اتفاق افتاد هیچ کدومتون صداتون در نیومد. خب همون طور که می بینید این چیز ها هیچ ربطی به هیچ چی نداره. وبلاگ تفاوتاش با خبرگزاری اینه که وظیفه ی خبررسانی نداره و یه رسانه ی کاملن تک نفره همه ی ما به نسبت وقت٫ توانایی٫محدودیت و حساسیتمون به موضوع هاست که اون ها رو گزینش می کنیم و درباره شون می نویسیم و واکنش نشون می دیم یا نمی دیم. تو درباره ی چیزی که ازش باخبری بنویس که بقیه هم بخونند. من هم از چیزی که می دونم می نویسم. تو درباره ی بی عدالتی در محل کارت بنویس. من از بیماری لاعلاج دوستم می نویسم.
مریم مومنی | ۸:۰۱ بعدازظهر | پیام ها(17) شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۷
نامه ی سرگشاده به ناشرانناشر های محترم و شرکا آقا جان٫ خانم جان خواهش می کنم این کار بی مزه رو نکنید که پاورقی رو ببرید آخر کتاب. یا از همون اول پاورقی چاپ نکنید یا اگه می کنید همون زیر صفحه ی مربوطه بنویسید که پدر دست و گردن و چشم افرادی مثل من موقع خوندن کتاب در نیاد . من اگه کتاب برام مهم باشه باید همه ی پاورقی هاش رو بخونم وگرنه عذاب وجدان شدید علمی می گیرم. م. (این نامه دو زبانه است چون خطاب من شامل حال اون ناشر خارجی هم می شه) مریم مومنی | ۷:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(10) سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۷
سوگند به اسبانی که نفسشان به شماره افتاد ترجمه ی این قرآنی که من دارم خوب نیست. مثل باقی ترجمه های موجود. اگه الان ایران بودم و آرشیو مجله های کارنامه ام هم چنان سر جاشون بود و اون بلا سرشون نمی اومد می گشتم اون شماره ای رو که گلشیری درباره ی قرآن و ترجمه اش حرف زده بود پیدا می کردم. شاید هم تو کارنامه نبود. باغ در باغ بود؟ یا جای دیگه؟ این آیه بالا آیه ی اول سوره ی عادیاتاه. و به تمام معنا شاهکاره . تصویرش کنید. به کلمه های ترجمه شده اش کاری نداشته باشید . به شماره افتادن منظور رو صدای نفس و سم اسبانی را بشنوید که به تاخت دویده اند. ---------------------------------------- مریم مومنی | ۰:۴۰ صبح | پیام ها(24) جمعه ۸ آذر ۱۳۸۷
i have a dry socketThe pain, which often radiates up and down the head and neck, can be extremely unpleasant for the patient. It will often cause pain in the ears as well. A dry socket is not an infection, and is not directly associated with swelling because it occurs entirely within bone — it is a phenomenon of inflammation within the bony lining of an empty tooth socket.
از من نپرسید که چی شده و اینا. جزو این پنج تا ده درصده بودم. این جا نوشتم چون با این درد نمی تونم هی توضیح بدم به همه. مریم مومنی | ۹:۱۴ بعدازظهر | پیام ها(8) سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷
بچه لال شدهبچه توی درگاه نشسته بمب زده اند بچه لال شده نان خشک بده بچه٫ خرس می خورد بچه حرف نمی زند مریم مومنی | ۱۱:۵۳ بعدازظهر | پیام ها(10) دوشنبه ۴ آذر ۱۳۸۷
دندون عقل دوم هم امروز. دکتر بعد از عمل پیشونی ام رو بوسید که انقدر صبورم. ...من چه جوری برگشتم خونه؟ خونه؟ خوناه مریم مومنی | ۵:۴۱ بعدازظهر | پیام ها(7) ![]() |
|