سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۰

برای پرستو

از کودکی ام شبی را به خاطر دارم که در سالن نمایش نشسته ایم و منتظریم تئاتر «پرستویی که پرواز نمی‌دانست» اجرا شود. این یکی از خاطرات خیلی دور من است. شاید اولین تجربه‌ی نشستن در جمعی است که قرار است دور هم بودن خود را از یاد ببرند، با هم بودنشان به خودی خود معنایی نداشته باشد، تعاملی بین آدم ها نباشد وهمه تماشاگر اتفاق‌ای باشند که نه در بین خود آن‌ها، بلکه روی صحنه ی نمایش می افتد. من یاد صفحه های کتاب بیفتم که با تصویرپردازی و رنگ آمیزی دو سه رنگی می‌خواست داستان پرستویی را بگوید که هوای کوچ داشت اما نمی‌توانست پرواز کند. صحنه روشن می‌شود. ما در تاریکی نشسته ایم. آدم هایی با لباس های شکل پرنده می‌آیند. ادای بال زدن در می‌آورند. سکو هست. یعنی بلندی.روی بلندی می‌روند، یعنی دارند پرواز می‌کنند. پایین می‌آیند، یعنی روی زمین اند. من کودک انتظار دارم همان شکل های کتاب را ببینم که سه بعدی شده اند ، همان خطوط متصل عجیب شاخه های درخت و بال های پرندگان و ابعاد غریب. شاید کمی متعجب هم می‌شوم که نمایش و بازی می‌تواند فرای تصور من و تصاویر ذهنی ام باشد، می‌تواند معنا را دوباره بیافریند، فضا را طور دیگری خلق کند. کودک را بزرگ کند، وارد جهانی چند معنایی و چند صورت‌ای کند. وارد دنیای بزرگ تر هایی کند که انتزاع را می‌فهمند، نماد را می‌شناسند، خیال را تاب می‌آورند و به آن آگاهی دارند، فاصله ی صندلی‌ نمایش تا صحنه را می‌فهمند، می‌فهمند که جزیی از نمایش نیستند اما خارج از آن هم نیستند. مخاطبش اند. مخاطبی که زندگی جدی آن بیرون سال های جنگ را می‌تواند دمی پشت درهای سالن نمایش بگذارد و در تاریکی، نور متمرکز مصنوعی لامپ های صحنه را ببیند که بر چهره ی پرستو و پرندگان دیگر افتاده است. پرستویی که پرواز نمی‌دانست اما دست آخر همه را شگفت زنده می‌کند و از روی شاخه های درخت بال می‌زند و اوج می‌گیرد. پایان داستان یادم نیست. کتاب کودکی ام را هم سال‌هاست ندارم. اما دلم می‌خواهد همین باشد. همین گونه که در خیالم از کودکی نقش بسته شده، باشد. خیال و واقعیتی که مرزی بینشان نیست.

مریم مومنی | ۵:۲۱ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰

از رویاها

لورا را دیدم. سال‌ها بعد از آن واقعه. مرا نمی‌شناخت. زنده اش کرده بودند اما حافظه اش پاک شده بود. خوشحال بودم که هست، که زنده است، که دو گیسوی بافته ی حنایی رنگ روی شانه هایش می‌درخشید. اما او آدم دیگری بود. هیچ کدام‌مان را نمی‌شناخت. غریبه ای بود در میان ما.

مریم مومنی | ۴:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2)



جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰

در ستایش عصرگاه

کاش می‌شد این انرژی عصرگاهی را که برای من در نقطه ی اوج فعالیت روزانه قرار دارد ذخیره کرد و بعدتر به دل‌خواه استفاده کرد. تاریکی تمرکزم را بالا می‌برد. بدون نیاز به انگیزه‌ی بیرونی همین که چراغ مطالعه روی میزم روشن است و اتاق تاریک، همین که حیات شبانه از روشنی روز و هیاهویش پیشی می‌گیرد و سکوت و رمزآلودی اجازه می‌دهد راحت تر و آزادتر خلق کنم. بی خستگی، بی تلاش مضاعف، بی انتظار بیش از حد از خودم. بودن در لحظه و بیدار بودن تک تک سلول‌های تن و ذهنم، و کتاب‌ها و کلمه هایی که مرا می‌خوانند و مسحور می‌کنند.
و تشک زیتونی رنگ یوگا که جمع شده و لوله شده به دیوار کنار میزم تکیه داده و آماده است تا هر از چندی بازش کنم و جسم و جانم را روح ببخشم. و این گلدان‌های نجیب که پیوندی بین من و طبیعت خارج از تمدن شهری برقرار می‌کنند و جنگلی کوچک در آپارتمان شکل می‌دهند، و این لیوان آب، که آب روشنی است و جرعه جرعه اش پاک می‌کند و می‌رویاند و جاری می‌کند. و نوشتن، نوشتن و به قول دوراس همین و تمام.

مریم مومنی | ۱۱:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(0)



پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰

"کونتین، مسیح و زمان "

.لذت نوشتن وقتی نوشته و متن در خوانده شدن جرقه بزنند و نوشته های دیگری را بیافرینند دوچندان می‌شود. فرید هم درباره‌ی کوئنتین کامپسن نوشته است.
خواندنش را از دست ندهید.

مریم مومنی | ۳:۲۴ صبح | پیام ها(1)



چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰

بر بند رخت حیاط پشتی
آرزوهایمان تاب می‌خورند
رنگ و رو رفته
کوتاه شده
مندرس


دی ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۲:۱۰ صبح | پیام ها(0)



پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰

woman reading.jpg

امروز نقش این زن را دیدم که خودش را می‌خواند. یاد این نوشته ام افتادم.
چقدر به چیزی که می‌خواستم بگویم شبیه است.


-----
عکس از اینجاست.

مریم مومنی | ۳:۳۱ بعدازظهر | پیام ها(2)



سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۰

مقاله‌ی آگاهی از خویشتن

لینک دانلود مقاله‌ی «آگاهی از خویشتن» مربوط به این پست برای دوستانی که خواسته بودند :
آگاهی از خویشتن

مریم مومنی | ۴:۴۴ صبح | پیام ها(2)



دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰

در تمام عکس‌هایی که از عکس‌ها می‌گیرم آن‌چه بیش از همه نمایان است، تصویر خودم است. خودم را در شهر می‌بینم. خودم را در چهره ها می‌بینم. خودم را در سیاه و سفید زمان گذشته می‌بینم. در لحظه‌های توقف تاریخ می‌بینم. نگاهم را دستگیر می‌کنم. چشمانم را می‌بینم که به من خیره شده اند. کسی آن بیرون به من خیره می‌شود که با خودم یکی‌ است.شکل بیرونی من است. با دوربین جهان بیرون را ثبت می‌کنم و جهان بیرون بیش از هر چیزی «من» را منعکس می‌کند.

مریم مومنی | ۰:۳۳ صبح | پیام ها(0)



شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۰

زمان باقی مانده

مدام به خودم یاد آوری می‌کنم که زمانی را که صرف بطالت می‌کنم زمانی است که صرف کارهای جالب‌تری مثل خواندن و آموختن و خلق کردن نمی‌کنم. ده دقیقه چرخیدن در اینترنت یعنی ده دقیقه ای که از مطالعه ی کتابی، ورق زدن مجله ای درست و حسابی، ونوشتن اثری دزدیده ام. نهیبش را باید چند سال پیش می‌زدم و جدی می‌گرفتم ولی خب آدم انگار وقتی سنش زیادتر می‌شود قدر زمان باقی مانده را بیشتر می‌داند. زمانی که می‌تواند به شکل مفیدتری(که تعریف شخصی برای هر کس دارد) سپری شود.

مریم مومنی | ۶:۰۰ بعدازظهر | پیام ها(1)



جمعه ۱۸ آذر ۱۳۹۰

از شهر و قاره ی جدید

کمبریج برای من یعنی داستان های جومپا لاهیری. میدان سنترال، ساختمان های آجری، آرامشی در دل توفان. یعنی گوشه ی دنجی در شلوغی شهری بزرگ‌تر که آن‌سوی رودخانه بال گسترانده. هنوز لب رودخانه نرفته ایم. هوا خوب است. زمستانی که قرار است ترسناک باشد هنوز آن طور که باید نیامده. آفتاب و آسمان پهناور روی آجرهای قرمز می افتند و درخت ها و پیچک ها و چمن های گاه هنوز سبز و کاج ها و افراها که دیگر برگ هایشان ریخته و پیاده روهای معوج و موج دار اما هم‌چنان آجر فرش. خانه مان چند قدمی هاروارد است و البته هنوز نتوانسته ام وارد محوطه ی دانشگاه بشوم. اشغال‌گران وال استریت شعبه ی این شهر گویا مدتی در هاروارد بست نشسته بودند و از آن موقع پلیس کارت دانشجویی از ملت می بیند برای ورود. بساطشان هم گویی جمع شده. نیویورک رفتم بین‌شان قدم زدم و عکس گرفتم. روز خوبی بود. هوا سرد نشده بود و آدم ها با تی شرت های رنگی معترض بحث می کردند و خلاقانه به وضع سیاسی/اقتصادی موجود اعتراض می‌کردند. یک ماه بعدش درست وسط شهر بوستون در منطقه ی تجاری شهر چادرهایشان را دیدم. هوا خیلی سردتر بود و فضا خالی تر. یکی برای جمعیتی خیالی گیتار می زد. رفتم و دقایقی تنها تماشاچی برنامه اش شدم. پسر جوانی آن طرف تر صندلی اش را گذاشته بود سینه ی آفتاب و کتاب می‌خواند. بی توجه به هیاهوی شلوغ شهر و ماشین ها. آدم ها این جا بیشتر کتاب می خوانند. بیشتر از هر جای دیگری که دیده ام. کتاب ها را هم اغلب می شناسم و از دیدن جلدشان خوشحال می شوم. خوشحال از این بابت که این کتاب‌ها خوانده می شوند. این جا از ژانر استفان کینگ و کتاب های جنایی و وحشت‌ناک و یا علمی تخیلی خبری نیست آن طور که در وین دست مردم می دیدم. کتاب الکترونیکی هم خیلی باب تر است به نسبت.

باید تا آخر ژانویه پایان نامه را تمام کنم و وقت کمی باقی مانده. دو سه ماهی را این وسط به خاطر جابه جایی قاره ای از دست دادم. باید جبرانش کنم. ساختمان روبرو کنار پنجره‌ی طبقه ی بالاتر یک نفر مثل من پشت میزش نشسته و درس می خواند. خسته که می شوم نگاهی به پنجره ی دختر می اندازم و انگیزه می گیرم برای ادامه دادن.

مریم مومنی | ۵:۴۵ بعدازظهر | پیام ها(2)



چهارشنبه ۹ آذر ۱۳۹۰

آگاهی از خویشتن

Picture 34.png

نشریه ی الف که همین روزها باید شماره ی سومش روی دکه بیاید در شماره ی دوم خود مقاله ای از من با موضوع آگاهی از خویشتن منتشر کرد که چون اطلاعات دیجیتالش دیر به دستم رسید نشد زودتر از این خبر بدهم. مقاله به بررسی موضوع خودآگاهی در فصل دوم رمان خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر می پردازد که از زبان کوئنتین کامپسن روایت می‌شود.

پ.ن:
صدای طبل جنگ را می شنوم. مضطرب و مبهوت و وحشت‌زده از آن ها که عاشق خرابی و ویران کردن‌اند به کتاب ها پناه می برم. شاید خواندن آرامم کند.
--------------
مقاله را می‌توانید از اینجا
دانلود کنید

مریم مومنی | ۶:۰۶ بعدازظهر | پیام ها(6)



یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰

اگر ننویسم وجود ندارم.
نوشتم که یادم بماند.

مریم مومنی | ۳:۴۹ بعدازظهر | پیام ها(1)



شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰

از خوشی ها و حسرت ها- ۲

"سال هزار و سیصد و پنجاه بود، کمی پیش‌تر، یا کمی بعدتر. یکی دو سالی بود که سهراب شهید ثالث از فرنگ آمده بود و از دیوار تا سقف زیرزمین منزلش را روزنامه چسبانده بود و معتکف همانجا مانده بود. چنان مردم‌گریزی بود که حد نداشت. می‌توانست شبانه‌روزهای متعددی را در یک وجب جا سر کند، به یک نقطه خیره شود و ساعت‌ها فکر کند(بعدها بارها از خودم پرسیدم که چنان منزوی مردم‌گریزی چگونه می‌توانست آن نگاه تیز و نافذ و کاونده و آن قلب مهربانی را که برای همه‌ی درمانده ها سخت می‌تپید، نیز، به همراه داشته باشد؟ و ندانستم و در نیافتم).
فرانسه و آلمانی را به راحتی فارسی صحبت می‌کرد، کتاب خوانده بود و جهاندیده. از کودکی تا به آخر ایام تحصیلش در فرانسه و آلمان، رنجور شکست‌های پیاپی مانده بود. داغ زخم و سل و معده‌ی جراحی شده را بر جانش داشت. شکاک بود و دیرجوش و دیرباور. به سختی راه به رفاقت می‌داد و بیشتر دوست داشت مراقبش باشند، تر و خشکش کنند و پای صحبت‌هایش بنشینند و بیم‌ها و امیدهایش را تایید کنند. وقتی که می‌رنجید- و چه زود و زیاد هم می‌رنجید- مثل خارپشت منقبض می‌شد و روزگاری باید می‌گذشت تا روی خوشش نمایان شود."

از خوشی ها و حسرت ها- برگزیده گفتارها و گفت و گوها- آیدین آغداشلو

مریم مومنی | ۸:۴۷ صبح | پیام ها(1)



پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰

از خوشی ها و حسرت ها

"به قول مولف گلستان هنر:« یاقوت مستعصمی... روی متقال بعلبکی «کاف»ی مسطح نوشته بود که فی‌الواقع حمل بر سحر و اعجاز می‌توانست نمود». و همین یاقوت، وقتی هولاکوی مغول بغداد را تصرف کرد، پناه به بالای مناره‌ای برد و «یکی از یاران و شاگردان او به بالا آمد و گفت چه نشسته ‌ای که لشگر مغول بغداد را قتل و غارت کرد و تمام شهر خراب شد. یاقوت گفت غم نیست که «کاف»ی نوشته‌ام که به تمام عالم می‌ارزد». و راست می‌گفت که گاه همینطور نوشته است."


- از خوشی ها و حسرت‌ها- برگزیده‌ی گفتارها و گفت‌و گوها - آیدین آغداشلو

مریم مومنی | ۰:۵۴ صبح | پیام ها(2)



یکشنبه ۸ آبان ۱۳۹۰

تصویر آن روز پاییزی طولانی و خیابان فرعی مطولی که پیچ می‌خورد و بالا می‌رفت. رفتیم و در دامنه‌ی کوه کنج کافه‌ای نشستیم و سایه بود و بافت چوب جنگلی میز و صندلی‌ها شهر را پشت در نشانده بود و رهایمان کرده بود در خیالی طبیعی آمیخته به بوی قهوه‌ی تازه دم و همهمه‌ی جوان آدم‌ها. تصویر آن روز گاهی از سایه روشن برگ های گذشته عبور می کند و چشمانم را پر می‌کند. کوه دامن گسترده بود و در آغوشمان گرفته بود. مثل جوجه هایی نحیف که در آشیان نشسته باشند در دل‌اش نشسته بودیم و از خیال روزهای نیامده سخن می گفتیم. پاییز،‌ فصل زیبایی های گذشته است در جامه ای نو. زمین و درخت‌ها رنگ های آتشین دارند اما گرمایی در میان نیست. برای همین است که به یاد گذشته می افتیم. به یاد چیزی که بوده و دیگر نیست. مثل گرمایی که می بینیم ولی حس‌اش نمی کنیم.

مریم مومنی | ۶:۵۲ بعدازظهر | پیام ها(3)



دوشنبه ۲ آبان ۱۳۹۰

هم‌سفر

بی که بداند
اقیانوس را می‌پیماید
حشره‌‌ی کوچک
بر پنجره‌ی هواپیما

مهر ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۹:۱۵ بعدازظهر | پیام ها(4)



سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰

درد را
در کمد لباس
می آویزم
زمان به عقب می‌رود
اواخر تابستان است
آب هنوز جان دارد

شهریور ۱۳۹۰
مریم مومنی

مریم مومنی | ۳:۱۱ بعدازظهر | پیام ها(2)



دوشنبه ۴ مهر ۱۳۹۰

یکشنبه شب

سه قسمت کردن دو پرس غذای آماده، سه قسمت کردن دو بطری کوچک آب پرتقال طبیعی و تازه، خنکی کوهستانی اول پاییز، بالکن اداره ‌ي خلوت شب تعطیل، گپ زدن شبانه در پس‌زمینه‌ی ماشین ها و قطارها، و در راه برگشت آوای محزون و آزادی بخش بوییکا، بانوی آزادی.

مریم مومنی | ۰:۵۱ صبح | پیام ها(0)

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2