پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸

برای کودکان‌مان چه قصه هایی بخوانیم

pirezan.jpg

مریم مومنی | ۰:۱۷ بعدازظهر | پیام ها(0)



شنبه ۶ تیر ۱۳۸۸

شهید

ماهی های سرخ
در خاک شنا می کنند
خاک
جان می گیرد
روان می شود

مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح | پیام ها(15)



دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

گریه می کنی مامان؟
هنوز که زوزه ای نوزیده
کمرم را اتفاقی دو تا نکرده
هنوز
نرفته ام لب دریا
کمک نخواسته ام
نمرده ام از تنفس تلخاب

*
نگاه کن
به حیاط مریض خانه
از لابه لای کرکره های نیمه باز
بگذار ندیده غیب بگویم:
بهار زیباییست


«رویا زرین» از کتاب: من از کنار برج بابل آمده ام
انتشارات نیلوفر

این دو تکه از دو شعر مختلف است که من کنار هم گذاشتمشان.

مریم مومنی | ۱۱:۲۶ صبح | پیام ها(26)



یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

ما خشونت نمی خواهیم. رای مان را می خواهیم. حق مدنی مان را می خواهیم

حالا می فهمم چرا آن روزها که کودک بودیم به دستانمان مداد رنگی می دادند که لاله بکشیم. شهید لاله قرمزی بود. گل سرخی با برگ های سبز بلند در دفتر نقاشی مان. فیلم جان دادنش را نشانمان نداده بودند. لحظه ای که دوستان‌اش دم آخر نفس کشیدنش را بالای سرش به نظاره نشسته اند ٫ کسی نشانمان نداده بود. چشم هایی که نگاه می کند و ناگهان درست در یک لحظه ی مشخص گوشه ای از حرکت باز می ایستد را نمی دیدیم.
این تصویر ها٫ این فیلم هایی که بار ها و بارها می بینیم و می بینند٫ این دختری که بارها جلوی چشم مان جان می دهد این قدر واقعی نبود.
فیلم را برمی گردانیم عقب. دختر روی زمین افتاده. پدرش بالای سرش می گوید: نترس٬ بمان. و دختر بی آن که ترسی در بدنش مانده باشد می رود.

بگذاریم نقش خون در ذهن های مان بماند
فراموشش نکنیم
اما
به کودکانمان مداد رنگی بدهیم تا لاله بکشند.

مریم مومنی | ۱۱:۲۰ صبح | پیام ها(21)



شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

در این عمر بیست و نه ساله ام به یاد ندارم روزهایی را که زمان برایم این قدر سریع ودر عین حال این قدر طولانی گذشته باشد
هر روز به کسری از ثانیه تمام می شود
هر روز هزار سال است

مریم مومنی | ۱۰:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(8)



جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۸۸

سورئال هایی که رئال می شوند

IMG_3980.JPG

رنه ماگریت ٫ روزی سیب سبز بزرگی کشید که تمام خانه را گرفته بود.


عکس را در خانه ی هنر زوریخ گرفتم. سال گذشته.

مریم مومنی | ۰:۴۳ صبح | پیام ها(6)



پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۸

برای جوانه های سبزی که شبنم خون بر برگ هایشان هم چنان می رویند

گردنکشان شب٫
زه از کمانتان نگشایید.
شب در دل شماست٫
غم در رگ من است٫
چه بیمی.


پاک و برهنه٫
در آستان سحر ایستاده ام٫
باشد٫ سپیده تراود٫
با او مرا چه تلخ پیامی است.

(نصرت رحمانی)

مریم مومنی | ۱۰:۲۵ صبح | پیام ها(4)



شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸

شنبه ی سیاه

و ما هم‌چنان دوره می کنیم
.
.
.
.
.
.

تاریخ پر دردمان را

مریم مومنی | ۸:۴۶ بعدازظهر | پیام ها(25)



یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۸

ما به میر حسین موسوی رای می دهیم

moosavi fan.jpg

روینده باد شکفتن جوانه های سبز امید در سیاهی جهل و شیادی

عکس از اینجا

مریم مومنی | ۱۱:۳۸ صبح | پیام ها(24)



دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

من رای می دهم

صبح سرد زمستان بود. دو سه سال پیش. باد می وزید و سوز سردش نمی گذاشت دست از جیب درآوریم حتا با دستکش. سر چهارراه نزدیک خانه رسیدم که چند سطل آشغال بزرگ کنار هم ردیف بودند. یادم است باد زد و در یکی از این سطل ها باز شد و تکه آشغال سبکی به هوا برخاست. چرخ زد و چند متر آن طرف تر فرود آمد. آقای محترمی داشت از آن طرف کوچه می آمد. دوید. تکه آشغال را از چنگ باد گرفت. آمد دوباره این طرف خیابان. انداختش توی سطل و در سطل را بست و محکم کرد که دوباره باز نشود. بعد هم راهش را ادامه داد و رفت.
*
مرد می توانست بگوید به من چه. مگر آشغال جمع کردن وظیفه ی من است؟
می توانست بگوید سرد است و سرمای زمستان آدم دستش را از جیبش بیرون نمی آورد. چون سردش می شود.
می توانست بگوید حالا چه فرقی می کند یک آشغال یا چند تکه بیشتر و کم تر بیفتد توی خیابان و باد بچرخاندشان.
می توانست بگوید این تکه آشغال هم مثل آن یکی ته سیگاری که افتاده زمین است. همه شان سر و ته یک کرباس اند و البته بود و نبودشان فرقی به حال من ندارد.
می توانست بگوید من خانه ام کنار این سطل آشغال ها نیست دو کوچه بالاتر است پس به من چه.
می توانست بگوید وظیفه ی من نیست. چند ساعت دیگر که رفتگر بیاید لابد خودش جمع می کند.
*

مسوولیت پذیری اجتماعی در بین این جماعت بیشتر دیده ام. ماجرای بالا تنها یک نمونه از آن است. فرق کشوری مثل اتریش با کشوری که دموکراسی هنوز نه ریشه ای دارد و نه ساق و برگی همین چیزهاست. همین مسوولیت پذیری تک تک آدم ها. همین بلوغ اجتماعی که باور دارد هر کس به خودی خود تاثیرگذار است و رای تک تک افراد و عمل دانه دانه شان در سرنوشت جمعی همه موثر است.

مریم مومنی | ۰:۲۴ صبح |



شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۸

در شهر بازی پینوکیو چه می گذرد؟

یعنی بین این همه آدم که آن بالا نشسته اند یک نفر نیست که بزند توی دهن این مردک به صرف دروغ‌گویی هایش؟
این آدم دیکتاتور مکاری است که همه ی راه های شنیدن واقعیت را بسته و یا وارونه جلوه داده.
سخت است فریب دغل بازی هایش را نخوردن.
مردم بی نوای عزیزمان گناهی ندارند.

مریم مومنی | ۰:۴۱ صبح |



شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

ضرب المثل چینی

احمق در جستجوی شادی است
عاقل شادی می آفریند

مریم مومنی | ۱۰:۳۷ بعدازظهر |



چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

رفتار مجازی

نمی دانم آیا جایی نشسته ایم از اصول رفتاری مجازی مان حرف بزنیم؟ دنیای مجازی که شاید برای خیلی از ما بخشی از دنیای واقعی را گرفته اصول خاص خودش را دارد و این اصول برای هر کسی متفاوت است. فکر کردم شاید بد نباشد اگر اصول رفتاری ام در دنیای مجازی را این جا بنویسم. اصولی که سعی کرده ام به آن ها پای‌بند باشم . نمی گویم همیشه موفق بوده ام. فهرست زیر اولویت ندارد٫‌هر چه به ذهنم رسیده را نوشته ام:
- ملزم می دانم به ای‌میل های شخصی ام جواب دهم ٫‌دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد .
- ای‌میل های فورواردی نمی فرستم به طور معمول. دست‌رسی روزانه به اینترنت باعث شده که اغلب ایمیل های فورواردی که به دستم می رسد برایم تکراری و گاه تاریخ مصرف گذشته باشند. کاش دوستانی که این ایمیل ها را می فرستند قبل از لیست کردن اسامی از علاقه ی افراد برای دریافت این ایمیل ها مطمئن شوند.
- از فرستادن تبریک دسته جمعی شدیدن پرهیز می کنم . دریافت کردن این طور ایمیل ها فرستنده را به لیست اسپم هایم اضافه می کند ولو معنوی
- اگر کسی را در شبکه ی اجتماعی مثل فیس بوک و یا توییتر نمی شناسم به لیست دوستانم اضافه نمی کنم. اگر به نحوی می شناسم اش از دور اما تقریبن مطمئن هستم که او مرا نمی شناسد حتمن برایش پیغام می گذارم و خودم را معرفی می کنم و در صورتی که بپذیرد ممنون اش می شوم.
- از مجازی بودن فضا و احتمال ناشناس ماندن برای خالی کردن عقده های شخصی استفاده نمی کنم.
- به زودی ناآشنازدایی فیس بوکی خواهم کرد.
 

مریم مومنی | ۷:۵۰ بعدازظهر |



سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

بشارت

مگس مرده
به ماه می چسبد
من
از
معجزه ی
روزهای
تاریک
سخن می گویم.

مریم مومنی | ۸:۱۸ صبح |



جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

به احترام رضا سید حسینی

پنج شش سال پیش بود. سوار تاکسی بودم . به میدان محسنی رسیدیم که مقصد آخر بود. پیاده که شدم آقای محترمی در قسمت جلو را باز کرد تا پیاده شود و کرایه اش را حساب کند. یک هو به خودم آمدم. رضا سید حسینی عزیز بود. این جور مواقع که باشید چه می گویید؟ من از آن دست آدم هایی هستم که چیزی نمی گویم. گوشه ای می ایستم و نگاه می کنم. نگاهش کردم پیرمرد را که با کهن سالی دست و پنجه نرم می کرد. آدم دلش می خواست بلند گو دستش بگیرد و وسط میدان بایستد و به همه بگوید که رضا سید حسینی الان همین جا ایستاده. دارد باقی پول کرایه را پس می گیرد. آهای مردم. به احترامش سر جایتان بایستید.
رضا سید حسینی ٫ بدون این که کسی آن روز متوجه حضور پررنگ اش بشود آرام آرام از کنار دیوار رفت.

بعضی آدم ها بی آن که جنجال و هیاهو داشته باشند ردی عمیق از خود به جا می گذارند.
رضا سید حسینی از این دست آدم ها بود.

مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح |



پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

کابوس هایی که باد می آورد

دیشب قبل از خواب باد می آمد. چراغ ها خاموش بود. خواب دیدم داربست های فلزی مثل عنکبوت های غول آسا از وزش باد جان گرفته اند و چنگال‌شان را فرو می کنند در دیوارها. بعد بیدار شدم. مردی تمام قد در درگاه پنجره ایستاده بود. درست شبیه مرگ با آن لباس مخصوص اش در مهر هفتم برگمان.

صبح دیگر باد نمی وزید.


مریم مومنی | ۷:۱۹ بعدازظهر |



چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

رویش

بال بزن
مرغک دودکش های قدیمی
بال بزن

رستاخیز
از خانه ی ما آغاز می شود
از خاکستر
مطبخ های
هزار ساله

مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر |



سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

با همه ی تلخی آن روز نشسته بودم به مرتب کردن ریخت و پاش های خانه و کتاب و کاغذ ها و چینوا آچه به نویسنده ی نیجریه ای آمده بود سی ان ان .
آخرین جمله ای که از حرف هایش یادم ماند را نوشتم جایی تا از یاد نبرم که درست روزی که به قدر همه ی دنیا از تلاشی که برای آفریدن و پرورش متن می کنی ناامید شده ای و (و البته چه فرقی می کند که دلیل‌اش چه بوده) مرد بزرگی از آفریقا با آن لحن متین‌اش که انگار همه ی عمر کنار ساحلی/بیابانی نشسته و چشم‌اش تنها عظمت و وسعت دیده و بزرگ شده ٫‌از سختی های جنگ داخلی و آزارهایی که دیده بگوید و جمله ی آخرش این باشد که از همه ی چیزها و آدم ها ناامید هم شده باشد از نوشتن ناامید نشده است.


مدتی به توصیه ی بعضی از دوستان در سکوت می نویسم.
نشانی ای‌میل همانی است که قبلن بود :
maryam.momeni@gmail.com


مریم مومنی | ۰:۳۵ بعدازظهر |

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2