|
یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۹
اگر خوشحال و خندونی این جا رو نخوندیشب نشسته خوابیدم. روی تخت بالش ها را جوری چیدم که تا حد ممکن لیز نخورم و زاویه ام حفظ شود. شب قبلش نخوابیده بودم. سرفه سرفه سرفه. دم صبح سرفه در حد از کرخه تا راین. از هفت سین خبری نیست. اتاقم را هم نتکاندم. هوای این جا هنوز سرد است. کمتر از ده روز با هم بودیم. کمتر از چهار روزش دونفری بودیم.یک روزش خیلی خوب بود. رویایی بود. آفتاب و مدیترانه و دلخوشی های کوچک. سه روزش را تب دار و بیمار خوابیده بودم. سوپ خوردم. غذا خوردم. همه اش دستپخت حامد. آن قدر مریض بودم که دم آخری نبوسیدمش. تمام مدت توی اتوبوس فرودگاه دلم می خواست کنارم نشسته بود. از دو فرودگاه مختلف بر می گشتیم به دو شهر مختلف. دوربینم توی کیفش جا ماند. مرباهای لیمو و انجیر را دادم ببرد وین. نشد درس بخوانم. وقتی هم برگشتم مریض بودم. توی تخت افتاده بودم و به صادق هدایت و مارسل پروست فکر می کردم. این جور نویسنده ها با تخت به ذهنم گره خورده اند. با ذات الریه و هوای سرد و مرطوب اروپا. باید چهارشنبه مقاله ای دو هزار کلمه ای تحویل بدهم که تا این جا هیچ کاری برایش نکرده ام. احساس می کنم در گلو٫ بینی٫ گوش ها و ریه هایم بادکنک هایی کوچک جاخوش کرده اند و راه های رفت و آمد را بسته اند. یک چشمم به کتاب است یک چشمم به فیس بوک. هفت سین های ملت را می بینم. آدم های دور هم. آدم هایی که بوی عید می دهند. این خوشحالم می کند. خاویر از آمریکا برگشته و خوش اخلاق است. سارا موهایش را رنگ کرده و تعطیلات را هم در پرتغال گذرانده. هنوز تب دارم. به شاعران آلمانی فکر می کنم. به امیر عباس هویدا فکر می کنم. توی گوگل سرچ می کنم مایکل اسکات. سرچ می کنم آنژین. سرچ می کنم ذات الریه. به این فکر می کنم که کاش فردا کسی با من حرف نزند چون با اولین کلمه به سرفه می افتم. ملت هم بعد از دو هفته قرار است هم را ببیند و کسی هم چیزی نگوید؟ فردا قرار است بحث را هم بچرخانم سر یکی از کلاس ها. امیدوارم بحث خودش بچرخد و همه به سرفه هایم احترام بگذارند. دلم می خواست حالم خوب بود. هیچ چیز دیگری در حال حاضر بیشتر از این نمی خواهم. به آخر ترم تنها دو ماه مانده و هزار کار پیش رو. برای همه شان باید برنامه بریزم. شرط اولیه همه ی این ها این است که تب نداشته باشم. بتوانم تا دیروقت در کتابخانه بمانم. برای تک تک دوستانم دلم تنگ شده. برای مامان و بابا و خواهرها و داداشم که دیگر نگو. برای مامان بزرگ ها و بابابزرگ و بقیه ی اعضای فامیل هم. عید که می شود به زور به آدم حالی می کند که دلتنگی اش چقدر بزرگ است. برای همین نوروز از نظر من چیز مزخرفی است. همه ی مناسبت های بزرگ و دراماتیک چیزهای مزخرفی هستند که گند دنیا را زیر ذره بین می گذارند و به یادت می آورند. اما خب شما باور نکنید. به این فکر کنید که تب دارم. و به این فکر کنید که دلم تنگ است. امروز سی ساله شدم. مریم مومنی | ۱۰:۰۵ بعدازظهر | پیام ها(0) یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۹
سال تحویل رو باید با مرده ها جشن گرفت. مریم مومنی | ۹:۳۲ صبح | پیام ها(0) جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
تب داشتم. شب بود. دیروقت. چمدان چرخدار را پشت سرم روی زمین می کشیدم. باد می وزید.تاریکی نمی گذاشت بفهمم این مدت که نبوده ام چمن ها رنگ عوض کرده اند یا نه. روباهی از جاده گذشت. سلانه سلانه.انگار روح سرگردان شاعری ایرلندی باشد. و بعدلای بوته ها پنهان شد. آن پایین نهر کوچکی بود. روباه دم اش را روی آسفالت می کشید. کمی می جهید. اما نه با شتاب و حتا می توان گفت آهسته تر از هر روباه دیگری.این موقع شب و این موقع سال و روباهی میان جاده. درست در مرکز شهر٫ لابه لای چمن ها و بوته های دانشگاه مریم مومنی | ۱:۱۶ بعدازظهر | پیام ها(2) سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
میزان سواد هر ملتی را از نحوه ی بحث کردن و استدلال آوردن مردم اش بسنجید نه داشتن مدرک تحصیلی مریم مومنی | ۳:۰۹ بعدازظهر | پیام ها(18) سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸
پروازپنجره باز بود. داشتم ناهار می خوردم. صدای ویز طولانی از بیرون می آمد. دیدم دو تا از بچه ها بیرون نشسته اند و یکی شان دارد با هلیکوپتر کنترل از راه دور کوچکی بازی می کند. پسره ی دانشجو و دل خوش. سعی کرد پروازش دهد. هلی کوپتر از روی زمین بلند می شد اما اوج گرفتنش ناگهانی بود و کمی که بالا می رفت سقوط نصفه نیمه ای می کرد. کمی نگاهشان کردم ببینم چقدر بالا می رود. تا پنجره ی طبقه ی دوم که اتاق من باشد می رسد یا نه. بعد حوصله ام سر رفت و برگشتم سر ناهار. مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر | پیام ها(16) پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۸
نیمه شب است. دوباره از خواب پریده ام و اتاق سرد است. کیسه ی آب جوش زیر لحاف ها هم سرد شده. نمی توانم بلند شوم و تا آشپزخانه بروم که همین گرمای اندک را هم از دست می دهم و خواب به چشم آوردن می شود تلاشی مضاعف. لپ تاپ را در تاریکی اتاق از روی میز بر می دارم و می گذارمش روی تخت. بازش می کنم. نور صفحه اش را کم می کنم. بچه ها چند تایی بیدارند و مضطرب. فردا بیست و دو بهمن است. به دلم نشسته که چیزی نخواهد شد. دلم می خواهد همین را بنویسم. نمی نویسم. من که سبک بار ساحل های این سر دنیا هستم از چیزی که به دلم گذشته چه می توانم بنویسم؟ ساحل؟ یادم می افتد ساحل این شهر را یکی دو باری بیشتر ندیده ام. از همان سپتامبر تا به حال. گاهی اوقات صبح ها که از خوابگاه به سمت کلاس ها می روم و چمنزار های دانشگاه را رد می کنم مرغان دریایی سفید را می بینم که پراکنده روی چمن ها نشسته اند و نمی دانم انتظار چه را می کشند. حتا گاه آن قدر بی حرکت اند که فکر می کنی شب که خواب بوده ای چمنزار ها مرغ سفید رویانده اند. انگار گیاهانی ثابت باشند بر پهنه ی سبز٫ پهنه ی همیشه سبز این سرزمین. چیزی نمی نویسم. خاموش خبرها را دنبال می کنم. خبری هم نیست. نیمه شب است. خسته که می شوم دست دراز می کنم و از روی میز مقاله ای که باید سه روز پیش می خواندم را برمی دارم. چند صفحه ای می خوانم و بعد می بینم که نمی شود. موقعیت جدی تری باید داشته باشم مثلن پشت میز نشسته باشم تا یادداشت هم بردارم و یا حاشیه بنویسم. می بندمش. دم صبح خوابم می برد. پیش از آن یاد آن چه می افتم که ممکن است به زودی از دستش بدهم. همیشه وقتی قرار است به چیز خوشایندی فکر کنم ذهنم می کاود و وحشتناک ترین اتفاق ها را پیدا می کند. همیشه بدترینای هست. مصیبت اتفاق نیفتاده ای. مصیبت اتفاق افتاده ای. آن چه در معمولی ترین لحظه ها به یادت بیاورد که اساس این جهان تغییر و گذشت زمان است و این گذشت زمان یعنی همان چیزهایی که از دست داده ایم و از دست خواهیم داد. همان زمان از دست رفته. صبح خوشآیندی است. نور از حاشیه ی خیلی باریک پرده ی ضخیم سورمه ای رنگ خودش را به دیوار های داخلی پنجره انداخته. دلم خوش است که امروز آفتابی است. امروز یعنی صبح یعنی همین الان. وگرنه که آسمان این سرزمین هر ساعتش یک ساز می زند. بلند می شوم و پرده را بالا می زنم و هیتر را روشن می کنم و حوله ام را برمی دارم. آب گرم نعمت بزرگی است. لحظاتی که زیر آب گرم هستیم لحظات خوشبختی ماست. این را اولین بار لورا گفته بود. حالا خیلی وقت است که مرده. هیچ عکسی از او ندارم چون همه ی عکس هایم را زمانی به برادرش دادم و هیچ وقت فرصت نشد دوباره پس بگیرم. چند ساله بودیم؟ نوزده ساله. دوش آب گرم و سیب خوردن با خوشحالی همیشه مرا به یاد لورا می اندازد. بدنم عطر زنجفیل گرفته. بخار زنجفیل می زند توی اتاق. صبحانه می خورم و با عجله وسایلم را جمع می کنم. لپ تاپ را هم برمی دارم. باید درس بخوانم. باید متنی بنویسم و قلم توتم من نیست. من توتم نمی خواهم. توتم نمی پرستم... دلم نمی خواهد این متن را تمام کنم. مریم مومنی | ۹:۲۶ بعدازظهر | پیام ها(10) سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
پنجره را می بندیم بهار است دست در دست هم مریم مومنی | ۰:۴۰ صبح | پیام ها(8) یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
داشتم متنی را می خواندم. رسیدم به این جمله که بر شیری که به زمین ریخته شده گریه کردن بی فایده است. یادم افتاد در فارسی معادل چنین جمله ای می شود آب رفته به جوی باز نمی گردد. آب٫ این آب مقدس سرزمین های خشک. بالای پل ایستاده بودیم. آب فراوانی خروشان زیر پاهایمان جاری بود. انگار چند رودخانه ی بی جان ایران را به یک باره به جان هم انداخته باشند و این ها بتازند و بخروشند و پیش بروند. اما آن جا که ایستاده بودیم ایران نبود. شهرکوچکی در غرب ایرلند جنوبی بود.در ساحل اقیانوس اطلس. سر سبز و بارانی و سرد. به دیانا گفتم ما مردمی هستیم که آب را دوست داریم. باران را عاشقیم. از آفتاب بی تابی که هم واره بر فرق سرمان می تابد و خشک و گاه سوزان است خوشمان نمی آید. پوزخندی زد که ناراحتم نکرد.حق داشت که نفهمد. تا این جا نباشی قدر آفتاب را نمی دانی. تا آن جا نباشی قدر آب و باران را. امروز بیش از همیشه و هر زمانی آفتاب می خواهم. آقتاب طولانی. آفتاب امن. مریم مومنی | ۱:۳۹ بعدازظهر | پیام ها(8) شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸
سومین شب متوالی است که با هیاهوی مستان نو رسیده از مرکز شهر(به محوطه ی خوابگاه) از خواب بیدار می شوم. ساعت موبایل حدود ۲ یا ۳ نیمه شب را نشان می دهد و بعد دیگر خوابم نمی برد. یک ساعتی کتاب می خوانم. باقی اش را در اینترنت می چرخم چون نه آن قدر به هوشم که بتوانم جدی مطالعه کنم و نه آن قدر بی تاب خواب که ببندمش و بخوابم. مرده ترین ساعت شبانه روزم شاید همین باشد که بدون این که خودم بخواهم به بطالت مطلق می گذرد. مریم مومنی | ۵:۵۷ صبح | پیام ها(5) چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸
در فساد الفبای فارسیآی با کلاه را باید ریشه کن کرد. کلاه همیشه از مصادیق فرهنگ منحط غربی بوده که بیگانگان به ما تحمیل کرده اند. پیشنهاد من استفاده از آی با روسری(در متون مربوط به بانوان) و آی با ریش(در متون مربوط به آقایان) است. ج چ ح خ متبلور کننده ی برآمدگی شکم و دیگر اندام های برآمده می باشند و بالقوه و بالفعل اسباب گناه و تحریک انسان . س ش ص ض از بی ناموس ترین و بی حیا ترین حروف الفبای منحط فارسی می باشند که نگارنده از بیان خصوصیاتشان در این مکان عمومی شرم دارد. ط ظ انسان را به یاد دسته می اندازند که از اسباب گناه است ف حکم ب پ را دارد ک گ بدون توجه به شکل ظاهریشان باید از الفبای فارسی حذف شوند چون در بسیاری از کلمات بی ناموسی و فحش های رکیک از آن ها استفاده می شود. ل قد رعنایی دارد با برآمدگی ای در انتها که این دو خصیصه برای ابطال پاک بودن و عفیف بودن این حرف هر یک به تنهایی کفایت می کنند. ن برعکس م اسم خوبی دارد و انسان را به یاد برکت خدا می اندازد اما شکل گرد و برآمده ی آن متبلور کننده ی خود شیطان در رختخواب می باشد. چیزی بدتر از ردیف س ش ... و حکم ر ز را دارد. از وزارت ارشاد و پس از آن قوه ی قضاییه خواهشمندم فکری به حال وخیم و منحط و غربی زده ی الفبای فارسی بکنند که همین الان هم برای جلوی فاجعه را گرفتن دیر است. مریم مومنی | ۸:۳۲ صبح | پیام ها(26) شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۸
جنبش سبز در آشپزخونهحامد داره تعریف می کنه برام که بعد چهار روز که قابلمه ی عدسی پخته شده رو روی اجاق گاز فراموش کرده بوده به سراغش می ره و می بینه که عدس ها جوانه زدن.
مریم مومنی | ۹:۴۰ بعدازظهر | پیام ها(8) جمعه ۹ بهمن ۱۳۸۸
از سرزمین هرزدر کتابخانه نشسته ام و سرزمین هرز الیوت را می خوانم. لپ تاپ جلویم باز است: برای لغتنامه اش و اینترنت. هر دو به کارم می آیند. متن پر از ارجاعاتی است که برای زمانه ی ما غریب اند. نمی دانم اگر صد سال پیش بود و خواننده ی آن دوره بودم چه حسی از آن داشتم و چه می فهمیدم. احتمالن انتظار می رفت خیلی از کلاسیک های آن زمان را به عنوان دانشجوی فرهنگ و ادبیات انگلیسی خوانده باشم و بدانم. خیلی فراتر از شکسپیر که همین حالا هم انتظار می رود : کمدی الهی دانته با این که متنی انگلیسی نیست در اصل٫ جزو اولین ها می بود. متنِ اغلب اپراهای معروف هم. شاید اگر الیوت الان می خواست سرزمین هرز را بنویسد ارجاعاتش را از اخبار سیاسی٫ سینما و موسیقی آلترناتیو یا شورشی انتخاب می کرد. نمی دانم. متن را به کندی جلو می روم چون هر چند خط به یکی از پانوشتها می رسم و باید همه را بخوانم. هر چند که در نهایت کمک چندانی نمی کند اما تصویر را بهتر شکل می دهد: تصویر گنگ را. لذتش هم در همین است. اگر قرار بود معنی واحدی پشت کلمه های متن باشد که همان صد سال پیش تمام شده بود و رفته بود... خواندن با کمک اینترنت و گوگل هم فال می شود و هم تماشا. اگر لغتنامه ی لپ تاپ کلمه را نداشته باشد گوگل مشتتان را خالی نمی گذارد. یکی دو جا به چند تا از ملودی های ارجاع داده شده در متن برخوردم. فایل صوتی شان را پیدا کردم و شنیدم. یک جا هم همین الان کلمه ای را دیدم که حدس زدم پرنده یا حشره ای باشد. پیدایش کردم. پرنده ای کوچک در اندازه ی گنجشک آن طور که در ویکیپدیا عکسا ش را گذاشته اند و با صدایی شبیه قطرات آب آن طور که الیوت نوشته. متن ویکی پدیا هم صدای پرنده را از خوش الحان ترین صداها بین مرغان می داند. ترجمه ی فارسی شعر را اینجا ندارم. بخش هایی از آن را در یکی از آخرین شماره های زنده رود احمد اخوت به قول از بهمن شعله ور نوشته بود. ترجمه ی خیلی خوبی بود. کاش متن کامل فارسی اش را هم می شد بخوانم. مریم مومنی | ۱:۵۹ بعدازظهر | پیام ها(7) پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
آقای سلینجر: روحتان شادنوشتن پیوستگی می خواهد. باید عادت باشد. وگرنه آنقدر سوال هست که بیخ گلوی قلم آدم را بگیرند و منصرفاش کنند از نوشتن: برای چه می نویسی؟ برای که؟به درد چه کسی می خورد؟ که چه بشود؟ هان؟ مدت ها بود می خواستم از سینه سرخ کوچکی بنویسم که دیده ام. دیشب خواب می دیدم ظالم به خانه مان آمده بی اجازه و بی دعوت. کسی به او اعتنایی نمی کرد. بلند شد و جلوی چشممان رقصید. با نفرت نگاهش می کردیم و خاموش بودیم. صبح که بیدار شدم دو نفر را اعدام کرده بودند. سینه سرخ کوچک را چند باری میان بوته های خشک محوطه ی دانشگاه دیده ام. بار اول نزدیکش رفتم. پرهای سینه اش حنایی بود. سرخ نبود. چشم هایش زیباترین چشم هایی است که در میان پرندگان دیده ام. دو دکمه ی کوچک مشکی و بی آزار که نشانی از ترس و بی پناهی در آن ها نیست.دو دو نمی زنند. سینه سرخ کوچکی که زمستان لای بوته های خشک می چرخد و چند باری وسط کلمه هایم پریده و تا خواستهام بگیرمش پرواز کرده نشان چیست؟ عصر ایمیلی برایم آمده بود: شغل پاره وقت: مراقبت از یک آقای کهنسال از ساعت شش تا هفت و نیم بعد از ظهر. دوشنبه تا جمعه. وظایف: نگهداری از ایشان و تمیز کردن آشپزخانه بعد از شام. مریم مومنی | ۷:۰۷ بعدازظهر | پیام ها(2) سه شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۸
دو تفاوت عمده میان صهیونیسم و جنبش ملی فلطسین را در نظر بگیرید. صهیونیسم برای رسیدن به اهدافش(که به طور عمده غصب سرزمینهای تازه است) سیاست توجه به جزییات را پیشه کرد. حال آنکه گرایش ما فلسطینی ها -که براستی نمی شود آنرا یک سیاست خواند- این بوده است که بر اصول تخطی ناپذیر عمومی پای بفشاریم٫ گرایشی که هیچوقت ما را از مقابله با «موقعیتهای غیرمترقبه» مصون نداشته است. نتیجه این است که صهیونیست ها اکنون دولت دارند٫ فلسطینی ها ندارند. درست است که صهیونیست ها ثابت کردند که قدرت برتر نظامی دو گروه متخاصم بودند و اصول عامی هم داشتند که بر آن تکیه کنند٫ اما نقطه مرکزی بسیجشان٫ هدفهایی به نسبت مشخص بوده است- به گفته چایم وایزمن: «یک راس بز دیگر٫ یک وجب زمین دیگر.» به یاد دارم وقتی بچه بودم از اینکه روزی٫ پس از به سر آمدن مهلت تعیین شده از طرف انگلیسی ها٫ هبرانی های ما (یعنی قدرقدرتهای فلسطینی) صهیونیست ها را با چوب و چماق از سرزمین ما بیرون می راندند٫ آزرده می شدم. اما اینها را نیز به خاطر می آورم: بحثها٫ گواهیها٫ مخالفتهای مختلف با مبارزه ما٫ تصویرهایی که هنوز در نهایت شفافیت در پیش دیدگانم قرار دارند٫ از جمله صفهای پی در پی کشاورزان یهودی٫ دانش آموزان٫ یا حتی رهگذرانی که سرگرم کار خود بودند و به زندگی عاجل و بی هدف عربهای فلسطینی٫ که بعدها معلوم شد موقعیت مالی و وابستگی شان به زمینداران بزرگ اثری در سرنوشتشان ندارد٫ اعتنایی نداشتند. برخلاف زندگی یهودیان٫ هیچ گونه جزییاتی درباره ی زندگی عربها ذکر نشده بود. هیچ سازمانی نبود که مشخص کند بخشی از پول بلیت سینمای ما به مرکزی مثل آژانس یهود می رسد. آنچه ما داشتیم - و هنوز هم داریم- بازارچه های ما و مراکز بومی ما بوده است: کثیف٫ ثبت نشده و ارزان.
مریم مومنی | ۳:۲۵ بعدازظهر | پیام ها(2) جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
زنانی که دوست می دارم-۱
عجیب نباید باشد که زنی از سرزمینی در حاشیه ی دانوب به سرزمین من رفته باشد و من از آن جا به این جا آمده باشم که هر کدام دور از موطن اولیه بعد از مدتی به یک حس مشترک برسیم حالا گیرم که یکی دو نسل تفاوت سنی در میان باشد و آن حس هم همان طور که خود خانم گیزلا وارگا سینایی می گوید حس متعلق نبودن به هیچ جاست. این که نه به این خاک و نه به هیچ خاک دیگری تعلق داشته باشی.
تصویر را از سایت خانم وارگا سینایی برداشته ام مریم مومنی | ۲:۳۵ بعدازظهر | پیام ها(9) سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸
و بوی دریا می آمدمرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست از: مریم مومنی | ۳:۱۳ بعدازظهر | پیام ها(5) یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
اغلب از شادی ای که در آن حضور داریم بی خبریم. لحظاتی هست که آرامش و خوشحالی ما را در بر گرفته اند. می توانیم به آینده بیاندیشیم و رویا بپروریم. این لحظه ها همان رویایی است که آرزوی رسیدن به آن را داریم و ناغافل در آن زندگی می کنیم اما به آن بی توجه هستیم. کودکی از این جنس است. تجربه کردن حضور کسی که دوستش داریم و حالا مرده است یا از ما دور شده است٫ از این جنس است. حتا لحظه ای که با محبوبمان از آینده/آرزویی پیش رو حرف می زنیم و خیال می پرورانیم : به امید شبی کنار اقیانوس٫ پیچیده به هم....به امید تابستانی بی دغدغه٫ بستنی خوردن در بعد از ظهر روزی آرام... به امید روزی که بالکن کوچکی داشته باشیم پر از گلدان های ریز و درشت... به امید آزادی از بندهایی که دیگران به دست و پایمان زده اند...همین لحظه هاست که بعدها به خاطرش می آوریم و افسوس می خوریم که به قدر کافیشان شاد نبوده ایم. آینده ای که هرگز نیامده را وارد لحظه ی حالمان کردیم و سرخوشی لحظه را صرف تضمین چیزی که نیامده کرده ایم. زمان که بگذرد ٫ آن چه شیرین تر و دست نیافتنی تر به نظر می آید همان لحظه ای است که نیمه از آن نوشیده ایم و به خیال خود مستی اش را برای بعدتر ذخیره کردیم. همان لحظه ی رویاپردازی دونفره. مریم مومنی | ۱۱:۲۲ بعدازظهر | پیام ها(2) شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸
معرفی کتاب رازامیرپویان عزیز بخش تازه ای رو در وبلاگ راز شروع کرده که معرفی کتاب هایی است که در دانشگاه خوانده و می خواند. خوبی اش اینه که معرفی صوتی است و کافی است به وبلاگش سر بزنید و فایل رو دانلود کنید و بشنوید. دستش درد نکند. مریم مومنی | ۱۱:۳۰ صبح | پیام ها(0) ![]() |
|